پسرک حالا پادشاه بلامنازع سرزمین خویش بود، با حمایت مردم او ‏به تخت نشسته و اریکه‌ی قدرت را به دست گرفته است، هیچ‌کس در ‏سراسر سرزمین یارای مواجهه با او را ندارد و همه و همه از ریز تا ‏درشت آدمیان بر جایگاه والایش احترام می‌گذارند،
آری او پادشاه این سرزمین شده است، شاید کمی پیش‌تر کسی ‏فکرش را هم نمی‌کرد که روزی در این سرزمین همین پسرک که ‏جایگاه اجتماعی کوچکی داشت تا این حد بزرگ شود.‏
اما خود همیشه این‌گونه می‌گفت:‏
من فرزند خدا هستم و والاترین جایگاه‌ها از آن خدا و فرزندش ‏خواهد در تمام اعصار خواهد بود
این اتفاق بزرگ در شهر و دیارش افتاد و همه‌ی این‌ها باعث شد او ‏مرگ مادر و همسرش را به فراموشی بسپارد و حتی لحظه‌ای هم به ‏یاد آن‌ها نیفتد،
حال مالامال وجودش حس قدرت و فرمانروایی بود، به هیچ‌چیز جز ‏پادشاهی و عملی کردن دستورات خداوند فکر نمی‌کرد و هر لحظه ‏منتظر فرمانی از سوی خداوند بزرگ جهانیان بود،
پس از این حمله و پیروزی پرهیزگاران همان‌طور که از چندی پیش ‏پسرک قول داده بود دستور داد تا اموال ثروتمندان غارت شود و ‏آن‌ها تنها جان سالم از این معرکه به در ببرند و تمام ثروت آن‌ها میان ‏پرهیزگاران تقسیم شود و این‌گونه بود که پسرک دستور غارت و به ‏غنیمت گرفتن اموال کفار را داد،
پرهیزگاران شادمان با شمشیرهایی آخته در دست در میان شهر ‏جولان می‌دادند، به خانه‌ی متمولان وارد می‌شدند و هر آنچه ‏می‌خواستند به یغما می‌بردند، حتی بعضی از آن‌ها را از خانه و کاشانه ‏بیرون انداختند و خانه‌های آنان را غصب می‌کردند،
در این بین بیشتر ثروتمندان بی‌هیچ دفاع و شکایت تن به غارت و ‏یغما می‌دادند و با پرهیزگاران کنار می‌آمدند، اموالشان را به آن‌ها ‏می‌بخشیدند و از خانه‌هایشان بیرون می‌رفتند به سودای آنکه بتوانند ‏چند صباح دیگری نیز زندگی کنند، اما از میان آن‌ها کسانی هم ‏بودند که این‌گونه آرام و خاموش نمانند و در برابر پرهیزگاران ‏ایستادگی کنند، از این رو بود که با آن‌ها درگیر شده و از خویشتن و ‏خانواده، مال و اموالشان دفاع کردند و در راه این دفاع به سختی جان ‏‏‌دادند.‏
پسرک فرمان داده بود تا تمام اموال ثروتمندان و درباریان به غنیمت ‏گرفته شود و به ثروتمندان دستور داده بود که اگر می‌خواهید زنده ‏بمانید در برابر مردان خدا نایستید
او و خدا به مؤمنان این قدرت عمل را داده بودند تا اگر ثروتمندان از ‏خود دفاع کردند آن‌ها را به هلاکت برسانند و همین دروازه‌ای شد تا ‏بسیاری از ثروتمندان در همین به غنیمت گرفتن‌ها جان خود را از ‏دست بدهند
باز هم به سختی جنگ‌های سختی میان مؤمنان و کفار شکل گرفت، ‏اما نه این بار در میدان جنگ که در خانه‌های کفار و در دل حریم و ‏حرمتشان و تلفات بسیاری هم داد،
