به خانه سخت روزش پیش رفت است

همه تن در برابر تیره و سخت

پدر مادر برادر نیست اینان

و زندانبان او اینسان پلیدان

به خانه آمده از پیش آن دوست

نخستش مادری در پیش در رو است

هزاری پرسدا او کیست آن جان

چرا تا این زمان دوری و حیران

چرا در خانه‌ی او لانه کردی

برادر نارد او این تن پلیدان

پر از صد حرف و آخر این‌چنین گفت

تو تن هرزه تو بدکاره تویی دخت

پر از غم تا به در دیوار رو بود

برادر پشت مادر روبرو بود

دو ضربه پیش رویش پیشوانش

به خون آغشته جانش از دهانش

به روی هم به رویش درد و با زور

پر از زخم نفس از جان او نود

برادر زد همه جانش پر از خون

و مادر دیده او را شاد و مجنون

از این مشت و لگدها در امان ماند

اتاقش سنگ قبرش پیش رو خواند

سرآخر آمده آن مرد پیران

پدر بود و یلی آن مرد خیزان

به روی دخترش با تازیانه

تمام تن زِ دختر درد لانه

بزد با چوب تر بر روی او مرد

بکشتش دارد او در روبرو درد

زِ گیس او گرفت و پیچ تان گفت

یکی بار دگر سر از نفس برد

درون سنگ قبرش پیش در باد

به گریه خون او را پیش فریاد

صدایی را برون نتوان رساندن

به اشک خویشتن را دیو خواندن

تمام جان و تن زخم و فغان گفت

چرا این‌گونه پر دردی و آن خفت

به روی شانه‌ی آن یار نا کرد

از این بخت بدش ناله به را کرد

به روی صورتش زخم است از خان

به اشک چشم شوید خون و از آن

و آه سخت از جان و فغان کرد

از آن بخت بدش ناله عیان کرد

به راه و پیش بر آن سو یکی بود

به هیبت از پدر جانش به لب بود

به سرعت او دوید و پیش ره برد

برای او بریدن را خطر برد

سرآخر پیش خانه او به تن بود

به زندان خودش در پیش و کم بود

نگاهی بر دل آن خانه او دید

به زندان و خطر در پیش تن بود

زِ گیس آن برادر پیش بردار

به سوی خانه زندان در ثمر بود

و مادر چنگ بر صورت که این جان

خطای زشتی آخر اثر بود

بگفتا هیچ کردم هیچ از جان

برادر نعره‌ای را پیشتر بود

به فریاد برادر گفت مادر

همه تن آبرویم در خطر بود

برادر گفت او را می‌کشم جان

سر از تن او جدا بر آن نظر بود

پدر گرداند او را سوزد از جان

ولی‌امر زمین آری پدر بود

چه دیده از دل او وای هیهات

رفیقش را به آغوش نفر بود

همه تخت خدا و ملک یزدان

از این بی‌عفتی ای وای کر بود

تنش محبوس در آن دار زندان

پدر آید و تکلیفش بر آن خوان

چنین بشنیده و بر ترس بر جان

چه فرجامی برایش دردسر بود

به انبار چنین زندان اسیر است

به فردایش همه درد است و میر است

به شب بود و به ره پیش و به جان بود

فرارش خانه را او در عیان بود

به سرما جان او در خاک لرزید

به فرجامش دل و جانش که ترسید

چه در پیش است در این دار میدان

چه آید بر سرش در شهر شاهان

چه تن زنباره و دیوار تر بود

چه دیوانی برایش تیزتر بود

به رویش آمده آن مرد هیز است

یکی را نه به صدها تن مریض است

به سرعت دور و آن در باد سرما

به پیش خویشتن در سینه‌ی ماه

که جایی کاش در آن آسمان بود

توان پر کشیدن قلب و جان بود

به گوشه معبری بنشسته حیران

به خود خواند یکی آن نغمه را خوان

به روی خویش با دستان عیان کرد

به لالایی شب را میهمان کرد

به صورت ناز کرده خود به فریاد

از این زشتیِ عالم قلب او راد

به سودای پریدن پیش بر ماه

و او را این رسیدن نیست بر جاه

و پروازش از او در آسمان بود

به قلب آن نهان از نور جان بود

که فردایش به دست خویش ارزان

نیامد پیش از رزمش بر این جان