عصر یک روز معمول بود که حال و هوای دارالمجانین به کلی تغییر ‏کرد، عامل این تغییر یکی از مجانین به نام سجاد بود،
سجاد یکی از مجانین جوان در بخش مردان بود، جوانی ساکت و آرام ‏که در طول این مدت‌ها کار خاصی نکرده بود، او هیچ نقش خاصی در ‏انقلاب ایفا نکرده و در اتفاقات بعد از آن هم تأثیر به سزایی بازی نکرده ‏بود اما طبق معمول همه‌ی مجانین در این دوره‌ی قدرت گیری انقلابیون ‏مورد لطف و عنایت حیدر قرار گرفته بودند، تقریباً در کل دارالمجانین ‏شخصی پیدا نمی‌شد که حتی شده یک بار مورد التفات حیدر و دار و ‏دسته‌ی انقلابیون قرار نگرفته باشد، از این رو او نیز به مانند دیگر مجانین ‏زخم‌دار بود، اما آنکه بخواهد کار خاصی بکند و یا در تدارک ایده‌ای ‏خاص باشد به کلی منتفی اعلام می‌شد،
سجاد طبق معمول هر روز از بخش مردان بیرون آمده و در فضای عمومی ‏در میان دیگر مجانین به انتظار گذر روز نشسته بود که در آن بعد از ظهر ‏عجیب ورق دنیایش به یکباره برگشت، کلافه و نالان بود، از این گذر ‏عمر در بطالت و پوچی می‌هراسید، سر در گم به این سو و آن سو راه ‏می‌رفت، هیچ برنامه‌ی مشخص و معتبری برایش وجود نداشت، در این ‏بازی تازه‌ی دارالمجانین سرش بی‌کلاه مانده بود، عضو هیچ‌کدام از ‏دسته‌های کار و کسب نشده بود، مدتی برای کارگاه اصغر کار کرده بود ‏اما روش‌های کار آنان را نمی‌پسندید، این‌گونه مدام از آنان کار کشیدن ‏بدون هیچ پیشرفت و اعتلا برایش سنگین و سخت می‌آمد، هیچ به ‏دنیایش افزوده نمی‌شد و تنها مجبور بود تا در ساعات بسیار از روز کار ‏فراوان انجام دهد، از همین رو بود که پس از مدتی دیگر به محل کارگاه ‏نرفت
این نرفتن برای او پیامدهایی داشت، اصغر موضوع را با حیدر در میان ‏نگذاشت، شاید به واسطه‌ی کدورت‌های شدید بینشان، اگر اصغر از او و ‏رفتارش برای حیدر چیزی گفته بود با توجه به قدرت فزاینده‌ای که ‏داشت حقا سرنوشت شومی در انتظار سجاد قرار می‌گرفت،
اما اصغر موضوع را با جواد در میان گذاشت و جواد به تهدید سجاد ‏پرداخت، چندی او را مورد ضرب و شتم نیز قرار داد، چند روزی او را در ‏بین بیماران خطرناک هم بستری کرد و به ناصر گوشزد کرد که دوز ‏تسلاپام را به ویژه برای او زیاد کند، اما در پایان همه‌ی این‌ها با ‏سهل‌انگاری او را به دست فراموشی سپرد و حال سجاد برای مدتی بود ‏که بی انجام کاری در بین مجانین وقت صرف می‌کرد،