خود پسرک سهمش از این غنیمت گرفتن‌ها همان قصر درباریان بود، ‏قصر بزرگ و عظیم با سقف‌های بسیار بلند و طلاگون، تخت‌های ‏بزرگ و ثروتی انباشته در خزانه
تمام سهم پسرک از این جنگ و پیروزی در راه خدا همین بود، حالا ‏او صاحب قصر پادشاهی و این تخت بزرگ قدرت بود
کسی بود که او را همه فرزند خدا می‌خواندند و کس دیگری جز او ‏در این جهان پسر خدا لقب نگرفت، او یکه‌تاز این قدرتمندی در ‏میدان شهر بود و شاید برخی او را خدا نیز خواندند.‏
بالاخر هر چه در شهر و از آن ثروتمندان بود به دست پرهیزگاران ‏غصب شد و به یغما رفت و حالا در این شهر باستانی مؤمنان ثروتمند ‏شدند و اینبار ثروتمندان بی‌سرپناه زندگی کردند و این هم شروع ‏تازه‌‌ای از گذشته‌ی آدمیان بود
بعد از این اتفاقات، تاراج اموال و ثروت هنگفت بدست آمده برای ‏پرهیزگاران هنوز انقلاب پسرک نوپا و جوان بود، از این رو ترس ‏بسیاری میان خودش و یارانش دیده می‌شد، هر روز به کنار هم ‏می‌نشستند با هم حرف می‌زدند، بسیاری از شایعات پراکنده شده میان ‏مردم را بازگو می‌کردند که آن‌ها از قدرت نهفته میان درباریان و ‏ثروتمندان حرف می‌زدند و باور داشتند از شایعات این‌گونه بر می‌آید ‏که آن‌ها ساکت نمانده و هر لحظه احتمال توطئه‌ای در کار است
آن‌ها در خارج از سرزمین‌ها در حال تدارک ارتشی عظیم هستند تا ‏در فرصت مناسب به سوی پرهیزگاران هجوم بیاورند و قدرت سابق و ‏ثروت‌های از دست رفته‌شان را باز پس گیرند
این شایعات میان آدمیان نشر و نمو بسیار داشت همه‌ی این‌ها را ‏صحابه می‌شنیدند اما حقیقتش را کسی نمی‌دانست
آیا این درباریان قدرتمند و ثروت دیروز، حالا که دیگر هیچ قدرتی ‏نداشتند و ثروت از دست داده و تمام لشگریانشان در میدان نبرد از ‏بین رفته بودند می‌توانستند کمی بعدتر باز هم ارتشی بی‌هیچ جیره و ‏مواجب گرد هم آورند؟
این صحبت‌ها میان دربار و بر تخت پسرک هم بسیار داغ و آتشین ‏بود و در همین موقع پسرک به سختی تکان‌هایی خورد، عرق تمام ‏وجودش را گرفت، چند باری از جای برخاست اما بی‌رمق دوباره به ‏تختش بازگشت و در همین احوالات منقلب رو به جماعت جان و دل ‏گوش فرمود:‏
خداوند بزرگ است،
خدای آسمان‌ها از نقشه‌های شوم این پلیدان با خبر است،
او فرمود:‏
این‌ها در حال تدارک برای جنگ با ما هستند و در سر، نقشه‌های ‏شومی می‌کشند باید بر آن‌ها پیش‌دستی کنیم، باید یک به یک آن‌ها ‏را به کام مرگ بفرستیم که خون آن‌ها حلال است، باید که این ‏کافران را به خاری به قتل برسانید و نگذارید دیگر قدرت بگیرند
پسرک سخنان را مطرح کرده بود و همان‌هایی که چندی پیش ‏مالامال از ترس بودند حالا پر شور و حرارت فریاد می‌زدند:‏
خدا بزرگ است
و با شوری مثال نزدنی به فکر تحقق این فرمان آسمانی بودند،
