هوا برایش سرد بود، مدام دست و پایش می‌لرزید، نمی‌دانست صرفاً از ‏سرما است و یا ترس هم چاشنی این لرزش‌های مدام اندامش شده است، ‏با این حال با همه‌ی توانی که در بدن داشت خود را پیش به سوی اتاق ‏حصر خود می‌برد، دو مأمور امنیتی در اطرافش مترصد اشتباهی از سمت ‏او بودند تا چند ضربه‌ای مهمانش کنند و یا او را حداقل هل دهند، اما ‏طاهره زیر بار این خفت نمی‌رفت و می‌خواست خود را به سلامت و در ‏نهایت بردباری و مقاومت به سلولش برساند، چند باری در طول مسیر ‏قوای تحلیل رفته‌اش را از دست داد و تا چند گامی افتادن بر زمین رسید ‏اما باز هم همت درونی‌اش مانع از افتادنش شد و دست و پای خود را ‏جمع کرد،
به این سو و آن سو نگاه می‌انداخت، چند هفته‌ای را به اسارت به سر برده ‏بود و مدام در خیالش سیمای تازه‌ای به دارالمجانین داده بود، با خود فکر ‏می‌کرد حتماً در این روزها، شرایط و فضای حاکم بر دارالمجانین تغییر ‏کرده است، خودش هم نمی‌دانست این احساس تغییر و این امید مدام را ‏از کجا و به واسطه‌ی چه چیز در دل زنده نگاه داشته است، اما وجود پر ‏قدرت این احساسات را همواره در خود لمس می‌کرد، اما پاسخ بدی هر ‏بار بر احساسات خود می‌شنید،
فضای حاکم بر دارالمجانین بد بود خیلی بدتر از چند هفته‌ی پیش، ‏بیماران بسیاری که منگ و بی‌هوش بر زمین و روی تخت‌ها دراز به دراز ‏افتاده بودند، برخی بر روی صندلی‌ها چرت می‌زدند، بعضی‌ها تکانی هم ‏نمی‌خوردند و مثال مرده‌ها بر جای خود خشک مانده بودند، در همین ‏حال و هوا بود که طاهره زیر لب گفت:‏
مجانین مرده‌اند و این سرزمین ارواح است.‏
به درب سلول رسید، درب را برایش باز کردند و طبق دستور حیدر او را ‏به داخل اتاق بردند و درب را از پشت بر روی او بستند، گویی زمان ‏انفرادی او کماکان ادامه داشت، خبط بزرگی کرده بود، یکی از قوانین ‏بزرگ انقلابیون را زیر پا گذاشته بود، او تمام تلاش خود را برای برهم ‏زدن نظم به کار بسته بود و سر به طغیان داشت،
دیدن هر چه بیرون از دارالمجانین است غدغن است، این را مدام همگان ‏می‌شنیدند، این قانونی قدسی و غیرقابل عدول بود، یکی از دشمنان ‏سرسخت مجانین فضای بیرون دارالمجانین‌ بود و انسان‌هایی که در ‏دوردست‌های این سرای مقدس می‌زیستند، یاد سخنان حضرت داوود ‏افتاد، چه کیاست و سیاستی داشت او نماد بصیرت در مجانین بود، او ‏بزرگ‌ترین و لایق‌ترین مجانین بود، نه فراتر از مجانین او لایق‌ترین ‏انسان‌ها بود و باز هم باید که به فراتر می‌رفت تا اجر و بزرگی او را ‏دیگران می‌فهمیدند، حضرت این‌گونه می‌فرمود:‏
بیرون از این دارالمجانین هر چه که هست برای نابودی ما است، آن‌ها ‏هزینه‌ها می‌کنند، فکرها کرده‌اند، راه‌ها اندوخته‌اند تا ما نباشیم و فراتر از ‏این دیوارها به معنای نابودی و مرگ است،
به دیوارها چشم دوخت، با خود اندیشید، حقا چند سانتی‌متری دیوارها ‏ضخیم‌تر شده است، به دیوارها دست کشید، رنگ تازه بر دیوار را لمس ‏کرد، دوباره دیوار را سفید رنگ کرده بودند، شاید سفیدتر از سابق، ‏شاید هم بر دیوار لایه‌ی تازه‌ای افزوده بودند، شاید بیشتر از آن بعد از ‏پوشاندن آن سوراخ، روی دیوار را دوباره سیمان کردند دوباره گچ ‏کردند و باز از نو رنگ کردند، شاید بر دیوار، دیواره‌های چوبی افزودند ‏و آن قدر قطر دیوار را افزوده‌اند تا دیگر با هیچ جسمی قابل نفوذ نباشد، ‏شاید بتن کردند و شاید آن‌قدر ضخیم شده است که دیگر هیچ راهی به ‏بیرون نداشته باشد، اما با همه‌ی این‌ها طاهره به نزدیک پنجره رفت، آرام ‏صورتش را به جای پنجره که هیچ نور و نمایی نداشت چسباند، بعد به ‏آرامی دستانش را طوری به روی دیوار کشید تا نقطه‌ی رهایی و ارتباط با ‏جهان بیرون را که پیشترها حفر کرده بود بجوید، بعد از جستن آرام خود ‏را به نزدیکی سوراخ پیشترها که امروز با گچ و سیمان و بتن پر شده بود ‏نزدیک کرد، چشم را بر جای تقریبی چسباند، چند بار چشمانش را در ‏حالی که بسته بود به محفظه مالید و آرام بر جای خود خشک ماند، در ‏ذهن تصاویر بسیار ساخت، از بازی پرندگان تا رقص باد بر چمن‌ها، در ‏همین حال بود که وزش باد را بر چشمانش حس کرد، آرام اشک ‏چشمانش جاری شد و از میان چشمان بسته‌اش به بیرون ریخت، این باد ‏به چشمان او دستور باریدن می‌داد، در میان این رقص باد و باران ‏چشمانش بود که ناگاه در ذهن حیدر را دید، با همان چشمان بزرگ و از ‏حدقه در آمده زیر عینک بزرگ و ته‌استکانی‌اش، چشمانش را باز کرد ‏تا به این کابوس خاتمه دهد، چشمانش بسته شد اما قطرات باران زمین را ‏پر کرد، چشمانش جوشید و به آب خروشید تا نبیند تا هیچ از آن ‏روزگار به یاد نیاورد و خاطرات تلخ آن دوره را به فراموشی بسپارد که ‏درد بر جانش لانه کرده بود، تن فرتوتش را می‌خورد و به پیش می‌رفت، ‏آنگاه که فراموش می‌کرد برای چند صباحی از خوردن باز می‌ایستاد اما ‏به محض به یاد آوردن دوباره خوردن جانش را از سر می‌گرفت و جانش ‏را زخم‌دار می‌کرد.‏
دروازه‌های پولادین و بزرگ دارالمجانین باز شد، حضرت داوود در ‏حالی که بر تخت سلطنتش در اتاق خود نشسته بود سراسیمه از صدای ‏دروازه‌ها به خود آمد و فریاد کشید:‏
حیدر، حیدر، چه کسی پشت دروازه‌ها است،
صدای فریاد حضرت در سراسر دارالمجانین‌ پیچید و صادقی که بر روی ‏مقر دیدبانی تکیه داده بود را به خود آورد، حیدر به سرعت یکی از ‏زیردستانش را صدا زد و گفت:‏
نزد حضرت برو و به ایشان عرض کن تا چندی دیگر شرفیاب خواهم ‏شد و گزارش کامل را به ایشان خواهم داد، بعد دوباره به محل استقرار ‏خود غرق شد و با دوربین در دست به دروازه‌ها چشم دوخت، به فرمان ‏حیدر همه‌ی مأمورین امنیتی در حالت آماده‌باش بودند تا بلافاصله با ‏دستور او به دروازه‌ها حمله کنند، اما بعد از باز شدن دروازه‌ها دید که دو ‏مأمور در حالی که پسری بیست و چند ساله را در دست داشتند وارد ‏شدند و بعد از مشایعت کردن او به داخل دالان ورودی، به سرعت از ‏دروازه‌های دارالمجانین خارج شدند و درب‌ها را به سرعت به پشت خود ‏بستند،
این ساعت از روز برای باز شدن دروازه‌های دارالمجانین غیرمعقول بود ‏زیرا که ساعت آوردن غذا در دارالمجانین مشخص بود و حیدر با شنیدن ‏اولین صداهای مشکوک خود را به مقر دیدبانی رسانده بود هر چند که ‏این مقر همواره مأموری در حال انجام وظیفه داشت که هر حرکتی را ‏رصد کند، اما در موارد مشکوک حیدر ترجیح می‌داد تا خود رأساً امور ‏را زیر نظر داشته باشد، به هر حال این بار هم دروازه‌ها باز شد و اتفاق ‏عجیبی نیفتاد و حال نوبت آن بود تا حیدر خود را به نزد حضرت داوود ‏برساند و گزارش کامل رویدادها را به سمع و نظر ایشان ابلاغ کند، از این ‏رو نزد حضرت رفت و بی‌مقدمه اعلام کرد:‏
حضرت‌والا، خیالتان جمع باشد همه چیز تحت کنترل ما است، مورد ‏خاصی نبود، دشمنان دوباره بیمار تازه‌ای را به دارالمجانین منقل کردند و ‏اتفاق خاصی برای عرض نیست،
حیدر حواسش نبود که داوود را چه خطاب کرده است، اما داوود با ‏شنیدن لفظ حضرت‌والا مستانه به او چشم دوخته بود، به او نگاه می‌کرد و ‏در نگاه و چشمان او هیبت خود را می‌دید چه صورت برازنده‌ای داشت، ‏چه نگاه سرکش و جسورانه‌ای داشت او معنای جذابیت و کمال بود، با ‏نام‌های بسیار او را خطاب می‌کردند، اما خود، سلطان بصیرت را بیشتر ‏می‌پسندید، اما حال با نام و یاد حضرت‌والا نامش گره‌خورده بود و شاید ‏این بزرگ‌ترین دستاوردها برایش به حساب می‌آمد، به هر حال با شنیدن ‏این نام بر جانش حالت مستانه‌ای به خود گرفته بود و دیگر پس از ادا ‏شدن این نام چیزی از حرف‌های حیدر را نشنید، در فضایی از شوکت و ‏شکوه مستانه به چشمان حیدر چشم دوخته بود و تنها به تصویر خود در ‏آن نگاه و انعکاس آن بر عینک ته‌استکانی خیره شد، بعد از اتمام ‏حرف‌های حیدر رو به او گفت:‏
پسرم جای نگرانی نیست؟
حیدر بلافاصله و بی‌معطلی با صدایی رسا و مملو از اعتماد گفت:‏
نه سرورم
بعد داوود خود را به نزدیک حیدر رساند و دستی بر سر او کشید و اجازه ‏مرخصی را به او داد، حال در این احساس مستی و منگی هر دو شریک ‏بودند هم حضرت داوود با شنیدن نام حضرت‌والا در مستی به سر می‌برد ‏و هم داوودی که حال مورد لطف و عنایت والاترین انسان‌ها قرار گرفته ‏بود،
بیمار تازه وارد، دالان را به سمت درب ورودی و اصلی دارالمجانین طی ‏می‌کرد، نمی‌دانست این آخرین دیدار او با فضای بیرون و هوای آزاد ‏است، اما با همه‌ی این‌ها برایش فضای این دالان ترسناک بود، دیوارهایی ‏نیمه و ناتمام که مشخص نبود به دلیل نداشتن مصالح لازم این‌گونه مانده ‏است و یا راهی است برای از یاد نبردن فضای بیرون برای انقلابیون، اما ‏بیمار تازه بیشتر از این‌ها در شوک بود که همه‌ی فکرش را معطوف این ‏فضا و اتفاقات ندیده در آینده کند، او بیشتر از هر چیز از به یاد نیاوردن ‏خاطرات و گذشته‌اش رنج می‌برد، ذهن او از هر فکر و خاطره‌ای پاک ‏شده بود، هیچ به خاطر نمی‌آورد، حتی به یاد نداشت اسمش چیست، ‏حتی چه جانداری است، او از همه‌ی دنیا و متعلقاتش دور شده بود و حال ‏در هاله‌ای از ناآگاهی و نادانی وامانده بود، تنها می‌دانست که باید این راه ‏به پیش رو را به اتمام برساند زیرا که مدام از زمانی که به خاطر می‌آورد ‏به او گوشزد شده بود که باید راه در برابر را به پایان رساند تا به سرایی ‏که به آن تعلق داریم برسیم،
این جملات را مدام به یاد می‌آورد، این تنها دارایی او از خاطرات و ‏گذشته‌ها، از دیروز و تمام اتفاقات در جهان، باید به پیش رفت و راه را به ‏اتمام رساند، مدام در ذهنش بالا و پایین می‌کرد، هیچ تصور و چهره‌ای ‏هم در برابر دیدگانش نقش نمی‌بست، از همان ابتدایی که به خاطر ‏می‌آورد کسانی را دیده بود که همه‌ی صورتشان را پوشانده بودند، با ‏کلاه‌هایی که تنها چشمان و بینی را بیرون نگاه می‌داشت، آنان که تفاوت ‏چندانی با هم نداشتند و حتی صداهایشان هم شبیه هم بود، به او مدام ‏می‌گفتند باید هر چه در برابر است را به پیش برد و به درستی پیمود که ‏این سرنوشت و آینده‌ی تضمینی هر کسی است،
او به در دروازه رسیده بود و چندی در انتظار به سر می‌برد، حال در این ‏لحظه در انتظار دوباره صورتک‌هایی بود که در کلاهی سیاه پوشانده ‏شده‌اند اما انتظارش به دیدن حیدر رنگ تازه‌ای گرفت
مردی کوتاه قد، با شکمی بزرگ، چشمانی از حدقه بیرون زده به همراه ‏عینک ته استکانی، او در برابر درب، روبرویش ایستاده بود، به محض ‏اینکه به او نزدیک شد برایش آن جسم در برابر چشمانش سؤال بزرگ ‏بود،
آن چیست؟
او برای اولین بار از زمانی که به خاطر می‌آورد چشم و ابرو، دست و پا ‏دیده بود، حتی نمی‌دانست که خود هم چنین شمایل و اجزایی دارد و یا ‏نه اما با همه‌ی این‌ها بیشتر از هر چیز دیگری عینک بر چشمان حیدر ‏حواس او را متوجه خود کرد، از همین رو بود که دست دراز کرد و به ‏نزدیک عینک حیدر برد، هنوز چند سانتی‌متری با رسیدن به عینک فاصله ‏داشت که دو مأمور غول‌پیکر دستان او را از پشت پیچیدند و به زمین ‏کوفتند، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، صادقی را دید که به ‏نزدیکی او آمده است صورتش را به صورت بر خاک مانده‌ی او نزدیک ‏کرد و بلند فریاد زد:‏
اینجا قانون حکم‌فرما است و تخطی از قوانین عواقب سختی خواهد ‏داشت،
بعد با تأکید بیشتر رو به بیمار تازه وارد فریاد زد:‏
فهمیدی؟
بیمار که از درد فشار دادن دست‌هایش به خود می‌پیچید با صدایی رسا و ‏بلند فریاد زد:‏
آری، رهایم کنید
حیدر با اشاره‌ای به مأموران آن‌ها را از کنار او دور کرد و بعد به بیمار ‏دستور داد تا برخیزد، بیمار از جایش بلند شد و به حیدر چشم دوخت، ‏چشم در چشمان او دوخته بود و در انتظار شنیدن قوانین بود، شاید هم ‏اصلاً از قانون هیچ نمی‌دانست و چیزی به خاطر نمی‌آورد و تنها در آن ‏لحظه به یاد آورده بود که باید جواب مثبت دهد تا از این شر رهایی یابد، ‏شاید این رفتار او کاملاً غریزی بود،
حیدر به تندی گفت:‏
قانون اول را همین نخست بدان، به چشم دیگران زل نزن، مخصوصاً اگر ‏آن‌ها مقامی والاتر از تو داشته باشند،
حال باید به خانه تازه‌ات بروی، اوقات زیادی داری تا قوانین را یک به ‏یک بیاموزی، از بودن در کنار انقلابیون بیاموز و لذت ببر
این را گفت و از کنار او گذشت، دو مأمور بیمار تازه وارد را به بخش ‏تازه‌واردها راهنمایی کردند.‏
صدای فریادهای جواد، در بخش مردان به گوش می‌رسید او مدام فریاد ‏می‌زد و حیدر را می‌خواند، حیدر دستپاچه و با عجله خود را به بخش ‏مردان رساند و در اتاقی جواد را دید که یکی از بیماران را به گوشه‌ی ‏دیوار چسبانده و مدام به گوشش می‌کوبد، با دیدن حیدر در داخل اتاق ‏صدایش را به سرش انداخت و فریاد زد:‏
اینجا خانه‌ی فساد این جاسوسان و عوامل دشمنان شده است، بیایید و ‏اینان را دریابید، اینان در پی نابود کردن انقلاب‌ها و آرمان‌های ما ‏برآمده‌اند، چه ساکت نشسته‌ایم که اینان خون شهدای ما را به تاراج ‏می‌برند و در تجارت‌خانه‌های فسادآلود خود می‌فروشند،
حیدر در حالی که سعی می‌کرد حواسش را به جواد و آن بیمار ذلیل ‏شده و بر دیوار چسبیده معطوف کند بیشتر دوست داشت تا دلیل برآشفته ‏شدن جواد را بفهمد، او دوست داشت تا همیشه نفر نخست باشد، برایش ‏غیرقابل فهم بود که کس دیگری جز او جاسوسی را دستگیر کند، از ‏خرابکاری با خبر شود و داشتن رقیبی برای خود را به هیچ وجه ‏نمی‌پسندید،
رو به جواد کرد و گفت:‏
دلیل این معرکه‌گیری‌هایت چیست، چه کرده که ما نمی‌دانیم؟
جواد گفت:‏
امروز در میان اتاقش این اوراق را جسته‌ام، بگیر و خودت به آن‌ها بنگر
بعد از آن تعدادی برگه‌ی سفید رنگ که بر آن‌ها نقش و نگاری رنگ ‏بسته بود را در برابر حیدر ریخت و ادامه داد:‏
این‌ها عوامل بیگانگان‌اند، اینان مزدوران دشمن‌اند، اینان آمده‌اند تا ‏فرهنگ ما را از بین ببرند، آمده‌اند تا …‏
چشمان حیدر در میان نقاشی‌ها دوخته مانده بود، تصاویر دهشتناکی بود، ‏درختان سر به آسمان کشیده، تصویر پرندگان در حال پرواز، نقش ماه بر ‏آسمان، طلوع و غروب خورشید و فضاحات دیگر،
حیدر برآشفته شده بود و مدام زیر لب به خود فحش و ناسزا می‌گفت، ‏خود را احمق و کودن خطاب می‌کرد که چگونه از این ماجرا چیزی ‏نفهمیده و میدان را در اختیار جواد گذاشته است
جواد فریاد زد، باید حضرت داوود این عوامل و جاسوسان را بشناسند، ‏باید بدانند چه بر روزگار ما می‌گذرد، اگر در برابر اینان ایستادگی نکنیم ‏چه به روزمان خواهد آمد، باید ریشه‌های اینان را بسوزانیم گرنه هر روز ‏پربارتر و تنومندتر خواهند شد،
حیدر با نگاهی غضب‌آلود رو به جواد گفت:‏
او را به من تحویل بده تا همه چیز را با حضرت در میان بگذارم،
جواد به میان حرفش آمد و فریاد زنان گفت:‏
باید خود به حضور حضرت برسم و موضوع را به ایشان گوش زد کنم، ‏حضرت داوود بزرگ ما است و باید همه چیز را بداند
حضرت داوود را به مرتبه‌ای بلند گفت که گوش‌های هر بنی‌بشری در ‏ساختمان دارالمجانین تیز شود و خود حضرت هم این صدا را بشنود در ‏همین گیر و دار بود که حضرت به روی ایوان مشرف بر طبقه پایین آمد و ‏گفت:‏
جواد و حیدر بالا بیایید
همین گفته کافی بود تا فضا ساکت شود، از کسی سخنی به میان نیاید و ‏همه در سکوت تنها به این فکر کنند که خود را هر چه سریع‌تر به بارگاه ‏ملکوتی حضرت‌والا برسانند
حیدر به دل می‌خواند، امروز چهره‌ی حضرت داوود نورانی‌تر و با ‏شکوه‌تر شده است و جواد از تن صدای ملکوتی حضرت در دل سخن ‏می‌راند در همین بین حسین همان بیمار خاطی که با نقاشی‌هایش دست ‏دشمن را به دارالمجانین رسانده بود به وسیله‌ی جواد کشیده می‌شد و نزد ‏پله‌ها او را به چند مأمور سپرد و آن دو به طبقه‌ی بالا عمارت و نزد ‏حضرت رفتند
حضرت آرام و شمرده شمرده رو به هر دو گفت:‏
چه شده است، دلیل این جنجال‌ها چیست؟
جواد به سرعت گفت:‏
دشمنان به سرتاسر دارالمجانین نفوذ کرده‌اند، آنان در تدارک جنگی ‏بزرگ و فرهنگی با ما برآمده‌اند، این جنگ نرم آنان برای نابودی همه‌ی ‏ارزش‌های ما است، امروز هم یکی دیگر از ابن عوامل را دیدم و باز روز ‏دیگر جمع دیگری سر برخواهند آورد، برای مهار اینان به نیروی بیشتری ‏نیاز داریم، ما فراتر از مبارزه با آنان نیاز به پیشگیری نیز داریم
حیدر در حالی که سر را به پایین انداخته بود و عرق شرم از پیشوانش به ‏زمین می‌چکید رو به داوود کرد و گفت:‏
حضرت‌والا کم‌کاری از من بوده است مرا عفو کنید
دوباره شنیدن نام حضرت‌والا اینبار در جمعی دو نفره و باز هم از زبان ‏حیدر، داوود را دیوانه می‌کرد، داوود مستانه رو به حیدر کرد و گفت:‏
تو خادم‌ترین مردانی، تو صادق‌ترین عامرانی، تو برترین ضعیفانی، آری ‏تو بهترین انقلابیانی، هیچ قصوری از تو سر نزده اما باید که جبهه‌مان را ‏تقویت کنیم در این باب مفصلاً سخن خواهیم گفت و فکر و ایده‌ها را ‏بررسی خواهیم کرد
جواد خواست چیزی بگوید که داوود با چشمان به او فهماند حال زمان ‏سخن گفتن نیست، همه ساکت بودند که ناگهان حضرت داوود فرمود:‏
چه خطایی کرده‌اند؟ اینبار چه شده است
جواد به سرعت گفت:‏
اینبار نقش زدند و فردا شعر خواهند سرود و چندی بعد نمایش اجرا ‏خواهند کرد و سرآخر همه‌ی این‌ها جهانمان را خواهند بلعید
جواد رو به داوود گفت:‏
حضرت‌والا دستور شما چیست با خاطی چه کنیم
داوود گفت:‏
او را برای مدتی به بخش بیماران خطرناک بفرستید، تسلاپام بیشتر، به ‏ناصر هم گوشزد کن که باید بیشتر از این وقت بگذارد، بیشتر تلاش کند، ‏ما به مفت‌خوارگان زمان نخواهیم داد
در حالی که حیدر چشم بلندی گفت، صورت را به نزدیکی دستان داوود ‏برد و بوسه‌ای بر آن زد و با احترام بسیار از اتاق خارج شد، بعد داوود رو ‏جواد گفت:‏
تو هم بیرون برو کارهای بسیار برای انجام دادن دارم،
جواد در حالی که به دل، داستان دیگری سروده بود و در انتظار چیزهای ‏بهتر دیگری بود با بهت از اتاق خارج شد و چندی بعد حسین را به بخش ‏بیماران خطرناک برد و او را تحویل ناصر داد و به او گوشزد کرد تا ‏بیشتر با او کار کند، دوز تسلاپام را تا جایی که ممکن است بالا ببرد
در میان بخش بانوان دارالمجانین، در اتاقی زنی به نامم زینب نشسته بود، ‏او در این چند روز اخیر بارهای بسیاری به نزد ناصر فرستاده شده بود و ‏طی مراقبت‌های بسیاری قرار گرفته بود، او در این روزها مدام به گوش ‏عناوین بسیاری شنیده بود، از ارزش والای تسلاپام برای درمان و سلامتی ‏بیماران از بزرگی و منش والای حضرت داوود و ایده‌های بزرگ ‏انقلابیون، پیشرفت‌های روزافزون، آینده‌ی روشن و هزاری سخنان دیگر و ‏حال در اتاقش آرام به همه‌ی موضوعات فکر می‌کرد همه چیز را در ذهن ‏حلاجی می‌کرد می‌خواست تا رابطه‌های بسیار میان این عناوین را بجوید ‏و به آنان سر و سامان دهد اما راه درستی برای این برقراری ارتباط ‏نمی‌جست، همین چند دقیقه‌ی پیش به همت خودش و تقاضای بسیارش ‏دو قرص دیگر تسلاپام از ناصر گرفته بود و مستانه آنان را بی جرعه‌ای ‏آب جویده بود، طعم دیوانه کننده‌ی تسلاپام را زیر زبان می‌آورد با خود ‏آن مزه‌ی خارق‌العاده را دوباره صرف می‌کرد و باز بر آن بود تا به ‏تقاضای دوباره‌ای تسلاپام بیشتری به دست آورد از این رو دیگر هیچ ‏توانی برای جمع و جور کردن افکار در دلش نمانده بود و مدام از ‏شاخه‌ی تقاضای تسلاپام به بزرگی و شکوه داوود می‌رسید مدام در این ‏هزارتویی که برای او دو راه ساخته بود به راهی می‌رسید و هیچ راهی به ‏بیرون نمی‌یافت، در همین حال در حالی که زیر لب مدام وردی می‌خواند ‏به درب سلولش کوفت
بعد از چندی مأمورینی درب را گشودند، زینب آرام و زیر لب خواند:‏
حضرت داوود پروردگار عالمیان است،
دو مأمور شوکه و مات به او چشم دوختند، نمی‌دانستند چه کنند، از این ‏رو به سرعت حیدر را فراخواندند تا به بالین سر بی‌حال او برسد،
حیدر ورد او را شنید، لبخند کم‌رنگی بر گوشه‌ی لبانش نقش بسته بود، به ‏یکی از مأمورین دستور داد تا آماده باش به ایوان طبقه‌ی فوقانی جایی که ‏بعضی‌اوقات حضرت داوود بر آن می‌درخشید چشم بدوزد و با آمدن ‏حضرت به ایوان او را خبر کند، بعد آرام خود را نزدیک دهان زینب برد ‏تا دوباره جملات را بشنود جمله همان جمله‌ی پیشترها بود
حضرت داوود پروردگار عالمیان است
آرام به گوش زینب خواند:‏
راستی و حقیقت نزد تو است آن را با دیگران در میان بگذار، از آنچه ‏می‌دانی با دیگران سخن بگو، آنان را نیز به این معرفت و حقیقت آشنا ‏کن که جهان با دانسته‌های تو زیباتر خواهد شد
با اشاره‌ی مأمور حیدر فهمید که حضرت داوود به روی ایوان آمده در ‏همین حال به گوش دختر خواند که حال زمان برخاستن و عملی کردن ‏راه‌ حق و تعالی است برخیز و آنچه برای آن مأموریت داری را به ‏سرانجام برسان
زینب آرام از جایش برخاست خود را به بیرون اتاق رساند و به سوی ‏ایوان رفت، جایی که دیدگان والای حضرت داوود بر آن مشرف بود، ‏بعد با صدای بلند فریاد زد:‏
حضرت داوود پروردگار عالمیان است
او این را گفت و به خاک نشست و جایگاه رفیع حضرت را ستایش کرد، ‏همگان در دارالمجانین به او چشم دوخته بودند، حضرت داوود لبخندی ‏آرام بر گوشه‌ی لبانش نقش بسته بود و صورتش تا حد بسیاری سرخ ‏شده بود، در همین هنگام حیدر از اتاق او بیرون آمد و تا نیم تنه خم شد ‏و در برابر حضرت کرنش کرد به فاصله‌ی کمی از او همه‌ی مأمورین ‏امنیتی کار او را تقلید کردند و این مسابقه در تقلید به بیماران دیگر نیز ‏سرایت کرد و حضرت داوود در حالی که عرق را از پیشانی پاک ‏می‌کرد دستانش را آرام در آسمان تکان داد و همه فریاد زدند
حضرت داوود پروردگار عالمیان است
در این میان از صدا و هیاهوی همگان که به بیرون آمده و فریاد می‌زدند ‏دیگر انقلابیون نیز به ایوان خود را رساندند و با این صحنه‌ی نوظهور آشنا ‏شدند هیچ در برابرشان نبود جز آنکه به تقلید از حیدر و دیگران کرنش ‏کنند و چندی از حضرت فاصله گیرند که او جایگاه قدسی داشت،
هر کس خود را به خضوع و سجود تکریم رساند و آخرین آنان که ‏کرنش کنان در برابر حضرت خم می‌شد اصغر بود که مدام زیر لب ‏ندایی را می‌خواند بیشترا باور داشتند او این‌گونه می‌خواند که حضرت ‏داوود پروردگار عالمیان است اما بعضی هم بودند که این وردها را غر و ‏لندهای او از جایگاه خویش و جایگاه رفیع داوود می‌دانستند،
بعد از پایان نمایش و ستایش آنگاه که همه به اتاق‌های خود بازمی‌گشتند ‏حیدر از پله‌ها بالا آمد و به چشمان همه‌ی انقلابیونم چشم دوخت به ویژه ‏جواد که مات به او نگاه می‌کرد بعد با لبخندی به آنان سخن‌ها گفت و ‏آرام در انتها بوسه‌ای به دستان حضرت زد تا باز هم جهان انقلابیون و ‏دارالمجانین ادامه داشته باشد و به فردا باز صدای تازه‌ای از گوشه و کنار ‏شنیده شود.‏