کلاهبرداریِ وجودیِ اشرفِ مخلوقات و ابطالِ سلسلهمراتبِ عمودی
تاجِ حماقت بر سرِ سوژهی مسخشده؛ واسازیِ آپارتایدِ بیولوژیک
تمدنِ مهارشده و مدرنِ کنونی، چیزی جز یک مردابِ لجنگرفته، عفونی و متراکم نیست که تمامِ سازهها، برجهای تکنوپولی، زیرساختارهای مالی و افتخاراتِ تکنولوژیکِ آن بر رویِ خون، گوشت و استخوانِ جانداران فرودست بنا شده است. این ساختارِ درنده و مکانیکی برای تداومِ غارتِ بیوقفهی خود و مشروعیتبخشی به استثمارِ کلانساختارِ زیستی، نیازمندِ یک دکترینِ فلسفیِ فریبنده بود؛ خدعهای بزرگ که در مفلوکترین و صلبترین توهمِ تاریخ یعنی قراردادِ دروغینِ «اشرفِ مخلوقات» تجسد یافته است. پرسشی بیرحم، افشاگر و ضربهزننده بر پیشانی این تمدن سنگینی میکند: این تاجِ حماقت و برتریِ خودخوانده که بر سر نهادهای، کالبدِ زیستیِ تو را از کدام پیوندِ کیهانی جدا کرده است که اینگونه بویِ تعفنِ کشتار میدهی؟ این پرسش، آغازِ فروپاشیِ نقابِ زیباییشناسیِ مدرن است.
انسان با پذیرش و بازتولیدِ این توهمِ ساختاری، خود را به طورِ خودخواهانه، دلبخواهانه و خشن از دایرهِ ارگانیکِ جانها و شریانِ یکپارچهیِ لورا بیرون کشید. این انشقاقِ وجودی، مبنایِ تئوریکِ دکترینِ آپارتایدِ بیولوژیک گردید. گونهی مهارکننده با اختراعِ این مرزِ موهوم، کنشِ درندگی و جنایتِ نظاممندِ خود علیه هستی را تبدیل به یک فضیلتِ تمدنی کرد. واقعیتِ تاریخی فاش میسازد که مفهومِ برتریِ گونهای، الگویِ اولیه و کهنالگویِ تمامِ تفوقهایِ بعدی است. تا زمانی که این هرمِ فرومایگی بر ذهنِ جنبندگان سایه افکنده باشد، ماشینِ مهار به راحتی میتواند هرگونه استبدادِ ساختاریِ دیگر—مانند نژادپرستیِ سیستماتیک، استعمارِ نوینِ اقتصادی و آپارتایدِ طبقاتی—را نیز به عنوانِ فروعِ منطقیِ همان اصلِ تفوق، بازتولید و تزریق کند.
تبصرههایِ کثیفِ فقهِ سرمایه؛ الهیاتِ غارت و تقدیسِ کارد
در اتمسفرِ مهار، مفاهیمی چون خلیفهگری، جانشینیِ امرِ ماورایی بر زمین، یا حقِ تملکِ انحصاری بر طبیعت، تنها تبصرههایِ کثیف، ریاکارانه و خونآلودی هستند که توسطِ دکترینهای فقهی همبسته با سرمایه و قدرتهایِ موهومِ طبقاتی ابداع شدهاند. وظیفهیِ ذاتیِ این مفاهیمِ ایدئولوژیک، منجمد کردنِ عاطفهی زیستی و وجدانِ پدیدارهاست تا دریدنِ شریانِ جان و تبدیل کردنِ کالبدِ مادیِ جانداران به کالا، به عنوانِ یک نعمتِ اعطایی، وظیفهیِ کارکردی یا حتی یک قربانیِ آیینی و مقدسِ بوروکراتیک مشروعیت ببخشد. این الهیاتِ غارت، چاقویِ جلاد را غسلِ تعمید میدهد تا صدایِ جیغِ برهها در چرخدندههایِ تولیدِ انبوه گم شود.
