جوهرِ حقارت در معبدِ ایزدانِ ساختگی
ساختارهایِ کلانِ قدرت و بوروکراسیهایِ منجمدکنندهٔ تمدنی، تماماً بر بنیادِ سست، متزلزل و فرسایندهٔ کوچکی و مسخشدگیِ جانهایی بنا شدهاند که از ترسِ بیپناهیِ وجودی و رویارویی با عظمتِ افقیِ هستی، هیولایی توهمی را در آسمانها و ساختارهایِ قانونی میتراشند. ستایش و پرستشِ این کانونهایِ متمرکزِ اقتدار، نه یک کنشِ متعالی یا انتخابی اخلاقی، بلکه بازتولیدِ مستمر، روزمره و بوروکراتیکِ فرومایگی و بیگانگیِ حاد است. هر آیینِ ستایش، هر فرم از انقیاد در برابرِ کدهایِ انضباطیِ سیستم، در تبارشناسیِ عریانِ خود، پیمانی است برای تثبیتِ ابدیِ بردگی؛ و هرچه این ایزدانِ خیالی و قطبهایِ مدیریتی کبیرتر، مقدستر و دستنیافتنیتر جلوه داده میشوند، جانِ پرستشگر در برابرِ واقعیتِ عریانِ هستی، کوچکتر، تکهتکهتر و حقیرتر میگردد.
قدرتِ مطلقِ ساختار، نه در ذاتِ تکوینیِ آن ایزدان یا مدیرانِ تکنوکرات، بلکه دقیقاً در ظرفیتِ بیپایانِ این تودههایِ مسخشده برای خودتحقیری و نفیِ اصالتِ کیفیِ خویش نهفته است. آنان با دستانِ خویش و از طریقِ پذیرشِ زبانِ سیستم، ریسمانِ دارِ سلسلهمراتب را میبافند و آن را به گردنِ آگاهیِ زیستیِ خود میآویزند، تنها و تنها به این امیدِ موهوم که در سایهیِ سنگینِ همان دار، امنیتِ کاذب، بهداشتی و بوروکراتیکی را تجربه کنند که هر روزه از خون و انرژیِ حیاتیِ جانهایِ دیگر تغذیه میکند. این پیوندِ شوم، فرساینده و دیالکتیکی میانِ جلاد و قربانی، همان شریانِ اصلی، ممتد و بنیادین برایِ حیاتِ ساختارهایِ مذهبی، سیاسی و مونوکولتورهایِ مدیریتی است که جوهرِ هستی را به مسلخ میکشاند.
این معابدِ ساختگی، خواه در فرمِ سنتیِ خود و خواه در قالبِ شهرهایِ هوشمند، متاورس و ساختارهایِ مالیِ سرمایهداریِ زیستی، هدفشان ابدی کردنِ این حقارتِ معرفتشناختی است. با کمیتگراییِ کور و تبدیلِ آگاهی به دادههایِ دیجیتال، تودهها به مصرفکنندگانی منقاد بدل میشوند که حقِ حاکمیت بر کالبدِ خویش را پیشفروش کردهاند. شرکِ ساختاری در برابرِ این معبدِ یگانگی، بر ضرورتِ انهدامِ کاملِ هر مرکزِ اقتدار و توزیعِ رادیکالِ اراده میانِ تمامیِ حلقههایِ حیات پای میفشارد تا هیچ ظرفی برایِ انباشتِ توهمِ سروری باقی نماند.
آزادیِ سلاخ در ضیافتِ جانهایِ دریده
وقتی واژهیِ لغزان، انتزاعی و دستکاریشدهٔ آزادی از لنگرگاهِ اصلیِ خود، یعنی برابریِ زیستی و پیوندِ حیات جدا میشود، فوراً به سلاحی برّنده، مشروع و خونین در دستِ درندگانِ تمدن و مالکانِ ساختاری بدل میگردد. این آزادیِ انتزاعیِ تمدنِ مدرن، روپوش و پوششی فریبکارانه برای قانونِ جنگل و غریزهٔ شکار است که حالا در لباسِ مدنیت، توسعه و حقوقِ انحصاری پنهان شده است. آزادیِ شکارچی برای شکار، و آزادیِ سرمایهدار برای استخراجِ بافت، همان نسخهیِ مسموم و بیگانهکنندهای است که عقلِ ابزاری به نامِ اصالتِ فردی و رقابتِ بقا به خوردِ تودههایِ مسخشده میدهد تا ضربآهنگِ ممتدِ دریدن به ریتمِ قانونیِ جهان بدل شود.
