حال و هوای دیارشان ملتهب بود، هر روز از هر گوشه و کنار خبری به ‏گوش می‌رسید که بیشمارانی در حال خرابکاری هستند و تمام اخبار در ‏اختیار علی و همراهانش بود آنان نه می‌شنیدند که خویشتن اخبار را ‏می‌ساختند و بر غم این دردها می‌سوختند که چه به روز این سرزمین ‏پاک خداوندی آمده است، آن زشتی‌های پیشتر چگونه تا بدینسان ریشه ‏دوانده و بیشتر از پیش ایران و ایرانی را در نوردیده است، اگر در آن ‏پیشترها علی به مصاف جمع کوچکی از زشت رویان می‌رفت و با ‏پلشتی‌های آنان برابری می‌کرد حال با دریای عظیمی از آنان در افتاده ‏بود،
اگر در پیش‌ترها آنان به ظاهر در اعماق زشتی فرو رفته بودند، وا مصیبتا ‏که امروز آنان در این زشتی ریشه دوانده بودند و در این شر تنیده شده ‏بودند، حال نه به ظاهر که به افکار و باطنشان در این زشت صفتی در این ‏شک و تردید زنده بودند، افکار می‌پروراندند و زشتی ترویج می‌دادند، ‏خاک این شهر نفرین شده را به گفته‌ها و افکار خویش آلوده می‌کردند ‏و در پی تحریک جماعت بیشماری از این مردمان بودند و حال بیشتر از ‏هر روز دیگری این وظیفه بر دوش علی بن محمد و همراهانش بود تا این ‏شر را به جای بنشاند،
اگر در گوشه و کناری کسی از دردی سخن گفته بود، اگر از شک و ‏تردیدهایش با دیگران سخنی به میان گذاشته بود، علی می‌دانست که چه ‏فرجامی در انتظار جمع بیشمار قرار خواهد داد و فرمان می‌رسید و او ‏طاعت به جان ماشه‌ها را می‌چکاند،
در میان تمام این اخبار نام فرهاد بیشتر بر گوشش طنین می‌انداخت، کسی ‏که با زشت رویی و زشت صفتی جماعتی را برای پروراندن به خاکی ‏دورتر از ایران راه برده است و در پی تدارک ارتشی است تا به هر سلاح ‏فکرهای پر تردید و شرک آلود را در میان این شهر ترویج دهد،
علی می‌شنید و هر روز حرارتش بیشتر از پیش می‌شد، هر روز با اعصابی ‏ناآرام در پی جستن او می‌گشت، می‌خواست تا خویشتن و یک‌تنه ریشه ‏از این ظلمت برکند و این نشان دلاوری را به سینه‌ی خویش در آویزد
کمی دورتر در خاک دورمندان، در آن خانه‌ی سرد که ساختمانگاه برای ‏از نو پروراندن بود جماعتی از دوردست‌ها بدینجا آمدند تا بیشتر از پیش ‏بدانند تا دوباره زاده شوند و بدان‌ها بیاموزند و حال خویشتن را به برابر ‏جماعت همه چیزدان ببینند، هر روز حرف بود و راهکار، دیگر از آن ‏نجواهای کوتاه چیزی در میان نبود، هر چه بود فریاد بود و راه و طریقت ‏دانستن، هر چه بود راه تازه‌ای بود که انتهای یکسان به لانه‌ی ‏همه‌چیزدانان داشت که باید بدانند باید همه چیز را در یابند نه به شک و ‏تردید، نه به تلاش و در تکاپو که به فریاد دیگری همه چیز را دریابند و ‏اینبار گام به طریقتی نهند که همه چیز را می‌داند و باید برای احقاق این ‏دانسته‌ها به نبرد برآید