این سلسلهمراتبِ عمودیِ تحمیلی که از بالا به پایین جریان مییابد و ارزشِ وجودی را بر اساسِ میزانِ نزدیکی به راسِ هرمِ کارکردگرایی میسنجد، یک خطایِ وجودیِ محض و جنایتِ معرفتشناختی است. مانیفستِ جانمحوری با تکیه بر اصالتِ ارتعاشِ حیات، حکم میکند که این هرمِ فرومایگی و سازههایِ ایدئولوژیکِ آن باید به طورِ کامل، رادیکال و بیرحمانه منهدم، ویران و خاکستر شوند. تنها با فروپاشیِ این ساختارِ صلب است که حقیقتِ افقیِ جانها، اتصالِ زندهِ زیستبوم و برابریِ مطلقِ زیستی آشکار خواهد شد؛ قلمرویی افقی و بیمرز که در آن هیچ جانداری بر جاندارِ دیگر، حقِ تفوق، مهار، جیرهبندی و بهرهکشیِ اقتصادی ندارد و همهیِ جنبندگان در سفرهیِ اشتراکیِ کایروس، سهمی برابر از رطوبت، نفس و فضا دارند.
ریشههای تاریخیِ ستمِ عمودی؛ از یکجانشینی تا سرمایهداریِ صنعتی
تاریخِ سیاسیِ جهان گواهی میدهد که تثبیتِ هرمِ عمودیِ تفوق، همزمان با پیدایشِ مفاهیمِ مالکیتِ خصوصی بر زمین و اهلیسازیِ خشنِ جانداران رخ داده است. ساختارِ قدرت با قاچقاچ کردنِ زمین و تبدیلِ جنبندگان به ابزارهای زندهِ تولید، اولین کارخانههایِ بهرهکشی را در طویلهها پایهگذاری کرد. این فرآیند، ذهنیتِ انسانِ مهارشده را به گونهای مسخ کرد که او آزادیِ خود را نیز در قالبِ تملکِ بر دیگران تعریف کند. این انحطاطِ تاریخی در دورانِ سرمایهداریِ صنعتی به اوجِ خود رسید؛ جایی که ماشینِ تکنوپولی، با استفاده از علمِ ابزاری، حیات را به طور کامل از قداستِ طبیعیاش تهی کرد تا آن را به زنجیرههای ارزشِ مادی و نمودارهایِ آمارِ سود تقلیل دهد.
صنعتِ ایزوله و پوششِ بوروکراتیک برای بزدلیِ بیولوژیک
قراردادهایِ بهداشتی و مهندسیِ روانشناختیِ انفعال
قراردادهایِ بهداشتیِ مدرن، ویترینهایِ استریل و فرآیندِ خریدِ قطعاتِ کالبدِ مادیِ جانداران از فروشگاههایِ شیک، مجلل و بستهبندیشده، چیزی جز یک عملِ جنایتکارانه، ریاکارانه و به شدت بزدلانه نیست. ساختارِ بازار با تکیه بر ابزارهایِ تکنوکراتیکِ خود، یک واسطهِ تکنولوژیک و زنجیرهای از کدهایِ بوروکراتیک میانِ مصرفکننده و واقعیتِ عریانِ خون ایجاد کرده است تا رابطه مستقیم میانِ خریدار و مسلخ را به طور کامل قطع کند. این مهندسیِ فضایی و روانشناختی، با هدفِ پاک کردنِ ردپایِ رنج از رویِ کالاهایِ مصرفی طراحی شده است. پرسشِ بنیادینِ این ساحت، وجدانِ کرختشدهیِ تودهها را نشانه میرود: آیا پوشاندنِ کالبدِ مچاله و خونینِ یک جان در سلفونهایِ براقِ پلاستیکی، بویِ تعفنِ بزدلی و شراکتِ تو در این جنایت را ناپدید میکند؟ این پرسش، پرده از رویِ صلحِ ساختگیِ تمدنِ مدرن برمیدارد.