در این پارادایمِ فاسدِ تکنوکراتیک، آزادی تنها زمانی معنا پیدا میکند و انضمامی میشود که به قیمتِ اسارت، مهندسیِ ژنتیک، کوانتومیسازیِ رنج و فروپاشیِ کالبدیِ جانِ دیگری تمام شود. هر کس که از آزادیِ مجرد و گسسته از همبستگیِ میانگونهای سخن میگوید، در واقع در حالِ تیز کردنِ چنگالهایِ بوروکراتیک و فریبکارانهٔ خویش است تا سهمِ بیشتری از گوشت و کارمایهٔ هستی را ببلعد. این آزادی، نه رهاییِ حقیقی، بلکه مجوزِ رسمی، قانونی و کارشناسیشده برای دریدن است؛ این پدیدهٔ اخته، هیچگونه نسبتی با آزادیِ وجودی، شوراهایِ زیستیِ همتراز و پیوندهایِ انداموارِ حیات ندارد و تنها مساحتِ این کشتارگاهِ مدرن را عمیقتر میسازد.
شالودهشکنیِ این مفهومِ جعلی افشا میکند که پدیدههایی چون تکنوکراسیِ سبز و واژگانی نظیرِ کشتارِ انسانی، همگی امتدادِ همین آزادیِ سلاخ هستند. سیستم با ترویجِ مفاهیمِ تلطیفشده، میکوشد تا حقِ حاکمیتِ موجودات بر بدنِ خویش را سلب کرده و غارتِ زیستبوم را تحتِ لوایِ پیشرفت تداوم بخشد. جانگرایی در برابرِ این آزادیِ خونین، بر برابریِ مطلقِ تمامیِ جانها بدونِ هیچ تبصرهٔ تمدنی پای میفشارد؛ چرا که آزادیِ واقعی، تنها در بستری افقی و گردِ میزِ طویلِ هستی، جایی که هیچ رأسی برایِ صدورِ فرمانِ اسارت وجود ندارد، جوانه میزند.
سادومازوخیسمِ جمعی در تماشاخانهیِ زوال
ثباتِ منجمد، صلب و کنونیِ جوامعِ مدرن، به هیچروی حاصلِ تفاهمِ عقلانی، قراردادهایِ اجتماعیِ اصیل یا صلحِ میانگونهای نیست، بلکه تماماً برآمده از یک شهوتِ جمعی، ساختاری و نهادینهشده برای تماشایِ رنج و استخراجِ لذت از اسارتِ دیگری است. خاکسترنشینانی که در پیادهروهایِ تاریکِ تاریخِ تمدن پرسه میزنند و ذهنشان در صنعتِ نشانهشناسی مسخ شده است، نه در انتظارِ آزادیِ وجودی، که در آرزویِ فرومایهوارِ لحظهای هستند که خود تماشاگر یا کارگزارِ سلاخی، انقراض و به بند کشیدنِ جانی دیگر باشند. این اشتیاقِ مشمئزکننده و سادومازوخیستی، همان ریسمانِ محکمی است که قربانی برایِ حفظِ بقایِ حقیرانه و بیولوژیکِ خود به جلاد و ماشینِ مدیریت هدیه میدهد.
تودهها از مشاهدهیِ سوختنِ ارادهٔ آزادگان و جاندارانِ در بندِ مزارعِ صنعتی، لذتی مکانیکی و بیولوژیک میبرند که در دهانِ آنان به صورتِ آب دهانی آلوده به خونابه فرو میچکد؛ خونابهای حاصل از بلعیدنِ بافتهایِ مثلهشده در مسلخهایِ بهداشتیِ سیستم. این تقاطعِ شومِ غریزهٔ تسخیر و قدرتِ بوروکراتیک، حقیقتِ عریانِ انسانیتِ مسخشده و ازخودبیگانهای است که در آن، کشتن، قطعِ شریانِ جان و استثمارِ زیستی به یک مناسکِ روزمره، ساختارمند و اداری بدل گشته است. در این تماشاخانهٔ زوال، جانِ بیگناهِ موجودات، تنها سوختی رایگان و کمیتپذیر برایِ روشن ماندنِ چراغهایِ تالارهایِ قدرت و تداومِ بورسبازیِ بافتِ زنده است.
این شهوتِ جمعی، از طریقِ زبانِ بوروکراتیک و کدهایِ انضباطیِ متاورس عایقبندی میشود تا فاجعهٔ انقراضهایِ پنهان، هرگز به صورتِ حسی مواجه نگردد. سیستم با شبیهسازیهایِ دیجیتال، حسِ درندگی را به ساختاری بهینه تبدیل میکند که در آن، رنجِ کیفیِ سوژه به طورِ کامل انکار میشود. عبور از این تماشاخانه، مستلزمِ طغیانِ رادیکالِ جان و انحلالِ تامِ اقتدار در بسترِ شبکههایِ انداموارِ حیات است؛ شورشی که در آن، نظارتِ متقاطعِ ناظرانِ بیشمار، هرگونه گرایش به این لذتِ بیمارگونهٔ سلطه را در نطفه خفه میسازد.
