میان دشت‌ها در پیش بر کوی

یکی آن اسب، مه رخ پیش در پوی

به دور دوردستان او نگاهی

نگاهی و نوایی و صدایی

به خود بر خویش گفتا وای بر اوست

چنین زشتی سرایی لانه‌ی او است

چه گفتا نام آن را دور دستان

بخوانندا طویله زشت مستان

بدیدا خویشتن در طول این عمر

در این بدجایگاها اوی پژمرد

یکی انسان شد و صاحب بر این جان

بر این جان گران ناز رویان

بر آن خال سیه آن یال و کوپال

بر آن مژگان سپیدان روی تمثال

شدا مالک به جانش او به جان کشت

به حصر این نفس آن سنگ در مشت

سیاهی در برش در حصر هر روز

شباهنگام در پیوند بر روز

دگربارا پر از درد است این جان

از این انسان زشتی زشت انسان

به روی جان او در پیش هنگام

صدا شلاق در پیش است ای جان

به خود لعن و به دنیا بر تو ای جان

که انسان پیش آمد زشت انسان

یکی شلاق بر جانش یکی درد

یکی اندام پیکار است در مرگ

یکی بر خون دگر بر جان مجنون

یکی در درد این درد است افزون

یکایک ضربه بر جانش تنش خرد

یکی خورد و دگر جان و دلش مرد

دوباره شام در ظلمت در این پست

در این دادار زشتی نظم جان پست

به فردا باز درد و باز تکرار

دوباره آن صدا شلاق اینبار

به رعشه جان او در درد بسیار

به خون خود در آغوش است اینبار

به فردا و به فردایان دیگر

دو دستان بسته بر پای است این سر

به چوب و ترکه و شلاق هر بار

به زشتی جان او در درد بسیار

همه صبح و به شام و باز تکرار

به قلب این شکنجه رام بسیار

هر آن‌کس دید را او بست در زور

به ضربه خون و در درد است این جور

چنین جور و فسادا ملک هستی است

همه از آن انسان هر چه پستی است

به خود بالید و در آن پیشتر گفت

تویی صاحب تویی مالک به جان خفت

به جانش مهر بودن هر چه زیبا است

همه مردا همه این زشت آراست

همه اسبان الاغان هر چه جان است

همه لایق به کشتار زمان است

نه حیوان جان هر کس جان در او بود

همه لایق به شلاق زمان است

دوباره هر چه در پیش است او خون

به خون کام مجنون است اینگون

به زیر ضربه‌ها شلاق بسیار

به خون دردها هربار هر دار

به مرگ هر نفس با درد او گفت

نسان صاحب به جان است وای جان خفت

چنین اسبی که شب هر روز هر بار

به جانش ترکه‌ها خورد است بسیار

به شلاق همه زشتی انسان

بکشتندا نفس جانش چنین سان

به پیش آمد به رامی درد در خویش

به کولی دادنش شاد است این خویش

چنین خویشی که از روی خودش پست

به خود هم خو نکردا زشت بر قسط

چنین اسبا بگفتا وای خون کرد

همه‌جان تو حیوان رود خون کرد

بکشتندا به صد بار و هر آن کرد

که زشتی را به جان مهمان جان کرد

هزاری گفت این زشتی به حیوان

به زخم این نسان بود است ارزان

که خود را مالک حیوان و جان دید

به شلاقش تن حیوان و تن زید

بزیدن درد زیدن دردها داد

همه حیوان به زشتی‌ها نشان داد

در این فکر و بر انسان بود حیران

که دیدا یک تنی انسان در آن جان

به پیش دست او شلاق کین دید

به پیشا رفت جان و دل بلرزید

به هر باری که بردا پیش بر جای

یکی آن درد را او بر تنش دید

به ترس و در دل پر درد رو کرد

به هر سختی خودش را روبرو کرد

ببیند کیست در آن زیر بر جان

که شلاق چنین انسان و مهمان

برفتا پیش دیدا بر تن راد

درختی بسته یک تن پیش در باد

یکی از هم دلش هم نوع زبانش

همه هم جان و هم دین و مقامش

بگو آن بیشتر هم خون و خوانش

بگو فرزند و تن از پیش جانش

ببستا با یکی شلاق بر دست

بکوبد هر زمان بر جان او پست

به خون آغشته در درد و به هر بار

یکی دیگر بیازارد به هر جار

بخواند داد فریاد و به هربار

به شلاق و به تکرار و به خون بار

دوباره دید اسبی را که خون دید

بدیدا خون انسان خون در زید

به زیدن دیدن و دیدار این خان

که می‌تازد به جان آن پسر جان

که از جان خودش او را ز خود دید

دوباره کوفت و بر خود بلرزید

نگاهش بر دل اشجار جان کرد

تلاقی نگاهی و به جان کرد

یکی اشجر یکی آن اسب گفتا

همه رحمت در این انسان نبودا

به خود گفتند در هر اشک هر بار

چنین دیوی زمین دنیا ندیدا

به زیر هر تنی شلاق جان داد

به فریادش جهان را او نشان داد

که در زشتی نباشد هیچ بر روی

که بر پایش بتازد زشت تن پوی

یکی از دوردستان گفت در پیش

به روزی پیش آید راه جان کیش

همه یک جان یکی انبات و حیوان

نسان هر چه جهان جان است حیجان

به پشت جان او شلاق بسیار

بگو فردا به شلاق و به جان دار

ولیکن او بگفتا بیشتر گفت

همه یکتا به جان و جان او خفت