حالا سجاد در این بعد از ظهر شوم مدام به این سو و آن سو می‌رفت به ‏دنبال دریچه‌ای بود تا راهی برای به در بردن روزگار بجوید، اما همه‌ی ‏دروازه‌ها رو به نیستی و پوچی در برابرش گشوده می‌شد، سجاد رفت و ‏در گوشه‌ای از سالن اجتماعات دارالمجانین سرش را مدام به دیوار ‏کوفت، ضربات سر او آرام و بی‌رمق بود و چنین رفتاری در دارالمجانین ‏طبیعی و معمول تصویر می‌شد، از همین رو بود که کسی او را جدی ‏نگرفت اما این کوفتن سر به دیوار با وردهایی همراه بود، او مدام چیزی ‏را می‌خواند یک صدا تکرار می‌کرد صدایش در ابتدای امر، کوتاه و ‏بریده بریده بود اما با فاصله گرفتن از شروع این ناله‌ها هم ضرب آهنگ ‏کوفتن سرش به دیوار و هم صدایش رو به بالا اوج گرفت و در چندی به ‏یکباره بدل به سجادی شد که به میان مجانین راه یافت و معرکه‌گیری ‏کرد او رو به همه‌ی مجانین در حالی که به ایوان بالای دارالمجانین چشم ‏دوخته بود فریاد زد:‏
ای شاه شاهان، ای پروردگار عالمیان، حضرت داوود
ما را دریابید، ما به ستوه آمده‌ایم، ما نیاز به ساعتی برای هواخوری داریم، ‏ما هوای آزاد می‌خواهیم، دلمان برای دیدن خورشید، اسمان، ابرها، ماه ‏لک زده است
ای پادشاه بزرگ عالمیان، ای خورشید عالم‌تاب ما را دریابید
او این‌گونه گفت و بعد از چندی اشک از چشمانش لبریز شد، این گفتن ‏او کافی بود تا آرمان نیز از میان جمعیت مجانین به او بپیوندد، او که ‏مجنون تازه واردی بود بعد از گذر زمانی مشخص از بخش بیماران تازه ‏وارد به بخش مردان منتقل شده بود و حال در این بعد از ظهر شوم، از ‏روی غریزه به سجاد پیوست و در کنار او ایستاد و این‌گونه گفت:‏
ما هوا می‌خواهیم،
او این را گفت و از دل جمعیت مجانین تعدادی به کنار آن‌ها آمدند، ‏تعداد رو به فزونی بود و مدام به تعدادشان افزوده می‌شد در همین میان ‏آرمان فریاد زد:‏
هوا هوا هوادار
تو حق به جان دیدار
او این را گفت و جماعت چنین شعار را تکرار کرد، حرکت وحشتناکی ‏برای انقلابیون به حساب می‌آمد، بعد از آن روزهای با شکوه بعد از آن ‏شورهای انقلابی نخستین بار بود که مجانین به یکباره بی برنامه‌ی قبلی در ‏کنار هم جمع شده و شعار می‌دادند، آن هم بر علیه نظم و ارزش‌های ‏رایج در میان انقلابیون،
صدای مجانین رو به آسمان رفت و فریادها بلند و بلندتر شد، همه از هوا ‏و هواخوری گفتند از تنگی نفس‌هایشان از حصر و به زندان ماندنشان و ‏این فریادها کافی بود تا انقلابیون را به صحنه بکشاند،
حیدر به همراه گروه امنیتی قدرتمند و منظمی که تا دندان مصلح بود به ‏میدان اجتماعات گام گذاشت سجاد و آرمان در میان مجانین و در ‏حلقه‌ی اصلی قرار داشتند و حیدر با کمی فاصله به آن‌ها نزدیک می‌شد ‏او اختیار تام داشت تا هر حرکت لازم را در این وانفسا انجام دهد، به جز ‏داوود همه‌ی انقلابیون به ایوان طبقه‌ی فوقانی دارالمجانین آمده بودند و ‏صحنه‌ها را تماشا می‌کردند،
حیدر به همراه نیروهای امنیتی وارد صحنه‌ی کارزار شدند و به فاصله‌ی ‏کوتاهی جماعت را متفرق کردند، همه به سمت بخش‌های خود پراکنده ‏شدند، ضربات باطوم شوک‌های الکتریکی جماعت را به وحشت انداخت ‏و هر کس از سویی راه را به سوی بخش‌های مورد نظر خود پیش برد، ‏این متراکم کردن‌ها ادامه داشت تا به هسته‌ی مرکزی تظاهرات رسیدند، ‏دقیقاً جایی که سجاد و آرمان قرار داشتند به جز سجاد و آرمان تعداد ‏دیگری را نیز دستگیر کردند و همه را با هم به سمت بخش بازیابی و ‏حصر منتقل کردند، این بخش تازه‌ای بود که به واسطه‌ی بودجه تازه ‏اختصاص یافته به دارالمجانین توسط حیدر به فرمان داوود ساخته شده ‏بود، این بخش در منتها علیه بخش بیماران خطرناک ساخته شده بود و ‏ساز و کار تازه‌ای داشت، بیشتر آن در زیر زمین بود، اما تمام صداهای ‏بخش بیماران خطرناک را به خود جای می‌داد
در گذشته چنین بخشی تعبیه نشده بود و به جز اتاق حصری که در ‏طبقه‌ی فوقانی دارالمجانین قرار داشت بیشتر زندانیان به بخش بیماران ‏خطرناک منتقل می‌شدند، اما حال ساز و کار تازه‌ای برای دارالمجانین ‏وجود داشت و این بخش تازه برای زندانیان عقیدتی تعبیه شده بود تا در ‏صورت لزوم از آن استفاده شود و حال بهترین زمان برای استفاده از آن ‏بود
در چشم به هم زدنی قائله‌ی این بعد از ظهر شوم به پایان رسید، همه‌ی ‏مجانین سرخورده به بخش‌های خود بازگشتند و بخشی از هسته‌ی مرکزی ‏که سجاد و آرمان در نوک پیکان آن وجود داشتند دستگیر و به بخش ‏بازیابی برده شدند، بعضی از مجانین باور داشتند که در این درگیری‌ها ‏محمد انقلابی، هم دخالت کرده هر چند که این تفسیر و تحلیل‌ها دو ‏سویه بود، برخی باور داشتند که او برای سرکوب از طبقه‌ی فوقانی به زیر ‏آمده و از این رو آنان قسم می‌خوردند که در دستان محمد هم باطوم ‏دیده‌اند و برخی که در برابر آنان قرار داشتند اذعان می‌کردند او به ‏طبقه‌ی زیرین آمده و در برابر نیروهای امنیتی برای دفاع از مجانین ‏ایستادگی کرده و آن باطوم را از دست نیروهای امنیتی در آورده است
هر چه که بود نکته مشخص و قابل اذعان این بود که محمد در میان ‏تظاهرات در طبقه‌ی پایین و در میان جمعیت دیده شده و به جز حضورش ‏باطومی در دستش را نیز مجانین دیده‌اند،
این جمعیت هنوز زمان زیادی از رفتنشان نگذشته بود که حضرت داوود ‏به ایوان آمد، همه بهت زده به هم نگاه می‌کردند، انقلابیون تحمل رو به ‏رو شدن با چنین صحنه‌ای را نداشتند و داوود شاید بیشتر از همه در بهت ‏و حیرت اسیر مانده بود، صدا از هیچ‌کس بیرون نمی‌آمد که ناگاه جمعی ‏در میان سالن اجتماعات به سرکردگی ناصر بیرون آمدند
ناصر در پیشگام آنان حضور داشت و آنان به پشتوانه‌ی او راه می‌آمدند ‏ناصر فریاد زد:‏
یا داوود یا خدا یا داوود یا خدا
او این را گفت و جمعیت ادامه داد و بعد از چندی دوباره فریاد زد:‏
هوا هوا هوا خار
داوود خدا هوادار
جمعیت بیرون آمده به صحن با صدای بلند شعارها را دنبال می‌کردند و ‏فریاد می‌زدند بعد از گذشت زمان کوتاهی نه فقط همان جمع به ‏سرکردگی ناصر که تقریباً تمام دارالمجانین با آن‌ها هم‌صدا شدند و در ‏انتها حضرت داوود این‌گونه خطابه کرد:‏
یاران همراهان و دلاوران، اینان به جنگ ارزش‌ها آمده‌اند، اینان آمده تا ‏ما را خار کنند، اینان هستی خود را به دشمن فروخته‌اند
جماعت فریاد زد:‏
مرگ بر دشمن، مرگ بر دشمن
حضرت ادامه داد:‏
آری اینان به هوای هوا، استقلال ما را خدشه‌دار می‌کنند ما را می‌فروشند ‏و جهانشان را به تاراج می‌دهند
حیدر که تازه از بازداشت جماعت معترض فراغت یافته بود از همان ‏زاویه‌ی دور فریاد زد:‏
داوود شاه داوود خواه میدان جنگ است اینجا
مأمورین امنیتی به تبعیت از او شعارش را تکرار کردند و داوود با غروری ‏مضاعف و روحیه‌ای بیشتر ادامه داد:‏
تا ما زنده باشیم این دشمنان به هیچ نخواهند رسید و آب در هاون ‏خواهند کوفت
دوباره جمعیت شعار داد و داوود خطابه کرد و حرف‌ها ادامه پیدا کرد و ‏جماعت با شعار یا داوود یا خدا که محور همه‌ی شعارها بود بالاخره به ‏بخش‌ها رفتند و دنیای تازه‌ی سجاد و آرمان نیز شروع شد.‏
حیدر مأمور بازجویی سجاد بود و جواد با اصرار بسیار موفق به گرفتن ‏بازجویی آرمان شده بود، وظیفه‌ی تعریف‌شده برای حیدر از پیشترها ‏مشخص بود و بی فوت وقت به سوی سجاد رفت
در اتاقی که صدای بیماران خطرناک، ناله‌ها، فریادها، شیون‌ها گوش را ‏کر می‌کرد در حالی که سجاد را به صندلی بسته بودند این‌گونه شروع ‏کرد:‏
چه کسی تو را تحریک کرده است مادر به خطا
هر چند که فحش‌های رکیک بسیار دیگری هم داد اما طنین کلمه‌ی مادر ‏در گوش سجاد پیچید به یاد مادرش افتاد، اما او که هیچ خاطره‌ای از ‏گذشته نداشت، هیچ به یاد نمی‌آورد، نمی‌دانست مادرش کیست و حال ‏با آورده شدن نام مادرش مدام چهره و سیمای مادر را در دل مجسم ‏می‌کرد از این رو بود که در برابر فریادهای وحشتناک حیدر به یکباره ‏گفت:‏
مادر
حیدر رو به سجاد آرام گفت:‏
مادرت تحریکت کرده است، راستش را بگو چگونه تحریک شده‌ای، ‏شما همیشه این‌گونه روابطی را دنبال می‌کردید
سجاد به چشمان حیدر چشم دوخته بود در گودی چشمانش به دنبال ‏واژه‌ی تازه‌ای می‌گشت که با ضربتی به گوشش رشته‌ی افکار را از دست ‏داد،
آب سرد بر سر و صورتش ریختند، آبی که از سرمای آن جان و تنش ‏لرزید بعد از ریخته شدن آب سرد، حیدر شروع به ضرب و شتم کرد ‏بیشتر سیلی می‌زد، ضربات را یکی پس از دیگری بر سر و صورت او ‏می‌کوفت و بعد از فاصله‌ی زمانی کوتاه دوباره آب سرد بر سر و صورت ‏او می‌ریخت، بعد از چند بار تکرار این داستان در حالی که از سر و ‏صورت و بینی سجاد خون به زمین می‌ریخت حیدر آرام تکرار کرد:‏
چه کسی تو را تحریک کرده است مادر به خطا
سجاد به سختی اشک می‌ریخت، ناله می‌کرد با صدای نالان گفت:‏
نمی‌دانم، هیچ از تحریک نمی‌دانم
حیدر آرام و شمرده شمرده به گوشش خواند:‏
تحریک همان کاری است که مادرت پیشتر با تو کرده است از همان ‏کارها که بیشتر دوست داری، راستی آیا دیگر مجانین را هم تحریک ‏می‌کردی، شاید هم آنان تو را تحریک می‌کردند، راستش را به من بگو ‏چگونه بیشتر تحریکت می‌کردند با چه وسیله و بیشتر چه اندامی تحریک ‏می‌شوی
سجاد حق حق می‌زد و اشک می‌ریخت فریاد زد:‏
تو را به خدا راحتم بگذار توان حرف زدن ندارم
حیدر عامرانه رو به سجاد کرد و گفت:‏
خدای جهانت حال من هستم هر چه می‌خواهی از من بخواه
این را شمرده شمرده به او گفت و به مأمورین امنیتی فرمان هشتاد ضربه ‏شلاق به کف پاهایش را داد
ضربات یک به یک به پاهای بی‌جان او کوفته می‌شد و درد تا عمق مغز ‏استخوانش رسوخ می‌کرد، چند باری بی‌حال شد و هوش و حواسش را از ‏دست داد اما با پارچ آب سردی بر سر و صورتش دوباره به حال آمد و ‏ضربات تکرار شد، در حالی که ضربه‌های شلاق تمام شده بود به روی ‏صندلی نشانده شد و دوباره حیدر ادامه داد:‏
چه کسی تحریکت کرده است مادر به خطا
سجاد در حالی که توان زیادی برای حرف نداشت با بی‌حالی و آرام ‏گفت:‏
نمی‌دانم
حیدر فریاد زد:‏
زمان زیادی برای سر و کله زدن با تو زبان نفهم را ندارم، می‌خواهی به ‏عنوان گوشت قربانی در اختیار بیماران خطرناک قرار بگیری، می‌خواهی ‏به مدت چند روز مورد تحریک آنان باشی، می‌دانی که چه با تو خواهند ‏کرد، اگر از آنان خوشت نمی‌آید بچه‌های امنیتی هم تحریکات خوبی را ‏بلدند
بعد در حالی که در بالای سرش گام می‌زد گفت:‏
نمی‌خواهم زمان زیادی را برای تو خرج کنم من به سرعت پاسخ ‏می‌خواهم حال اگر دوست داری زمان بیشتری خرج شود برایت خرج ‏می‌کنم، اما هنوز برنامه‌های بسیاری در پیش رؤیت است، می‌توانم از ‏بیضه‌هایت آویزانت کنم، یا برای مثال داغت کنم نشانه دارت کنم یا ‏انگشتانت را ببرم یا …‏
اینجا عمر و جان و هستی تو در اختیار من است پس بهتر است پاسخ ‏دهی، عامل تحریک را مطرح کن و در امان بمان، ناصر هم اکنون در ‏انتظار تو است، تسلاپام آرامش و آسایش، آیا این‌ها را نمی‌خواهی
سجاد کلافه و دردمند گفت:‏
اما به خدا هیچ از تحریک نمی‌دانم هر چه شما می‌گویید درست است، ‏حق از آن شما است شما بگویید تا من هم بدانم
حیدر در حالی که سینه را صاف می‌کرد در برابر صندلی شکنجه‌ی ‏سجاد نشست و آرام و شمرده شمرده به او گفت
خب حالا جای صحبت داری می‌توان با تو موضوعات بسیار را مطرح ‏کرد برایت داستان خوبی نوشته‌ام اگر درست و به جای رعایت جاه کنی ‏به درجات بالایی به جز آرامش خواهی رسید
فردای همان روز اعترافات و دقیقاً فردای همان روز تظاهرات و بعد از ‏ظهر شوم بود که سجاد در سالن اجتماعات بر روی صندلی نشانده شد و ‏همه‌ی مجانین و انقلابیون محیط را پر کردند تا به حرف‌های او گوش ‏دهند، سجاد شمرده شمرده و دنباله‌دار شروع به سخن گفتن کرد:‏
ما عوامل دشمنان و بیگانگانیم، ما دنیا و دارالمجانین را فروخته و خود را ‏در اختیار دشمنان گذاشته‌ایم،
