نمیدانم شمایان چه نظری دارید اما من دیوانهی او هستم، دیوانهی آن طعم عجیب و مدهوش کن ندهاش
با بوی خون بر بینی از خواب بیدار میشوم و آنگاه که گرسنگی بیتابم کرد از جای برمیخیزم، همانند حال که با بوی خون در بینی از جای برخاسته و در تمنای تو بر آمدهام، آمدم تا تو مرا بر خویشتن بخوانی و آرام کنی و حال در تمنای تو پلهها را یکی دو تا به پیش میروم و دربازههای آن سرما کده را باز خواهم کرد، آنجا که تلنبار بیشماری از خون و جنازهها را در خود دفن کرده است
چند جنازهی سلاخی شده را در خود دفن کرد و در آرزوی من ایستاد، او ایستاده تا من او را در خود ببلعم و در خویشتن فرا بخوانم، او مرا به خود فرا میخواند، هر جنازه از هر گوشت، خون و پوست را در خود میبلعد، او همانند من دیوانهی بوی خونین در خویش است، او مجنونوار همهی خون را در خود میبلعد، تمام جنازهها را در خود دفن میکند و برای خود نگاه میدارد، و من دیوانه حال در تمنای جرعهای از آن، پلهها را پیمودم و بر دربازههای آن ایستادهام
تمام آن جنازهها را میشناسم، همهی آنان را خویشتن بدین خانه آوردم و برای خویش مهیا داشتم، آنها را آوردم تا در روزی با خیال آسوده همه را ببلعم، میخواهم آنها را مزه مزه کنم، میخواهم تمام طعم خون را زیر دندانها و بر زبانم به چشم،
تکهای تازه را بیرون خواهم آورد، آنکه هنوز در یخ و سرمای بیحد و حصر مدفون نشده و کماکان طعم گرمای خون را در خود دارد،
بهراستی چرا این جنازهها را در این سرما دفن میکنیم، چرا آنان را رها نمیداریم تا گرمای جان خود را نگاه دارند تا تو مرگ و زندگی را در آن مزه مزه کنی،
به نظر تو جنازه خوشطعمتر است یا آنگاه که جان در بدن قربانی است،
وای از آن طعم دیوانهوار نگو، بیشک گرمای جان نهفته در میان خون و گوشت همه را مجنون خواهد کرد، همه را دیوانهوار بهسوی خود فرا خواهد خواند و بر آنان دنیایی از تازهها را خواهد گشود
من برای تو از تمام آن روزها و ساعتها خواهم خواند تا تو را بر این طریقت فرا بخوانم، تو را بر این راهی که سالیان دراز نه من که همهی اجدادم به پیش گرفتند فرا بخوانم، تمام آنان که دیوانهوار بر این راه سر کوفتند و خود را تسلیمان راه آزار خواندند.
در میان قبرستان دفن شده در دل سرما دست میبرم و آن جنازه که خون بیشتری در خود دارد و ذرهای از گرمای جان را کماکان در خود نگاه داشته است بیرون میکشم،
این قبرستان بهشت من است، پر از جنازههای خونین در هم،
رانها، دستها، پاها، مغز، چشم، گوش، زبان و همه جای آنان برای من است، زیر دندان یک به یک آنان را تکه خواهم کرد و خون در میان آنها را خواهم نوشید، اما حال باید مقداری از این گوشت راسته را بیرون بیاورم،
این گوشت را میشناسم، آن قربانی را بهخاطر دارم، او بهدرستی دویدهبود، با حرکت و جست و خیز بسیار، همهی چربیها را از خود دور کرده بود، او همهاش گوشت بود، تمام تنش از چربی بیزار بود و حال آن را در برابر بینی استشمام میکنم، میتوانم بوی خاک و دشت زیر پای او را به مشام بکشم و او را در میان دشت در حال دویدن بجویم، خاک برخاسته در میان آسمان از رد پاهای او را احساس میکنم،
بوی خاک در آسمان به مشامم میرسد، او هر روز دوید و در جست و خیز بود تا در نهایت به چنین لعبتی بدل شود، حال همهی او گوشت است، همهی تنش عضله است، وای از عضلههای قربانیها چیزی نگو
گوشت آن در دهان آب میشود، خونی در خویش ندارد اما تو طعم دویدنها را میفهمی، هر بار با فشردن دندان بر این لاشهی تنومند میتوانی احساسش کنی، همهخاک در آسمان را به مشام بری و میتوانی همهدویدنها را به خاک بکشی و در خون کنی وای از بوی خاک که همه مشامم را پر کرده است، مرا به یاد آن ضجهها خواهد انداخت، آنجای که قربانی به دستانم چشم دوخت، آنجای که همه جانش خواهش بود، با التماس به دستانم چشم دوخت و من خاک بر آسمان کوفتم و خون در هوا خواهم کاشت،
التماس در میان عضلاتش، ترس در میان گوشت تنش، ضجه و نالهها در میان زبانش و زبانش را به دندان در دهان خون بر وجودم پر خواهد شد تا پیشانی بالا خواهد رفت و حالا میتوانم خام تمام زبان را به درون خویشتن ببلعم، همهی او را در خود خواهم کرد و در خویش خواهم خورد،
نگران نباشید من آنقدرها هم که خیال میکنید مجنون نیستم، جای ترس نیست، اینها بهخاطر تفکرات ضد و نقیض گاه و بیگاه من است که معدود زمانی مرا اینگونه مجنون تصویر میکند اما اگر در وجود من ریز شوید همهچیز عادی است،
چه چیز غیر عادی در من جستهای؟
من چه کردم، در حال حاضر خیلی آرام و متشخصانه بهسوی یخچال خانه میروم، از میان یخچال تکه گوشت عوری که بدون هیچگونه چربی اضافه است و دیشب آن را آنجا گذاشتهام بر میدارم،
این چه مشکلی دارد؟
خب درست است، مقداری بینی به درون یخچال فرو میبرم، بوی جنازههای درون یخچال را استشمام میکنم و آنگاه از دورن ظرف، گوشت لخت را بیرون کشیده و زبان بر روی آن میکشم
درست است، در کنار ظرف مقداری خون مانده و دلمه بستهبود، درست است که با زبان آن را بیرون کشیده و در دهان میجوم اما مگر بقیه این کارها را نمیکنند؟
خب شاید آنها گوشت را برداشته و چند باری آب کشی کنند، بعد از آنکه خونِ بر آن از میان رفت آن را در قابلمهای برای پختن بگذارند و من عادت به این کار ندارم، چرا که هر قدر خون بر روی گوشت مانده و تازهتر باشد غذا هم خوشمزهتر خواهد شد،
آیا بدین باور نداری؟
آیا فکر میکنی من خیالاتی شدهام؟
آیا فکر میکنی من اغراق میکنم آنجا که از طعم خون و گوشت در کنار هم میگویم،
تنها کافی است باری آن را مزه کنی، آنگاه تو هم شیفتهی آن خواهی شد، همانند من که هم اکنون تکه گوشتی را بر دهان برده و آن را آرام آرام میمکم
مثلاً اگر کسی از دورتر مرا ببیند چه خواهد گفت؟
شاید مرا مبدل به خونخوارهای ببیند، اما خودم هزاران بار آنان را در میان رستورانهای شکیل شهر دیدهام، بیشتر آنان که با پرستیژ بسیار در حال ادا اطوار در آوردن به این سوء و آن سوء میروند در هنگام صرف غذایی که متشکل از گوشت است، با اصرار به متصدی میگویند خام و پر خون باشد،
من آنان را میبینم که چگونه با ولع بسیار به گوشهی ظرفهای خود نظر میاندازند و خون در کنار ظرف را نگاه میکنند، من نگاه آنان را در میان خون خواهم دید و اگر کسی در اطراف آنان نباشد و این ادا اطوارهای جمعی به آنان اذن دهد بیشک ظرف و خون را با همسر میکشند، حتی شاید بهسوی متصدی و آشپز بروند و در میان اجاق گوشتها را به دندان بکشند، با همهی خون در آن و یا شاید به میان قبرستان و یخچال آنجا رفتند و با همه ولع همهی گوشت و خونها را ببلعیدند