در میان این اتاق‌ها، هر روز کیا می‌نشست و نجواها و فریادها را می‌شنید، ‏اما دریغ از پاسخی بر سؤال‌های بیشمارش که باز بر جای پا می‌فشردند و ‏او را به هیچ از پیش فرا نمی‌خواندند، او درمانده و عاجز تنها فریادها را ‏می‌شنید، نمی‌دانست دلیل این فریادها چیست و تنها می‌شنید، هیچ از علت ‏و معلول برایش نمی‌گفتند و او باید تنها می‌شنید به چشم می‌دید که چه ‏جماعت بیشماری از این همراهان به سادگی و سهل تسلیم شدند، نه فراتر ‏از تسلیم شدند، آنان دانستند، آنان از دریای معرفت در پیش خود دانستند ‏به آنان آموختند و آنان از آن دریای معرفت در پیش رو آن قدر نوشیدند ‏تا سیراب شوند شاید بیشتر از سیراب شدن
می‌دید، هر روز این دیده‌ها را در برابر چشمانش دوره می‌کرد، پروازها را ‏می‌دید، پرواز به فرازی که برایش تعریف کرده بودند، دانستن در دریایی ‏که برایش ساخته بودند و هر بار دید این ساختن به سوختن را
دید چگونه بال گشودن را، دید چگونه به آنان درس بال گشودن دادند و ‏دید چگونه برایشان مشق پریدن کردند، دید چگونه آسمان را حصار ‏کردند و مرز به آن‌ها نشاندند و حال چه شادمان بودند که در آسمان به ‏پرواز در آمده‌اند و دیگر هیچ ندیدند از حصارها که امروز فضای ‏وسیع‌تری برایشان باز است
‏ اما باز کیا فرزاد را دید، فریادهای او را شنید از حصارهای در برابر از ‏پرواز به کام دیگری همه را دوباره در دل گفتارهای او دوره کرد، دل به ‏چنین پرواز در قفس خوش نکرده بود و دلش آسمان فرا رو را ‏می‌خواست، آسمانی که همه می‌شناختند، همه دیده بودند اما ‏همه‌چیزدانان هر بار به رنگی بخشی از آن را تصویر کردند و دیگر آن را ‏به اعماق دل‌ها خاک کردند و نگذاشتند تا دیگری هیچ از آن را دریابد و ‏همه در آسمان پدید آمده برایش محکوم به پرواز شدند، گاه بال نداشت ‏و گاه که بال بود طریقت پرواز بر جانش خوانده می‌شد،
حال پس از چندی فرهاد هم به میانشان می‌آمد، کیا به نگاهش چشم ‏می‌دوخت یاد روزگاران پیشتر می‌افتاد، کجا است آن نجواهای آرام به ‏دل و در گوش آنان
حال هر چه بود فریاد بود، دیگر از آن دیرترها هیچ به میان نبود، حال ‏دریایی از دانسته‌ها در میان بود، حال طریقت را نشان دادند آموختند و ‏شک را از میان برداشتند و حق را دوباره از نو بنا فرمودند و همه چیز ‏دوباره به انحصار در آمد،
جنگ بر سر ارزش کلی نبود هر چه بود بر فرع خلاصه شده بود که هر ‏دو طرف نه فراتر از آنان همه و همه در اصل یکسان بودند، همه همه چیز ‏را می‌دانستند، حق در اختیار خودشان بود و حال در فرع به هم هزاری ‏نقد داشتند، راه حق در انحصار خویش دیدند و برابر را خار و خفیف ‏دانستند اما دریغ از شک که چه غریبانه و دردمند به قربانگاه یکتایی‌ات ‏آنان رفت دم نزد و قربانی شد تا جماعت همه چیزدان تازه‌ای سر برآورد ‏و همه چیز را دوباره همان‌گونه که خواست تفسیر کند
به دل این ساختمانگاه دور از نسان درد بود، به پاسخ اعتراض سرب بود، ‏ماشه‌ها را هم می‌چکاند و همه چیز برابر بود اما باز طریقت تازه آرام بود ‏و ملایم نه رو بازی نمی‌کرد که اصل را می‌شناخت و فرع دیگری را ‏دیده بود از این دیده‌هایش درس فرا گرفته بود پس به همان نشانه از درد ‏دوباره نیش نمی‌خورد و راه تازه‌ای را برای خویش بر جسته بود، انتهای ‏راه و هدف یکسان بود لیک هر طریقتی راهی برای خویش برگزیده بود ‏راهی که متفاوت بود اما انتها یکسان داشت، پس یکی به دار آویخت و ‏دیگری آرام نا پدید کرد، یکی ماشه چکاند و دیگری به پستو به بی ‏صدای رعشه نشاند و هر بار به طریقتی کسی در میان نبود و هر روز ‏مأموریتی تازه بنا شد،
دوری از خاندان و پیشکش جان معنا شد و هر بار راه را پیش رفت و هیچ ‏به دیگران نشان نداد
کیا همه را دید و درمانده به جای بنشست پرویز را هم دید، دید که ‏چگونه باز فریاد می‌کشید، از پاکی جان جانانش می‌گفت، جان جانانش ‏را دریده بودند، از کدامین همه‌چیزدانان در عذاب بود، او را بدین‌سان ‏دردمند و پر آز رهانیده بودند و هیچ بر جانش نگذاشتند تا بال تازه فرا ‏گیرد هر چه به جان مانده بود در درد خلاصه شد و نای بر ماندن نداشت، ‏باز مرور گذشته‌ی پر درد و باز تکان‌های فجیع بر جانش
همه را در جانش دید و جان را درید، جان جانان را دریدند و در برابر ‏دیدگان چشمان بی صدا تنید، وای بر جان که همه چیز را دید و باز ‏دنیای را دید، به سودای چه بر رنج فائق آمد که چه در پیش گیرد آمد ‏به درد انتقام آمد به درد ماندن آمد به درد رهایی و باز بی‌بال بر جای ‏ماند،
کمی پیشتر آنجا که به راه جان جانانش در راه بود، آنجا که خواهر و ‏جان از تنش بر ماه بود، آنجا که به نگاه‌های او در زمانه‌اش شاه بود، ‏آنجا که تو را دریدند و خانه‌اش یک سرای جانکاه بود، از او هیچ به ‏جای نماند
وای دریدند، وای جانش را دریدند به چشم بی‌عصمت شدن جان ‏جانانش را دید و باز خاموش نشست، خاموش نشست و نتوانست کار پیشه ‏گیرد که جان و جهانش به یکتایی هر چه آنان می‌دانست خاموش شد، ‏عصمت را دریدند و جان او را خریدند، او را به اعماق خویش رهانیدند و ‏هیچ نتوانست که بر انگیزد، دیگر تاب و توان هیچ به جانش نمانده بود، ‏پر درد در دیرترها که خاموش و بی کس بود آنجا که به تکان‌های شدید ‏جانش بی صدای ماند کسی در دوردست‌ها او را از خویشتن دریافت در ‏او دید آنچه دیگران ندیدند،
آتش انتقام را به جانش دید و خواست تا او را زنده سازد، خواست تا او ‏را برافرازد و انتقام خون پس گیرد، پس فرهاد به او هم منزل داد به او هم ‏راه داد تا راه تازه در پیش گیرد اما تکان همان تکان‌های سابق بود، درد ‏همان درهای مانده بود، هر چه بود از پیشترها بر دلش لانه کرد، فرهاد ‏که هزاری چو فرهاد به سودا دل خونینش به نزدش آمدند تا به آتش ‏انتقام از او آتش به جبر خویش برافروزند و همه‌چیزدانان را به آتش ‏کشند تا از او هیچ باقی نگذارند و این آتش به فرجام در جان خودش ‏پدیدار شد،
آنجا که رها از جهان نه بال پرواز داشت نه جان ماندن به آسمان پر کشید ‏از فراز پنجره‌ی ساختمانگاه بر آمد و از همه دور شد نماند و همه را کیا ‏به چشم دید،
نظاره کرد تمام تکان‌های جانش را، شاید هیچ از او ندانست و هیچ از ‏دنیایش نفهمید که از هزاری دیگر هم نفهمید اما به فرجام دانست که ‏تفاوت در میان این قشون تفاوت میان راه و رسیدن است به انتها هر دو به ‏یک لانه منزل خواهند کرد پس خواست که در میانشان نباشد از دلشان ‏عبور کند آن قدر دور رود که هیچ را نبیند و از همه به فراتر رود
از لانه دور شد، دوان دوان خویش را از این قافله دور کرد و فرجام آنان ‏را به بال‌های شکسته و جان دردمند پرویز دید، قبل از دورشدن نگاهی به ‏جان پرویز انداخت در میان اندام خسته و دردمندش به دنبال راه تازه ‏گشت اما هیچ نبود که هر چه داشت را دریدند و هر بار به ظن دانسته‌ها از ‏او ربودند و حال دانست که باید دور شد، از او هیچ نگذاشتند و کیا از دل ‏تمام هیچ بودن‌ها دریافت که راهش دورتر از این دانسته‌ها است، از این ‏یکتایی و الوهیت است،
پس باز دور شد هر بار که به عقب نگاه می‌کرد، جماعت بیشمار از ‏همه‌چیزدانان می‌دید باری به نگاه فرهاد چشم دوخته می‌شد و دار و ‏دسته‌ی بیشمارش که به گرد پیشگاهش درآمده‌اند و چندی بعد علی و ‏اصحابش را دید که به قداره به پیشکشش فدیه آورده‌اند
همه را دید باز دور و دورتر شد، اما حال در این خاک ناآشنا در این ‏دروازه‌های بی پایان به کجا باید لانه می‌کرد، کجا می‌توانست زنده ‏بماند، دگر نه از نوانخانه خبر بود نه از پشیمانگاه، نه از جماعت علی بن ‏محمد خبر بود و نه از فرهاد که به او بگویند که باید بداند حال ‏خویشتنش بود بی‌پناه و تنها لیک حال شک را به کنار خویش داشت به ‏تردید آشنا بود حال به کنار آن‌ها پیشتر می‌رفت و بیشتر می‌دانست، هر ‏بار که راه تازه‌ای در برابر می‌دید سر از پای نمی‌شناخت تا آن مسیر تازه ‏را دنبال کند تا آن را دریابد و انتهای آن را خویشتن ترسیم کند
علی کماکان با تمام دردها که در جانش لانه کرده بود با تمام زشتی‌ها ‏که می‌دید مصمم در پی جستن فرهاد و آن جماعت فرهادیان بود و از هر ‏روز و شب بیداری و در کار بودن هر روز نتایج تازه‌ای را در می‌یافت
روزی از جای اختفا می‌دانست و روزی از طریقت پیش گرفته و هر روز ‏بر این دانسته‌ها می‌افزود و به دل قول می‌داد تا انتها را دریابد،
محمد هم هر روز برای آرامش این خاک نفرین‌شده تلاش می‌کرد حال ‏پسرش از کسانی بود که در حد خویشتنش قابل اتکا بود و گاه خویشتن ‏را به او می‌رساند و برای حل کردن دردها از او مدد می‌گرفت و این بده ‏بستان میانشان در جریان بود تا به دست هم راه درست برگزینند، علی نیز ‏از او یاری‌های بسیاری گرفت، آنجا که برای شناسایی فرهادیان به حکم ‏معذور بود باز حکم در کنارش بود که محمد را به کنارش داشت، زمینه ‏برایش فراهم بود تا به آنچه می‌خواست دست یابد و آنچه در پیش رو ‏است را فتح کند، از میان برداشتن این قماش خرابکار فرهادیان برایش ‏طریقت تازه از جهان تازه‌اش بود که شاید او را به ارکانی فراتر از آنچه ‏بود هم می‌رساند اما علی از این‌ها فراتر می‌خواست خدا در برابرش بود و ‏او خویشتن را شرمنده بر او می‌دید و حال به دریای دانسته‌ها در پیش بود ‏تا این زشت رویان را از ریشه بخشکاند،
از آن سو و در دورتر فرهادیان در حال تدارک گاه و بیگاه به مثال کیا ‏جماعتی را می‌دید که از جمعشان دور می‌شدند و این جماعت همه ‏چیزدان که تازه از دریای همه‌چیزدانان ذره‌ای دریافته بودند و می‌دانستند ‏که باید بر راه خویش پای بیشتر کوفت، این خرابکاران را شناسایی ‏کردند و به تعقیبشان در آمدند
گاه به شاخه گل خار بر جان می‌افکندند و گاه به تعقیب در کمینشان ‏سرب به آنان خوراندند