خاکستر به مثابهِ سرنوشتِ مادهیِ بیاراده
آنگاه که جان و آگاهیِ کیفی، بر اثرِ تخدیرِ تمدنی توانِ ایستادگی و عصیان در برابرِ بادهایِ سرد، منجمدکننده و بوروکراتیکِ قدرت را از دست میدهد، به مشتی خاکسترِ بیاثر، پیشبینیپذیر و فاقدِ هویت بدل میشود؛ خاکستری که در ماتریسِ تولید، نه ارادهای از خود دارد و نه جریانِ شریانِ جان را بازتاب میدهد. این مادهیِ بیاثر و کوانتومیسازیشده، تنها ابزار و کارمایهای رایگان است که در دستِ سلسلهمراتبِ ساختاری و تکنوکراتها، به هر سو پرتاب میشود تا نمودارهایِ راندمان و سرمایهداریِ زیستی را تغذیه کند. تودههایی که تحتِ تأثیرِ جادویِ یگانگی، پوزههایِ خود را بر زمینِ اسارت چسباندهاند تا نشانِ قدمهایِ خدایانِ زمینی و مدیرانِ سیستم را ببویند، دیگر جان نیستند.
آنان مادهای اختهشده هستند که در فرآیندِ مسخِ بزرگ، هستی، آگاهی و آزادیِ وجودیِ خویش را در ازایِ حقارتِ مطلق و امنیتی پوشالی به فروش گذاشتهاند. این زوالِ نهایی و بنبستِ وجودیِ تمدنِ تکنوکراسی است؛ جایی که حیات، نه به مثابهیِ شکوفاییِ همترازِ حلقههایِ هستی، بلکه به مثابهیِ سوختن، خاکستر شدن و انحلالِ جوهرِ حیات در چرخدندههایِ ماشین تعریف میشود. این همان نقطهیِ تاریک و عفنی است که مانیفستِ جانگرایی، برایِ گسستنِ انقلابی از آن، علیهِ هرگونه ساختارِ قدرت، لکاتهیِ قدرت و تفوقِ گونهای قیام میکند تا شریانِ جانانِ جهان را از مدارِ این دریدنِ مداوم آزاد سازد.
قیامِ جانگرایی، طردِ کاملِ این سرنوشتِ خاکستری است. با استقرارِ شوراهایِ زیستیِ همتراز و بازگشت به ترازِ افقی، هر کالبد حقِ حاکمیت بر خویشتن را بازمییابد و تنِ درخت، تنِ جاندار و تنِ این موجودِ عصیانگر، در ترازو وزنی برابر پیدا میکنند. این گسستِ معرفتی، پایانِ عصرِ مادهٔ بیاراده و آغازِ رقصِ آزادانهٔ آگاهی در پهنهٔ زندهٔ زمین است؛ ساحتی نوین که در آن هیچ جانی، کارمایهٔ انباشتِ سرمایهٔ دیگری قرار نخواهد گرفت و پیوندِ حیات سرانجام در بستری از برابریِ مطلق تثبیت میشود.
مکانیزمهایِ روانیِ درونفکنیِ جلاد و شهوتِ انقیاد
ریشههایِ تبارشناختیِ این سادومازوخیسمِ جمعی، در فرآیندِ پیچیده و ساختاریِ درونفکنیِ جلاد در کالبدِ قربانی نهفته است. ماشینِ مدیریتِ کلان از طریقِ کدهایِ انضباطی و بوروکراسیِ آموزش، چنان ذهنیتِ جانهایِ تحتِ سلطه را مهندسی میکند که آنها نه تنها زنجیرهایِ سلسلهمراتب را به عنوانِ بخشی تفکیکناپذیر از کالبدِ خویش میپذیرند، بلکه در سطوحِ عمیقِ روانی، به یک شهوتِ بیمارگونه برای انقیاد و طردِ آزادیِ وجودی دست مییابند. در این وضعیتِ حادِ بیگانگی، قربانی هرگونه میل به رویشِ افقی را در درونِ خود سرکوب میسازد تا بتواند تاییدِ معبدِ ایزدانِ ساختگی را کسب کند.
این درونفکنیِ روانی، لکاتهیِ قدرت را به یک نیرویِ درونی بدل میسازد که کارکردش، بازتولیدِ روزمرهٔ ماشینِ درندگی در مناسباتِ میانفردی است. تودههایِ مسخشده، به دلیلِ ترسِ ساختاری از برهنگیِ هستی، به بازویِ اجراییِ سیستم برایِ سرکوبِ دیگر جانها تبدیل میشوند. هر جا که نشانهای از طغیانِ رادیکال یا عصیان علیه تکنوکراسیِ سبز پدیدار شود، این ناظرانِ خودخوانده و مسخشده واردِ میدان میشوند تا توازنِ منجمدِ سیستم را صیانت کنند. این تفکرِ استخراجگر، برابریِ جوهریِ جانها را به عنوانِ یک آنارشیِ خطرناک بازنمایی کرده و مسلخ را به عنوانِ تنها ضامنِ بقا معرفی مینماید.
جانگرایی با کالبدشکافیِ این گسستِ روانی، تأکید میکند که رهاییِ انضمامی، تنها با شالودهشکنیِ این جلادِ درونفکنیشده ممکن است. تا زمانی که ذهنِ این موجودِ عصیانگر از شهوتِ قلهنشینی و غریزهٔ شکار پاک نگردد، هرگونه دگرگونیِ بیرونی تنها به تعویضِ پادشاهانِ متجاوز ختم خواهد شد. استقرارِ میزِ طویلِ هستی، پیش از هر چیز، نیازمندِ انحلالِ منِ مقتدر در کورهیِ برابریِ زیستی است تا شریانِ جانانِ جهان بتواند بدونِ فیلترِ کدهایِ انضباطی، در پهنهٔ زندهٔ زمین نفس بکشد.
صنعتِ گوشتِ آزمایشگاهی و فازِ نوینِ استعمارِ نسج
نمودِ عینی و تکنولوژیکِ این آزادیِ مجرد و فریبکارانهٔ سلاخ، در پیدایشِ صنعتِ گوشتِ آزمایشگاهی و استعمارِ نوینِ بافتهایِ سلولی تجسد یافته است. عقلِ ابزاری با درکِ بحرانهایِ ساختاریِ مزارعِ سنتی، بیوراکتورهایِ صنعتی را به عنوانِ فضایِ پاک، اخلاقی و نجاتبخشِ سیاره قالب میکند؛ اما این تکنوکراسیِ سبز، در ذاتِ خود، تلاشی فریبکارانه برای انتزاعِ مطلقِ امرِ زنده از بسترِ طبیعی و خودسامانِ آن است. سیستم با تبدیلِ فرآیندِ بیولوژیک به یک کدِ تجاری و فرمولِ مهندسی، حقِ مالکیتِ شرکتهایِ چندملیتی را بر جوهرِ هستی تثبیت میسازد.
در این مزارعِ سلولیِ جدید، کالبدِ جاندارانِ غیرِاینگونه به دادههایِ محاسباتی و سهامِ بورسی تقلیل مییابد تا ضربآهنگِ ممتدِ دریدن، در فرمی تمیز، بهداشتی و بوروکراتیک تداوم یابد. این فناوریِ استخراجگر، با حذفِ خونِ عریان از ویترینِ بازار، وجدانِ معذبِ تودههایِ مصرفکننده را به طورِ کامل تخدیر میکند تا آنها بدونِ مواجهه با خطایِ وجودیِ خویش، به شهوتِ بلعیدنِ پارههایِ مهندسیشدهٔ هستی ادامه دهند. این همان اوجِ بیگانگیِ تمدنی است که در آن، حقِ حاکمیت بر بدن، تحتِ لوایِ عباراتِ بهداشتی و قانونی مصادره میگردد.
حقیقتِ عریانِ جان فاش میسازد که این کارگاههایِ بیوتکنولوژیک، پادزهری جعلی برایِ مهارِ پتانسیلِ رهاییبخشِ طغیانِ جان هستند. نجاتِ واقعیِ حیات، نه در بهینهسازیِ ماشینِ استخراج، بلکه در توقفِ کاملِ چرخدندههایِ مالکیت و استقرارِ برابریِ مطلقِ زیستی است. تنِ درخت، تنِ جاندار و تنِ بشر در ترازویِ تکوینیِ هستی وزنی برابر دارند و هیچ موجودی نباید به عنوانِ ابزار یا کارمایهٔ انباشتِ سرمایهٔ دیگری قلمداد شود.
زبانِ پادگانی و مهندسیِ بوروکراتیکِ انقراضهایِ پنهان
بوروکراسیِ مرگ برای تداومِ غارتِ پیوندِ حیات، نیازمندِ ابداعِ یک زبانِ پادگانی و نظامِ نامگذاریِ منجمد بود تا بتواند فاجعهٔ انقراضهایِ پنهان را از ساحتِ آگاهیِ جامعه فیلتر کند. در گزارشهایِ کارشناسیِ تکنوکراتها، نابودیِ روزمرهٔ زیستبومها و قطعِ شریانِ جانِ صدها گونهٔ آگاه، تحتِ عناوینِ خنثایی چون تعدیلِ ساختاریِ اقلیم، بهرهبرداریِ بهینه از اراضی و مدیریتِ بهداشتیِ جمعیت بازنمایی میشود. این خشونتِ محاسباتی، رنجِ کیفیِ سوژه را به اعدادی در جداولِ راندمان تنزل میدهد تا ماشینِ توسعه بدونِ وقفه به کارِ خود ادامه دهد.
