اول ساعت روی میز را نگاه کردم، 9 صبح را نشان میداد بعد از اینکه تصمیم گرفتم تا کمی بیشتر استراحت کنم به مادر گفتم:
امروز کلاسها تشکیل نمیشود و او هم خیلی زود حرفم را باور کرد، حتی جویای این نشد که چرا دیشب نگفتهای
کلاً اهل این حرفها نبود و آزادیِ عمل زیادی در زندگی به من و آراز میداد و همهی زندگیشان در آیندهی ما خلاصه میشد،
مادر که با قربان صدقهی زیاد مرا به میز صبحانه دعوت میکرد و من که بوی نان تازه و چای قند پهلوی مادر داشت دیوانهام میکرد در یک دو راهی قرار گرفته بودم که آیا بیشتر از این بخوابم و در تخت بمانم و یا با مادر به سر میز صبحانه بروم و دلی از عزا در بیاورم
به مادر گفتم: شما برو من هم کمی بعد میآیم
باز به رختخوابم فرو رفتم، خواستم دوباره بخوابم اما چشم باز کرده و با مادر حرف زده بودم، حالا آن میز صبحانه هم از سوی دیگر نمیگذاشت تا بیشتر از این به خواب فرو روم، سرآخر بعد از کلی کلنجار از جایم برخاستم و پیش رفتم،
وقتی از زیر پتو بیرون آمدم، سرما در جانم رخنه کرد، دندانهایم به هم ساییده میشد، این احساس را خیلی دوست داشتم، مخصوصاً وقتی از جایم بلند میشدم، این حس دوگانهی میان سرما و گرما و این رخنه کردن یکباره سرما به جانم و تسلیم شدن در برابر این سردیِ هوا و فراتر از اینها زمستان برایم بهترین اوقات بود،
بعد از اینکه صورتم را آب زدم، دیگر خواب با آن سرمای رسوخ کرده در جانم کاملاً از وجودم رخت بست و آمادهی بلعیدن مادر و سفرهی غذایش بودم، پرخور نبودم اما صبحانه را خیلی دوست داشتم و خوردنش برایم لذتبخش بود
قبل از اینکه سر میز بنشینم پشت پنجره رفتم و بیرون را نگاه کردم، هوا برفی بود، برف با شدتی ملایم در حال بارش بود، خیلی سرعتش کم بود به طوری که هر چند ثانیه یک تکه برف کوچک و بیجان به زمین میرسید اما این سفیدی زمین و برفهای به جا مانده از بارش شدید برف دیشب زمین را زیبا و بکر کرده بود، چشمانم با نگاه به برف بزرگتر و شفافتر میشد به قدری شفاف که در هوا روشنیهای معلق ریز بسیار میدیدم انگار از نگاه کردن به برف آرامشی میگرفتم و حالا در برابر خانه همه جا را برف پوشانده بود،
درختها چه قدر چهرهی زیبایی به خود گرفته بودند، دلم برای راه رفتن در برف لک زد، دوست داشتم هر چه زودتر از خانه بیرون بروم و برنامهای با دوستان تدارک ببینم تا دستهجمعی به کوهی جایی برویم یا حتی پیستی برای اسکی و یا هر جای دیگری که در میان برف باشد،
محو دیدن برف و هوای بیرون بودم که مادرم مرا به خودم آورد، با دیدن ظرف شیر در دستش به یکباره سراسیمه شدم، به یاد گربهها افتادم، چه قدر حواس پرت بودم، ظرف شیر را از دست مادر گرفتم و به سرعت از خانه بیرون رفتم
مادرم مدام صدا میزد:
کجا، حداقل لباس گرم بپوش، سرما میخوری
ولی من با سرعت به سمت پارکینگ خانه رفتم، مادر مدام صدا میزد،
به کلی از خاطرم رفته بود، ظرفهایی که در جایی از پارکینگ گذاشته بودم را برداشتم و به زمین گذاشتم و داخلشان را پر از شیر کردم و در گوشهای منتظر ماندم که سر و کلهشان پیدا شد،
مادرشان پیشاپیش میآمد، خیلی زیبا بود چند بچهی کوچک که تعدادشان چهار تا بود به دنبالش بودند، بیشتر اوقات دوست داشتم، یکی از بچهها را به دهان بگیرم و ببلعم، اما خیلی در وجودم از آنها ترس داشتم و همیشه تنها نگاهشان میکردم
حتی یکبار هم جرأت نکردم تا به آنها دست بزنم و همیشه محو زیباییشان بودم، حالا همگی با هم شیر میخوردند، از دیدنشان تمام وجودم شاد شده بود، چند بار هم اشک در چشمانم جمع شد، وقتی شیرشان تمام شد، تازه احساس سرمای وحشتناکی کردم، بدنم میلرزید و وقتی متوجه شدم بدون کفش پایین آمدم سرمای بیشتری جانم را فرا گرفت و با ظرف شیر بالا رفتم،
مادر با دیدنم گفت:
چرا این جور میکنی، حداقل لباس گرم میپوشیدی
من با لبخندی به او پاسخ دادم و او در جواب گفت:
بیا چای تازه ریختم، بیا صبحانهات را بخور عزیزم
بعد از مختصر مرتب کردن خودم و شستن پاها سر سفره نشستم و شکمی از عزا درآوردم، اینهمه علاقهی من را مادر به صبحانه میدانست، همیشه در تمام دوران مدرسه هم میز صبحانهی مفصلی در خانهی ما به راه بود، حالا چند سالی بود که مادر به واسطهی بیماری شبها دیرتر میخوابید و ما هیچوقت حاضر نبودیم او میز صبحانه را بچیند، مگر روزهای تعطیل و یک چنین روزهایی که این شادباش نصیبمان شود
در روزهای معمول من و آراز یا پدر هرکدام که میتوانستیم، این وظیفه را به عهده میگرفتیم و خیلی برنامهی مشخصی نداشت، فقط دعواهای گاه و بیگاه بین من و آراز به وجود میآمد و حالا خوردن این چای از دست مادر کدبانویی که دستپختش کاملاً زبانزد همه بود خوردن داشت
این قدر خوش رنگ بود که بتوان با قلممویی در دست به رنگش بوم نقاشی را طرح داد و نقش و نگاری بر آن به وجود آورد و من که هر روز از غذاهایش میخوردم این قدر از این حرفها میزدم که قند در دلش آب شود و ریسه رود و آنگاه بود که هزار لقب از آراز نصیبم میشد
همیشه بر سر تصاحب مادر با هم جنگ داشتیم و هر کدام یکبار پیروز این میدان جنگ میشدیم، حالا که دیگر از صبحانه فارغ آمده بودم و حسابی از خوردنش لذت برده بودم، بر آن شدم تا برای بیرون رفتن و پیادهروی در حال و هوای دلکش آن برف محصور کننده چند همپا پیدا کنم، از این رو بود که شروع کردم به تماس گرفتن با دوستانم
یکی دانشگاه بود، یکی بیرون رفته بود، یکی کار داشت، اما در میان انبوه این دوستان که همین چند ساله آنها را پیدا کرده بودم باز هم بودند بسیاری که همپا برای رفتن به اسکی باشند،
از همان بچگی به شدت انسان اجتماعی بودم و دوستان بیشماری در طول عمر داشتم، تعدادشان همیشه خیلی زیاد بود، با تمام همکلاسیها که حتماً دوست بودم و گهگاه در مدرسه و خیلی به ندرت بچهای بود که با من دوستی نداشته باشد، در محله هم همینطور با تمام همسن و سالها دوستی داشتم و این ماجرا به آشنا و فامیل هم کشیده میشد،
آراز هم دست کمی از من نداشت اما شاید من بیشتر در این بازیها درگیر بودم و همین مایهی دلگرمی پدر و مادر میشد که وقتی تصمیم به خروج از ایران گرفتند نگران ما دو تا نباشند که چه سرنوشتی در انتظارمان است و چگونه میتوانیم در خارج از کشور در مملکتی غریب با هم سن و سالان خود ارتباط برقرار کنیم، تمام نگرانیهای زندگیشان از همان ابتدا ما دو تا بودیم
از همان کودکی ما را به کلاسهای متعددی میفرستادند، به ویژه برای یادگیریِ زبان، دوست داشتند تحصیلاتمان را در خارج از کشور بگذرانیم و همیشه به دنبال راهی بودند تا ما را از تمام نواقص و مشکلات ایران دور کنند، دوست داشتند در سرزمینی آرام بتوانیم درس بخوانیم و پیشرفت کنیم،
از این رو از همان ابتدا این رویه را پیش گرفتند و از همان بدو تولد برای هر دویمان پاسپورت کشور مقصد را گرفتند،