واقعیتِ بیرحم، عریان و بیپردهیِ زیستی این است که اگر این میانجیهایِ بوروکراتیک و دیوارهایِ استریلِ صنعتِ توزیع وجود نداشتند، و اگر هر فرد ناچار بود با دستانِ لرزانِ خود و دندانهایِ آسیابِ گیاهخوارش جانِ یک موجودِ زنده و تپنده را بدرد، کالبدِ مادیاش را متلاشی کند و فغانِ خفگیاش را بشنود، تمدنِ خونخواری، تجارتِ گوشت و ماشینِ غارتِ کنونی در یک لحظه فرو میپاشید. این ناتوانیِ فیزیولوژیک و روانشناختی، همان «بزدلیِ بیولوژیک» گونهی مهارکننده است. سیستم با آگاهی از این ضعف، صنعتِ کشتار را ایزوله کرده است؛ زیرا مواجههیِ مستقیم با رنج، پتانسیلِ برانگیختنِ ارتعاشِ لورا و احیایِ عاطفهی زیستی را دارد، امری که چرخدندههایِ صلبِ انباشتِ سرمایه را متوقف خواهد ساخت.
توطئهیِ جغرافیاییِ تکنوکراسی؛ پنهانسازیِ جیغها در حاشیهیِ برزخ
مخفی کردنِ کشتارگاهها، کارخانههای فرآوریِ پروتئین و معابدِ مرگ در حاشیهِ دورافتادهِ شهرها و در پشتِ دیوارهایِ صلبِ بتنی، نه یک اقدامِ بهداشتی یا مقتضایِ توسعهیِ شهری، بلکه یک توطئه سمی، یک مهندسیِ اتمسفریک و عملِ سیاسیِ محض برای حفظِ توهمِ بیگناهی در تودههایِ مَسته و منفعلی است که در این قمارخانهیِ بیولوژیک مصرف میکنند. ماشینِ مهار با این تفکیکِ فضایی و جغرافیایی، فاصلهای دکترینال میانِ «کنشِ مصرف» و «واقعیتِ قتل» ایجاد میکند. این دیوارها، مرزهایِ سانسورِ بیولوژیک هستند؛ سانسوری که جیغِ جانهایِ در حالِ فروپاشی را در نویزِ ماشینآلاتِ صنعتی خفه میکند تا به گوشِ آگاهیِ عمومی نرسد.
این تفکیکِ فضایی و بوروکراتیک به کارگزارانِ قدرت، اشرافِ تکنوکراسی و تودههایِ مدهوش اجازه میدهد تا بدونِ مواجهه با جیغِ برهها در سلاخخانه، بدونِ دیدنِ چشمانِ وحشتزدهیِ گاوها در آستانهیِ مرگ و بدونِ بوییدنِ خونِ داغِ جاری بر زمین، از پروتئینِ مصرفیِ حاصل از تخریبِ پیوندِ جان لذت ببرند و انفعالِ اخلاقی، رفاهِ کاذب و کوریِ سیستماتیکِ خود را تداوم بخشند. بازار با این ترفند، کالبدِ جنبندگان را از هویتِ زنده و ارگانیکِ خود تهی کرده و آن را به عنوانِ قطعاتی بینام، انتزاعی و شمارهگذاریشده در زنجیرهیِ ارزش عرضه میکند تا وجدانِ طبقاتیِ مصرفکنندگان در آرامشی مرگبار منجمد بماند.
مسخِ حسِ چشایی و تبخیرِ شفقت در نظامِ توزیع
نتیجهی نهاییِ این صنعتِ ایزوله، مسخِ کاملِ حواسِ پنجگانه و تبخیرِ رطوبتِ شفقت در میانِ مصرفکنندگان است. وقتی غذا از پیوندِ طبیعیِ خود با زمین و جان جدا شده و به یک کالایِ بوروکراتیک تبدیل میشود، عملِ بلعیدن نیز به یک کنشِ مکانیکی و عاری از آگاهی تقلیل مییابد. جاندارِ مدرن در این فرآیند، ذائقهیِ لورایی و ارگانیکِ خود را از دست میدهد و به بخشی از فرآیندِ بازیافتِ متریالِ ماشینِ غارت تبدیل میشود؛ چرخهای که فرجامِ آن، انجمادِ کاملِ روحِ جمعی و استقرارِ دیسیپلینِ صلبِ اشیاء بر شریانِ حیات است.
