شاه گدایان رها شد، با همت و یکپارچگی هوادارانش بالاخره از ‏چنگال دولتیان جان سالم به در برد و توانست بار دیگر آزادی را ‏لمس کند و در هوای آزاد نفس بکشد، او را بر روی دوش از آن ‏منطقه دور کردند و به سمت مکانی امن بردند که از قبل حواری ‏متمول برایش در نظر گرفته بود
تا این خبر به سوی درباریان مخابره شود زمانی طول کشید و همین ‏امر باعث شد تا پسرک را از این مخمصه نجات دهند و به مکانی امن ‏راه برند، حالا این خبر بزرگ برای درباریان مخابره شده بود،
آن‌ها می‌دانستند دیگر با یک نفر برای نابودی دست به گریبان نیستند ‏و سیل خروشانی از آدمیان به این باور ایمان آورده و حاضرند از جان ‏و مالشان در راه پیشبرد این هدف آسمانی بگذرند
برایشان خیلی سخت آمده بود تمام وجود درباریان را ترس و وحشت ‏فرا گرفته بود، کلافگی در وجود تک تکشان دیده می‌شد و از صبح ‏تا شام جلسه می‌گذاشتند و حرف می‌زدند، راهکار می‌دادند تا هر چه ‏زودتر از شر این مزاحمان راحت شوند، می‌دانستند این سیل خروشان، ‏این یکپارچگی آدمیان سرنوشت سختی برایشان به بار خواهد داشت،
می‌دانستند که آنان هم‌قسم شده و از هیچ کاری فروگذار نیستند و هر ‏روز در میان هم راهکارهای متفاوتی برای جلوگیری و خاموشی این ‏طغیان به پیش می‌آوردند
برخی از سازش با پسرک و هوادارانش صحبت کردند، برخی ‏نقشه‌های مرموزی برای سر به نیست کردن آنان در نظر گرفتند و ‏برخی به اشد مجازات و رفتار قهری با آنان پا فشار بودند
اما این سخن‌ها هیچ سودی نداشت، آن‌ها به راهکار درستی برای ‏مقابله با پسرک و هوادارانش نمی‌رسیدند،
در آن سو کمی دورتر پسرک و هوادارانش جمع شده و با هم ‏هم‌فکری می‌کردند، قبل از بردن پسرک در میان آن خانه‌ی امن، ‏حواریون مادر و همسر سرورشان را به آنجا منتقل کرده بودند تا ‏دیداری با هم تازه کنند و به دل‌تنگی‌ها خاتمه دهند،
با رویارویی مادر و پسرک هیچ احساس افسارگسیخته‌ای شکل ‏نگرفت، آن دو چند ثانیه‌ای به هم نگاه کردند بعد آرام همدیگر را در ‏آغوش گرفتند و دیگر حرفی میانشان رد و بدل نشد
زمانی که زن با پسر روبرو شد، او را در آغوش گرفت و بلند گریه ‏کرد، پسر آرام بود و زن مدام گریه می‌کرد و خدا را شکر می‌کرد که ‏بار دیگر پسرک را به او بخشیده است و حالا در کنار هم هستند
این رویدادها رخ داد و حالا حواریون پسرک به دنبال طریقتی بودند ‏تا کلام خدا را در جهان و نزد جهانیان محکم‌تر و استوارتر از گذشته ‏عملی سازند و این شروع هم‌فکری‌ها و به نتیجه رسیدن‌ها بود،
جو حاکم بر سرزمین بسیار عجیب و متفاوت بود، حالا آدمیان به دو ‏دسته تقسیم شده بودند، آن‌ها که مخالف پسرک بودند و بیشمارانی ‏که در راه و طریقت پسرک گام برمی‌داشتند
حکومتیان و ثروتمندان تنها فکرشان نابودی پسرک و دار و دسته‌اش ‏بود و دردمندان و فقیران همه یکدل در کنار پسرک ایستاده و به فکر ‏تغییر بودند، تعداد زیادی که با پسرک دیدار کرده و خود را سرباز ‏راه او می‌دانستند و اگر عده‌ای بودند که او را ندیده اما در دل و زبان ‏همیشه از او دفاع می‌کردند و آماده‌ی جان دادن در راه خداوندی ‏بودند
در همین گیر و دار بیماریِ مهلکی به جان شهر و روستاهای کشور ‏افتاد، بیماری‌ای که کسی از حقیقتش مطلع نبود، بیماری‌ای که به ‏سرعت پیش می‌رفت و تمام شهرها و آبادی‌ها را در خود درنوردید و ‏جان بیشماری را گرفت، در آن روزگاران دیر و دور این‌گونه ‏بیماری‌ها بسیار شایع بود و هر از چند گاهی پیش می‌آمد و عده‌ی ‏بیشماری را می‌کشت و پس از مدتی خود ناپدید می‌شد و حال در این ‏روز نامیمون این بیماری به سمت سرزمین پسرک حمله کرد و آدمیان ‏بیشماری را به کام مرگ فرستاد
