چشمان از حدقه در آمدهی مردی را پشت محفظه حس کرد، آری او حیدر بود، همان حیدر دیوانه با آن قد کوتاه و چشمان از حدقه بیرون زده که به واسطهی عینکش اینگونه زود شناسایی میشد، او همواره در کمین بود و حال طعمهی تازهی خود را یافته بود و باز با همان سوت همیشگیاش همه را از وجود بحرانی تازه با خبر کرد
طاهره بر سر جای خود خشک مانده بود، هیچ حرکتی نمیکرد و به چشمان حیدر چشم دوخته بود، جای آن پرواز و رقص پرندگان، جای آن نسیم خوش و مطبوع حال باز هم آن نگاههای دیوانهوار حیدر بود که او را به خود میبلعید، چندی نگذشت که دو تن از زیر بغل او گرفتند و او را کشان کشان به بیرون اتاق بردند، طاهره چشمانش را بست تا چیزی نبیند، اما دیگران، دیگر همراهان او را دیدند همه دیدند که او را کشان کشان میبرند و همه دانستند چه سرنوشت شومی در انتظار او است
حداقل هر کس که در این سرا به حصر در آمده بود برای یکبار هم که شده از گزند زبان حیدر چشیده بود، فحشهای جنسی او را میشناخت، بازجوییهای مکرر او را لمس کرده بود، شوک الکتریکی، لباس دیوانگان زنجیرهای اتاق، ضرب و شتمها، تحقیر و توهین همه را حداقل یکبار هم که شده تجربه کرده بودند و حال که بعد از شنیدن صدای سوت حیدر دو نفر طاهره را کشان کشان میبردند همه میدانستند چه سرنوشتی در انتظار او است و طاهره هم میدانست چه روزگاری را در پیش دارد از همین رو بود که طاهره چشمانش را بست و خود را بار دیگر به دستان تقدیر سپرد،
چند گامی که طاهره از سالن و از میان همراهان دور نشده بود حیدر وارد شد، رو به جماعتی که همه در بهت و حیرت بیرون اتاقهایشان بودند کرد و گفت:
مردم، ای مردم، چندین بار گفتهام و باز هم میگویم تاوان اغتشاش، شورش و سرپیچی سنگین است و میدانم که میان شما مردم واقعی و اغتشاشطلبان فرسنگها فاصله است، اما باز هم برای آنان که در حال فریب خوردناند میگویم،
اینجا امنترین مکانها برای شما است بهترین روزگار را ما به لطف حضرتوالا برای شما ساختهایم پس به سرنوشت خود پشتپا نزنید و فریب شورشطلبان و دیوانگان را نخورید،
چند روز پیش که آن سوراخ را بیرون ساختمان جستم، میتوانستم طاهره را کتبسته به اتاقهای شکنجه ببرم، اما من اینگونه نبودهام و شما هم میدانید، من میان مردمان و شورشطلبان تفاوت قائلم، شما تصدیق حرفهای من هستید، پس گذاشتم تا در حین ارتکاب جرم او را دستگیر کنم،
باز هم میگویم و تکرار میکنم، فریب اغتشاشطلبان را نخورید و به سرنوشت خوش خود پشتپا نزنید
بعد آرام رو به جماعتی که بهتزده بود کرد و یکایک آنان را از نظر گذراند، با چشم و ابرو به آنان فهماند که حال زمان فریاد است و آنان که بیرمق بودند به آرامی فریاد زدند:
جاوید حضرتوالا
حیدر محکم فریاد زد و بلند گفت:
جاوید حضرتوالا
او با این فریاد در انتظار فریاد دوبارهی آنان بود، اما مجانین بیحال و رمق به درون اتاقهای خود رهسپار شدند و حیدر با صدای بلند فریاد زد:
باید بدانید که تخطی از قوانین سرانجام دهشتناکی خواهد داشت تا چندی دیگر از اوضاع طاهره هم با خبر خواهید شد
اینها را گفت و از سالن بیرون رفت.
دارالمجانین فضای مخوف و سردی داشت، سقفهای بلند، سالنهای بزرگ دالانهای بسیار، اتاقهای انفرادی و شکنجه، اتاقهای بازیابی و عناوین بیشمار دیگر،
این طبقهی همکف دارالمجانین بود و اما طبقهی فوقانی که محل اسکان روسا و معاونین دکترها و پرستارها و به کلی تمام کارکنان خدوم دارالمجانین بود،
بخشهای طبقهی همکف متشکل شده بود از بخشی برای بانوان در بند، آقایان در بند، دیوانگان خطرناک و بخشی هم برای تازهواردها، این بخشبندی از همان ابتدا که مجانین به یاد داشتند اینگونه تعریف شده بود و آنها چیز دیگری به جز این را به خاطر نمیآوردند، در مجموع مجانین چیز زیادی از گذشته به یاد نداشتند و همواره خاطرات جسته و گریختهای به خاطرشان میآمد از اتفاقات در گذشته
هیچگاه کسی در میان آنان نبود که با صراحت از هر چه در گذشته، گذشته است مطلع باشد، خاطرات در هم و مغشوش از روزگاران پیشتر
بیشتر مجانین باور داشتند که در همین سرا زاده شدهاند و همواره در میان همین دیوارهای سپیدرنگ نفس کشیدهاند، چیزی از بیرون، خیابانها، آزادی، هوای تازه در ذهن آنان تداعی نمیشد و هر چه بود همین سقفهای بلند، دیوارهای سپید، مهتابی و عدم وجود نور خورشید بود،
ذهنشان مدام تحلیل میرفت هر روز از دیربازان کمتر به خاطر میآوردند و بیشتر مغزشان انباشته از اتفاقات حال حاضر جهانشان میشد اما همه به اتفاق به یاد داشتند روزهای پیشتر را
آری آنان به یاد داشتند انقلاب کبیر را، آنها از حضرتوالا و رشادتهایش میدانستند، همین حیدر هم که امروز چهرهی منفوری در میان همهی مجانین داشت، در آن روزگاران پیشتر رشادتها کرده بود روزهای بسیار در انفرادی شکنجهها را تحمل کرد تا انقلاب به بار نشست، انقلاب مردم، انقلابی به وسعت همهی مردم، هر که در این سرا به حبس بود با ایدهای همگانی حکومت مردم بر مردم، آرمانی بزرگ برای مجانین که با رشادتهای بیشمارانی به بار نشست و حکومت را به دست اینان رساند
امروز در نوک هرم قدرت، داوود قرار داشت او هم یکی از انقلابیهای دیروز بود، یکی از آنها که رشادت کرد و به انفرادی افتاد، شوکهای الکتریکی هم نتوانست او را از پای بیندازد و حالا در نوک پیکان قدرت بر تخت نشسته بود و حاکمیت مردم را بر مردم نمایندگی میکرد اما همواره زیر سایهی حضرتوالا قرار داشت، حضرتوالا حتی بعد از مرگ هم هنوز نخستین چهره در میان انقلابیون بود او یکهتاز این قدرت اسطورهی آنان و صاحب همهی کمالات بود
همه به خاطر میآوردند که چگونه رهبری اعتراضات را به عهده گرفت و از جماعت خاموش آن روزها یک گروه در صحنه ساخت تا حکومت پیشینیان را که پر از فساد، جور و ستم بود را به کنار زدند، آنان را از میان دارالمجانین فراری دادند و حضرتوالا را به تخت نشاندند
کسی از گذشته و دوردستها خبری در سر نداشت، تنها به یاد میآوردند که در کمی دوردستها حکومتی بر آنان حکمفرمایی میکرد به رهبری مهدی که رئیس روسا بود، او مردی خودکامه بر تخت قدرت بود که هر عمل مجانین را تحت سلطهی خود داشت، خاطرات از آن روزگار هم به درستی در یادها نبود و مدام چیزهای ضد و نقیض بسیار به یاد مجانین میافتاد، اما مدام از سوی حاکمان فعلی از رذالتهای پیشتر گفته میشد به آنان گوشزد میشد که در چه شرایط اسفناکی زندگی میکردند، چگونه عواملی بر آنان حکومت میکردند که غرق در فساد بودند، هزاری کارهای فاسد میکردند زندگی را از مجانین دریغ میکردند و خودشان بر تخت سلطنت چنبره زده از بهترین امکانات لذت میبردند، همین فساد و ستم و ظلم بود تا جماعتی را در آن دیرباز بر آن داشت تا به رهبری حضرتوالا شورش کنند، طغیانشان تنها برای برچیدن حکومت مستکبران بود، آنها هدف داشتند تا آن حکومت فاسد را به کنار بزنند و جماعتی از خودشان را بر خود حاکم کنند، حکومت مردم بر مردم، استقلال بیقید و شرط مجانین
همینگونه هم شد و پایههای حکومت ظلم را به پایین کشیدند و از میان بردند و از آن روزها هیچ به یاد نماند جز نامی منحوس که لغلغهی دهان داوود و حیدر و دیگران برای به یاد آوردن حکومت پر ظلم پیشین بود
حکومت مجانین بر مجانین، درست به خاطر نمیآوردند که این ابتداییترین شعار آنان بود و یا حکومت مردم بر مردم، زیرا مردم لفظی بود که بعد ظهور حضرتوالا متداول شد، پیش از آن همه آنها را مجانین خطاب میکردند حتی خودشان هم به خود لقب مجانین میدادند، اما حضرتوالا بود که آنان را تا مقام انسانیت بالا برد و لقب مردم به آنان داد، برخی بر این ادعا هم شک داشتند و خلاصه که هر چه از پیشتر در میان بود مورد شک عمومی بود و کسی از واقع ماجرا با خبر نبود، مدام گذشتهی دیربازان به گوش آنان خوانده میشد، مدام برایشان از دورترها میگفتند اما روایتی که حضرتوالا و داوود طرح کرده بودند، گاه مجانین بر این مدعاها تشکیک میکردند اما قدرت نفی آن را نداشتند که چیزی برای عرضه در میانشان نبود به جز ذهنهای مریضی که هر بار با خوردن قرص تازهای بیشتر به انفعال فرو میرفت و در خود میماند
حیدر مأمور نگهبانی از امنیت عمومی بود، با قدی کوتاه چشمانی از حدقه بیرون زده که عینکی تهاستکانی آن را پوشانده بود، لقب او در میان مجانین حیدر دیوانه بود، زیرا همه از او خاطرات دیوانهواری به یاد داشتند، رفتارهای وحشیانه، ضرب و شتم و اعصابی متشنج، گهگاه تشنج میکرد و بر زمین میافتاد و پس از آن به هر که در برابرش بود هجوم میبرد همه را از باد فحشها مستفیض میکرد و چند لگد و مشتی هم میپراند از این رو بود که از پیش از انقلاب او را حیدر دیوانه خطاب میکردند و بعد از این دگرگونی و بر تخت امنیت نشستن بیشتر این واژهی دیوانه بر او و هیبتش نشست،
داوود با پیشانی و صورتی کشیده که ریشی بلند آن را پوشانده بود رئیس روسا بود یعنی دقیقاً بر جایگاهی نشسته بود که کمی پیشترها مهدی بر آن تکیه زده و بعد از دگرگونی جایگاه حضرتوالا شده بود و پس از مرگ دلخراش او و این درد جانکاه عمومی برای همهی مردم (چیزی که مدام به همه از تازه واردان تا پیشکسوتان گفته میشد) به داوود رسید،
داوود حال پادشاه جماعت مجانین بود، همواره در اتاقش در طبقهی فوقانی دارالمجانین مینشست و از همهی اخبار مطلع میشد و پس از آن دستورات لازم را به زیردستان منتقل میکرد برای مثال طاهره،