کافران را به خاری به قتل برسانید
این جمله در گوش چه بسیاری از مردمان که حال مؤمنان لقب داشتند ‏هماره زنگ می‌زد و چه فرجام‌ها که نساخت
جماعتی که چندی پیش با آمدن پسرک بخشیده شده اما مال و ‏مکنتشان به یغما رفته بود حال خونشان حلال بود و این فرجامی که ‏خدا و فرزندش برای آنان در نظر گرفته بودند
حواریون و صحابه‌ی قسم خورده و درجه‌ی اول پسرک دورش را ‏گرفتند و اسامیِ بلند بالایی از تمام کفار برای او جمع کرده و قرائت ‏کردند، از آن سیل بیشماری که در گذشته قدرت داشتند و حال در ‏فلاکت و ترس اسیر مانده فقر سراسر زندگی‌شان را فرا گرفته بود ‏تقریباً همه در بین این اسامی جای داشتند، نام تمام درباریان و ‏ثروتمندان در آن بین بود و اگر هم کسی از قلم افتاده حتماً کمی ‏پیش‌تر در به غارت بردن‌های اموال کشته شده بود.‏
این اسامی در اختیار پسرک قرار گرفت و او پس از در میان گذاشتن ‏نام آن‌ها با خداوند فرمان قتل همه‌شان را صادر کرد و این‌گونه بود ‏که پرهیزگاران به آرامی و در خفا یک به یک آن‌ها را از زیر تیغ ‏گذراندند
پسرک تأکید کرده بود آن‌کسانی که در دستگیری و محاکمه‌ی او ‏دست داشتند هر کجا که دیده شدند به خاری به قتل رسانده شوند ‏حتی اگر خود را به پرده‌های خانه خدا آویختند
در خیابانی خلوت از پشت به آن‌ها خنجر زدند و در خانه‌شان شبانه ‏به بالینشان آمدند و سر از تنشان جدا کردند و به ندرت در جایی ‏شلوغ با جنگ رو در رو آن‌ها را که به پرده‌ها خویشتن را آویخته ‏بودند به هلاکت رساندند
و این‌گونه بود که از درباریان و ثروتمندان گذشته هیچ‌کس به جای ‏نماند و یک به یک آن‌ها از زیر تیغ خداوند و فرزندش گذشتند،
با کشتن گذشتگان این انقلاب نوپای پسرک قدرت بیشتری گرفت، ‏خبر این قتل‌های دنباله‌دار در میان مردمان شهر و دیار می‌پیچید و همه ‏باعث و بانی این قتل‌ها را می‌‌شناختند و به دل ترس راه می‌دادند، پر از ‏وحشت تمام وجودشان اطاعت از اوامر خداوندی بود
می‌دانستند حتی اگر لحظه‌ای از فرامین خدا سرپیچی کنند سرنوشت ‏سختی در انتظارشان است و این‌ها باعث شد که پسرک زهرچشمی از ‏همه‌ی مردمان بگیرد و میخ این انقلاب را قدرتمند بر پیکره‌ی این ‏شهر سوخته بکوبد
حالا دیگر انقلاب به بار نشسته بود، قدرت تام در اختیار پسرک و ‏هوادارانش بود و زمان آن رسیده بود تا فرزند خدا قوانین پادشاه عالم ‏را بر زمین این دیار عملی سازد
هر از چندگاهی تشنج‌هایی به او دست می‌داد، پیشانی‌اش غرق عرق ‏می‌شد و در همین میان قوانین تازه‌ای از خدا برایش قرائت شده بود و ‏او وظیفه‌ی عملی ساختن و به کرسی نشاندن این‌ها را داشت، قوانین ‏صفت و سختی که این شریعت خداوندی را کامل می‌کرد و برای هر ‏کرده و نکرده‌ی انسان‌ها قانونی وضع می‌کرد آن هم از آسمان و ‏پسرک تمام این‌ها را از خداوند درون و بیرون و در آسمان‌ها می‌شنید ‏و یک به یک این‌ها تبدیل به قوانین عملی در کشور می‌شد
قوانینی که خداوند بزرگ برای تمام اعصار زندگی انسان‌ها وعظ ‏فرموده و باید که همه‌ی آدمیان از روز ازل تا ابد آن را عملی سازند
مثلاً از سوی خدا این‌گونه به او وحی شد:‏
اگر کسی مال دیگری را بدزدد حکمش بریدن دست خواهد بود، اگر ‏باز هم این کار را تکرار کرد پای مخالفش را ببرید و اگر باز هم به ‏همین رویه زندگی را گذراند او را به زندان ابد بفرستید و اگر در ‏زندان هم مال دیگری را ربود باید که او را بکشید و سر از تنش جدا ‏کنید
این‌ها از سوی خدا به فرزندش وحی می‌شد و او این‌ها را به قوانین ‏کشور مبدل می‌ساخت و همگان مجبور به اطاعت بودند
یک به یک قوانین بیشماری برای مردمان قرائت شد، لیست بلند ‏بالایی داشت و تقریباً آن‌ها به فراخور اتفاقات در کشور گفته می‌شد، ‏مثلاً وقتی شخصی به خدا باور نداشت و علیه فرزند خدا طغیان و ‏صحبت کرده بود از سوی پسرک نام خاصی می‌گرفت و حکم از ‏آسمان یک‌بار دست و پایش و باری گردنش را بریده می‌داشت و ‏این‌گونه پیش رفتند و بدین طریقت قوانین از سوی خدا بر زبان ‏پسرک جاری ‌شد، این‌ها شریعت این دین و انقلاب را پایه‌گذاری ‏کرد
تعداد این قوانین بسیار زیاد بود از سنگسار کردن زن زناکار تا قصاص ‏چشم و دست و پا و سر بریدن کافر و مشرک همه و همه قوانینی بود ‏که به فراخور اتفاقات در کشور از سوی خدا بر زبان پسرک جاری ‏شد،
قوانینی محکم استوار ابدی و الهی
از نظر برخی بسیار وحشیانه بود و بعضی آن را لازمه‌ی نظم بر جهان ‏می‌دانستند، یکی از این قوانین مجازات این بود که هر کیفری در ‏ملأعام و در میدان اصلی شهر انجام شود که این هم برای جماعتی ‏تبدیل به تفریح و وقت‌گذرانی شد و برای بعضی مایه‌ی نفرت و ‏اشاعه‌ی ظلم
چندی از این انقلاب تاریخی گذشته بود، حالا پسرک صاحب ‏قدرت و پادشاه بود حرفش حتی برای لحظه‌ای هم به زمین نمی‌ماند و ‏هر امر و فرمایشی بلافاصله اجرا می‌شد، چندی بود که حتی لحظه‌ای ‏هم به یاد و مادر و همسر نیفتاده بود، آن‌قدر مشکلات اداره کردن ‏آدمیان و این چوپانی برایش سخت بود که تمام زمانش را در همین ‏راه می‌گذراند و حتی ثانیه‌ای هم به آنان فکر نمی‌کرد
پسرک صاحب قدرت اولین و قدرتمندترین شخص جامعه دلش ‏زندگی کردن و لذت بردن هم می‌خواست، این احساسات تازه ‏یک‌باره برایش اتفاق افتاد آن روزی که یکی از زنان شهر را دید، ‏وقتی چشمش به چشم او افتاد هوش از سرش پرید و قلبش با سرعت ‏بیشتری زد و تمام وجودش نزدیک شدن به او برای لحظه‌ای لمس ‏کردن آن زن زیبا بود
حتی شایعاتی از آن روز هم در میان آدمیان نقل بود که با دیدنش ‏زمین هم به سخن آمد و تمجید آن همه زیبایی‌اش را کرد، خلاصه او ‏را دید و احساسی را تجربه کرد که حتی لحظه‌ای هم تا آن روز به ‏آن دست نیافته بود و فقط کمی از آن احساس را از دیرباز به خاطر ‏آورد
آن حس هم از همین دست بود اما خیلی کم جان‌تر و بی‌رمق‌تر، حالا ‏ضربان قلبش به شدت می‌زد، وجودش عرق می‌کرد و با تمام وجود ‏می‌خواست با او باشد و به او نزدیک شود،
نام او را جویا شد، زن که او را می‌شناخت با حرارتی چندین بارِ ‏نامش را گفت و همین شروع تمام روزگاران تازه‌ی پسرک بود،
او را شناخت و فهمید که همسر یکی از نزدیکانش است و تنها به دل ‏یک چیز را می‌خواست، آن هم وصال با او بود
باز با خدا سخن گفت، عرق ریخت و تشنج کرد، زن را از مردش ‏جدا کرد و چندی بعد با هم در یک خانه و کنار هم با خدا سخن ‏گفتند و این شروع گر لذت طلبی‌های پسرک بود
او دیگر از معاشرت با زنان خسته نمی‌شد، دوست داشت از این ‏بیشه‌زار پرگل و این گل‌های زیبا که هرکدام رنگ و بوی خاصی را ‏داشتند گلی بچیند، آن‌ها را در آغوش بگیرد و این شروع خلوت‌های ‏تازه‌اش با خدا بود، حالا پسرک به میان هر جمعی که می‌رفت ‏هرکسی که به دیدنش می‌آمد احتمال به وجود آمدن همان احساس ‏درونش به گوش می‌رسید و هربار این زنگ‌های آشفته از غلیان ‏احساسات را با تمام جان و تن لمس می‌کرد
از بسیاری خوشش می‌آمد، آن‌ها را دوست داشت با آن‌ها وصلت ‏کرد و شاید یکی دیگر از این اتفاقات بزرگ هم روزی بود که به ‏خانه‌ی دوست قدیمی و یار وفادارش رفته بود همان متمول گذشته
آن‌کس که از روزگاران نخست با او همراه شد و در تمامیِ این ‏مراحل به او کمک‌های بسیار رسانده بود، حالا او هم دارای جاه و ‏مقامی بود، جز درباریون به حساب می‌آمد و بسیار قدرتمند بود،
سرور تمام آدمیان در خانه‌اش بود، متمول دختر کوچکی داشت، ‏برخی پنج‌ساله، شش‌ساله و بعضی او را هفت‌ساله می‌دانستند، هنوز ‏آن قدر کوچک بود که با عروسک‌هایش بازی کند،
اما سرور او را دید و همان احساس، همان تپش‌های قلب به سراغش ‏آمد،
به دوستش فرمود:‏
من دخترت را به همسری برگزیدم
این را گفت و حیرت دوست را نظاره کرد،
او هیچ نتوانست که بگوید فقط چند باری از سن پایین دخترش گفت ‏و این‌گونه پسرک فرمان داد تا از این پس دختران را از نه‌سالگی ‏حلال بدانند و بتوانند با آن‌ها نکاح کنند
همین‌گونه شد که تا نه‌سالگی سرور، برای به دست آوردن دختربچه ‏صبر کرد و بعد از آن به وصال دختر و دخترها درآمد و چه دخترها ‏که در آینده هم به وصال پسر و پسرک‌های پنجاه و شصت‌ساله در ‏آمدند
نقل است که بعد از رفتن او در آن روز مرد متمول ساعت‌ها گریه ‏کرد و ناله و فغان سر داد اما آخر هم کسی ندانست از شادیِ این ‏وصلت است یا فکر بر جان کوچک فرزندِ درمانده‌اش اما مهم‌تر از ‏همه این بود که کسی یارای مقابله با فرزند خدا را نداشت، باید اوامر ‏و فرمایشاتش هر چه که بود مردمان عملی می‌ساختند و از خدا ‏می‌هراسیدند که فرزند و سرور جهانیان این‌گونه با خدا خلوت کرده ‏و از او چیزها شنیده بود که کسی جز این روح قدسی و بلندمرتبه توان ‏شنیدن نداشت و امر امر خدا و فرزندش بر زمین بود.‏
قوانین خداوند بر جهان جاری و ساری بود، پسرک قدرتمند بر تخت ‏می‌نشست، فرمان به هر کاری می‌داد، زنان بیشماری را به عقد خود در ‏آورده بود، حکم‌هایی بیشماری جاری می‌کرد، قضاوت می‌کرد
زنی را به سنگسار محکوم می‌کرد و دستور می‌داد در میدان شهر او را ‏تا گردن به زیر خاک مدفون کنند و تعداد بیشماری از مردمان جمع ‏شوند و سنگ بر دست بگیرند به جان در خاک مانده‌ی او سنگ ‏بتازند و این شروع افسانه‌ها و وحشی‌گری‌ها بود
سرور فرمان قتل صادر می‌کرد، خون‌های بسیاری به زمین ریخته ‏می‌شد
درونش صدایی رسا فرمان می‌داد
این‌ها احکام خداوندی است و گناه‌کاران باید که جزا شوند
من فرزند خدا و عادل‌ترین مردم در جهانم
قضاوت از آن خدا و فرزندش پاکش بر زمین است
و ندای درونش فریاد می‌زد که پرهیزگاران، صحابه و حواریون ‏پاک‌ترین انسان‌ها در طول تمام اعصار تاریخ بشریت بوده و خواهند ‏بود
و پسرکی که فرمان داده بود تا همیشه برای رضای خدا آدمیان قربانی ‏کنند و در روزی مشخص انسان‌ها هزاران حیوان را سر بریدند و ‏خون‌هایشان را به زمین‌ها ریختند و در برابر خانه‌ی خدا دریایی از ‏خون بپا کردند و پادشاه سرمست از رضایت خدا گفت
و از این گفت که رهایی و پیروزیِ آن‌ها در همین راه و طریقت خدا ‏است
وضعیت مملکت، به واسطه‌ی کمتر کار کردن آدمیان و بیشتر زمان‌ها ‏در راه خدا عبادت کردن سخت شد و فقیرتر شدند، کم‌کم همه و ‏همه‌ی مردمان به فکر فرو رفتند، تعداد زیادی دور هم نشستند و از ‏روزگاران پیش‌تر حرف زدند،
از آن روزهایی که آرامش بیشتری داشتند، روزهایی که بهتر ‏می‌توانستند زندگی کنند و عذاب کمتری می‌کشیدند، از عمر این ‏انقلاب زمان زیادی نگذشته بود اما مردمان بسیاری از این شرایط و ‏روزگار فعلی خود ناراضی بودند و به فکر گذشته افتاده و طالب همان ‏روزهای پیش‌تر بودند
حتی برخی به پسرک شک کرده بودند و او را شهوت‌ران ‏می‌دانستند، بالأخص آن دو اتفاق اختیار کردن همسر یکی از ‏همراهانش و به عقد در آوردن فرزند خردسال یار دیرینش، این‌ها ‏باعث شده بود تا مردمان بیشتر به او مظنون شوند و بیشتر او را نالایق ‏بدانند

و پسرک در تمام این روزها در میان قصرش با زنان بیشماری در حال ‏فرمانروایی بود و هر از چند گاهی از خدا کلامی را جاری و ساری ‏می‌کرد به شدت عرق می‌کرد و تشنج‌های و گاه و بیگاهش نشانی از ‏فرمانی از سوی خدا بود و هر کلام او فرمانی به طول تمام اعصار ‏تاریخ بود.‏