حال از دنیای کیا هم بسیار دیده بودند او را از هر لحاظ زیر نظر گرفتند، ‏می‌دانستند حال او در این کشور غریب بی‌پول و مدرک، بی اذن و قانون ‏در کنار هم‌خانه‌ای که تازه جسته زندگی می‌کند، می‌دانستند که کار ‏می‌کند و خویشتن را از دورمندان به دور نگاه داشته تا شناسایی نشود و ‏می‌دانستند او در فکر ساختن دوباره‌ی زندگی است
کیا صرف می‌کرد، اینبار هر لحظه ساختن را صرف می‌کرد هر چه ‏سوختن بود را به دور می‌انداخت و می‌خواست تا بیشتر خویشتن را ‏بشناسد، می‌خواست تا باز به کنار مکتب طبیعت بنشیند، می‌خواست تا ‏دوباره از او بیاموزد و می‌خواست تا در این دانستن به شک اعتماد کند، ‏می‌خواست تا دروازه‌ها را باز بگذارد و حال در حال دوباره و از نو پدید ‏آمدن بود،
او به تازگی کسی را دریافته بود، حال با هم در کنار هم در خانه‌ای مقعر ‏زندگی می‌کردند هر روز کار می‌کردند و هیچ‌کدام راه معینی برای ‏آینده‌شان نداشتند،
کسری هر روز از زشتی‌ها و بدی‌ها درد می‌کرد، ناله سر می‌داد، از این ‏پست شمرده شدن، از این غریب ماندن از این کار سخت و درد از این ‏پست شمردن از سوی همه از اینکه جهان پول است و بی‌پول هیچ ارزش ‏بر انسان نیست از این نگاه زشت و آلوده‌ی جماعت دورتر از این مردمان ‏از آن مانده در قاره‌ی دور و سبز که از این جماعت دوری می‌گزیند گاه ‏به کام خود از اینان صید می‌کند و چگونه در بوق و کرنا بر ابهت خویش ‏می‌افزودند و هیچ به این‌ها و دردهایشان پاسخ نگفته است و به جای مورد ‏نظر ضربه‌ها را هم خواهد زد،
او به یک کلام و ساعتی سخن قانع نبود و هر بار برایش می‌گفت از ‏دردهای بیشمار می‌گفت اما کیا این‌گونه نبود، او سخت کار می‌کرد، اما ‏این کار کردن را دوست داشت،
او دیگر وابسته به دیگری نبود و این استقلال را در خویشتن می‌پرستید، او ‏را تحقیر کردند و او دریافت که دنیای سخت در پیش روی او است، او ‏به بی پولی پر درد شبی را گرسنه صبح کرد، اما دریافت که یکه دست ‏در کنار او خویشتن است، او درد دیگران را دید و فهمید که باید به درد ‏آن‌ها پاسخ گفت، او سیاست را دید و دانست که باید پا را فراتر نهاد اما ‏همه‌ی این‌ها هیچ بود در برابر آنجا که به کنار طبیعت می‌نشست آنجا که ‏در مکتب او درس می‌گرفت، آنجا که از رقص بچه گربه‌ها در کنار مادر ‏معنای زندگی می‌آموخت، آنجا که از ایثار سگ‌ها به هم درس فداکاری ‏می‌گرفت، آنجا که از کنار هم بودن برگ‌ها دست به دست شدن آن‌ها ‏درس وحدت می‌گرفت و هر بار درس تازه پیش رو بود،
وای که حال در تمام دردهای بیشمار بیان شده از کسری و هزاری از ‏کسری‌ها آزاد بود، حال خویش بود، حال هیچ نمی‌دانست حال در پی ‏دانستن بود، حال می‌خواست تا بیشتر بداند، بیشتر بیاموزد، به کلاس هر ‏چه در برابر بود، از انسان و حیوان از طبیعت و درد از هر چه بود و نبود ‏درس‌ها فرا می‌گرفت، شک را به کنارش می‌پروراند و در کنار تردید و ‏آموزگارانش آنچه پیش بود را پشت سر می‌نهاد و بیشتر می‌دانست که ‏هیچ نمی‌داند
اما علی همه چیز را می‌دانست و دل به جهان دانسته‌هایش پیش رفت ‏مرزها را در نوردید همه جا را فتح کرد و این سلحشور با شمشیر بر دست ‏رقص فاتحان را پیش گرفت بر زمین و در برابرش فرهاد بر خاک نشسته ‏بود، هر چه از دانسته‌ها به دیگران آموخت لشگر پدید آورد به ‏دانسته‌هایی که فراتر قدرت به دست داشتند همه را باخت و حال گردن ‏کج بر زمین در زیر پاهای علی بن محمد باز دوباره نجوا سر می‌داد، اما ‏نه تنها این نبود ایستادگی هم به پیش آمد در برابر فریادها و تجاوزات ‏ایستادگی کردند مردند و کشتند و باز به آخر داستان فاتح و سلحشور ‏حتی به خاک دورمندان هم علی بود که بیشتر می‌دانست،
دانسته‌هایش ریشه‌های بیشتری تنیده بود، جماعت بیشتر به خود در آورده ‏بود، سال‌های بیشتری کرسی در اختیار داشت و فراتر از همه قدرت به ‏دندان کشیده بود و چه سهل و آسان درید و پیش رفت هیچ از این ‏جماعت بر جای نگذاشت و همه را خاکستر کرد
اما تمام ماجرا خلاصه بر فرهاد نبود که علی قول داده بود تا سرآخر آنان ‏را دریابد هر چه از این زشت رویان که در میان است را به تیغ هلاکت ‏برساند و ریشه‌ی این زشتی را برکند
آنجا که ملتمسانه با خدای راز و نیاز می‌کرد، آنجا که به او از ناله‌های ‏درونش می‌گفت، آنجا که خویشتن را در برابر این روح پر جلال شرمنده ‏و کوچک می‌دید، آنجا که به او عهد می‌کرد هر چه زشتی است را از ‏میان بر خواهد داشت، آنجا به خویشتن و والاتر از آن به خدای آسمان‌ها ‏قول داد تا هر چه از این زشت رویان در جهان است را از جان ساقط کند، ‏عهد خویش را به اشک چشم به خدا ثابت کرد و حال باید هر چه ‏می‌دانستند را از این جماعت به بیرون می‌کشید
او می‌دانست همه چیز را می‌دانست و حال باید از این جماعت زشت ‏صفت برون می‌آورد هر که به آنان تعلق خاطر داشت
او می‌دانست که اصل و هدف، هر وسیله تو را در رساندن به آن یاری ‏خواهد داد، پس شلاق به دست گرفت، ضربه زد، سکوت بود و باز دشنه ‏بر دست گرفت و ضربه زد، شاید بیشتر درد داد، شاید آن قدر شکنجه ‏کرد که جماعتی از جان تهی شدند، اما باز پیش برد که می‌دانست که ‏همه چیز را به او دانسته بودند، او دانسته پیش رفت، می‌دانست که هیچ ‏چیز فراتر از راه خداوندی نیست و هر وسیله برای سامان بخشیدن به راه ‏خداوندی در اختیار است، می‌دانست که خدا این‌گونه خلق کرده و همه ‏را وسیله‌ای برای رسیدن به آمال فرض کرده است
باز شیشه بر دست گرفت هر چه بلد بود را پیش برد و چه جماعت ‏بیشماری که از درد به هر کرده و نکرده در اعتراف بودند، هر چند بسته ‏به حد دانستنشان بود، آنکه بیشتر می‌دانست و فرای دانستن به دانشش ‏ایمان داشت آن قدر شکنجه شد تا بمیرد اما آنکه کم می‌دانست و یا به ‏دانسته‌هایش ایمان نداشت به ضرب اول از شلاق به زخم اول و خون ‏چکیده‌ی اول همه را گفت هر چه می‌دانست و نمی‌دانست و در میان این ‏گفتن‌ها ساده و اول از دست راه آمده کیا بود
کیا که حال عضوی سابق از این جماعت فرهادیان به حساب می‌آمد و ‏هر چه از او وجود داشت عیان بر گروه فرهادیان بود طعمه شد، آنان که ‏خویش می‌دانستند که همه چیز را می‌دانند به علی گفتند و علی نیز همه ‏چیز را دانست، قشون قطار کرد، ارتش کشید تا یک به یک این جماعت ‏دیوزه را به خاک وطن بازگردانند و کیا که آرام در حال پاک کردن ‏جان اتومبیلی، زیر لب زمزمه می‌کرد زنجیر بر دست دید و آتش بر پا
دوباره سوخت دوباره محکوم به سوختن و ساختن شد، او داشت ‏می‌ساخت اما دریغ کردند بر او همان ساختن را دوباره به آتش بدو پاسخ ‏گفتند، چشم‌ها را بستند تا نبیند تا دوباره به تاریکی خو بگیرد باز لرزه بر ‏جانش انداختند دوباره او را از خویش بودنش گرفتند و باز در دل آرزو ‏کردند کاش او هم تا این حد درک داشت تا بداند، شاید نه دوست ‏داشتند که او نداند و یا جماعت بیشتری هم ندانند شاید این هم بخشی از ‏بازی‌شان بود اما هر چه که بود کیا با دستان به غل و پای بر زنجیر دوباره ‏به خاک نفرین شده بازگشت تا دوباره همان داستان پیشترها را اینبار به ‏ضرب‌آهنگ تازه‌ای دوره کند
اینبار هم همان دخمه‌های تاریک بود باز هم همان صداها اما اینبار ‏فریادها بیشتر بود، دردها بیشتر، ناله‌ها را بیشتر در می‌یافت باز همان ‏روزگار دیرترش تکرار می‌شد
در دیرباز خواست تا ذره‌ای جهان را دریابد و به ضربه‌های آتشین جانش ‏میهمان شد و حال خواست که ذره‌ای خویشتن را دریابد و چه سرنوشت ‏در انتظارش بود،
اینبار بازجوی در برابرش سلحشورانِ با او سخن می‌گفت، اینبار دگر ‏خبری از شراب و زن دردمند نبود، اینبار خیانت و وطن‌فروشی نقل ‏مجلس بود، کیا سخن نمی‌گفت و آرام به لبان بازجو چشم می‌دوخت به ‏آوای برون آمده از لب‌هایش باز دنیا برایش تصویر شد، باز فرزاد بر ‏نگاهش مجسم بود، باز نگاه‌های او را دنبال می‌کرد بر او چه گفتند او را ‏چگونه دریدند او چه کرد؟
باز هزاری سؤال دیگر اما اینبار بازجو حرف نمی‌زد و شلاق می‌زد، اینبار ‏حرف نمی‌زد و درد می‌زد، هر کار می‌کرد و باز کیا چشمان می‌بست ‏خویشتن را دورتر از این دردها تجسم می‌کرد، باری خود را در دشتی ‏دورتر از این دردهای جانکاه باری در کنار فرزاد در خانه‌ای که نه ‏ندامتگاه بود نه نوانخانه بود و نه هیچ خانه‌ی پر درد دیگر اینبار خویشتن ‏را در کنار او در حال ساختن تصویر می‌کرد تمام تصویرهایش به خون ‏ریخته بر چشمانش تار می‌شد، دوباره او را به زیر شکنجه به جان ‏می‌آوردند و از جان می‌بردند، بی‌هوش می‌شد و به هوش می‌آمد، او باید ‏آماده بود، او باید قادر به پاسخ بود، او باید از خیانتش می‌گفت، جماعت ‏مانده در خانه در انتظار او بودند، آنان نیاز داشتند تا عبرت بگیرند آنان ‏باید می‌دیدند و آگاه می‌شدند آنان باید به خود می‌آمدند و فراتر از همه ‏آنان باید برای رفتن به بهشت آماده می‌شدند
پس باید او را به چهارمیخ می‌کشیدند و او را حفاظت می‌کردند تا آرام و ‏متشخص از کثافت‌های به دل خود بگوید او باید آرام می‌گفت و مهر ‏تأیید بر دانسته‌های جماعت همه چیزدان می‌خورد، او باید از دشمن ‏می‌گفت، از خیانت خویش می‌گفت باید می‌گفت و آرام جماعتی را ‏برای دانستن بیشتر ترغیب می‌کرد
آن قدر جانش ناله داشت که تسلیم به آنچه خواستند بگوید دلش تنگ به ‏رفتن بود، می‌خواست تا آرام گیرد پس نشست و گفت چشمانش بست و ‏هیچ ندید و فقط گفت تا آرام بماند و آرام سر بر آغوش بگذارد و ‏بخوابد،
همه را گفت و آن روز همه را شنیدند همه شنیدند و باز بیشتر دانستند ‏بیشتر بر دانسته‌ها پا فشردند و بر این ایمان جان سپردند،
او هم جان سپرد آرام بر جوخه‌های دار هزاری از آنان جان سپردند و باز ‏آب از آب تکان نخورد که همه همه چیز را می‌دانستند و باز همه چیز در ‏راستای دانسته‌های آنان تعبیر شد،
رقص دردآلود آنان به میان جوخه‌های دار را جماعتی دید و هلهله کشید ‏و وای که باز در این درد هر که بر خویشتنش افزود و باز همه چیز یکسان ‏به ارزش بدل شد و هر بار در چهره‌ای در نگاهی همان گفته‌های پیشترها ‏را تکرار کرد
حال مدتی از آن دیرترها گذشته بود حال در خانه‌ی حاج محمد چندین ‏جشن برپا بود، علی ترفیع گرفته بود گام‌های موفقیت را یک به یک پیش ‏می‌رفت همه را در می‌نوردید و باز قدرتمندتر از قبل بر بام آسمان‌ها لانه ‏می‌کرد حال او با ترفیع با ارزش‌تر از دیربازان بود و از آن والاتر امروز ‏خانه‌ی آنان فرزند ذکور تازه‌ای داشت علی فرزند داشت
نامش چه بود، شاید فرزاد بود، شاید او را فرهاد نامیدند، شاید کسری و ‏شاید کیا و یا حتی شاید محمد و علی چه تفاوت میان این نام‌ها، شاید او ‏فرزند علی بود و یا شاید فرزند فرهادیانی، شاید از یادگاران فرزاد بود و ‏شاید اعتبار کیا هر چه بود تفاوت نداشت تفاوت در جای دیگری و در ‏دورترهایی در انتظار نشسته بود، تفاوت آنجا لانه می‌کرد که شاید اینبار ‏فاطمه و شاید نوعروس دیگر آرام نمی‌گرفتند اینبار به طغیان می‌آمدند و ‏برایش می‌گفتند نه به کودکی و در هپروت که بی‌پروا و رسا فریاد ‏می‌زدند، شاید اینبار اگر به دل محمد شک داشت پاسخش می‌داد و از ‏شک‌هایش برای او هم می‌گفت، شاید اینبار فرهاد باز به دنبال دانسته‌ی ‏تازه‌ای نبود تا راه را تغییر و هدف یکسان کند که اینبار به جنگ با هدف ‏بیمار و اصل زشتی بر می‌آمد، شاید اینبار فریادهای فرزاد رساتر و گیراتر ‏بود، شاید اینبار کیا اگر به جوخه‌ی دار بود سر بالا می‌کرد و فریاد ‏می‌کشید اگر در رنج بود تا آخرین نفس می‌ایستاد و در برابر زشتی قد ‏علم می‌کرد نمی‌شکست و پژمرده نمی‌شد، شاید اینبار به چیزی فراتر از ‏دانسته‌ها به ارزشی فراتر از این دنیا به جان باور داشت و این فریاد را بلند ‏سر می‌داد و شاید هر کدام تأثیر دیگر بر جان این کودک تازه ‏می‌گذاشتند
شاید او را دوباره و از نو تربیت می‌کردند شاید او بیشتر به مکتب طبیعت ‏می‌نشست از حیوان می‌آموخت از دریا و باد و مه خورشید درس ‏می‌گرفت از درختان و برگ و خار می‌فهمید و به شک پرورانده می‌شد و ‏دیگر نه علی بود و نه کیا اینبار نه همه چیزدان بود و نه بی‌چیزی به راه ‏همه‌چیزدانان نه در این مرداب غرق بود و نه در این انکار غریق
او اینبار یک جان تازه بود فراتر از ارزش‌ها، او اینبار به جنگ ارزش‌ها ‏می‌رفت و اهداف را تغییر می‌داد، او اینبار جهان را بدل به جهان تازه‌ای ‏می‌کرد او اینبار انسان را دوباره می‌آفرید و به درس و آموختن آن می‌شد ‏که جهان می‌خواست، آن می‌شد که جهان در انتظارش بود
چندی دیرتر جهان آزاد بود که آزادگان بیشمار نه به خون و نژاد، به قوم ‏و ذات و هزاری عناوین بد نهاد که به تربیت در خویش پرورانده ‏می‌شدند.‏