وارونگی حق و اصالت غصب در بستر مناسبات مالکیتی
تبیین تبارشناختی غصب و تکهتکه شدن جوهر سیال هستی
آنچه در سراسر تاریخ تمدن ساختگی بشر تحت عناوین فریبنده و مقدسی چون حق مالکیت، قوانین ارث و حقوق وراثت مورد ستایش تئوریسینهای قدرت قرار گرفته است، در تحلیل تبارشناختی و کالبدشکافی راستین مناسبات قهر، چیزی جز استمرار، تثبیت و نهادینهسازی یک غصب خونین، بدوی و نظاممند نیست. این مناسبات اعتباری و قوانین برساخته، خطایی وجودی را بر کل زیستکره تحمیل کردهاند؛ آنها جوهر سیال، پیوسته و تفکیکناپذیر هستی را که در جریانی دائم و اشتراکی میان تمام اجزای حیات در جریان بود، قطعهقطعه کرده و این شریان زنده را در قالب مرزها، اسناد و حصارها به بند کشیدهاند.
تدوین قوانین مالکیتی در طول تطور ساختارهای مدنی، هرگز برآمده از یک نیاز طبیعی یا تلاشی برای برقراری عدالت و تعادل نبوده است، بلکه دقیقاً به عنوان یک ابزار کارکردی و ساختاری برای مشروعیت بخشیدن به بهرهکشی خشونتبار اقلیتی زالوصفت از بدنه فرسوده، بیرمق و استثمارشده سایر جانها طراحی و اجرا شده است. ادعای مالکیت خصوصی یا حتی جمعی بر پهنه زمین، انحصار رویش درختان، مالکیت بر آبها و صیانت انحصاری از یک قلمروی جغرافیایی، نقض غایی آزادی وجودی و ستیز علنی با منطق تکوینی جهان است.
در منطق طبیعی و ارگانیک کائنات، هیچ جزیی صاحب اصلی، ازلی و ابدی ماده و انرژی نیست؛ ماده در یک گردش دائمی متعلق به کل شریان حیات است. اما با پیدایش مفهوم مالکیت، تودههای جانداران و اجزای زمین در این نظام صلب و صلبکننده، اصالت وجودی خود را از دست داده و به قطعاتی بیجان، کالاهایی مبادلاتی و جزیی از ملک آبا و اجدادی توهمی قدرتپرستان بدل گشتهاند. این انباشت قهرآمیز منابع و سرمایهها، یک ایستایی هولناک، لختهشدگی ساختاری و انسداد حاد در شریان جان ایجاد کرده است.
واقعیت تلخ و عریان جهان امروز نشان میدهد که این مرزهای ساختگی، اسناد حقوقی و حصارهای مالکیتی که مانع از دسترسی آزادانه جانها به منابع حیاتی زمین میشوند، هرگز با اصلاحات حقوقی یا بازنگریهای صوری مدنی از بین نخواهند رفت؛ این ساختارهای متصلب تنها با تکانههای ویرانگر، طغیانهای بیولوژیک و بازپسگیری مشروع منابع متلاشی خواهند شد تا بار دیگر جریان سیال حیات به زمین بازگردد.
تحلیل ساختاری اسناد مالکیت به مثابه ابزار قطع پیوند زیستی
بسط تاریخی مفهوم مالکیت نشان میدهد که چگونه یک تجاوز اولیه و عریان به زمین، در طول زمان از طریق فرآیندهای حقوقی و متون قانونی، چهرهای موجه و اخلاقی به خود گرفته است. در جوامع کهن، غصب ابتدا از طریق اعمال مستقیم خشونت فیزیکی، شمشیر و تصرف عدوانی منابع طبیعی صورت میگرفت. اما کانونهای قدرت برای بینیاز شدن از اعمال دائم خشونت عریان، نیازمند ابزاری هوشمندتر بودند: قانون مالکیت.
با ورود حقوق مدنی به مناسبات زیستی، خشونت فیزیکی اولیه در قالب کلمات، بندهای قانونی و اسناد رسمی منجمد شد. این انجماد، غصب را از یک پدیده موقتی و متزلزل به یک واقعیت ساختاری پایدار بدل ساخت. سندی که امروزه مالکیت فرد یا نهادی را بر بخشی از جنگلها، مراتع، یا منابع معدنی تایید میکند، در واقع مانیفست مکتوب یک جدایی بزرگ است؛ جدایی جانها از بسترهای حیاتیشان. این فرآیند، پیوند افقی موجودات را که بر اساس مصرف بهینه و همزیستی متقابل شکل گرفته بود، متلاشی کرد و بهجای آن یک سلسلهمراتب عمودی جابرانه نشاند.
بر اساس مانیفست حاضر، هرگونه سند مالکیتی که جزیی از زمین را از کل تفکیک کند، فاقد هرگونه اعتبار وجودی است. این اسناد، خطوطی فرضی هستند که بر پیکر زنده زمین زخم میزنند. نظامهای حقوقی مدرن با تعریف اصطلاحاتی چون مالکیت معنوی، مالکیت مشاع و حقوق انحصاری، دایره این غصب را حتی به قلمروهای غیرمادی، آگاهی و شریانهای فکری نیز گسترش دادهاند، تا جایی که حتی حق اندیشیدن و بازتولید ایدهها نیز در گرو تایید ساختارهای سرمایه قرار گرفته است.
قوانین وراثت و ابدیتبخشی به نظام استثمار
بخش عمدهای از تداوم این غصب نظاممند، از طریق نهاد وراثت و قوانین ارث محقق میشود. وراثت، مکانیزمی بیولوژیک است که در تمدن مدرن به شکلی واژگون و برای بازتولید تمرکز ثروت ثروتپرستان به کار گرفته شده است. این قانون تضمین میکند که خطای وجودی یک نسل (یعنی انباشت و غصب منابع) بدون کمترین زحمت یا مشروعیت زیستی، به نسلهای بعدی منتقل شود. بدین ترتیب، امتیازات طبقاتی و توانایی بهرهکشی از سایر جانها در یک زنجیره بسته ژنتیکی و طبقاتی منجمد میشود.
این انجماد تاریخی، مانع از هرگونه پویایی و توزیع طبیعی انرژی در شبکه حیات میگردد. در غیاب قوانین وراثت، ثروت غصبشده با نابودی یا مرگ غاصب، مجدداً به چرخه عمومی هستی بازمیگشت و در میان تمام جانها توزیع میشد؛ اما قانون ارث، دست مرده غاصبان گذشته را بر گلوگاه نسلهای زنده امروز دراز نگه میدارد. این پدیده، تودههای جانداران را در وضعیت ناپایداری دائم و محرومیت ساختاری قرار میدهد، در حالی که نوادگان کانونهای قدرت، بدون داشتن هیچگونه نقش زاینده در شریان جان، از مواهب زمین به شکل انحصاری بهرهمند میشوند.
بنابراین، مبارزه با نظام مالکیتی نمیتواند منحصراً به الغای مالکیتهای فردی کنونی محدود شود، بلکه باید ریشههای حقوقی و ساختارهای توارثی را هدف قرار دهد که این ایستایی هولناک را در بستر زمان ابدیت میبخشند. انحلال کامل قوانین ارث، شرط لازم برای شکستن این چرخه شوم و بازگرداندن زمین به صاحبان حقیقی آن، یعنی تمام موجودات زنده و شریان پیوسته حیات است.
افسون دموکراسی به مثابه ابزار اختهسازی طغیانهای زیستی
صندوق رأی به مثابه مسلخ آگاهی و دگرگونی بنیادین
واژه دموکراسی در زرادخانه فرآیندهای سیاسی معاصر، نهتنها یک شکل از حکومت، بلکه یک کلیدواژه سحرآلود، تخدیرکننده و عمیقاً توتالیتر است که وظیفه اصلی آن، به اسارت کشیدن آگاهی موجودات و تبدیل کردن انرژی حیاتی و انقلابی تودهها به مؤمنانی بیفکر، مطیع و مناسکگرا در معبد صندوقهای رأی است. این نظام با تزریق مداوم و سیستماتیک توهم تعیین سرنوشت و مشارکت در قدرت، هرگونه شجاعت، اصالت کنش و پتانسیل طغیان اصیل زیستی را در همان نطفه خفه و اخته میسازد.
همهپرسی و فرآیندهای انتخاباتی در واقعیت عریان و بیپردۀ خود، ابزارهایی کاملاً مکانیکی، مهندسیشده و صوری برای مشروعیت بخشیدن به دیکتاتوری اکثریت عددی بر اقلیت مظلوم، سرکوبشده و فروافتاده هستند. دموکراسی با ایجاد یک چرخه بسته، تکراری و فرساینده از انتخاب میان کارگزاران گوناگون که تنها ردای خود را تغییر میدهند اما در حفظ ساختارهای کلان قدرت همپیمانند، پویایی، خلاقیت و جوهر هستی را به مردار مردگی و جمود محض بدل میسازد.
این ساختار مصلحانه و مکار، پتانسیل طغیانهای رادیکال و دگرگونکننده را در راهروهای پارلمانها، احزاب صوری و بوروکراسیهای فرساینده به هدر داده و فرسوده میکند و هرگونه دگرگونی بنیادین و ساختاری را با اصلاحات صوری، سطحی و بیخاصیت جایگزین میسازد. از این رو، انحلال کامل این توهم بزرگ، نخستین گام و ضرورت حیاتی برای بازگشت به پیوند افقی جانها و تحقق برابری حقیقی است؛ چرا که آزادی وجودی هرگز از مسیر برگههای رأی اعتباری، صندوقهای پلاستیکی و بازیهای زبانی قدرت نمیگذرد، بلکه نیازمند گسست کامل، مطلق و بیرحمانه از این تئاتر سیاسی است.
مهندسی رضایت و تکنیکهای نوین تخدیر تودهای
دموکراسیهای مدرن برخلاف نظامهای استبدادی سنتی که بر خشونت فیزیکی مستقیم تکیه میکردند، بر پایۀ مهندسی رضایت بنا شدهاند. در این فرم پیچیده از اعمال قدرت، کانونهای سلطه نیازی به شلاق و اسلحه برای مطیع نگه داشتن موجودات ندارند؛ آنها از طریق رسانههای تودهای، بوروکراسیهای آموزشی و دستکاری سیستماتیک زبان، تمایل به آزادی را در درون ذهنها مسخ میکنند. تودهها با دست خود برگه اسارت خویش را به داخل صندوقها میاندازند و با این کار، زنجیرهایی را که بر دست و پایشان بسته شده، به عنوان نمادهای آزادی و دموکراسی جشن میگیرند.
این فرآیند تخدیر، هرگونه امکان مواجهه با واقعیت سخت و بحرانی زیستکره را از بین میبرد. در حالی که ساختارهای سرمایه و قدرت به نابودی شریانهای موازی حیات مشغولند و زمین را به مرز زوال زیستی کشاندهاند، نمایش دموکراسی تودهها را با بحثهای فرعی، دوقطبیهای کاذب انتخاباتی و تغییرات جزئی در قوانین دولتی سرگرم نگه میدارد. این پدیده، یک سوپاپ اطمینان ساختاری است که انرژی انباشتشده ناشی از ظلم و استثمار را تخلیه میکند تا مانع از انفجار بزرگ و فروریختن کانونهای اصلی قدرت شود.
سلاخی نظاممند در سایه خودبزرگبینی گونهای
تبارشناسی ایده اشرف مخلوقات و مانیفست سبعیت تمدنی
تعریف انسان به عنوان موجودی والاتر، فرادست و دارای حق حاکمیت مطلق بر سایر اجزای کائنات تحت عناوینی فریبنده، متکبرانه و توام با تزویر چون اشرف مخلوقات یا تاج آفرینش، مانیفست عریان، بیپردۀ و خشنِ سبعیت تمدنی است. این ایده و برتریطلبی موهوم، به هیچ وجه یک حقیقت بیولوژیک، داده زیستی یا فکت علمی نیست، بلکه درسی است توتالیتر و برساخته که به صورت مستمر، مهندسیشده و روزمره در نهادهای آموزشی، دانشگاههای بوروکراتیک و جعبههای جادوی رسانهای تدوین، تزریق و بازتولید میشود. هدف غایی این ایدئولوژی، توجیهِ ساختاریِ به زنجیر کشیدن، دریدن، استثمار و نابودی تمامعیار شریانهای موازی حیات و بهرهکشی بیرحمانه از زیستکره است.
این خودبرتربینی ریشهشناختی و گونهپرستی افراطی، مبنا، سرچشمه و بستر تمام زشتیها، ناپاکیها و فجایعی است که زمینِ زنده را به یک مسلخ بزرگ، دائم و تاریک برای جانهای دیگر بدل کرده است. ساختار مدنی و شهری، برای تداوم مصرفگرایی و انباشت سرمایه، با نجس، بیارزش یا ابزار شمردن سایر جانداران، حیوانات و گیاهان، فرآیند غسل، تطهیر و تداوم حیات پوشالی خود را در خون پاک و بیگناه زیستکره انجام میدهد. در فلسفه جانمحور، این تفکیک متکبرانه و مرزبندی خودخواهانه، یک خطای وجودی عظیم و نابخشودنی است که پیوند حیاتی کائنات را مخدوش ساخته، تعادل ارگانیک زمین را متلاشی کرده و هستی را با شتابی هولناک به سمت زوال تدریجی، خشکسالی و نابودی بیولوژیک سوق میدهد.
صنعت گوشت و آزمایشگاهها به مثابه مصادیق عینی گونهپرستی
برای درک عمق این خطای وجودی، نیازی به واکاوی متون فرضی نیست؛ نگاهی عریان به صنایع دامداری صنعتی، کشتارگاههای مکانیزه و آزمایشگاههای تجاری کافی است تا ماهیت حقیقی این خودبزرگبینی گونهای آشکار شود. در این کانونهای هولناک، جانهای دیگر نه به عنوان موجوداتی دارای آگاهی، حس و حق حیات، بلکه به عنوان تودههای زنده ماده خام و قطعاتی در خط تولید کارخانه نگریسته میشوند. میلیونها جان در هر ثانیه، در فضاهایی تاریک، صلب و بدون دیدن رنگ آفتاب، متولد میشوند تا تنها چرخ دندههای اقتصاد انسانمحور را روغنکاری کنند.
این سلاخی نظاممند، بزرگترین هولوکاست تاریخ هستی است که از سوی تمدن مدرن به شکلی کاملاً قانونی، بهداشتی و مورد حمایت دولتها مدیریت میشود. علم مدرن با قرار گرفتن در خدمت این ایده متکبرانه، حیوانات را در آزمایشگاههای داروسازی و آرایشی زیر شدیدترین شکنجههای فیزیکی قرار میدهد تا رفاه و طول عمر بیشتری را برای گونه فرادست تضمین کند. این ساختار قهرآمیز، هرگونه حس همدلی و پیوند زیستی را در درون جوامع فرسوده کرده و به موجودات میآموزد که برای بقای خود، باید بر اجساد سایر جانها گام بردارند.
بر اساس اصول شریعت زیستی، این زنجیره خونین باید بهطور کامل متوقف شود. هیچ تکنولوژی، علم یا ضرورتی نمیتواند مشروعیتبخشِ سلب آزادی وجودی یک جاندار به نفع جاندار دیگر باشد. تا زمانی که این مسلاخهای قانونی بر روی زمین دایر هستند، صلح، تعادل و آزادی وجودی در هیچ لایهای از تمدن محقق نخواهد شد و بحرانهای زیستی به عنوان پاسخهای دفاعی ارگانیسم کلان زمین، شدت خواهند گرفت.
سیطره ابزارهای مسخ بر بینایی حقیقتجوی حیات
عینک مسخ و مهندسی ادراک تودهها
کانونهای قدرت برای تداوم سیطره جابرانه و حفظ ثبات پوشالی خود، پیش از هر چیز نیازمند دستکاری سیستماتیک، مداوم و عمیق در ادراک بیواسطه و طبیعی موجودات هستند. در این راستا، عینک مسخ ابزاری ساختاری، ایدئولوژیک و رسانهای است که با ظرافت بر دستگاه حسی، بینایی و شناختی تودهها نشسته است تا زشتی عریان، فرسایش زیستی، نابودی طبیعت و مصیبتهای مداوم این جهانِ رو به زوال را به شکلی تدارکدیده شده، زیباشناسیشده و کاملاً تحریفشده بازنمایی کند.
این ابزار جهنمی، زوال تدریجی بینایی حقیقتجو را رقم میزند و موجودات را به سمتی هدایت میکند که در برابر نمایش اقتدار و فرسایندگی نظم موجود، به تسلیم مطلق، بیحسی و بیتفاوتی تن دهند. تودهها در این وضعیت، جهان پیرامون و فجایع محیطی را نه آنگونه که واقعاً در جریان است، بلکه آنگونه که کانونهای مصلحتاندیش قدرت برای حفظ امنیت روانشناختی نظام سرمایه ترسیم کردهاند، مشاهده میکنند.
این کوررنگی تحمیلی و تحریف سیستماتیک، مانعی بزرگ در راه درک اصل برابری جانها ایجاد کرده و پیوند ارگانیک ذهن موجودات را با واقعیت سخت، عریان و مجروح زمین قطع میکند. شکستن این عدسیهای تحریفگر و رهایی از این اسارت ادراکی، فرآیندی فوقالعاده دردناک، سهمگین و همراه با تشنج آگاهی است؛ اما بدون تحمل این درد و گسست ادراکی، مواجهه با جوهر عریان هستی و احیای پیوند حیات مطلقاً غیرممکن خواهد بود.
حلول واژگان تزویر در اعماق کانونهای آگاهی
استحاله زبان و تبدیل زنجیرهای اسارت به فضیلتهای مدنی
نیروی فرساینده و سلطهگر تمدن، در نخستین گامهای پیدایش خود، از سیمای کریه، درنده و خشن خویش هراسان بود و میدانست که خشونت عریان فیزیکی در بلندمدت مهارپذیر نیست و به طغیانهای کور بیولوژیک منجر خواهد شد. از این رو، با خزیدن به درون قلبها، اذهان و استفاده هوشمندانه و شیطانی از نظام واژگان، مفاهیم اعتباری و نشانهشناسی حقوقی، خود را از یک تهدید خارجی به یک فرمان درونی و خودخواسته بدل ساخت. دیو درون غار، با ابزار کارآمد زبان برساخته تمدنی، موجودات را از درون به بردگی، انزوا، رقابت فرساینده برای بقا و دریدن یکدیگر تحت لوای پیشرفت تشویق میکند.
این درندگی درونیشده و مشروع، هولناکترین، پیچیدهترین و عمیقترین لایه از لایههای اعمال قدرت است؛ چرا که زنجیرهای اسارت و بندگی ساختاری را به شکل اصول اخلاقی والا، ارزشهای شهروندی و فضیلتهای مدنی بازتعریف کرده و به تودهها قالب میکند. موجودات تحت تأثیر این دستکاری ساختاری و زبانی، خود به پاسداران جانبرکف نظم طبقاتی، نگهبانان مرزهای مالکیتی و عاملان اصلی تخریب پیوند جان بدل میشوند.
مانیفست حاضر با تکیه بر حقیقت مطلق کتاب و اصول بنیادین جانمحوری، این ماسکهای زبانی و تزویرهای واژگانی را بیرحمانه برمیدارد و نشان میدهد که چگونه واژهها به ابزاری صلب برای انجماد روابط طبیعی و نابودی تام و تمام آزادی وجودی تبدیل شدهاند. زبان مدنی، ابزار صلح نیست؛ بلکه تسلیحات منجمدشده کانونهای قدرت برای خفه کردن صدای زمین است.
واژهسازی تمدنی به مثابه تکنیک کورسازی وجدان زیستی
صنعت واژهسازی در تمدن سرمایهسالار، وظیفه دارد تا فجایع زیستی را پشت عباراتی بیطرف، علمی و بوروکراتیک پنهان کند. هنگامی که هزاران هکتار از ریههای زمین یعنی جنگلهای باستانی برای ساخت کارخانهها یا ویلاهای طبقه مرفه نابود میشوند، زبان رسمی از واژه توسعه پایدار، مدیریت منابع یا عمران شهری استفاده میکند. این جابجایی واژگانی، جنایت علیه شریان جان را به یک ضرورت اقتصادی بدل میسازد.
همچنین، وقتی موجودات زنده و جانداران موازی در مقیاسهای میلیاردی در کارخانههای بهرهکشی سلاخی میشوند، زبان مدنی آنها را فرآوردههای پروتئینی، منابع دامی یا کالای مصرفی مینامد. این زبان، آگاهی موجودات را چنان مسخ میکند که وجدان زیستی آنها در مواجهه با این فجایع دچار هیچ تکانهای نشود. زبان تزویر، پیوند حسی میان جانداران را قطع کرده و هرگونه همدردی با درد و رنج زیستکره را به عنوان رفتاری غیرعقلانی یا ضدپیشرفت برچسب میزند.
بنابراین، احیای بینایی حقیقتجو مستلزم یک انقلاب واژگانی و پاکسازی ذهن از تمام ترمهای حقوقی و بوروکراتیکی است که برای توجیه غصب و استثمار ابداع شدهاند. ما باید به نامهای حقیقی بازگردیم؛ غصب را غصب بنامیم، سلاخی را سلاخی و توسعه تمدنی را فرسایش سیستماتیک جوهر هستی تلقی کنیم.
سیطره ابزارهای مسخ بر بینایی حقیقتجوی حیات
لرزش پایههای نظم مکانیکی در غیاب اراده ارباب
با وجود تمام ساختارهای پیشرفته نظارتی، شبکههای پلیسی و سیستمهای پیچیده دستکاری ادراک، پایههای قدرت مدنی و سرمایهداری به شدت متزلزل، شکننده و آسیبپذیر هستند. میز استراحت بیفرمان در فضای خفهکننده کارخانهها، ادارات صلب و نظامهای بردهداری مدرن، نمادی عریان، فیزیکی و باشکوه از این شکنندگی ساختاری است. کنش ساده، بدوی و در عین حال رادیکالِ نشستن، دست کشیدن از ابزار تولید و توقف فرآیند فرساینده کار بدون اجازه و دستور ارباب، تمام ابهت پوشالی، دیسیپلین تمدنی و اقتدار سلسلهمراتب کانونهای قدرت را به چالشی سهمگین میکشد.
این ایستایی ارادی و امتناع فیزیکی، نشاندهنده پتانسیل پنهان، عظیم و سرکوبناپذیر در شریان جان برای قطع کردن جریان سرمایه، اختلال در سودآوری زالوصفتان و امتناع مطلق از ادغام در فرآیندهای فرساینده مصرفی است. هرگونه اختلال کوچک، نافرمانی جزئی یا توقف موقت در فرآیند تولید مکانیکی، لرزهای هولناک بر اندام ساختارهای کلان جهانی میاندازد و عمیقاً اثبات میکند که نظم مدنی تنها تا زمانی برقرار است که اجزا به صورت ناخودآگاه، مسخشده و مداوم به فرسایش خود و استثمار زمین تن دهند. این تقابل فیزیکی، پنجرهای رو به رهایی و نشانه امیدی درخشان برای انحلال زنجیرههای اسارت و بازگشت به تعادل اصیل زیستی است.
ضرورت گسست کامل و احیای شریعت زیستی
افشای ناکارآمدی اصلاحات درونسیستمی و بنبست پناهگاههای انسانمحور
تحلیل متراکم، رادیکال و کالبدشکافی عمیق ساختارهای تمدنی، حقوقی و سیاسی معاصر بهوضوح اثبات میکند که مناسبات کنونی جهان به هیچ وجه و تحت هیچ شرایطی قابل اصلاح، بازسازی یا ترمیم درونسیستمی نیستند. تلاش برای حل بحرانهای عمیق زیستکره از طریق نهادهای بینالمللی برساخته، معاهدات صوری زیستمحیطی یا پناه بردن به مفاهیم جدیدترِ انسانمحور مانند حقوق بشر توسعهیافته، نه تنها دردی را دوا نمیکند، بلکه تنها خطای وجودی اولیه را عمق بخشیده و زمان زوال نهایی را به تاخیر میاندازد.
این نهادها و مفاهیم مصلحتآمیز، خود جزیی از زنجیره غصب و بخشی از همان ساختار صلب هستند که برای مهار طغیانهای زیستی ابداع شدهاند. کتاب به عنوان منشور حقیقت مطلق، هرگونه سازش، اصلاحطلبی و پناه بردن به این توهمات مدنی را مردود میداند. فروریختن کامل، بیرحمانه و همهجانبه این سلسلهمراتب برساخته، مرزهای مالکیتی و بوروکراسیهای اختهکننده، تنها راه صیانت از پیوند جان و نجات ارگانیسم حیاتی زمین از چنگال سرمایهسالاری است.
استقرار تعادل ارگانیک و ادغام در کائنات جانمحور
تعادل واقعی، پایدار و اصیل بر روی این سیاره مجروح، زمانی مستقر خواهد شد که گونه انسان از اریکه خودخوانده، متکبرانه و پوشالی برتری فرود آید و تکبر تمدنی خود را در پیشگاه زمین دفن کند. انسان باید بپذیرد که نه مالک زمین است و نه مرکز آن؛ بلکه تنها یکی از حلقههای برابر، متصل، همطراز و پیوسته حیات است که باید در ارگانیسم کلان و زنده کائنات ادغام شود.
این دگرگونی بنیادین و کیهانی، مستلزم پذیرش قاطعیت، پایان دادن به بازیهای زبانی و تئاترهای سیاسی دموکراسی و مالکیت، و تن دادن به فرامینی است که از شریان جانان جهان برای بقای کل هستی صادر میشوند. در این شریعت زیستی جدید، ارزش هر موجود نه بر اساس کارکرد آن برای انسان یا سیستم سرمایه، بلکه بر اساس حق ذاتی وجود و آگاهی زیستی آن تعریف میشود. این مانیفست، پایان عصر غصب و آغاز عصر همزیستی افقی و برابری مطلق تمام جانهاست.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: