روزهای دارالمجانین در شرف گذشتن بود و کم کم زمان بزرگداشت ‏انقلاب با شکوه فرا می‌رسید هر دسته‌ای در حال تدارک برنامه‌ای بود تا ‏در برابر انقلاب حضرت‌والا و حضرت داوود رو سپید شود و این ارزش ‏والا را قدر بداند،
روزها یکی پس از دیگری می‌گذشت تا روز موعود فرا رسد، روز ‏پیروزی انقلاب شکوهمند، از گوشه و کنار دارالمجانین، مجانین به ‏سرکردگی بزرگانی بر آن بودند تا حق این مطلب بزرگ را به جای ‏آورند و جایگاه رفیع این پیروزی را جشن بگیرند سر آخر روز موعود فرا ‏رسید
بر ایوان بزرگ دارالمجانین در طبقه‌ی فوقانی تختی بزرگ و با شکوه ‏تدارک دیده شده بود که پیکره‌ی با شکوه حضرت داوود را بر خود ‏حمل کند دیگر انقلابیون حق نشستن در کنار این والا گوهر را نداشتند و ‏ایستاده به مراسم چشم می‌دوختند، مراسم از دو سو با دو حرکت مختلف ‏در برابر دیدگان همه آغاز شد
از دو سمت دو گروه مسلح و قدرتمند و با شکوه رژه رفتند یکی به ‏فرماندهی حیدر نیروی امنیتی دارالمجانین به حساب می‌آمد با لباس‌هایی ‏متحدالشکل، اسلحه‌هایی مدرن و با شکوه اعم از باطوم شوک الکتریکی ‏گاز اشک‌آور، اسلحه سوزنی با برد بیشتر از صد متر، ماده‌ی بیهوشی و ‏غیر، در برابر آنان نیرویی تازه تأسیس بر آمد که لباس‌های متحدالشکل ‏دیگری به تن داشت با اسلحه‌هایی تازه و نو که مثالش در دارالمجانین ‏یافت نمی‌شد دیگر خبری از تفنگ سوزنی نبود اینبار در اختیار این ‏ارتش منظم تفنگ‌های سنگین گرم قرار داشت که به واسطه‌ی تجارت ‏آزاد توسط جواد خریداری شده بود او به ارتش تازه‌ی حضرت رنگ و ‏بوی تازه‌ای داده بود و وظیفه‌اش صدور انقلاب و دفاع در برابر دشمنان ‏خارجی بود، آن‌ها رژه‌ی هماهنگی ‌رفتند و در برابر حضرت داوود سلام ‏نظامی‌دادند با پا چسباندن و در انتها دست‌ها را به آسمان بردند و فریاد ‏زدند یا داوود یا خدا
این شکوه دو جانبه در برابر دیدگان مجانین و انقلابیون مدهوش‌کننده ‏بود و چشمان را به خود خیره می‌کرد، بعد از صف‌آرایی نظامیان و ‏معرفی این نیروی تازه وارد دارالمجانین که در طول همین مدت کوتاه ‏توسط جواد به دستور داوود پایه‌ریزی شده بود نوبت به حسن رسید،
حسن به همراه جمع کثیری از زنان و مردان مجانین وارد صحن انقلاب ‏شد و در برابر دیدگان همه نمایش‌های بیشماری را روی صحنه برد، ‏نمایش‌هایی از شکوه و عظمت و اقتدار انقلابیون در جنگ هفت روزه، ‏بعد از آن در باب شکوه و عظمت انقلاب که اینبار بیشتر نمایش‌ها جز ‏تجلیل کوتاه از جایگاه حضرت‌والا بیشتر محوریتش در باب شکوه و ‏عظمت حضرت داوود بود، حتی چند نمایش درباره‌ی آن فتنه‌ی شوم ‏اخیر هم روی پرده رفت و جماعتی را به وجد آورد در باب کارهای ‏مخفیانه‌ی دشمن و کارهای وحشتناک آن‌ها حتی برخی باور داشتند در ‏این نمایش به انقلابی‌های دیرین هم انگ زده شده به ویژه به محمد و ‏اصغر که نوک پیکان این اتهامات بودند، این نمایش‌‌ها یک به یک به ‏روی صحنه رفت و شکوه و عظمت انقلاب را به رخ همگان رساند
بعد از این اتفاقات نوبت به محمد رسید که جمع کثیری از مجانین را به ‏گرد خود در آورده بود، با تمثیل‌ها نقاشی‌های با شکوهی را در برابر ‏دیدگان همگان به نمایش در آورند، نقاشی‌های فوق‌العاده‌ای از بزرگی و ‏شکوه انقلابیون از روزهای جنگ از مبارزه و ایستادگی از روزهای ‏انقلاب از حضرت‌والا و تمثیل‌های بیشمار از حضرت داوود، پیکره‌هایی ‏که از سنگ تراشیده شده بود و چهره‌ی قدسی و نورانی حضرت داوود ‏را تصویر می‌کرد،
تصاویر شکل‌های بسیاری داشت گاه حضرت داوود را به نمای فرشتگان ‏با بال در می‌آورد، گاه او را در حالی که دست بر آسمان کشیده و گاه ‏در حالی که کره‌ی زمین را به دست گرفته، گاه تصویری از او به نمایش ‏در می‌آمد در حالی که لباس‌های جنگی به تن کرده و در جنگ در برابر ‏دشمنان ایستاده است و گاه در حالی که به یکی از مجانین کمک می‌کند ‏و دست نوازش به سر آنان می‌کشد
یک به یک نقاشی‌ها و تمثیل‌ها در برابر دیدگان همگان نقش بسته شد و ‏همگان دیدند که چه کارها محمد به همراهی گروه تربیت شده‌اش کرده ‏و شعارهای یا داوود و یا خدا در سراسر دارالمجانین طنین انداخت
در آخر نوبت به ناصر رسید، ناصری که روزهای بسیار بعد از آن واقعه ‏زمان صرف کرده بود و در میان مجانین زمان سپری کرده بود تا برای ‏این روز بزرگداشت مراسم در شأنی را پدید آورد، بیشتر این ایده در ‏روزی که در کنار یکی از بیماران بود در ذهنش شکل گرفت آنگاه که ‏برای اولین بار زینب را دید
زینب دختری آرام و گوشه‌گیر بود، وقتی در یکی از روزها ناصر برای ‏دیدار با او به اتاقش رفت تا با او در باب حضرت‌والا و بزرگی‌اش اثرات ‏والای تسلاپام و انقلاب شکوهمند صحبت کند، متوجه شد او در خلوت ‏خود شعر می‌گوید، گاه شعرها را بر جان و تن خود می‌نویسد، همین ‏جرقه باعث اتفاقات امروز در این جشن با شکوه شد.‏
زینب به روی صحنه رفت و این‌گونه آغاز کرد:‏

ای نور بتابان که همه تشنه بر آنیم

ما بی تو همه هیچ همه گم به نهانیم

گر هست ز جان بود همه امر تو ای ماه

ای شاه تو داوود خدا مسلم آنیم

فریادهای یا داوود یا خدا در آسمان بلند شد و صورت حضرت را ‏گلگون کرد هنوز زمانی نگذشته بود که زینب ادامه داد:‏

این جام جهان هر چه در آن بود و از آن ‏بود

بهر تو و دیدار خدا رو خجلانیم

توباش نفس هست هوا هر چه دلت ‏خواست

این بودن تو بهر نفس سینه از آنیم

شعرها را یکی پس از دیگری در مدح و ثنای حضرت خواند، گاه از ‏حضرت‌والا هم گفت اما به اختصار از انقلاب و شکوه آن از جنگ‌ها و ‏بزرگی اما محور بیشتر اشعاری که زینب خواند و پس از آن چندی دیگر ‏از مجانین آن‌ها را خواندند حضرت داوود و بزرگی و جایگاه والای او ‏بود این اشعار یک به یک خوانده شد و مراسم به پیش رفت
به آخر مراسم حضرت تنها برای گروهی لب به سخن گشود، آن هم ‏همین گروه ناصر و اعضایش بود داوود به آنان این‌گونه فرمود:‏
آفرین، چه اشعار ناب و خوش وزنی، آفرین به این ذوق و سلیقه‌تان
همین تعریف و تمجید بس بود تا آب در دل ناصر به لرزه بیفتد، وای که ‏به همه چیز فکر می‌کرد به جایگاه و بزرگی به رسیدن به والاترین ‏جایگاه‌ها او از همه بی توان‌تر بود زیرا که هیچ‌گاه از انقلابیون به حساب ‏نیامده و حال باید که جبران می‌کرد، وقتی برای اولین بار زینب را دید ‏افق روشن خویشتن را در اشعار او یافت که گاه از درخت می‌گفت و گاه ‏از هوای آزاد گاه از یار و عشق می‌گفت و گاه از لبان خار، او این‌ها را ‏شنید و به قدرت تسلاپام به این داروی حیات بخش به این تسلیم کننده ‏ایمان آورد او به قدرت همین ایمان زینب را نیز مؤمن کرد به راه راست و ‏طرقی کشاند و این‌گونه پله‌های طرقی را در برابرش باز کرد
روزی چهل عدد تسلاپام مداوم با خواندن هر ثانیه نام حضرت‌والا به ‏گوشان زینب از بزرگی‌اش از کرامتش از جایگاهش از قدوست و الهیتش ‏این زینب تازه را پدید آورد، مدام تسلاپام مهمان جانش شد و سرآخر ‏این روزگاران آن بود که اولین جمله‌ی زینب این‌گونه باشد:‏
داوود ای جان و جهان راه خدای من و تو

به در خانه‌ی تو عشق و جهان من و تو

ناصر این را شنید و به هر آنچه می‌خواست رسید به آنچه در آرزویش ‏بود رسید و جایگاه تازه‌ی خود را ساخت و این‌گونه مورد موهبت الهی ‏حضرت قرار گرفت
به آخر مراسم بود که اصغر هم اجازه سخنرانی خواست ایستاد و رو به ‏همه این‌گونه آغاز کرد:‏
ما همه جایگاه والای انقلابمان را می‌دانیم، ما همه از بزرگی حضرت‌والا ‏و حضرت داوود با خبریم و باید که جایگاه رفیع آنان را پاس بداریم که ‏به ما انسانیت تحفه داده‌اند ما را به این مقام والا رسانده‌اند و باید به کنار ‏آن به فکر پیشرفت و آبادانی نیز باشیم
هنوز اصغر حرف‌هایش را تمام نکرده بود و می‌خواست بیشتر ادامه دهد ‏که از سوی حیدر فریاد یا داوود یا خدا بلند شد و جماعت به تبعیت از او ‏ادامه دادند آن‌قدر ادامه دادند تا اصغر نشست و حضرت داوود دستانش را ‏به اسمان تکان داد همه مبهوت حرکات دست او بودند که ناگاه لب به ‏سخن گشود:‏
از همه‌ی عزیزان و دوستان سپاسگزارم که چنین مراسم با شکوهی را ‏ترتیب داده‌اند این نهایت شکوه و سربلندی ما انقلابیون است که پاسداری ‏چنین انقلابی را می‌کنیم به امید آنکه روزی همه‌ی جهان از برکت این ‏انقلاب بهره برند و از نادانی جهالت دور شوند به امید آن روز با شکوه
با پایان دادن به سخنانش جمعیتی که به سرکردگی جواد بود فریاد زدند
مرگ بر خیابان‌ها
و در ادامه همه این شعار را تکرار کردند و به انتها مطابق معمول شعارهای ‏بسیار دیگری تکرار شد و به آخر به شعار یا داوود یا خدا خاتمه یافت و ‏این روز با شکوه انقلابیون نیز به پایان رسید، همه در حالی که وظیفه‌ای ‏را در این روز با شکوه از اجرا تا تدارکات و تمیزکاری‌ها بر عهده داشتند ‏به اتاق‌ها و سلول‌های خود بازگشتند و به میان تخت‌ها نام داوود را ‏خواندند برخی مدام در خواب هم تکرار می‌کردند یا داوود یا خدا ‏بارهای بسیار از سرتاسر دارالمجانین گزارش رسیده بود که بسیاری در ‏خواب با این فریاد بیدار می‌شوند یا مدام در خواب آن را تکرار می‌کنند ‏این شعار پولادین به بخش اصلی از زندگی همه‌ی مجانین بدل شده بود ‏حتی در هنگام خوردن غذا و یا در حال گرفتن تسلاپام باید که فریاد ‏می‌زدند یا داوود یا خدا و ناصر بر این موضوع بسیار سخت می‌گرفت و ‏به کسی بی‌فریاد یا داوود یا خدا تسلاپام نمی‌داد و حال در حالی که همه ‏در اتاق‌ها خواب بودند داوود در اتاق خوابش بر روی تخت با شکوهش ‏صدای جسته گریخته‌ای را می‌شنید که مجانین نام با شکوه او را در کنار ‏نام خدا فریاد می‌زنند با شنیدن این آوای لذت بخش چشمان را بست و ‏خویشتن را بر تمامی آسمان‌ها با تاجی به سر و عصایی در دست دید که ‏همه‌ی آدمیان فرشته‌ها و هر چه جاندار بر جهان است نام او و خدا را ‏یکسان و یکرنگ می‌برند و در برابر بزرگی‌اش به خاک افتاده و او را ‏می‌پرستند.‏