مردمان شهر، ثروتمندان و فقیران از این بیماری در امان نبودند، از ‏درباریون و حواریون پسرک هم عده‌ای جان سپردند و در عذاب ‏بسیار مردند، اما بیشتر از هر چیز روحیه‌ی پسرک را اتفاق دیگری ‏تکان داد و متحول کرد
در این شرایط و این روزگاران حمله‌ی این بلای وحشتناک به ‏فاصله‌ی چند روز از هم مادر و همسرش نیز به بیماری مبتلا شدند و ‏بر روی تخت افتادند و حواریون سرورشان را از خانواده‌اش دور ‏کردند تا مبادا به بیماریِ مهلک مبتلا شود،
پسرک سخت افسرده و ناراحت بود، چرا که دو نفر از اعضای ‏خانواده‌ی دونفری‌اش را در حال از بین رفتن دید، نمی‌توانست حتی ‏لحظه‌ای آرام بنشیند مدام کلافه بلند می‌شد و به دنبال طریقتی بود تا ‏به سمت مادر و همسر برود، اما حواریون راه را برای او بسته بودند
کلافه بود، با خدا صحبت می‌کرد، اما لب به اعتراض نگشود لحنش ‏کمی فرق کرد لیکن هیچ‌گاه کلام اعتراضی نگفت اما می‌شد فهمید ‏که لحنش شاکی است، در تمام این دوران تنها خواسته‌اش از خدا ‏سلامتیِ آن دو تن بود و این را با لحنی شاکی و عصبی می‌گفت، ‏تکان‌ها و تشنج‌هایش گاه بیشتر می‌شد،
خدا و درونش به او این‌گونه پاسخ می‌داد که این‌ها آزمون الهی است ‏و تو باید سربلند از آن بیرون بیایی، هرچه خداوند مقدر فرماید همان ‏خواهد شد
پسرک این صداها را می‌شنید و گاه آرام می‌شد و گاه عصبانی اما ‏همیشه هر احساسی را درون خود خموش می‌کرد،
جایی دورتر اما درون همان مخفیگاه مادر و همسرش را بستری کرده ‏و مراقبشان بودند، اما سرور نمی‌توانست حتی یک‌بار هم با آن‌ها ‏ملاقات کند
زن روز به روز احوالش بدتر می‌شد و کم‌کم از سخن گفتن و فریاد ‏کشیدن هم آرام نشست و همچون تکه‌ای گوشت آرام و بی‌جان در ‏تختش آرامید، مادر هم مثال همیشه آرام بود از همان ابتدای بیماریِ ‏خود می‌دانست در همین روزگار جان خواهد سپرد و گویی با ‏تقدیرش به سادگی کنار آمده است و چندی بعد در انتظار مرگی ‏آرام زندگی را به سر می‌برد
تمام روز را در تخت می‌خوابید و حتی لحظه‌ای هم سخن نمی‌گفت ‏تنها درون قلبش از خدا طلب مغفرت داشت و همین‌گونه ساده و آرام ‏به مثال تمام عمرش بر تخت آرامید و جان به جان تسلیم گفت
به فاصله‌ی چند ساعت دختر هم جان داد او شور داشت و با حرارت ‏بسیار فریاد می‌کشید و آسمان را به عربده‌های بلندش دیوانه می‌کرد ‏آسمان می‌غرید و دختر فریاد می‌کشید و سرآخر در فریاد و ‏عربده‌های بی‌پایانش چشمان را بست و آرام گرفت
این خبر را با ترس و لرز به پسرک دادند
او با شنیدنش بارها فریاد زد، اشک ریخت، اما باز هم اعتراضی ‏نکرد، او بی‌کس شد اما خدا را داشت و سیل بیشماری هوادار که ‏برایش جان می‌دادند و شاید همین باعث شد تا آرام شود
پسرک حواریون را در کنار خود جمع کرد و سخنرانی قرایی برایشان ‏ترتیب داد و بلند فریاد می‌زد،
او به آن‌ها فرمان جهاد داد،
خیلی از اطرافیان او می‌گفتند باید آرام بود، باید به بیرون مرزها رفت، ‏اما در کمال تعجب همگان پسرک یک‌صدا یک سخن می‌گفت و ‏حرفش تنها یک چیز بود:‏
اتحاد و جنگ با کفار
او بلند در میان حواریون و اصحابش فریاد زد:‏
این فرمان خداوند بزرگ است، خدا از ما این‌گونه خواسته،
جهاد در راه خدا یعنی رستگاری
ما یا در جنگ پیروز می‌شویم که اگر خواسته‌ی خدا این‌گونه باشد ‏شما به ثروت و مکنت و برپایی فرامین خدا خواهید رسید و یا اگر در ‏این جنگ مغلوب شدید در راه خدا شهید خواهید شد، اما بدانید که ‏شهادت نیز به معنای پیروزی است
آری به بهشت خواهید رفت، با مقربان خدا همراه خواهید شد،
جهاد در راه خدا یعنی رستگاری
اگر به بهشت روید از نعمات و حوریان از غلامان و شراب‌های ‏خداوندی لذت خواهید برد، شادمان باشید که خداوند قوم شما را در ‏این راه برگزیده است، بدانید که پیروزی نزدیک است
پسرک این‌ها را گفت و شوری در میان جمعیت شکل گرفت،
آن‌ها می‌خواستند در راه خدا جهاد کنند، شادمان هلهله می‌کشیدند و ‏حس جنگ و قدرت در میانشان موج می‌زد و سرورشان آرام ‏زیرچشمی احساسات آنان را نظاره می‌کرد،
این شور تمام حواریون و اطرافیان را در بر گرفته بود، آن‌ها آماده ‏بودند تا در برابر مشرکان و کفار بجنگند و در راه خدا جهاد کنند ‏بتوانند راه خدا را در جهان عملی سازند،
این شروع جنگ میان پرهیزکاران و مشرکان بود
پسرک دستور جهاد داده، خودش در جنگ‌ها شرکت نمی‌کرد، اگر ‏شرکت می‌کرد در گوشه‌ای دورتر نظاره‌گر بر اعمال پرهیزگاران ‏بود، اما سیل بیشماری از مؤمنان به جنگ با کفار می‌رفتند و می‌کشند ‏و کشته می‌شدند
جنگ‌های سختی شکل گرفت، باری آن‌ها پیروز یک‌بار پرهیزگاران ‏پیروز می‌شدند، اما هیچ‌کدام پا پس نمی‌کشیدند و هماره در حال ‏جنگ بودند، هربار که در جهادها پیروز می‌شدند، خداوند باعث این ‏پیروزی‌ها بود و این‌گونه مقدر کرده بود و هرگاه شکست ‏می‌خوردند، پسرک عصبانی و پرخاشگر بر سر یارانش فریاد می‌زد و ‏آن‌ها را به غیرت بیشتر و جنگ بهتر فرا می‌خواند
این سیر دراز کماکان ادامه داشت، هر از چند گاهی جنگی سخت و ‏خونین میان کفار و مؤمنان شکل می‌گرفت و هربار یک پیروز داشت، ‏این جنگ‌ها گهگاه پراکنده بود و در هر سویی به هر مکانی از کفار ‏از سوی پرهیزگاران حمله می‌شد و آن‌ها که یارای دفاع در همه جا را ‏نداشتند شکست می‌خوردند و این پرهیزگاران را شادمان و جسورتر ‏می‌کرد اما تمام این جنگ‌های ریز و درشت در گوشه و کنار باعث ‏نمی‌شد تا تخت پادشاهی به لغزه بیفتد و این جنگ‌ها فقط از سلامت ‏هر دو سمت کم می‌کرد
پس از این رویدادها پسرک به میان حواریون و صحابه‌اش آمد و بلند ‏به روی آن‌ها فریاد زد:‏
جنگ نهایی در پیش است، هر آنچه می‌توانید، سلاح درست کنید، ‏آماده باشید، جنگ را بهتر بیاموزید، خداباوران بیایند هر کدام جنگ ‏بلد است به دیگران بیاموزد که خدا فرموده است:‏
جهاد نهایی در پیش خواهد بود
آنجا که اگر خداوند مقدر فرماید، آن‌ها را شکست می‌دهیم و قدرت ‏از فرومایگان می‌ستانیم
این سخنرانیِ جسورانه پرهیزگاران را بر این داشت تا به اوامر پسرک ‏و خدا را بیشتر از پیش گوش فرا دهند و گرد هم آیند و آماده‌ی ‏جنگ سخت با کفار شوند، همه‌شان با دل و جان و تنها امیدشان ‏پیروزیِ در این جنگ بود و جهاد در راه خدا را بزرگ‌ترین ‏رستگاری می‌دانستند و از گوشه و کنار از پسرک نقل می‌شد که ‏پیروزیِ نهایی با خدا است
او چندین بار این مطلب را با آن‌ها در میان گذاشت و این خبر گوش ‏به گوش به صحابه می‌رسید، آن‌ها هم گفتند سرورمان با خدا سخن ‏گفته و خدا فرموده:‏
این آخرین جنگ با کفار است، این جهاد نهایی در برابر آن‌ها است ‏و در دلشان شور و حرارتی بیشتر از پیش به جریان می‌افتاد
پسرک ارتشش را سر و سامان داده بود، هرچند خودش فنون جنگی ‏را نمی‌دانست و از آن اطلاعی نداشت اما در میان صحابه افراد بسیاری ‏داشت که در این رزمایش ید تولایی داشتند،
پسرک با سخنرانی موعظه به آن‌ها روح تازه‌ای می‌دمید و وجودشان ‏را مالامال از احساس پیروزی می‌کرد باعث می‌شد تا قدرتمندتر از ‏دیروز آماده رویارویی و جنگیدن با کفار باشند،
روز نهایی فرا رسید،
جهاد اکبر میان خداباوران و کفار شکل گرفت
در شروع این جنگ پسرک فریاد زد و گفت:‏
از هیچ نترسید که خدا با شما است
جنگ سختی میان کفار و مؤمنان شکل گرفت، از هر سو به هم حمله ‏می‌کردند، با شمشیر جان از هم می‌ربودند، صحنه‌های وحشتناک ‏بیشماری در این جنگ شکل گرفت،
دست‌های بی‌شماری بریده شد، پاهای بسیاری را بریدند و سرها که ‏از تن جدا کردند، کور شدند و خون بر زمین جاری شد، تعداد ‏بی‌شمارانی جان دادند و بیشتر جان‌باختگان از میان کفار بودند، زیرا ‏پرهیزگاران با ایمان قلبی در راه خدا می‌جنگیدند
در این جنگ عظیم آن‌ها توانستند تعداد بیشماری از کفار را به ‏هلاکت برسانند، هر تعدادی هم که از آنان باقی ماند اسیر شد و به ‏دستور فرزند خدا از زیر تیغ گذشته شد،
مردند تا دیگر ارتشی برای کفار باقی نماند و قدرت را تمام و کمال ‏از دست دادند
پس از پیروزی در جنگ سرور پرهیزگاران به بالای سکویی رفت و ‏بلند فریاد زد:‏
این همان وعده‌ی خداوندی بود، دیدید که خدا هر آنچه فرموده را ‏عملی ساخت و شما با جسارت و شجاعت توانستید بر این کافران ‏فرومایه پیروز شوید، بسیاری از برادرانتان را از دست دادید، اما آگاه ‏باشید که برادرانتان شهید راه خدا شدند و همیشه زنده هستند و در ‏کنار خداوند روزی می‌خورند
خداوند عزت در این جهان و جهان آخرت را به شما هدیه خواهد داد
در میان جماعت شوری برپا شد و همه یک‌صدا فریاد
خدا بزرگ است سر دادند
فرزند خدا لبخند رضایتی بر لب زد و اعلام پیروزی خویشتن و ‏نابودی کفار را سر داد
او را بر دوش گذاشتند، پیروزمندانه به سوی شهر و میدان اصلی رفتند، ‏درباریان و حاکمان که می‌دانستند ارتششان شکست سختی خورده از ‏خانه و کاخ‌ها بیرون آمدند و در برابر سرور گدایان به زانو در آمدند ‏و طلب مغفرت کردند
پسرک بر دوش پرهیزگاران وارد شهر شد و به میدان اصلی رسید و ‏جماعت کفار را دید که برای آمرزش به پیش آمده‌اند
رو به جماعت این‌گونه گفت:‏
شما به درازای عمر در برابر خدا قد علم کردید و فریاد مخالفت با او ‏را سر دادید، در صورتی که می‌دانستید حق و باطل در اختیار خدا ‏است و پیروزی همیشه در رکاب او شکل خواهد گرفت، اما باز هم از ‏این بزرگی دوری جستید
خداوند بزرگ، آمرزنده و مهربان است، بدانید او امروز به برکت این ‏پیروزی شما را بخشیده، اموالتان در اختیار پرهیزگاران قرار خواهد ‏گرفت لیک جانتان در امان است،
خداوند کریم شما را بخشیده و می‌توانید در پناه او زندگی کنید
در میان صحابه دو دستگی بود، برخی از این بخشش شادمان و ‏تعدادی از این کرده‌ی سرور ناراحت بودند، اما طعم پیروزی آن قدر ‏شیرین بود که همه یک‌صدا تمام این اتفاقات را به فراموشی سپردند ‏و پادشاه گدایان بر دوش پرهیزگاران به پیش رفت
او را در میان قصر بردند، لبخند رضایتی بر لب داشت و زیر لب زمزمه ‏می‌کرد
من فرزند خدا هستم
در میان قصر بر تخت سلطنت نشانده شد و سرمست و مغرور فریاد ‏زد:‏
خدا بزرگ است
و جماعت این را بلند تکرار کردند.‏