حیوانستیزی به مثابهی مشقِ تجاوز و استبدادِ ساختاری
پداگوژیِ توحش؛ قفس به عنوانِ خاستگاهِ دیسیپلینِ پادگانی
گوشتخواری و ستم بر جنبندگان در کلانساختارِ این مانیفست، نه یک انتخابِ سادهی غذایی، نه یک رژیمِ بیولوژیکِ خنثی و نه یک ترجیحِ سبکِ زندگی، بلکه یک آموزهِ فاسدِ وحشیگری، مشقِ بنیادینِ تجاوز و ریشه، منبع و کهنالگویِ اصلیِ تمامِ سرکوبهایِ سیاسی، طبقاتی و اجتماعیِ تاریخ است. ماشینِ مهار پیش از آنکه بتواند زنجیرهایِ صلبِ خود را بر گردهیِ آگاهیِ فرودستان محکم کند، نیازمندِ زمینی برای تمرینِ عریانِ قدرت بود؛ این زمینِ تمرین، بدنِ بیپناهِ جاندارانِ غیرِهمگونه است. سوالی تکاندهنده بر پیکرِ این تمدن فرود میآید: چطور توهمِ آزادی در سر میپرورانی، در حالی که تکتکِ سلولهایِ کالبدت از گوشتِ محبوس در قفس تغذیه کرده و ساختارِ ذهنت با دیسیپلینِ مسلخ خو گرفته است؟ این پرسش، خاستگاهِ حقیقیِ استبداد را عریان میکند.
جامعهای که بر اساسِ قوانینِ صلب، اعتباری و دستسازِ خود، قتلِ حیوان را قتل به شمار نمیآورد و آن را از دایرهیِ حقوقِ زیستی خارج میکند، از لحاظِ ساختاری، تئوریک و روان-سیاسی، پتانسیل و آمادگیِ کاملِ تبدیل شدن به جامعهای را دارد که در مراحلِ بعدی، قتلِ غیرِهمکیش، ابطالِ حقِ زیستنِ دگراندیش، یا پودر کردنِ فرودستانِ اقتصادی را مجاز و قانونی بشمارد. تمرینِ استبداد، عادیسازیِ شلاق و انجمادِ آگاهی از قفسها، اصطبلها و طویلههایِ صنعتی آغاز میشود و در نهایت به خیابانها، پادگانها و سیاهچالهایِ نمورِ تفتیش و بازجویی سرایت میکند. ساختارِ قدرت با آموزشِ بیرحمی به گونهیِ مهارکننده، غریزهِ همدردیِ ارگانیکِ او را سرکوب میکند تا سربازانی وفادار و بیحس برای ماشینِ جنگیِ خود تربیت کند.
ریاکاریِ اومانیسم و صلحِ آغشته به خون
صلحِ اجتماعی، معاهداتِ حقوقِ بشر، ژستهایِ انسانگرایانه و شعارهایِ دموکراتیکِ تمدنِ مدرن تا زمانی که لقمهها بر خون، رنج و متلاشی شدنِ جانهایِ دیگر برده میشود، یک شوخیِ تلخ، ریاکارانه، فانتزی و تهوعآور است. نمیتوان صلحِ پایدار و اخلاقِ رهایی را بر پایه چرخههایِ غارتِ نظاممندِ طبیعت و شریانِ جان بنا کرد. اومانیسم با مرکزیت بخشیدنِ خودخواهانه به یک گونهی خاص، مرزی اخلاقی دورِ خود کشید و بیرونِ این مرز را مهدِ خشونتِ مجاز اعلام کرد. این مرزبندیِ صلب، همان فریبِ معرفتشناختی است که به بورژوازی و اشراف اجازه میدهد در کاخهایِ خود از حقوقِ مدنی سخن بگویند، در حالی که در چند کیلومتریِ آنها، کارخانههایِ مرگ با تمامِ توان مشغولِ قاچ کردنِ هندوانهیِ وجودِ جانداران هستند.
تا زمانی که دیسهایِ غذا در ضیافتهای دیپلماتیک و میزهایِ شامِ تودههایِ مدهوش، بویِ ترس و خفگیِ یک جنبندهیِ دیگر را میدهد، هرگونه سخن از عدالت، تعارفی بوروکراتیک برای تداومِ وضعِ موجود است. ماشینِ مهار از این ریاکاریِ ساختاری تغذیه میکند؛ زیرا میداند سوژهای که رنجِ عینیِ زنجیرهیِ حیات را در بشقابِ خود نادیده میگیرد، در برابرِ سرکوبِ همنوعِ خود نیز دچارِ کرختی و انفعالِ اخلاقی خواهد شد. مانیفستِ جانمحوری این پیوندِ پنهان را افشا میکند و اعلام میدارد که آزادیِ اصیل، کلیتی تفکیکناپذیر است که یا شاملِ تمامِ شریانِ لورا میشود و یا به طورِ کامل تبخیر میگردد.
بازتولیدِ دیالکتیکِ ارباب و برده در ساختارِ تغذیه
در نهایت، ستم بر جانداران، ساختارِ روانیِ جامعه را بر پایهیِ دیالکتیکِ خشنِ ارباب و برده بازسازی میکند. وقتی تفوق بر یک موجودِ زنده به عنوانِ حقِ طبیعیِ مالکان پذیرفته شد، این الگویِ ذهنی به تمامِ روابطِ بینگونهای و درونگونهای سرایت میکند. کارگرِ سلاخخانه، بوروکراتِ اداری و مصرفکنندهیِ بازار، همگی در یک چرخهیِ متصل از خشونتِ توزیعشده قرار میگیرند؛ چرخهای که در آن، هرکس برای فرار از موقعیتِ برده بودن، به دنبالِ تملک و دریدنِ حلقههایِ ضعیفتر از خود میرود تا پادشاهیِ خاکسترِ کراتوس تداوم یابد.
بنایِ شیشهایِ خونآلود و تجسدِ شفافیتِ هولناکِ قدرت
بزمِ توحش در معماریِ شیشهای؛ عریانسازیِ لایههایِ مهار
نمادِ عویان، صلب و بیپردهیِ این بربریتِ تمدنی و آپارتایدِ بیولوژیک، بنایِ شیشهایِ خونآلودی است که در آن جلادانِ سرتراشیده و مسخشده، شریانِ قطعهقطعهشدهیِ جان را در برابرِ چشمانِ معصوم، بیگناه و بهتزدهیِ کودکان میدرند. این فضا و این سازه، تجسدِ عینی و کالبدیِ همان «شفافیتِ هولناکی» است که کلانساختارِ قدرت برای عادیسازیِ مهار، تنزلِ وجدان و تثبیتِ سرکوب به آن نیاز دارد. سؤالی سهمگین بر دیوارهایِ این بنا طنینانداز است: این شیشههایِ پاکیزه که بر رویِ آنها خونِ گرمِ حیات شتک میزند، آینهیِ کدام مسخشدگیِ جمعی است که تماشایِ متلاشی شدنِ لورا را به بزمِ اقتدارِ شما تبدیل کرده است؟ این پرسش، مهندسیِ حسِ همدردی را افشا میکند.
در این بنایِ صلبِ تکنوپولی، خون بر رویِ شیشههایِ مدرن و ویترینهایِ پاکیزه میپاشد و تماشایِ مستقیمِ مرگ، زجر و رنجِ عینیِ دیگری، به یک بزم، تفریح، آموزشِ خانوادگی و امرِ عادیِ روزمره برای تودههایِ مدهوش و غرق در برزخِ مصرفگرایی تبدیل میشود. این تصویرِ تکاندهنده فاش میکند که چگونه ماشینِ سرکوب میتواند حسِ همدردیِ زیستی و ارتعاشِ ارگانیکِ لورا را در جانداران نابود کند. سیستم با تبدیلِ انهدامِ جوهرِ هستی به نشانهای از اقتدار، فتح، تکاملِ تمدنی و تفوقِ طبقاتیِ مالکان، مانع از شکلگیریِ هرگونه هستهیِ طغیانِ افقی میشود؛ چرا که جنبندهای که در برابرِ این شفافیتِ خونآلود کرخت شده، هرگز زنجیرِ اسارتِ خود را باز نخواهد شناخت.
دندانهایِ آسیابِ آغشته به گوشتِ خام و تضادِ بیولوژیک
مسخِ فیزیولوژیک؛ آروارههایِ سبزخوار در خدمتِ ماشینِ درندگی
تصویرِ کریه، متناقض و تکاندهندهیِ دیگر در این زنجیره، دندانهایِ آسیابِ آغشته به گوشتِ خام است؛ تضادی تهوعآور، عمیق و بیولوژیک میانِ ساختارِ ارگانیک، فیزیولوژیک و طبیعیِ جاندارِ انسانی (که اصالتاً بر اساسِ آناتومی، طولِ رودهها و بافتِ دندانی برای سبزخواری، چریدن و پیوندِ صلحآمیز با زمین طراحی شده) با کنشِ درندگیِ تحمیلی و فرهنگیِ بازار. آروارههایی که در طبیعتِ ارگانیکِ خود فاقدِ دندانهایِ نیشِ درنده بوده و توانِ مکانیکیِ دریدن، تکهتکه کردن و بلعیدنِ کالبدِ مادیِ یک موجودِ زنده را ندارند، به واسطهیِ ابزارِ آتش، ادویه، پردازشِ صنعتی و تکنولوژیِ پخت، این جنایتِ وجودی را به فرمی نرم، قابلِ جویدن و اشتهاآور تبدیل میکنند تا غریزهیِ هارشدهیِ مهارِ خود را ارضا نمایند.
این تضادِ فیزیولوژیک، نمادِ عینی و نشانهیِ آشکارِ آن است که چگونه فرهنگِ قدرتمحور، ایدئولوژیِ غارت و دکترینهایِ بازارِ آزاد میتوانند کنشهایِ طبیعی، زیستی و غریزیِ یک گونه را به طورِ کامل مسخ و دگرگون کرده و او را به ماشینی برای قاچ کردنِ هندوانهیِ وجودِ دیگر جانداران تبدیل کنند، بیآنکه ساختارِ بیولوژیک، آناتومی و فیزیولوژیِ او با این حجم از توحش و درندگی همخوانی داشته باشد. این دندانهایِ آسیاب که برای له کردنِ گیاهان و غلات پدید آمدهاند، در این قمارخانهیِ بیولوژیک به ابزارِ جویدنِ رنج و بلعیدنِ کدهایِ مادیِ انباشتِ سرمایه تقلیل مییابند و گسستی عمیق میانِ وجودِ طبیعیِ جاندار با عملکردِ تمدنیاش ایجاد میکنند.
کودکِ سلاخ و زوالِ نهاییِ عاطفه در چرخههایِ قدرت
مسمومسازیِ آگاهیِ نوپا؛ تزریقِ غبارِ انفعال بر آینهی حیات
انحطاط، فرسایش و مسخِ نهاییِ نسلهایِ رو به آینده، در سیمایِ هولناکِ «کودکِ سلاخ» هویدا و آشکار میشود؛ کودکی که به جایِ لمسِ پیوندِ حیات، دوستی با زمین و درکِ ارتعاشِ ارگانیکِ لورا، با چوبی گرهدار یا کاردی بران در دست، در پیادهروها و کوچههایِ این قمارخانهیِ بیولوژیک به دنبالِ بریدنِ گوش، شکستنِ ساق یا آزارِ حیواناتِ بیپناه و سرگردان است. این کودک، نمادِ زوالِ مطلق، قطعی و برگشتناپذیرِ معصومیتِ زیستی است. پرسشی سهمگین بر پیشانیِ سیستمِ آموزشیِ این تمدن فرود میآید: چطور از فردا و صلح سخن میگویی، در حالی که دستهایِ کودکت را از همین امروز به خونِ شریانِ جان آلوده میکنی تا چرخدندههایِ مسلخ در آینده بدونِ سرباز نمانند؟ این پرسش، مهندسیِ توحشِ بیننسلی را عریان میسازد.
