در این وانفسای زیستن در میان کارخانه انسان شدگی و این سردابه انسان خیالم به روزگاران آرامش و کار نکردن خوش بود که به نگاشتن جهان را دگرباره کنم
میدانی ماه روی سپیدان مویم من به بهای زندگی در میان تمدن انسان باید کار کنم و سخت خواهم کرد و روزگارانی را تن آسای بودگی به نزد جانم خواهم بود و اینبار شادمانیام در گروی صورت تو سخت در خزان باران است
هر شب صورتت را به خواب میبینم
شادمان شدن را برایت وانهادهاند
تا کنون مجال شادی بر رویت گشادهاند
نه
میدانم این مفلوکان خود ترینه بین جهان شما را دون از شادی میپندارند و همه حواس را خاصه نوع خویشتن دیدهاند اما من شادمانی در میان مژگان عموزادگانت را دیدهام و وامصیبتا که اینان به جشن خونین مرگ تصویر مینگارند از شادمانی شمایان به قربانی شدن و طعام دهان اینان شدن
میدانی همه از یک نیا بودیم این عقل مجنونشان کرد؟
نمیدانم
تنها میدانم که شادی پس از پنج هفته کار حالا آلوده به غمی است که نجوای آمدن عیدی را داد که بوی خون میداد و باز من در قبای کثیف انسان به شادی خود نگریسته ام؟
نه فدای چشمان معصومت شوم که هیچ از جهان ما نمیدانی.
نمیدانی اینان خویشتن را هم به اسارت بردهاند
هزاری سال به بردگی خریدند و فرزندان یکدیگر را بلعیدند و امروز به هر رخصتی خواهند بلعید
باورت میشود اینها فرزندان خونی خویشتن را هم میبلعند و ما از چه، چه میخواهیم
مفتون قدرتی خویشتن را به خاک خواهند برد. سر از تن فرزند خواهند برید تا رضای لب رعشهدار خدایی را پاسخ دهند که روزی آنان را تاج خواهد داد و تنها بر تاج ترینگی استوار و خون سیرابش خواهد کرد و حال همان خدا انسان است
آری این عید خونینفام مجانین را همان خداخواهان مجنون پیش دارند و خدایان انسان روز به روز فوج به فوج جانتان را زیر تیغ خواهند برد
چه میگویند؟
به درد نکشته ما عید قربان نمیگیریم و میدانم چند صد برابر این قوم دژخیم دیوانه خوی از شمایان را کشته و بلعیده اند
بیایید مجانین بیایید همه دنیا را ببلعید
اینان به خیال که همه چیز برای خوردن است روزی شما را خوردند روزی خدا را خوردند و آخرش خودخوار خواهند بود و فرزند خویشتن به دهان خواهند برد که خون بر دیوارهی شدنشان آرمیده است
من به هزارسوی زیستن این مکاران سرک کشیده که حالا شاداناند
از خون شادمانید
از کشتن و قتل آزادید
به لعن زبان در کام گلو را خشک به مامن صحرا فرو برد این کام آتشین را که هوس آتش داشت خاموش خواهد کرد؟
من برای تمام روزگارانانمان بیزارم
به زار آزار در آویخته بر مزار جان زار میزنند روزی این رذیلان بیمزار که زور را گرامی و زر را پاس و تزویر را راه خواندند و حال که دوباره روزگاران خانه ماندن است به حرم جان زیبای تمامتان اقوامم نوعم خانوادهام سوگند که دوباره خواهم نوشت دوباره خواهم خواند دوباره مسلح به گلوله تغییر بن انسان را ز ریشه خواهم کند که از میان کالبد پوسیده اش جان را برون کشم که هم تراز ما یکسان و برابر است
همتای تمام گوسفندان در محراب گاوهای بیآزار و جان بیهمتای ما در انکار جان را دوباره خواهم خواند به روزی که یگانه ارزش جهانمان باشد