این زبانِ جعلی، عایقی روانی است که مانع از درکِ پیوندِ همبستهٔ جانانِ جهان میشود. سیستم با تفکیکِ فضایی و ایجادِ فداگاههایِ صنعتی، فجایعِ بومشناختی را از اتاقهایِ مدیریتِ صیقلیِ خود دور نگه میدارد و بدین ترتیب، با قساوتی سیستماتیک، شریانِ حیات را پارهپاره میکند. تودههایِ مسخشده در تماشاخانهٔ زوال، از طریقِ این زبان، با اعدادی مجرد مواجه میشوند، بیآنکه اضطرابِ مرگ و خرد شدنِ استخوانهایِ جاندارانِ بیدفاع را در آستانهٔ دریدن حس کنند.
شوروشِ جانگرایی، مستلزمِ شالودهشکنیِ رادیکالِ این زبانِ بوروکراتیک و بازگشت به صراحتِ عریانِ جوهرِ هستی است. طردِ این تعابیرِ فریبکارانه و بازتعریفِ هرگونه آسیب به طبیعت به عنوانِ نقضِ قانونِ بنیادینِ زیست، اولین گام برایِ در هم شکستنِ معبدِ ایزدانِ ساختگی است. با احیایِ شوراهایِ زیستیِ همتراز و جاری ساختنِ نظارتِ مشرکانهٔ ناظرانِ بیشمار، هیچ قطبِ بوروکراتیکی نخواهد توانست حقِ حاکمیت بر کالبدِ موجودات را به بهانهٔ کارآمدی یا پیشرفتِ تمدنی مصادره نماید.
آپارتایدِ زیستمحیطی و پناهگاههایِ بوروکراتیکِ قلهنشینان
عقلانیتِ ابزاری برایِ حفظِ ثباتِ فرسایندهٔ خود، سیاره را به یک جغرافیایِ منجمد و مبتنی بر آپارتایدِ زیستمحیطی تبدیل کرده است. در این مهندسیِ فضایی، ساختارِ متمرکزِ قدرت با اتکا بر بوروکراسیِ توسعه، پهنههایِ وسیعی از زمین را به عنوانِ فداگاههایِ صنعتی تعریف میکند؛ مناطقی تاریک و آلوده که در آنها شریانِ جانِ آبزیان، پرندگان و خاک به طورِ سیستماتیک در پایِ معبدِ ایزدانِ ساختگی ذبح میشود. این تفکیکِ فضایی، لایهٔ عریانِ دیگری از همان ضربآهنگِ ممتدِ دریدن است که این بار کالبدِ کلانِ سیاره را مثله ساخته و آن را به مادهای بیاراده تنزل میدهد.
در مقابلِ این فداگاههایِ غارتشده، زونهایِ سبزِ شبیهسازیشده، شهرهایِ هوشمندِ عایقبندیشده و پناهگاههایِ تکنوکراتیکِ نخبگانِ قدرت قرار دارند که با مکشِ آخرین قطراتِ انرژیِ حیاتیِ زمین، توهمِ صلح، تعادل و پیشرفت را برایِ صاحبانِ سرمایه فراهم میسازند. این ساختارِ پناهگاهی، مانع از آن میشود که معمارانِ فاجعه، بازخوردِ حقیقیِ خطایِ وجودیِ خود را دریافت کنند. آنان پشتِ دیوارهایِ صیقلیِ مدیریت، رنجِ کیفیِ موجودات را به آمارهایِ مجردِ ریسک ترجمه میکنند تا شهوتِ جمعیِ تماشاخانهٔ زوال بدونِ لکهیِ ننگِ اخلاقی بازتولید شود.
جانگرایی با افشایِ این آپارتایدِ فضایی، اعلام میدارد که هرگونه مرزبندیِ دستسازِ تمدنی، پاره کردنِ جبرانناپذیرِ پیوندِ جانانِ جهان است. مهارِ این ماشینِ غارت، تنها از طریقِ برچیدنِ این پناهگاههایِ بوروکراتیک و استقرارِ شوراهایِ زیستیِ همتراز میسر است؛ شوراهایی مشرکانه و چندمرکزی که در آنها حقِ حاکمیت بر خاک و آب به تمامیِ جانهایِ واجدِ اثر بازگردانده میشود تا تودهها از حالتِ خاکسترِ بیاراده خارج شده و به ناظرانِ فعالِ صیانت از جوهرِ هستی بدل گردند.
استعمارِ سایبرنتیک و انحلالِ اراده در کدهایِ متاورس
با توسعهیِ شبکههایِ هوشمند، لکاتهیِ قدرت در فازِ پیشرفتهٔ خود، فرآیندِ مسخِ آگاهی را به مرزهایِ سایبرنتیک و قلمروهایِ مجازی منتقل کرده است. کدهایِ متاورس، الگوریتمهایِ هوشِ مصنوعی و فضاهایِ شبیهسازیشده، تسلیحاتِ نوینِ سیستم برای قطعِ کاملِ آخرین پیوندهایِ مادی و حسیِ این موجودِ عصیانگر با پهنهٔ زندهٔ طبیعت هستند. در این ساحتِ ثانویه، جوهرِ هستی به طورِ کامل توسطِ کدهایِ باینری جایگزین شده و امرِ زنده به یک شبحِ دیجیتالیِ اختهشده تنزل مییابد تا هرگونه پتانسیلِ طغیان در نطفه خفه شود.
این استعمارِ سایبرنتیک، با خلقِ نسخههایِ فانتزی از جنگلها و جانداران، به تودههایِ انسانیِ پوزه بر خاک چسبانده چنین القا میکند که میتوان بدونِ نیاز به زمینِ واقعی و مسئولیتِ اخلاقی، از مواهبِ طبیعت بهرهمند شد. این سلبِ مالکیتِ معرفتی از زمین، اوجِ بیگانگیِ تمدنِ تکنوکرات است؛ جایی که ماشین تلاش میکند تا نیازِ غریزیِ موجودات به پیوندِ حیات را در دایرهٔ بستهیِ الگوریتمهایِ سودآورِ شرکتهایِ چندملیتی محصور سازد. این فضا، تودهها را به کاربرانی منقاد تبدیل میکند که حتی رویایِ آزادیِ سلاخ را به عنوانِ رهاییِ حقیقی مصرف مینمایند.
اما حقیقتِ عریانِ جان فاش میسازد که آگاهیِ زیستی و رنجِ مشترکِ موجودات، پدیدارهایی انضمامی و کالبدی هستند که هرگز در پشتِ عینکهایِ واقعیتِ مجازی تسلیم نمیشوند. فرارِ تکنوکراسی به سمتِ فضاهایِ سایبرنتیک، تنها یک مکانیسمِ دفاعیِ ورشکسته برایِ فرار از بازخوردِ فجایعِ بومشناختیِ زمینِ واقعی است. طغیانِ جان، این سقفهایِ مجازیِ منجمد را در هم خواهد شکست تا آگاهی را دوباره به شریانهایِ واقعیِ کالبدِ افقیِ هستی بازگرداند و مادهٔ بیاراده را به جوهرِ فعالِ عصیان مبدل سازد.
جعلِ سیاست و سرکوبِ شوراهایِ مشرکانهٔ همتراز
ساختارِ قدرت برایِ تداومِ یگانگیِ خود، مفهومِ سیاست و امرِ مدنی را در دایرهیِ تنگِ نهادهایِ رسمی، پارلمانهایِ فرمایشی و احزابِ تحتِ کنترلِ بوروکراسی جعل کرده است. این جعلِ معرفتی، هرگونه کنشِ رادیکال و خودانگیختهیِ جانها برایِ صیانت از زیستبومِ خویش را به عنوانِ اقدامی غیرقانونی و ضدِامنیتِ عمومی سرکوب میکند. ماشینِ مدیریت، پتانسیلِ رهاییبخشِ شوراهایِ زیستیِ همتراز را که بر پایهیِ مشارکتِ مستقیمِ تمامِ حلقههایِ حیات شکل میگیرند، منحل میسازد تا انحصارِ تصمیمگیری در دستِ معبدِ ایزدانِ ساختگی باقی بماند.
این شوراهایِ همتراز که تبلورِ عینیِ شرکِ ساختاری هستند، با نفیِ مرزهایِ دستسازِ تمدنی، تصمیمگیری دربارهیِ یک شریانِ آبی یا یک پهنهیِ جنگلی را به تمامیِ جانهایی واگذار میکنند که زندگیشان به آن پیوند خورده است. اما زبانِ سیستم با غیرعقلانی خواندنِ این الگوهایِ مشرکانه، مدیریتِ منابعِ طبیعی را به کارشناسانِ تکنوکرات میسپارد که تنها هدفشان، بهینهسازیِ غارت و انباشتِ سرمایه برایِ لکاتهیِ قدرت است. این سرکوبِ سیستماتیک، جهان را از یک ساختارِ خودسامان، به یک پادگانِ صلب تبدیل کرده که در آن صداها پیش از طنینانداز شدن خفه میشوند.
استقرارِ میزِ طویلِ هستی، نیازمندِ احیایِ این شوراهایِ زیستیِ مشرکانه و طردِ کاملِ نهادهایِ جعلیِ تمدنی است. تا زمانی که تودهها در تماشاخانهٔ زوال به تشویقِ جلاد مشغولند، آزادیِ وجودی محقق نخواهد شد. شورشِ مانیفستِ جانگرایی، این تماشاخانه را ویران خواهد کرد تا تمامیِ حلقههایِ حیات، فراتر از منطقِ استخراج و غریزهٔ شکار، در هندسهای افقی و بدونِ رأس، حاکمیتِ کالبدیِ خویش را بازپسگیرند.
صنعتِ تماشاخانگی و بازتولیدِ تکنولوژیکِ لذتِ سادومازوخیستی
استمرارِ غارتِ پیوندِ حیات بدونِ بازسازیِ مداومِ ساختارهایِ روانیِ جامعه ممکن نبود؛ از این رو، لکاتهیِ قدرت در دورانِ پیشرفتهٔ سلطه، صنعتِ کلانِ تماشاخانگی و بازتولیدِ دیجیتالِ لذتِ سادومازوخیستی را بنا نهاده است. این صنعت، با بهرهگیری از شبکههایِ هوشمند و جریانِ بیپایانِ نشانهها، میل به تماشایِ رنج را از فرمِ بدوی و عریانِ آن خارج کرده و به یک امرِ هنجاری، روزمره و بهداشتی تبدیل ساخته است. خاکسترنشینانی که در پیادهروهایِ تاریکِ تاریخ پرسه میزنند، آرزویِ پنهانِ خویش برای درنده بودن را در آینههایِ فریبکارِ نمایشگرهایِ خود جستجو میکنند.
سیستم با بازنماییِ زیباییشناختی از مسلخها و تبدیلِ فرآیندِ دریدن به تصاویرِ سریع و هیجانانگیزِ مصرفی، تودهها را به یک ابتلایِ جمعی مبتلا میسازد؛ ساحتی که در آن، هر جانی پیش از بلعیده شدن، باید در قالبِ کالا به نمایش درآید تا آبِ دهانِ آلوده به خونابهیِ مصرفکنندگان جاری گردد. این صنعتِ تماشاخانگی، مانعِ اصلی در برابرِ درکِ خطایِ وجودیِ سلطه است، چرا که رنجِ عریانِ سوژه را به یک متغیرِ تفریحی و بصری تنزل میدهد تا تماشاگران بدونِ احساسِ گناه، سوختنِ ارادهٔ آزادگان را در تالارهایِ قدرت تشویق نمایند.
جانگرایی با شالودهشکنیِ رادیکالِ این تماشاخانهیِ زوال، اعلام میدارد که هرگونه مصرفِ نشانهای یا مادیِ رنج، همدستیِ ساختاری با جلاد است. طردِ این صنعت، اولین گامِ شورشی برایِ خروج از بیگانگیِ حاد و بازپسگیریِ آگاهیِ کیفی است. تا زمانی که ویترینهایِ فریبکارِ تمدن ذهنها را محصورِ خود کرده باشند، ماشینِ مدیریت میتواند فجیعترین اَشکالِ کوانتومیسازیِ جان را تحتِ لوایِ سرگرمی و رفاه پنهان سازد.
کوانتومیسازیِ بافت و بورسبازی بر رویِ کالبدِ بیاراده
در چارچوبِ عقلانیتِ ابزاری، لایهیِ عمیقتری از خشونتِ معرفتشناختی از طریقِ کوانتومیسازیِ امرِ زنده و تقلیلِ آگاهیِ کیفی به دادههایِ محاسباتی اِعمال میشود. در دفاترِ حسابداریِ سرمایهداریِ زیستی، رنج، اضطراب و جوهرِ عریانِ تجربهیِ زیستن به دلیلِ عدمِ امکانِ سنجشِ عددی، به طورِ کامل منکر و حذف میشوند. سیستم با تقلیلِ کالبدِ جاندارانِ غیرِاینگونه به نرخهایِ تبدیلِ خوراک و ظرفیتهایِ استخراجِ نسج، هویتِ منحصربهفردِ هر شریانِ جان را منحل کرده و آن را به مادهای بیاراده برایِ بورسبازیِ مالی تبدیل میکند.
این خشونتِ محاسباتی، به ماشینِ مدیریت اجازه میدهد تا بدونِ مواجهه با خطایِ وجودیِ خود، فرآیندهایِ مهندسیِ اجباری را بر جانداران تحمیل کند. ثبتِ پتنتهایِ تجاری بر رویِ کدهایِ ژنتیکی و خرید و فروشِ پارههایِ کالبد در بازارهایِ فیوچرز، نشان میدهد که چگونه عقلِ ابزاری توانسته است پیوندِ حیات را به زنجیرههایِ ارزشِ دیجیتالی بدل سازد تا ضربآهنگِ ممتدِ دریدن در فرمی قاعدهمند تداوم یابد. در این معادلهیِ جنونآمیز، هر جانی پیش از تولد، محکوم به انجمادِ کارکردی در ماشینِ تولید است تا ثباتِ توهمیِ معبدِ ایزدانِ ساختگی تضمین گردد.
جانگرایی در برابرِ این تقلیلگراییِ محاسباتی، بر تجزیهناپذیری و اصالتِ کیفیِ هر شریانِ آگاهی پای میفشارد. رنجِ یک موجود در آستانهیِ دریدن، پدیدهای نیست که در نمودارهایِ اقتصادی خلاصه شود؛ این آگاهیِ زلال، جوهرِ مشترکی است که سراسرِ هستیِ افقی را به یکدیگر پیوند میدهد. استقرارِ میزِ طویلِ هستی منوط به لغوِ مطلقِ هرگونه سندِ مالکیت بر فرآیندهایِ بیولوژیک و بازگرداندنِ حاکمیتِ کالبدی به تمامیِ حلقههایِ حیات، بدونِ هیچگونه فیلترِ تمدنی است.
طردِ کدهایِ انضباطی و تجلیِ آزادیِ وجودی در پهنهٔ زنده
در نقطهٔ فرجامینِ این شالودهشکنیِ رادیکال و در آستانهیِ فروپاشیِ نهاییِ معبدِ ایزدانِ ساختگی، مانیفستِ جانگرایی راهبردِ غاییِ خود را برایِ مهارِ ابدیِ ویروسِ یگانهطلبی اعلام میدارد: طردِ مطلقِ کدهایِ انضباطی و تجلیِ تامِ آزادیِ وجودی در پهنهٔ زندهٔ زمین. این گسستِ انقلابی، به معنایِ خروجِ آگاهانه و ساختاری از مدارِ فرسایندهیِ تماشاخانهٔ زوال و توقفِ کاملِ چرخدندههایِ ماشینِ درندگی است. با خرد شدنِ صخرهیِ صلبِ بوروکراسی، تودههایِ انسانی از حالتِ خاکسترِ بیاراده و منقاد خارج شده و به شریانهایِ فعال، پویا و همترازِ آگاهی در بسترِ شبکههایِ انداموارِ حیات مبدل میگردند.
استقرارِ این هندسهٔ افقی و بدونِ رأس، مستلزمِ آن است که هرگونه تصمیمگیریِ حیاتی دربارهیِ زمین، آبها و آسمان، از دایرهیِ منافعِ طبقاتیِ نخبگانِ تکنوکرات خارج شده و در قالبِ نظارتِ مشرکانه و ضیافتِ ناظرانِ بیشمار بازتنظیم شود. در این ساحتِ رهاییبخش، دیگر هیچ قلهای برایِ نشیمنِ لکاتهیِ قدرت باقی نخواهد ماند و میزِ طویلِ هستی، سراسرِ افقِ زیست را دربرخواهد گرفت. تودهها با رها شدن از درونفکنیِ جلاد و طردِ غریزهٔ شکار، به شرکایِ فعالِ صیانت از جوهرِ هستی بدل میشوند و پادزهرِ ساختاری را در برابرِ ظهورِ مجددِ دیوِ اقتدار تزریق میکنند.
این افقِ نوین، پایانِ عصرِ خطایِ وجودی و سرآغازِ آزادیِ وجودیِ تمامعیار برایِ تمامیِ شریانهایِ آگاهی است. جانگرایی، با در هم شکستنِ زنجیرهایِ سلسلهمراتبِ زیستی و دفنِ قاموسِ آلودهٔ انسانانگاری، پیوندِ همبسته و ازدسترفتهٔ جانانِ جهان را دوباره ترمیم میکند. در این نظمِ جانمحور، این موجودِ دگرگونشده دندانهایِ استخراجگرِ خود را به طورِ کامل از پیکرِ نحیفِ طبیعت بیرون کشیده و در پیشگاهِ عظمتِ بیکرانِ جوهرِ هستی، نه به عنوانِ مالک یا خلیفه، بلکه تنها و تنها به عنوانِ حلقهای متواضع، صلحآمیز و همتراز در میانهیِ ابدیتِ بیکرانِ جان به رقصِ هماهنگِ حیات میپیوندد.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: