حالا دیگر آن قدر وضعیت کشور سر و سامان داشت آن قدر قدرت در اختیار پسرک بود که فراغ بالی داشته باشد و بیشتر از پیش به زندگیِ شخصیاش برسد، اوضاع به سامان بود، قدرت در اختیارش بود و در تمام جنگها و غزوهها پیروز میشد
سرور و چوپان مؤمنان، بیشتر غرق در زندگیِ شخصیِ خود شده بود، بعد از به قدرت رسیدن پسرک زنان بیشماری را اختیار کرده شاید به نه تا میرسید شمارشان، شاید برخی اسامی آنها را کم و بیش میدانستند، سرور مؤمنان به خود میرسید و هربار به خانهای زنی از زنهایش میرفت،
لذات انسانی زندگیِ او را مسخ کرده بود و زمان بسیاری را با زنانش میگذراند، هر وقت دوست داشت به خانهی یکی از آنها میرفت و همین موجبات دلآزردگی زنانش را فراهم میکرد
و باز هم همان تشنجها، ولی اینبار خدا نه برای فرمان تازه، نه برای جهاد و غزوه، نه برای اندرز دادن مؤمنان و ترسیم بهشت و جهنم که برای فرزندش و مشکلات زندگیِ شخصیاش به کلام آمد
از عدالت او میگفت، از اینکه خودش میداند چه روزی و چه موقع به سراغ کدام زنش برود،
وحی آسمانی و حرفهای خدا رنگ و بوی روابط پسرک را به خود گرفت و سرور اینها را برای مؤمنان و زنانش قرائت کرد و آدمیانی که چیزی جز اطاعت در برابر نداشتند و باید بیچون و چرا تمام خواستههای او را عملی میکردند
حتی خدا باری از زبان پسرک به سخن آمد و فرمان داد که تنها پسرش میتواند زنان بیشماری در اختیار بگیرد و باقیِ مؤمنان تنها اجازه دارند چهار همسر اختیار کنند،
خدا لقب مادر مؤمنین به همسران فرزندش داد تا آنها مادر همگان باشند و طبق شریعتی که چندی پیش اعلام داشته بود مادران بر همگان حرام بودند و دیگر بعد از مرگ فرزندش کسی حق آن را نداشت تا با زنان سرورشان ازدواج کند و آنها را به همسری برگزیند اینها و خیلی از مسائل شخصی پسرک صحبتهای خدا شده بود و همه و همه را همگان به دل میشنیدند و شکر میکردند
برخی از زنان او میگفتند که او چه روابط عاشقانهای با خداوند بزرگ دارد و چقدر این فرزند خلف را دوست دارد و در هر مشکل کوچک و بزرگی با او همکلام میشود و راه و چاه به سرور نشان میدهد، آنها میدانستند که خدا با پسرک ساعتهای مدید خلوت میکند و با هم بسیار حرفها میزنند و گاه گریه و گاه خنده سر میدهند.
مردم در محفلهای کوچکشان دربارهی سرور به بحث مینشستند اما یارای اعتراض به چیزی نبود و نمیتوانستند قد علم کنند و تنها به همان کنایهها در جمعشان بسنده میکردند که چرا خدا در باب مسائل شخصیِ فرزندش سخن میگوید و برخی اینگونه پاسخ میدادند که خداوند دانا بر تمام عالم غیب است و این صحبتها هماره میان مردمان ادامه داشت و هر روز صحبتهای قدسی قدرتمندتر میشد
آن پسرک دیرباز، آن زندگیِ گذشته، همه و همه را به دست فراموشی سپرده او حال بزرگترین انسان کشور و شاید هم جهان بود، از آن روزها هیچ باقی نمانده بود، وقتی بیرون میآمد همه برای لحظهای کنارش بودن، تبرک و وجودش را لمس کردن، بر صورت خویشتن و اطرافیان میزدند و همهمهای به پا میشد تا حتی شده برای ثانیهای دستشان به دست متبرک او بخورد،
برخی با نزدیکی به او از هوش میرفتند برخی ساعتها گریه میکردند و همه و همه را پسرک میدید و بیش از پیش به خود میبالید، میدانست این عمر با عزت آیندهای بزرگ هم برایش در انتظار خواهد داشت، مطمئن بود آن دنیا هم در پیش رو است
او سرور آن جهان هم خواهد شد، در کنار خدا مینشیند و فرمان میدهد و مالک بهشت برین میشود او حال در جهان مکتبی پایهگذاری کرده بود که میتوانست به عمر جهان باقی بماند و از این رو بود که به خود بیشتر میبالید،
حال در دنیا و زندگیاش به دیگر کشورها حمله کرد و آنها را از این شریعت مطلع کرد و راهنمای جهانیان بود، همیشه به حواریون گوشزد میکرد پس از مرگش
وقتی این را میگفت گریهی شدید صحابه به هوا برمیخاست گویی آنها نمیخواهند بی چوپان شوند، گویی از خدا انتظار دارند تا ابد او را میانشان نگاه دارد و پاسبان آنها بماند،
اما او گفته بود که به زودی در بهشت در کنار هم خواهیم بود و هماره با خدا این معاشقات را رد و بدل میکرد و همین معاشقه را با حواریون نیز در میان گذاشت
او گفت:
ما کمی بعد در بهشت با هم خواهیم بود و شما باید در این دنیا پاسبان راه من باشید باید این دنیا را به جهانی لایق تبدیل کنید، هیچگاه نباید دست و پا عقب بکشید، عمر را برای پیروزی و پیشبرد دین خدا فدیه و قربانی کنید، او اینها را میگفت و حضار اشک میریختند
هماره فرمان جهاد و کشورگشایی میداد تا روزی همهی جهان به دین مبارک خداوند باور پیدا کنند و جهان عاری از هرگونه اعتقاد شرکآلود شود او میگفت و میخواست تا پیروانش افزون و خویشتن در آخرت در برابر پدرش سربلند از کثرت مؤمنان هلهله سردهد.
پسرک محترم عمر دراز و با عزتش را پشت سر گذاشته حالا دیگر از تمامیِ نعمات جهان بهرهمند است، شخصیت اجتماعیِ بالایی دارد، زنان بیشمار، ثروت هنگفت او پادشاه سرزمینهای بسیار است او در برابر پدرش روسپید و خوشحال است و این عمر با عزت دیگر در انتهای راه است، دیگر آن طراوت سابق را ندارد، دیگر جوان نیست پیر و کهنسال شده، صورتش زیباییاش را از دست داده و حال شاید در همین لحظه تنها خواستهاش در دنیا همین بود تا دوباره جوان و سرحال شود
شاید میخواست باز هم با زنان بسیاری معاشرت کند، شاید میخواست راه خدا را قدرتمندتر کند، اینها را به زبان نمیآورد اما برخی رفتارهایش حاکی از آن بود که طالب جوانی است
آن نگاههای پر حسدش به جوانان شاید گویای اینها بود اما همگان میدانستند که این عمر با عزت در شرف پایان است، مردم ناراحت بودند بر سر و صورت میکوفتند، گریه میکردند به از دست دادن چوپان بزرگشان میاندیشیدند و پر از ترس میشدند
او حال در خانه بستری بود و زنانش از او مراقبت میکردند، سرود مرگ بر گوشش نواخته میشد، حالا دیگر نمیتوانست برای بجای آوردن مناسک و مراسم شریعتش به میان آدمیان برود از این رو همان دوست متمول را به این جایگاه نهاده بود تا مراسم را به جای آورد او هم با خلوص نیت و در جایگاه سرور بزرگ جهان به این فرامین گوش میداد و همه و همه را عملی میکرد
جانی از سرور نمانده بود، بسیاری دورش را میگرفتند و از او میخواستند تا بعد از خود جانشینی برای خویش به جای گذارد اما همیشه از گفتن آن طفره میرفت، شاید فرمان خدا بود و شاید تدبیر اما چیزی نمیگفت،
شایعات بسیاری میان مؤمنان برپا بود، از جانشین کردن متمول برای مناسک و مراسم تا فلان زمان به فلان حواری اینگونه گفتنها و پشت چشم نازک کردنها و کرشمههای ابروان سرور
بازار شایعات داغ بود، از هر گوشه سخنی به میان میآمد و این شایعات به طول بیماری پسرک ادامه داشت،
پسرک که حالا مردی پیر و فرتوت شده بود و جان و رمقی بر تن نداشت، کل روز را در بستر بیماری میخوابید و توان حرف زدن را هم نداشت، بالاخره در روزی که خداوند مقدر کرده بود آرام چشمانش را بست، آرام بست و در این فاصلهی باز و بسته کردن چه اتفاقات ریز و درشتی که در جهان نیفتاد
فرمانهایی نه برای دورانی خاص که به طول و درازای تاریخ جاودانه شد و پسرک فرمان به یگانگی و انتهای این طریقت داد
بریدن و قطع کردن، چه خونها که در این فاصلهی پلک زدن به زمینها نریخت، نه فقط به دوران حیات مثال دیگر پادشاهان مستبد که به طول و درازای تاریخ هربار با حادثهای تازه با قرائتی جدید از همان سخنان باز هم بریدند و کشتند و غزوه کردند
نجوای آرامی در گوش پسرک میگفت
من فرزند خدا هستم
چشمانش بسته بود، دیگر نمیدید، دیگر نفس نمیکشید، مثال همان صدای دیروز که درون خویشتنش کلامها میگفت حالا هم تنها شاید درونش این صداها میآمد
دیگر هیچ نبود و سراسر جهان تاریکی بود،
برایش جایگزین جستند، باز هم جانشین و همان داستان طول و دراز باز هم کشتند و قتلعام کردند، باز هم زن از شوهر و فرزند از پدر و مادر جدا کردند و کنیز شدند،
خودکشی کردند، از زیر تیغ گذراندند، بر سر جانشین و حکومت خونها ریختند، باز هم فاجعه شد، باز هم مرگ فرا رسید، باز هم تصاویری وحشیانه از بریده شدن سرها و سنگسار آدمیان در برابر بود
چشمش بسته بود، صدایی نمیآمد، دیگر از درون کسی حرف نمیزد، بارگاه بزرگی به همان وسعت و عظمت و احترامش به پا شد، اما از درون آن هم صدایی نمیآمد
دیگر نجوایی شنیده نشد و برخی که باز تشنج کردند و این صدای آرام را شاید جماعت بیشمار انسانها نشنیدند اما عدهای انگشتشمار باز هم عرق ریختند و نام پسرک بر پرچمهای بسیار نگاشته شد
نامش میان آن بود، نجواها را همانها میشنیدند، آنها پیروان راستین بودند، اینها در گوششان تکرار میشد و جهانی که در بهت و وحشت میدید،
سر از تن جدا میشد، خون سراسر زمین را فرا میگرفت
و این تصویر در میدان نه میدان همان شهر که در جهان و در دوردستها دیده شد، خون ریخت، پیروان راستین، پرهیزگاران و مؤمنان درود میفرستند، فریاد خدا بزرگ است سر میدهند و تماشاگران بیشماری که تعدادشان به جمعیت کرهی زمین رسیده است در وجودشان میشنوند
به راستی خدا کیست
انسان کیست
و فرزند خدا کیست
همه گفتند و او هم گفت و دنیا هم دوباره گریست و آدمیان به حال خود سالیان بسیار مسخ شده خندیدند و به پشت تمام خندهها اشک میریختند و دیگر نخواستند که هیچ صدایی از درونشان بشنوند و همه را به خاموشی کشاندند و خویشتن خموش به اسارت و تسلیم شدن راضی ماندند که جهانی در پیش روی آنها است شاید رؤیایی نه به لطف دیگری که به تلاش خویشتنشان