چنــدی در این سرا به اسارت نشیدیم و روزگاران گذر و دیدار ‏خون‌خوار تو گو هم‌وطن، به دستان غل و پای به زنجیر صدا و دالان ‏بیدادگاهِ ملایان، چشمان خون‌گرفته و نگاه نفرت‌دار و این اسیر ‏جنگی به دادگاه نظام بر جستجوی وکیل و دشنام شیخ خان
خجل این گوش غم‌آلودمان در انزجار، شنیدن آن حسن‌ختام از فرمان ‏شیخ نشین در اسارت سه ساله تهمینه دخت عشق،
صدای پدر آید و آن باد و عطر از دوست، هق‌هق از آن مادر درمانده ‏یار اوست، اشک در چشمان خشک نه از غم نه شادمان که ریخت ‏فرجام سرکشی، هیچ بود از هیچ و هیچ
در آغوش آن دو یار لحظه‌ای آرمیده و بی‌فکر بر روزگار فکر کردم ‏به تو ای آرمان و رهایی، تو یادگار این نمایش غمناک و این پرده‌ی ‏زندگی این نمایش داد و فریاد، بیداد از تو هرزگی،
نگاه مادر سخن دارد و گریان است و پدر دگرباره پشیمان است و باز ‏در گوشمان همان بحث تکرار زنگ‌بار، چه آزادگان در بند که بی‌تو ‏آرمان تکیده و رنجورند و فقدان تو یگانه راه پیروزی و آزادگان را ‏چنین شکسته و درمانده به سوگ خویش نشانده و آن ننگ‌تر از ننگ ‏به تخت نشیده و هلهله بر مزار فقدان تو آرمان می‌کشد،
من در این سیاه‌چال و صدها چو من در آن، بیرون از این زندان ‏سوگوار دیگر نسان در آن بیغوله چنین می‌اندیشیدم و یا امروز چنین ‏می‌اندیشم، چه توفیر دیگر بر این امر صحه گذاردم که چنین ‏می‌اندیشم،
فقدان تو آزادی مرا بر این جایگاه نشاند و چه تلخ که هم‌رزمان و چه ‏بسا خویشتن ندانسته، چه والا گوهری دور از ما، آرمانمان نبود در این ‏دخمه که اشک یار غم و غم که یار ماست،
چه حیران به دل شدم، آن لحظه‌ی شادمان اشک، گوش می‌شنید و ‏ذهن می‌ساخت و دوباره رزم آن روزگار و خیابان فریاد و جنگ ‏زیباتر و والاتر ندیدم از آن، آن سیل نسان و فریاد رهایی کنان اشک ‏زِ چشمان جاری بود و دل پر از امید و تصویر هزاری نفر گوش که ‏می‌شنید
بگو آزادی آزادی آزادی
بگو آزادی آزادی آزادی
زمانی بگذر و دل چنین شادا بر ما زمان بده که اشک نریزد و غم ‏نسوزاند چنین جانا، گذر روز از شب و هم شب از روز ما را به ‏خویش نخواند، مگر ترسیم ذهن صدای آن روزگار، گاه به دیدار یار ‏نشیده و سخن راندن و مادر نوازش زِ رخسار ما و ما که مبهوت به ‏اندیشیدن خویش کلنجار و تعمق به جنگ،
پدر سخن راند که آزاده دخت عشق رهایت کنم از این سیاه‌چال و ‏این ننگین سرشت، تهمینه به خود آی و بر رهایی خویشتن شادمان ‏باش که بر آن خلیفه خراج دهیم و دخت از اسارت بگیریم و منی ‏که بر فکر تو رهایی بگریم و دگربار از آن زندان بر این زندان چه ‏کنم، تو گو شادمان و در غم هلهله‌کشان اشک ریزم نه از فراغ ‏دوری‌ات که نشناختگان در پی‌ات،
آن روزگاران پر از درد و رنج گذر می‌کرد و چه به حال خوش گر از ‏آن تلخ و مصیبت ذکر کنیم و گوش‌ها را به اشک بسپاریم و دل‌ها را ‏به یأس دیدن و دیدیم، در این زندان بزرگ که ایران نام و آن ‏سیاه‌چال نمور که ایران نام و این من مبهوت که در فکر به سوگ ‏فقدان نشسته گذر کردم که دگربار و دگربار نه فریاد که بدانم و ‏بدانستن آنان رهسپار کنم و نه فغان سر دهم که آرمان بگسترانم و ‏بیدار کنم آن سیل به خواب ماندگان را
پدر سرمست و شادمان در آغوش کشیده این تن رنجور و پر درد را و ‏مادر که سخن راند و مسرور هلهله سر کند و این من در حال گذر آن ‏زندان و بر این زندان دگربار به زندان بزرگمان باز گردم و هزینه‌ی ‏پدر خراج است و مادر به باج و آن ننگ شیخ نشیده فرمان بندگی و ‏آزادگی سر دهد، تو خود بین و هر چه خواه بر این بندگی و آزادگی ‏نام ده که ما خریدار تو بندگی بر چنین آزادگی از اسیرانیم،
تو ای ننگ شیخ تحقیر کن که تحقیر شده‌ای و سر به خاک بزن و ‏طالب خاک شدگان باش، فرمان اسارت ده که سالیان اسیری و فرمان ‏آزادگی ده که خجل رهایی گریزان از چنین بندگی و چنین بردگان، ‏به خاک والای تو مازند که دیدنت هم‌ردیف آن والا گوهر است و ‏این ناسپاس تن پس از سالیان فراغ به دیدارت آمده
به روی سخن نرانند و نگاه پر سخن مرا بس که بدانم چه به دل اینان ‏مانده و گفتن نتانند، چشمان آن زن فریاد زند و مرد همچو آن لیکن ‏توان گفتن نیست که به حال چنین گوش خسته امان دادند و گوش ‏رنجور نشنیده، در جوار یار زیبای همان مازند پیر و آن صدای ‏دوستان التیام بر چنین رنجور تن، بهر آن آب و صدای زیبایی و دل ‏خوشش، چهره‌ی آن دختر بینم آن ضرب خون‌پرستان دیارمان، فریاد ‏و خراش پسرک تن پر از تو درد، اشک از چشم جاری این آب ‏بردنت،
به روبروی آن پیرتن درخت والا نشیده و نظاره بر تن آن دیدند ‏صدای ناله و شنیدن زخم‌های تن، اشک ریزد، این بار نه چشمان که ‏آسمان و نشیده‌ام بر این سنگ پیر که از اشک شوید چنین رنج و ‏غم،
پدر این بار سخن راند و مبهوت بر این مرد پیر نشیده‌ام و چه گوید او ‏چنین آن سخن دور، مادر به زبان آمده است و ساز رفتن از این دیار ‏به گوشمان می‌رسد نه دگر سخن پدر آن دیروز آرمان دیده است که ‏نبود از دیروز و یا به راه ما مرده امروز است، رفتن از این سرا چاره‌ی ‏کار این والدان و من هم شنونده در فکر بینم آن روزگار، چه فریاد ‏آمد و جان فدای ایران شد، چه شد آن سیل نسان و چه پس ‏فرجاممان،
مادر آری دگر بار به نطق آمد و هم‌صدای پدر نه چون دیروزمان به ‏نزاع که همتای او ساز و آواز رفتن سر دهد و من که زندانیِ این، آن ‏زندان کوچک و بزرگ شنیده به شهر نفرین شده اندیشم و بس،
پدر فریاد زند رفتن صلاح نیست بنشین دختر و این‌گونه نکن بر ما و ‏مادر که اشک ریزد و طالب رفتن زودتر از این سراست و این من و ‏اندیشه بر شهر نفرین‌شده که باید ببینم آن را و پس از آن تصمیم ‏گیرم و فریاد پدر که از شروط رها دادنت چنین نبود و من بار دگر از ‏رهایی و لبخند تلخ بر این تحفه‌ی دیو پرستان،
این چه صحن از تو شهر نفرین شده، کجاست آن خروش، خرده ‏نگیرم زِ تو که نبود آرمان به ما، تنهایت گذاشتند و ارعاب به ما پیروز ‏گشت که بی‌تو آرمان، نسان قدرت جنبیدن نداشت، کجا آن ‏آزادگان، خیلشان در بند و هیهات که بیششان در هجر و حال من و ‏وجدان با افکار و تصمیم بر سرنوشت، من آزاده مانم در بند یا ‏رهسپار دیار دور و یا آزادگی را به بردگی فروشم، هر چه دارم دهم ‏برای تو ای مردگی نه امید است و یأس فرمانروای این سیل، خوش بر ‏شما اسیر و اسیرپروران، شما مکر و مرگ و ننگ‌پرستان که تخم ‏اسارت و یأس کاشتید و چنین بردگان درو کردید، مرا چه امید بر این ‏شهر نفرین که بی‌آرمان فریاد کشید، چنین سهل و ساده به خون ‏نشست نه سر برآورد به انتقام همان یار انتقام جویم در رهایی معنا ‏شود، ده سال مکر دیروز آن منفعلان و تو تاریخ نویس از این ‏مرگ‌پرستان و این جماعت،
این همان شهر دیروز است که فریاد می‌کشید و در خروش بود، چرا ‏چنین مسکوت، دگربار من و آن سیاه‌چال نمور، صبح و شب و خیال ‏پاسخ که همان نقل تکرارمان و فقدان بر آن یار ما و دیدار جستجو ‏کنم و پاسخ از دور بشنوم که مردگی پسندیده و در خواب رفته و ‏آنکه آزاده از جهان رفت زندگی کند، آن تن که از دیار گریزد و از ‏این ننگ دوری گزیند و آن‌کس که سیاه‌چال ننگ‌پرستان به اسارت ‏نشیده و من که در چنین اسارت در پی راه و چاه خویش فکر بر یاران ‏کنم و آیندگان و چه بر ما پاسخ رسد، جز فکر و فکر و فکر
شهر نفرین جای به ما تنگ دارد و هوای مازند به سر خوش است، نه ‏از این شهر نفرین هیچ جز یأس و ترس بیرون نترواد و ما که در فکر ‏آرمان نداشته دوری گزیدیم و رهسپار همان مازند پیر و آن مرد و زن ‏چشم به دهان شدیم،
پدر چه روزگارانی در این سرا گذر کرده و حال در این کهولت به ‏کجا خشت تازه گذارد و بنای دوباره سازد، آن زن که سالیان پیش ‏عزم رفتن داشت و به وفای ما نشست و سوخت، حال در این پیری در ‏خانه‌ی که زند و از که مدد طلبد و چنین حال آن مرد و زن پیر که ما ‏دانیم و همانان، لیکن مصر به رفتن و گریختن از این دیار که مسبب ‏من بودم و باشم و آنان پر از ترس به حال من که اسیر شدم و ‏روزگاران به سیاه‌چال مرگ‌پرستان گذر کنم و یا زن و آن فکر ‏مرگ که طالب مرگ‌اند و نخواهم دختر قربان راه این پلیدان کنم
صبح و شب سخن از رفتن بود و منی که دانم نیت قلب اینان را و پدر ‏که دمادم سخن گوید از تمام این باج و خراج که رهایی تو سر آید و ‏دگر بار رهسپار سیاه‌چال آنان شوی، این نقل تکرار بخشی از نیاز ‏زندگیمان بود و هر بار سخن از آن نقل مجلسمان، گاه ایده‌ای بیان ‏می‌شد و گاه تنها هدف رضا دادن من بود، گاه فراتر می‌رفت و چهره ‏به فرمان می‌گرفت و گاه کار به شکوه می‌کشید،
در این سخنان تکرار روزانه و گاه شبانه، هماره شنونده بودم در این ‏بین پر زِ تأمل و تعقل لیکن به ناگه به سخن آمدم و نهای افکارم برون ‏کردم، هر دوی آنان مبهوت به نظاره نشستند که چه گوید این دخت ‏ما و من که گفتم:‏
عزم رفتن از این سرای اسارت دارم و از این دیار مکر و مرگ و ‏ننگ‌پرستان بیرون روم لیکن بی‌شما که این راه من است و بر شما چه ‏دخل، نخواهم رفتن موجب رنج شما شوم، تنها شرط من برای رفتن ‏همین است که روم از دیار لیکن بی‌شما
حال آنکه پدر پس از لحظه‌ای ابهام سخن راند و به ما تاخت که بی‌ما ‏نتوان رفتن ما جز تو کس نداریم و مادر که گریه سر داده و با پدر ‏یک‌صدا چنین گوید و من که از اینان دل‌کندن برایم سخت ولی ‏چگونه بر خود فائق آیم که بر این پیرتنان چنین رنج سفر تحمیل ‏کنم و آنان در این جهان بیمار سرگردان و آواره که نه پاداش این ‏مهربانان چنین نیست که در درد زندگی گذران کنند و رنج آوارگی ‏به دوش کشند،
چه ساعت که به کلنجار گذشت و من گفتم و آنان و به آخر به ‏اشک در آغوش هم تصمیمان به جد شد و عزم رفتن من به تنهایی به ‏کرسی نشست و چرا تهمینه تو این سرا گذاشته و رفته‌ای،
نه مگر به سودای رهایی این دیار زنده و زندگی کردی و حال چه ‏گذشت بر تو که ساز رفتن سر دادی و این صدها سؤال به گوشمان ‏تکرار شد و چه پاسخ بر این وجدانمان، جز آنکه من تنها و هزاران ‏تنها چه سود کنار یکدگر به میدان نیاییم و فریاد نزنیم، چه شود بر ما ‏تشنگان آزادی که ندانند معنای والای تو را رهایی
چه سود این دل پر درد ما که ندارد به خود التیام که ببیند متحدان ‏آرمان گرا که فریاد سر می‌دهند و پای عهد و گفتار خویش بمانند و ‏هم بمیرند لیکن نه ارعاب که هیچ آنان تکان ندهد و با چنین تهدیدها ‏قدرتمندتر و والاتر گام بردارند، چه سود از این صدهزاران سخن که ‏آن روزگار نبود و بود و بر ما چه چاره جز عزم رفتن
از این گفتیم و از آن، بر دل پر است که نخواهم رفت و بمانم در این ‏سرا و هم بخوانم نغمه از آزادی در این کهن دیار، لیکن باز شبهه و ‏باز تردید که تنهایی ما چه سود دارد در این سیل دیوانگان، نبود امید ‏و دل پر از رنج از دوریِ آن مازند و آن هم‌رزم و آن یاران پیر که ‏قطره‌ای از تو امید مرا به جای می‌نشاند و عزم رفتن زِ ما می‌ربود،
لکن نه سود و نه امید که ما با شبهه و بی‌شبهه عزم رفتن کردیم و ‏ناگزیر رفتیم و نماندیم،
پدر به جیب ما توشه‌ی سفر نهاده و به رویمان توشه‌ی محبت و آن ‏مادر که با کلام و نگاه و اشک‌هایش گاه به دل چنگ می‌زند و ما را ‏به جای خویش میخکوب و گاه پر از محبت به نظاره،
کوه و دشت به نظاره‌مان و این پای که یار ما به جستجوی رهایی ‏پرسه می‌زنیم، این چه خیل از ایرانیان است که جملگی عزم رفتن ‏دارند و بیچاره ایران که تنها بنشیند و ماتم سر دهد و این من که حال ‏یکی از آنان و آن یار بی‌وفای من این فکر به سر دارم و آن‌کس که ‏خواب رفتگان را بی‌وفا نامد و آن‌کس که مرگ‌پرستان را بی‌وفای
چه سیلی در آن روزگار نخست اعتراض در خیابان بودیم و فریاد سر ‏می‌دادیم که این فریاد مضحک است، از آن مکر و مرگ‌پرستان که ‏تو آرمان‌گر به ما یار بودی، همان روز تخت اسارت می‌شکستیم و ‏رهایی هدیه‌ی ما، گر تحصن راه ما بود و آن آرمان یار ما، چه داشت ‏آن ننگ که بتازد و چنین دندان نشان ارعاب بیفزاید و سر مست بر ‏تخت اسارت و قدرت چنبره زند،
و صدای آن مرد راه‌بلد که گوید، بنشینید و مسکوت بر جای خویش ‏کام بر نیاورید و من که اندیشم بر آنان که با ترس سخن فرو خوردند ‏و یا آرمانشان چنین ننگین بود و چرا چنین ملت شورید و بر آن سخن ‏مکر و مرگ‌پرستان هیچ نگفت همچون ما
در این بیابان به خود راه‌بلد جز آن خونخواران کمتر دست به خون ‏برده، هیهات بر این سرنوشت، حال نویسم و یاد آن روزگار ندانم که ‏چنین خواهم نوشت،
بر خویش ایمان بدار که خویشتن دگربار می‌نویسی سرنوشت و تاریخ ‏را، این کلنجار بی‌پایان به چراغ راه آیندگان و این ما که بر آن ‏سرزمین رهسپار که در نبرد آزادی هم‌پای و گاه کهتر و گاه برتر و ‏حال چه فرجام و ما را چه فرجام و چه خودکامگان که این سرنوشت ‏نوشتند و من که از دیرباز بر آن باورمند که تاریخ از آن نوشتن است ‏و هر کس توان قلم شدن بر آن دارد و لیک نتوان افسوس نخورد و از ‏آن نگذشت، هرچند شاید در آن روزگار، فقدان تو آرمان چنین بود و ‏شاید که هست،
فکر بر این روزگاران آن دیرتر روزگاران یارمان و حال گاه فراتر از ‏دورترها بر این حال فکر کردم و دیدم ما در این دشت و کوه ‏سرگردان و آواره گم شدیم و هیچ راه امید بر ما خوش نیست، این ‏فکر از نگاه دیگران به من می‌دمید و با صدای و گاه نگاه به پیش ‏می‌رفت و بال و پر می‌گرفت تا آنکه به ناگه تار این افکار پاره شد و ‏در پیش روی نقطه‌ی پایان این عزم دیدیم و حال دگربار همان افکار ‏دور،
چه خواسته بر این ما عظیم ندانم، لیک اگر آن خواسته چون این عزم ‏بر ما روشن بود و فریادمان سرکش راه‌بلدمان مرگ‌پرست نبود و از ‏خویشتن بود که یکپارچه من اوهام بافم تو ببین این‌چنین پایان راه
حال تو بیندیش بر این پایان و بر آن پایان که اگر راه‌بلد آن نبود و ‏خواسته روشن و پایانمان چه جر این اسارت دگربار در این خاک ‏اجنبان از چاله برخاسته و غرق در چنین چاه از آن اسارت برخاسته و ‏غرق در چنین بردگی
این چه سیل از یارانمان که در این اسارتگاه به بند نشیدند و چه ‏سخت که گاه برخی از آنان به من آشنا و دیدنشان چه سخت، گاه ‏اشک ریزیم و در آغوش یکدگر ناله سر دهیم، فرجام آن راه و راه ‏رفتنان رسید بر چنین اندرگاه و سیاه‌چال در غربت که نام ما نه زندانی ‏و این پناهجو و نام این سرا نه زندان که اردوگاه
چه سرمست که در آن خاک ناممان شهروند بود و نه زندانی نام آن ‏سرا ایران بود و نه زندان چه اسیرزادگانند این جهانیان که اسیر ‏می‌پرورند و پرورانده شود که دیگران بر اسارت گیرند و سرمست ‏هلهله سر دهند، چه یأس در دل این هم‌رزمان دیروز و هم پیالگی‌های ‏امروزمان که آنان به تخت نشسته اسیر و اسارت پرورد و اینان آزاده و ‏آزادگان پرورند
چه سود که آنان به تخت اینان به حصر، لیکن این دل شاد باش که تو ‏رهایی و اسارت از آن هرزه‌پرستان است،
چه بر آن مرد و زن پیر گذر خواهد کرد که باج دادند و این تن ‏رهایی و حال در آن دخمه، چه فرجام بر آنان خواهد بود،
این بار نه بر دوردست است فکر و آن خیال دیر که بر آن پیرتنان ‏فکر و فرجام این و آن اسیر،
به راه نیز بر آنان فکر بود و حال به طغیان رسیده و خواهم خبر رسد ‏بر ما از آن پیرتنان و آن ترس که گوید چنین کردار بر آنان گران ‏آید و فرجام بد دهد، لیکن این طغیان توان خموشی نبود و خبر جستن ‏بشد کردار ما و شنیدم صدای آنان، التیام این‌چنین آوارگان
او در چنین دخمه چه فکر بر سر ما، آنان که آینده می‌نگارند و به ‏جستجویند و آنان که پر یأس نشیده و در آرزویند، آنان که شاد و ‏مستانه در تکاپویند و من که بر این زندان تازه نظاره کنم و بر آن ‏زندان کهن یادواره
اسیران برخیزانند و به اتاقکی رهسپار، پرسش از آنان و پاسخ زِ شما ‏که نیندیش چنین اینان خویش پر از پرسش‌اند و چه پاسخ به خود ‏همراه،
نشیده‌ام به کنار آن پسر که از دیارمان گریخته چنین من به زندان ‏اجنبان داده و در پی پناه از آنان گوید، چه عمر بر تلف شد در آن ‏خاک که اجداد به ما یادگار دادند و پدران آن زِ ما ستاندند و چنین ‏سرگردانمان کردند و این من آن سخنان شنیده و به یاد آن مرد و زن ‏پیر و آن جنگ بی‌پایان که اینان چنین دنیای به ما ارزانی دادند و ‏آواره کردند،
تو پاسخ گو بلی و خویش را رها دار، از چنین احوال تو پیروز گشتی ‏و آنان به فکر خویش بهروز، اما چه سود چنین پرسش و پاسخ که ‏خویشتن گویی و خویشتن پاسخ دهی و درست گفتی، تو راستی، بار ‏دگر گو که چه سود به حال ما که گذشتگان بسیار چنین پنداشتند و ‏چه دنیا مسکوت ساختند چنین منفعل که هزاران سال در یک چاه ‏ماند و دست و پای نزد و غرق شدن خویشتن به نظاره نشست و گاه ‏ناله‌ای سر داد و از گذشتگان گفت و گاه وظیفه بر آیندگان گذاشت ‏و گاه خواب بود و خواب است
این نقل خواب درد زبانمان، آن پسر و گوید ما چه پاسخ زِ ما در آن ‏روزگار جز این فکر که حال با ماست و شاید از آن دیرباز زِ ما که ‏به جرقه‌ای روشن شده چنین فریاد کشد که خویشتن بساز بر دیروز ‏نظاره‌گر و بیندیش و درس گیر و تکرار نکن، لیکن نه تو از آنان بهره ‏بری و نه آنان زِ تو که تو خویشتن توان هر کار داری و چنین افکار و ‏گفتار تو را زِ خود ربوده، این‌چنین مسکوت و منفعل بر مردگی تاراج ‏داده، چه پرسش زِ ما که آیا سخن راندیم و فریاد اعتراض سر دادیم ‏که از این اجنب‌پرستان وطنی همان یاران مکر و مرگ و ننگ
عذاب کشیده و رنج برده‌ایم، چه مدرک زِ پاسخ‌های ما است، تو ‏رهایی نشنو و اینجا نمان که هر کس عاریه گرفت و خرج کرد چنین ‏است و والا گوهر به نامت اسارت هدیه داد.‏