در همین بین بخشی از مجانین به سرکردگی ناصر فریاد زدند:‏
خیانت خیانت خیانت خیانت
با اشارت دست حضرت همه ساکت شدند و سجاد ادامه داد:‏
ما به همه‌ی ارزش‌ها پشت کردیم و مزدور دشمنان شدیم، آنان قسط ‏نابودی جهان ما را دارند و وامصیبتا که ما در این ننگ به آنان پیوستیم تا ‏جهان پر ارزش و والایمان را نابود کنیم
دوباره همان جمعیت پیشین به همراهی دیگرانی از مجانین فریاد زدند
جنایت خیانت اعدام باید گردد
صدای شعارها بلند و فریاد زنان بود و همه با دست نشانه به سوی سجاد ‏رفته بودند و تقاضای اعدامش را داشتند، حیدر با اجازه از حضرت داوود ‏گفت:‏
حضرت‌والا ای پروردگار جهانیان این مزدوران نقشه‌های شوم بسیار ‏داشتند و برای نابودی ما از هیچ فروگذار نبودند حال آمده تا به ‏زشتی‌های خود اعتراف کنند، ولی امر ما دستورتان برای مجازات اینان ‏چیست؟
باز هم جماعت بلافاصله فریاد اعدام باید گردد را تکرار کردند و محمد ‏در میان همین فریادها با حضرت سخن گفت:‏
ای خورشید عالمتاب، ای پادشاه جهانیان ای پروردگار مردمان، اینان ‏خبط کرده و خود را فروخته‌اند اما حال که تقاضای عفو کرده‌اند بخشش ‏ملوکانه‌ی خود را شامل حال اینان کنید،
در همین حال با چشم و ابرو رو به سجاد اشاره می‌کرد تا تقاضای عفو ‏کند، اما سجاد در جهان دیگری سیر می‌کرد و با این دنیا و این نمایش ‏فرسنگ‌ها فاصله داشت، حیدر چسبیده به او ایستاده و ناگاه حضرت داد ‏سخن داد:‏
آری ما از زشتی و مزدوری آنان با خبریم اما بخشش از آن خدایگان ‏است و ما به پیروی از جایگاه والای خداوندی و بخشش ابدی، او را ‏خواهیم بخشید
حیدر که کلافه شده بود با ضربتی سجاد را نقش بر زمین در حالت ‏سجود رو به حضرت داوود انداخت و به سرعت به گوش او نزدیک شد ‏و آرام به گوشش چنین خواند:‏
آنچه گفتم را بخوان که اگر نخوانی اینبار کاری با تو خواهم کرد که در ‏آرزوی اعدام این روز بنشینی
سجاد در حالی که به خاک و در سجده در برابر حضرت داوود در آمده ‏بود بلند و رسا گفت:‏
حضرت داوود پروردگار عالمیان است
او این را گفت و جماعت فریاد زد:‏
یا داوود یا خدا یا داوود یا خدا
پرونده‌ی سجاد این‌گونه بسته شد و ادامه نیافت اما آرمان به حصر و زندان ‏در آمده بود و پرونده‌اش از خاطره‌ها رفت زیرا حیدر تمام حواس را ‏معطوف به سجاد کرد و با این اعتراف‌گیری نمایش بزرگی را روی ‏صحنه برد و به کلی خاطرش از آرمان پاک شد، آرمان و پرونده‌اش به ‏اصرار جواد به دستانش افتاد و او را برای اعتراف‌گیری به سلول انفرادی ‏سپرد و بعد از چندی به واسطه‌ی مشغولیت‌های بسیار در باب کارگاه ‏کفش‌دوزی، او را از خاطر برد و به درازای روزها و ماه‌ها در سلول ‏انفرادی ماند و در حبس دوران گذراند تا باز به جایی ندا و صدای او از ‏اعماق زندان‌ها شنیده شود.‏