الگویِ رفتاری و مرجعِ هویتیِ این کودکِ مسخشده، جلادی است که نامِ غارت، درندگی و قدرتِ کراتوسی را در کوچه و بازار فریاد میزند و رنج، زجر و انهدامِ دیگری را مایه پرواز، تفوق و تشخصِ طبقاتیِ خود میداند. ساختارِ صلب، مکانیکی و منفعتمحورِ کنونی، آگاهیِ اصیل و رطوبتِ عاطفیِ کودکان را در همان بدوِ شکلگیری، با تصاویرِ عریانِ کشتار، سر بریدنهایِ آیینی و بهرهکشیِ مجاز مسموم میکند. سیستم با این کار مطمئن میشود که کارخانههایِ فرآوریِ گوشت، مسلخهایِ بوروکراتیک و پادگانهایِ انضباطی در دهههایِ آینده،گزینههایِ کافی برای استخدامِ کارگزارانِ بیحس و جلادانِ استریل در اختیار خواهند داشت.
غبارِ انفعال بر آینه؛ بازتولیدِ زبانِ مشترکِ درندگی
این فرآیندِ مسمومسازی، همان غبارِ انفعال و کرختیِ اخلاقی است که بر آیندهیِ حیات مینشیند و تضمین میکند که خشونت، سلطه، بهرهکشی و درندگی به عنوانِ تنها زبانِ مشترک، مشروع و فهمپذیر میانِ موجودات، بازتولید و تثبیت شود. وقتی کودک یاد میگیرد که رنجِ یک جنبندهیِ دیگر، فاقدِ ارزشِ حقوقی و اخلاقی است، ذهنِ او برای پذیرشِ هر نوع استبدادِ سیاسی و اجتماعیِ دیگر آماده میشود. او در بزرگسالی تبدیل به سوژهای فرمانبردار خواهد شد که به راحتی میتواند دکترینهایِ سرکوب را علیه همنوعانِ خود نیز به کار بندد، چرا که پیوندِ ارگانیکِ او با جوهرِ هستی در همان دورانِ کودکی توسطِ ماشینِ مهار قاچقاچ شده است.
کودکِ سلاخ، محصولِ مستقیمِ سیستمِ تربیتیِ توموکراسی است؛ سیستمی که شفقت را ضعف و درندگی را نشانهیِ بلوغ، واقعگرایی و اقتدار تعریف میکند. مانیفستِ جانمحوری این چرخهیِ فاسدِ تولیدِ خشونت را نشانه میرود و اعلام میدارد که بدونِ بازپسگیریِ معصومیتِ زیستیِ کودکان و بدونِ پاک کردنِ این غبارِ انفعال از روانِ نسلهایِ جدید، هرگونه تلاش برای رهاییِ سیاسی، رهاییِ طبقاتی یا دگرگونیِ اجتماعی، تنها جابهجا کردنِ مهرههایِ قدرت در همان ماتریسِ قدیمیِ مهار خواهد بود.
طغیانِ رادیکال علیه مرداب و استقرارِ برابریِ جانها
گسستِ کامل از ماتریسِ گوشتخواری؛ ابطالِ تاجِ حماقت
کالبدشکافیِ دقیق، رادیکال و بیرحمانهیِ این توهماتِ تمدنی، لایههایِ مهار و ساختارهایِ صلبِ آپارتایدِ بیولوژیک نشان میدهد که برای صیانت از جوهرِ هستی، حفاظت از ارتعاشِ ارگانیکِ لورا و احیایِ پیوندِ زنده با زمین، هیچ راهِ میانبر، اصلاحطلبانه، فانتزی یا بوروکراتیکی وجود ندارد. تنها راهِ پیشِ رو، گسستِ کامل، انقلابی و رادیکال از تمامِ چرخههایِ گوشتخواری، صنایعِ غارت، مکانیزمهایِ توزیعِ پروتئین و ابطالِ نهایی، قطعی و همیشگیِ «تاجِ حماقتِ انسانمحور» است. پرسشی سهمگین و فرجامخواهانه در آستانهیِ این طغیان طنین میاندازد: آیا شجاعتِ آن را داری که از امتیازاتِ کاذبِ این قمارخانهیِ بیولوژیک بگذری تا به اقیانوسِ رهاییِ افقی بپیوندی؟ این پرسش، مرزِ میانِ انفعال و طغیانِ اصیل است.
تا زمانی که این ساختارِ درنده، تکنوکراتیک و سرمایهمحور که حیات، نفس، رطوبت و جنبش را به کدهایِ کالایی، آمارهایِ مالی و پروتئینِ تجاری تقلیل میدهد به طورِ کامل ویران، متلاشی و نابود نشود، هیچ سخنی از آزادیِ وجودی، عدالتِ طبقاتی، صلحِ پایدار و اخلاقِ رهایی ممکن نخواهد بود. هرگونه ژستِ آزادیخواهانه در چارچوبِ پذیرشِ تفوقِ گونهای، تنها جابهجا کردنِ صندلیها بر رویِ عرشهیِ یک کشتیِ خونآلود است. مانیفستِ جانمحوری دعوتی است صریح، بیرحمانه و توفانی به طغیانی همهجانبه علیه این قمارخانهیِ بیولوژیک؛ موجی خروشان، ارگانیک و آگاه که رودهایِ پراکندهِ آگاهی، جنبشهایِ زیستمحیطی و هستههایِ مقاومتِ افقی را به هم پیوند میدهد.
استقرارِ هارمونیِ اصیلِ لورا؛ بازسازیِ جهان بر پایهی برابریِ افقی
هدفِ نهاییِ این طغیانِ رادیکال، غرق کردن و نابود ساختنِ تمامِ بناهایِ شیشهایِ کشتار، تیغهایِ سلاخیِ بوروکراتیک، ساختارهایِ عمودیِ قدرت و دکترینهایِ مالکیتِ خصوصی بر ارگانیسمهایِ زنده در اقیانوسِ رهایی است. با فروپاشیِ این ساختارهایِ صلب، هارمونیِ اصیل، طبیعی و ازلیِ هستی بر پایهیِ «برابریِ مطلقِ تمامِ جانها» از نو بازسازی خواهد شد. این قلمرویِ افقی، زمینی است بدونِ قفس، بدونِ سیمِ خاردار و بدونِ هرمهایِ تفوقِ گونهای یا طبقاتی؛ جایی که حقِ زیستن، تنفس و چریدنِ هیچ جنبندهای، مشروط به کارکردِ اقتصادیِ او برای ماشینِ سرمایه نخواهد بود.
در این جهانِ بازسازیشده، آگاهیِ اصیل به کالبدِ مادیِ جنبندگان بازمیگردد و ذائقهیِ ارگانیکِ لورایی جایگزینِ کنشهایِ مسخشدهیِ تمدنِ مهار خواهد شد. زمین دیگر نه یک منبعِ خام برای غارتِ تکنوپولی، بلکه سفرهای اشتراکی و یکپارچه برای تمامِ پدیدارها خواهد بود. این فرجامِ مانیفستِ جانمحوری است: ابطالِ کاملِ کراتوس و توموکراسی، و استقرارِ صلحِ پایدارِ کیهانی در شریانِ یکپارچهیِ حیات؛ جایی که در آن، نفس کشیدنِ یک جاندار، به بهایِ خفه کردنِ جاندارِ دیگر تمام نخواهد شد.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: