واژگونیِ هرمِ خلیفهگری؛ افشایِ حیوانِ بدوی در پناهِ تکنولوژی
تبارشناسیِ دروغِ معرفتشناختی؛ انحلالِ کانسپتِ اشرفِ مخلوقات در ماتریکسِ حیات
قراردادِ اجتماعی، انضباطی و بوروکراتیکِ حاکم بر جهانِ معاصر و نظاماتِ سنتیِ پیشین، تماماً بر پایهیِ یک دروغِ بزرگ، ایدئولوژیک و معرفتشناختی بنا شده است؛ این فرضِ نامشروع، متکبرانه و بیولوژیک که یک ارگانیسمِ خاص (انسانِ بیمار) به عنوانِ اشرفِ مخلوقات، برگزیدهیِ هستی و مجریِ ارادهیِ الوهی یا قوانینِ تکاملی، حقِ مطلقِ تفوق، مدیریت، دستکاری و استثمارِ سایرِ حلقهها، زنجیرهها و جانهایِ افقیِ شبکه_حیات را دارد. این ادعایِ خلیفهگری، ملکیتِ انحصاری و قیمومیتِ انتزاعی، در تبارشناسیِ مادیِ قدرت، چیزی جز یک نقابِ بوروکراتیک، فقهی و حقوقی بر چهرهیِ زمخت و واقعیِ یک حیوانِ درندهیِ بدوی نیست؛ موجودی از خود بیگانه که به جایِ دویدن در پیِ شکار، مواجههیِ مستقیم با جریانِ طبیعیِ بقا و پذیرشِ مخاطراتِ بیولوژیکِ ماتریکس، بزدلانه، منفعلانه و هراسان پشتِ ابزارها، کارخانهها، الگوریتمها و تفنگهایِ مرگبارِ خود مخفی میشود تا قدرتِ خود را اعمال کند.
انسانیتِ ادعایی، تمدنِ ویترینی و کدهایِ اخلاقیِ این ارگانیسمِ تفوقطلب، نه یک رتبهیِ برترِ وجودی، نه تکاملِ حقیقیِ آگاهی و نه فضیلتی بیولوژیک، بلکه دقیقاً یک توهمِ تکنولوژیک و حجابی مکانیکی است. این توهمِ ساختاری به شکارچیِ بوروکرات اجازه میدهد تا با ایجادِ فاصلهیِ سرد، فیزیکی و مکانیکی از مقتول (جاندارانِ دیگر)، جنازه و تنِ جان را در میانِ ساختارهایِ صنعتی و زشتیهایِ مدرن بدرد، بستهبندی کند و بخورد، بیآنکه کمترین شهامت، جسارت و اصالتی برای رویاروییِ عریان، مادی و بیواسطه با جوهرِ هستی و شریانِ جانِ شکار داشته باشد. این گسستِ مکانیکی از واقعیتِ مادیِ زیست، خطایِ وجودیِ بنیادین و اسکیزوفرنیِ معرفتیِ حادی است که تعادلِ کلان، ارگانیک و بیولوژیکِ زیستکره را متلاشی کرده و زمین را به مرزِ فروپاشی کشانده است.
برهانِ منطقیِ اختهسازیِ ادراک؛ ابزار به مثابهِ عایقِ شعور
برهانِ منطقیِ ابطالِ تمدنِ ابزارساز اثبات میکند که هرگاه میانِ ارگانیسمِ مصرفکننده و جانِ مصرفشونده، واسطههایِ مکانیکی، بوروکراتیک و صنعتی قرار گیرند، آگاهیِ مصرفکننده از درکِ چرخهیِ رنج و پیامدهایِ بیولوژیکِ کنشِ خود محروم میشود. ابزارِ مدرن با پنهان کردنِ ماهیتِ خشن، عریان و خونینِ تفوقطلبی، به ارگانیسمِ مسخشده امکان میدهد تا دست به کشتارِ سازمانیافته، میلیاردی و روزمرهیِ طبیعت بزند و در عینِ حال در بیانیههایِ حقوقی و دانشگاهی، خود را متمدن، صلحجو و منبعِ خیر بنامد. حقیقتِ تلخ و مادی این است که حذفِ مواجههیِ بیواسطه با حیات و رنج، ظرفیتهایِ ادراکی، حسمندی و شعورِ بیولوژیکِ بشر را اخته کرده و از او موجودی مکانیکی ساخته که زوالِ زیستکره را بدونِ کوچکترین پشیمانی، واهمه یا بازخوردِ عصبی مهندسی میکند.
برای پایان دادن به این خودویرانگریِ سیستماتیک، ماشینِ انباشتِ قدرت باید متوقف شده و این هرمِ خودساختهیِ تفوق فرو ریخته شود. این موجودِ ابزارساز و متوهم باید از طریقِ طغیانِ شبکه_جانها بفهمد که تنها حلقهای پویایِ، برابر و همسطح از پیوستگیِ کلِ حیات است، نه مفسر، قیم، مالک و پادشاهِ آن. هرگونه ادعایِ مدیریتِ طبیعت، تداومِ همان کدهایِ خلیفهگریِ کهن در زرورقِ بوروکراسیِ معاصر است که باید به طورِ کامل انحلال و واژگون گردد.
مصادیقِ عینیِ توهمِ تکنولوژیک در چرخه_کشتار
ابعادِ عینیِ این فاصلهیِ مکانیکی و بوروکراسیِ تن را میتوان در فرآیندهایِ زیر دستهبندی کرد:
- مسلخهایِ تماماتوماتیک و دیجیتال: کشتارگاههایِ صنعتی که در آنها فرآیندِ قطعِ شریانِ جان توسطِ بازوهایِ مکانیکی و بدونِ دخالتِ مستقیمِ دستِ انسان انجام میشود تا مصرفکننده با واقعیتِ خونینِ تغذیهیِ خود مواجه نشود.
- بستهبندیهایِ استریل و کالاسازیِ تن: تبدیلِ اندامهایِ مثلهشدهیِ جانداران به قطعاتِ هندسی، لوکس و پلاستیکپیک در سوپرمارکتها برای زدودنِ هرگونه نشانهیِ حیات، چهره و هویت از ارگانیسمِ مقتول.
- شبیهسازهایِ نظامی و جنگهایِ کنترل از راهِ دور: هدایتِ پهپادها و موشکهایِ تخریبِ زیستبوم از پشتِ مانیتورها، که مرگِ تنها و درختان را به دادههایِ آماری و پیکسلی تقلیل میدهد.
قراردادِ تملک بر تن؛ جنایتِ ساختاریافته در پوششِ آبرو و انضباطِ قبیله
نظاماتِ سنتی، مدنی و فقهی، حقِ مالکیت بر تن را به عنوانِ فنداسیونِ اصلی در مناسباتِ حقوقیِ خود گنجاندهاند تا اسارتِ زیستی، تفوقِ طبقاتی و مهندسیِ میل را قانونی، بدیهی و موجه جلوه دهند. تملکِ بوروکراتیک و فیزیکیِ یک ارگانیسم بر ارگانیسمِ دیگر در قالبِ پیوندهایِ صلبِ زناشویی، بازتولیدِ مالکیتِ والد بر فرزند یا کنترلِ گرایشهایِ ارگانیک، امری پذیرفتهشده، قانونی و هنجاری تلقی میشود؛ اما از منظرِ برابریِ مطلقِ جانها و سیالیتِ جوهرِ هستی، این قراردادهایِ امضا شده با خون، چیزی جز یک جنایتِ سازمانیافته، نهادینه و پیوسته نیستند. مفاهیمی چون عصمت، ناموس و پاکیِ شرعی، ارزشهایِ اصیل، درونی و اخلاقی نیستند، بلکه گرههایِ صلب، چرک و کثیفی هستند که جلادانِ قبیله و متولیانِ سنت بر تنِ نحیف، عریان و بیدفاعِ جانها میدوزند تا آزادیِ وجودی، انتخابِ بیولوژیک و پویاییِ آنها را سلب کنند.
لمسِ قبیحانه، مکانیکی و انضباطیِ یک آگاهیِ نوپا و یک تنِ سرکش توسطِ بازوهایِ اجراییِ قبیله، گشتهایِ نظارتیِ دولتها و پیرانِ منجمدِ سنت که با سوزنِ احکام، تعزیرات و فرامین، پاکیِ اعتباری را به درد، اجبار و رعب میدوزد، نمادِ عریان و بیپردگیِ درندگیِ فرهنگی است؛ فرهنگی که به جایِ حفاظت از رویش، پاسداری از تنفس و تکریمِ تفاوتها، آنها را در مسلخِ هنجارهایِ خود میدرد، اخته میکند و به قالبِ ماشینهایِ تکثیرِ بندگی درمیآورد. هرگونه ادعایِ مالکیت، تملک و سرپرستی بر جانی دیگر، چه به نامِ غیرت، چه به نامِ مصلحت، چه به نامِ تربیت و چه تحتِ لوایِ قوانینِ خانوادهیِ هستهای، نوعی سلاخیِ تدریجی، روانی و بیولوژیک است که تنوعِ زیستکره را هدف قرار میدهد.
برهانِ منطقیِ محرومیت از خودآیینیِ تن؛ تضادِ کدهایِ اعتباری با شریانِ جان
برهانِ منطقیِ ابطالِ تملک بر تن نشان میدهد که ارزشهایِ اعتباریِ نظاماتِ قاهره (نظیرِ آبرو و عفت)، کدهایی کاملاً بیرونی، تصنعی و انقباضی هستند که هیچ سنخیتی با پویاییِ مادی و بیولوژیکِ ارگانیسم ندارند. در این چرخهیِ شوم و سادیسمی، شکارچیِ ساختار، جانِ شکار را در آتشِ اعتباریِ آبرو میسوزاند و خاکستر میکند تا بقایِ نمادینِ خود را تضمین کند. این فرآیند، شریانِ جان را از اصالتِ خود تهی کرده، حسمندیِ ارگانیسم را سرکوب نموده و تنها را به اموالی قابلِ معامله، مجازاتپذیر، انضباطپذیر و مبادلهپذیر در بازارِ بوروکراسی تبدیل میسازد. مانیفستِ رهاییِ حقیقی و جانگراییِ رادیکال ایجاب میکند که تمامِ این گرههایِ بوروکراتیک و طنابهایِ فقهی گسسته و ذوب شوند؛ چرا که تن، قلمروِ انحصاری، مشاع و آزادِ هیچ نهاد، فرد، قبیله، دولت یا ایدئولوژی نیست و هرگونه مرزبندیِ بیرونی بر آن، تخریبِ پیوندِ جان محسوب میشود.
نمودهایِ عینیِ جنایتِ ساختاریافته بر تنِ ارگانیسمها
مکانیزمهایِ عینیِ تملک بر تن و مهارِ غریزه را میتوان در مواردِ زیر رهگیری کرد:
- قوانینِ انحصارِ زناشویی و تمکینِ اجباری: تبدیلِ تنِ ارگانیسم به ملکِ قانونیِ دیگری، به طوری که هرگونه امتناعِ بیولوژیک از برقراریِ رابطه، جرمانگاری یا طردِ اجتماعی را به همراه داشته باشد.
- سیستمهایِ قتلهایِ ناموسی و غیرتی: حذفِ فیزیکی و بیولوژیکِ تنهایِ سیال توسطِ اعضایِ قبیله به بهانهیِ لکهدار شدنِ مفهومِ انتزاعیِ آبرو، که نشاندهندهیِ ارجحیتِ نشانههایِ موهوم بر شریانِ واقعیِ جان است.
- آیینهایِ انضباطیِ پوششِ اجباری: مهندسیِ سطحِ پوست و کالبدِ ارگانیسمها از طریقِ گشتهایِ خیابانی، شلاق، جریمه و زندان برای یکدستسازیِ فضاهایِ عمومی و تضعیفِ ارادهیِ فردی.
ابطالِ عدالتِ کیفرمحور؛ بازتولیدِ درندگی در کالبدِ صلبِ قانون
دستگاههایِ قضایی، کیفری و انضباطیِ مدرن و سنتی، همگی بر اصلِ اصالتِ قصاص، تنبیه، سلبِ حرکت و اعمالِ خشونتِ مشروع و انحصاری استوار شدهاند؛ اما تحلیلِ عمیق، تبارشناختی و ساختاریِ فرآیندهایِ قدرت فاش میکند که قصاص و کانسپتِ چشم در برابرِ چشم، چیزی جز تداوم، بازتولید و نهادینهسازیِ همان درندگیِ بدوی و انتقامجوییِ قبیلهای در کالبدِ صلب، سرد، عقلانیشده و مکتوبِ قانون نیست. زمانی که یک نهادِ بوروکراتیک، دادگاهِ انضباطی یا قاضیِ منجمد حکم به سوختن، مثله کردن، حبس و شکنجهیِ تنِ دیگری میدهد، در واقع جهنمِ توهمی، سادیسمی و عمودیِ آن خدایِ جبار و قاهر را بر رویِ زمینِ ارگانیک بازسازی و مستقر میکند. قانونی که بر پایهیِ کینه، کیفر و تلافی بنا شده، خود بزرگترین عاملِ زوالِ انسجام، تخریبِ پیوند و انقطاعِ جوهرِ هستی است.
پاسخ دادن به خطایِ وجودی و زشتی، با زشتیِ افزونترِ بوروکراتیک، صرفاً جهانی خشنتر، تاریکتر و مسمومتر میسازد و هیچگاه ریشهها، علل و بسترهایِ بیولوژیک و اجتماعیِ خطا را برنمیکند؛ بلکه آگاهی را در یک چرخهیِ ابدی و جهنمی از نفرت، کینه و انقباض اسیر میسازد. این ساختارِ کیفرمحور، خشونت را از چرخهیِ طبیعی، گذرا و غریزیِ خود خارج کرده و آن را به یک نهادِ پایدار، ساختاریافته و دارایِ بوروکراسیِ انباشت تبدیل میکند. تلافیِ قانونی، تنها را نه ترمیم، بلکه منجمد میکند. ریزشِ بارانِ اسید، سم و زهر بر پیکرِ رنجورِ جامعه، نمادی مادی از این خشمِ انباشته، عقدههایِ سرکوبشده و کیفرِ زمینی است که زیبایی، سیالیت و حسمندی را چون موم آب میکند و صورتکهایِ مدعیِ انسانیت را به درختانِ در آتش سوخته، خشکیده و بیجان بدل میسازد. در این وضعیت، عقوبتدهندگان و شلاقزنندگان جایِ جانبخشان و ترمیمکنندگان را گرفتهاند.
برهانِ منطقیِ تداومِ درندگی؛ نقدِ خشونتِ نهادی به مثابهِ بسطِ ماتریکسِ رنج
برهانِ منطقیِ ابطالِ نظامِ جزایی نشان میدهد که خشونتِ قانونی و کیفرمحور، بر خلافِ ادعایِ خود دایر بر برقراریِ نظم، عملاً به افزایشِ آنتروپیِ رنج در زیستکره منجر میشود. وقتی سیستم برای مجازاتِ یک تنِ خاطی، تنِ او را در سلول منجمد میکند یا شلاق بر پوستش میکوبد، یک واحدِ جدیدِ رنج به ماتریکسِ هستی اضافه کرده است، بدونِ آنکه آسیبِ قبلیِ وارد شده به شبکه_حیات را ترمیم کرده باشد. این تضادِ منطقی اثبات میکند که غایتِ سیستمِ قضایی، نه برقراریِ عدالتِ ارگانیک، بلکه تثبیتِ حقِ انحصاریِ کانونهایِ قدرت برای اعمالِ درد بر تنهاست. در اخلاقِ نوینِ جانگرایی، هرگونه کنشی که رنج را بازتولید کند، مردود است؛ چرا که پایداریِ بوروکراسیِ تن نباید به قیمتِ نابودیِ اخلاقِ زیستی و انسجامِ جوهرِ هستی تضمین شود.
مکانیزمهایِ عینیِ بازتولیدِ درندگی در ساختارِ قانون
صورتهایِ ملموسِ این درندگیِ ساختاریافته را میتوان در فرآیندهایِ زیر دستهبندی کرد:
- صنعتِ زندانهایِ خصوصی و انفرادی: تبدیلِ سلبِ حرکت و انجمادِ بیولوژیکِ تنها به یک تجارتِ سودآورِ بوروکراتیک جهتِ تأمینِ نیرویِ کارِ ارزان برای کلانسرمایهداران.
- احکامِ تعزیریِ قطعِ عضو و شلاق: ارضایِ سادیسمِ نهادینهیِ نظاماتِ تئولوژیک بر رویِ کالبدِ ارگانیسمها در ملاءِ عام برای تزریقِ هراسِ سیستماتیک به بافتهایِ جامعه.
- سیستمِ پروندهسازی و سوءپیشینهیِ دائمی: محروم کردنِ ابدیِ ارگانیسمِ خاطی از دسترسیِ افقی به منابعِ بقا و شبکه_حیات، که او را به ناچار در چرخهیِ جرم و انحطاطِ بیشتر معلق نگه میدارد.
گودالِ پرهایِ دفنشده؛ نشانهشناسیِ آخرالزمانیِ زوال و افقِ اضمحلال
آثار، شواهد و پیامدهایِ عینیِ این قتلعامِ ساختاری، بوروکراتیک و همهجانبه، اکنون در تمامِ ارکان، بافتها و چرخههایِ زیستکره نمایان و مشهود است. گودالِ پرهایِ دفنشده، نمادی عریان، تکاندهنده و مادی از زوالِ زیبایی، سرکوبِ پرواز و تلاشِ عبث، متوهمانه و هراسانِ این موجودِ ابزارساز (انسانِ بیمار) برای پنهان کردنِ آثار، لکهها و بقایایِ جنایاتِ سیستماتیکِ خویش علیه شبکه_حیات است. پرندهای که سرِ بیجان، خونین و پر از آگاهیِ خود را در خاکی فرو میکند که هزاران مادر، هزاران زهدان و هزاران حلقهیِ بارورِ حیات در آن دفن شدهاند، تصویرِ نهایی، تلخ و آخرالزمانیِ اضمحلالِ امید در برابرِ درندگیِ مهارنشدنی، کور و بوروکراتیکِ ساختارهایِ تفوق است؛ جهانی که به گورستانی عظیم، منجمد و تاریک از آگاهیهایِ سرکوبشده و تنهایِ مثلهشده تبدیل شده است که در آن هرگونه بیداری، پرواز و اتصالِ افقی به جوهرِ هستی با داغ، درفش، شلاق و چوبهیِ دار پاسخ داده میشود.
این گودالِ نمادین، بازتابدهندهیِ بنبستِ نهاییِ تمدنی است که پایداریِ بوروکراتیکِ خود را بر پایهیِ مصرفِ گوشت، خون و تنِ جانداران بنا کرده است. گذر از این وضعیتِ تراژیک و آخرالزمانی، نیازمندِ اصلاحاتِ سطحی، ویترینی و درونساختاری نظیرِ وضعِ قوانینِ جدیدِ حمایتی یا بیانیههایِ بورژواییِ صلح با طبیعت نیست؛ بلکه نیازمندِ یک عصیانِ بنیادین، مادی و انفجاری علیه تمامِ قراردادهایِ اجتماعی، کدهایِ حقوقی و فرامینِ مکتوب و نامکتوبی است که حقِ تملک، کیفر، مرزبندی و تفوقِ بیولوژیک را مشروع و قانونی جلوه میدهند. تا زمانی که مفهومِ برابریِ مطلق، بیقید و شرط و افقیِ تمامِ جانها به عنوانِ حقیقتِ غایی و قانونِ اولیهیِ زمین پذیرفته نشود، ماشینِ درندگیِ بوروکراتیک به کارِ استهلاکیِ خود ادامه خواهد داد.
برهانِ منطقیِ گسستِ زنجیره؛ پیامدِ تفوقِ ابزار بر ارگانیسم
برهانِ منطقیِ ضرورتِ عصیان بر پایهیِ پایشِ آنتروپیِ زیستکره اثبات میکند که استمرارِ هرمِ خلیفهگری، به دلیلِ قطعِ حلقههایِ اتصالیِ زنجیرهیِ حیات، به صورتِ خودکار به خودویرانگریِ سیستم منجر میشود. موجودِ ابزارساز با حذفِ فیزیکیِ جانداران و دفنِ پرها و صداها در گودالهایِ بوروکراسی، جریانِ سیالِ تبادلِ انرژی را منجمد میکند. وقتی بازخوردِ بیولوژیکِ رنج از طریقِ فاصلهیِ مکانیکی حذف شود، ارگانیسمِ حاکم دچارِ توهمِ بقایِ ابدی میگردد، در حالی که ریشههایِ تغذیهایِ خود در خاک را قطع کرده است. بنابراین، عصیان و واژگونیِ هرمِ قدرت، نه یک ترجیحِ لوکسِ اخلاقی، بلکه تنها مکانیزمِ دفاعِ بیولوژیکِ زمین برای جلوگیری از انجمادِ کاملِ جوهرِ هستی است.
مصادیقِ عینیِ افقِ زوال در اکوسیستمِ معاصر
نشانه هایِ مادیِ این اضمحلالِ ساختاری را میتوان در بحرانهایِ عینیِ زیر مشاهده کرد:
- انقراضِ سازمانیافتهیِ گونههایِ زیستی: حذفِ روزمرهیِ صدها ارگانیسمِ زنده از شبکه_حیات به دلیلِ توسعهیِ بوروکراتیکِ پادگان-شهرها و صنایعِ آلایندهیِ کانونهایِ انباشتِ ثروت.
- خاکسپاریِ ضایعاتِ صنعتی در زیستگاهها: ایجادِ گورستانهایِ شیمیایی و اتمی در دلِ جنگلها و اقیانوسها، که مصداقِ مادیِ همان گودالِ پرهایِ دفنشده و پنهانسازیِ آثارِ درندگی است.
- سلوکِ انقباضیِ ارگانیسمهایِ شهری: مسخشدگیِ تنها در مناسباتِ فرسایندهیِ کاری، که در آن غریزهیِ پرواز و سیالیتِ جان جایِ خود را به تکرارِ مکانیکیِ کدهایِ انضباطی داده است.
انحلالِ ماتریکسِ بوروکراتیک؛ افقِ تحققِ برابریِ افقیِ جانها
با درهمشکستنِ کدهایِ انضباطی، ابطالِ نظامهایِ جزایی و فروپاشیِ نهاییِ هرمِ خلیفهگری، زیستکره از بندِ اسارتِ مکانیکی رها شده و به ساحتِ برابریِ افقی، بیمرز و لایتناهیِ جانها گام مینهد. در این افقِ نوین، که پس از واژگونیِ ساختارهایِ تفوق شکل میگیرد، هیچ ارگانیسمی خود را مالک، قیم، مفسر یا حاکمِ دیگری نمیداند. شریانِ جان، فراتر از خطکشیهایِ اعتباری، مرزهایِ پادگانی و کدهایِ فقهی، در بسترِ طبیعی و بیولوژیکِ خود به جریان میافتد. تنها، سبکبار از چرکِ بوروکراسی و رها شده از گرههایِ کثیفِ ناموس و آبرو، پویاییِ اصیل و غریزیِ خویش را بازمییابند و در یک مشاعِ بزرگِ بیولوژیک، به همزیستی و تبادلِ ارگانیکِ انرژی میپردازند.
تحلیلِ نهاییِ این عصیانِ بنیادین نشان میدهد که با انحلالِ منِ بوروکراتیک و ابطالِ توهمِ تکنولوژیک، تعادلِ کلان و از دست رفتهیِ زمین مجدداً برقرار میشود. آگاهی دیگر ابزاری منقبض برای حفرِ گودالهایِ پنهانکاری یا مهندسیِ کشتارهایِ سازمانیافته نیست، بلکه به خودِ جریانِ سیال، پذیرا و پویایِ حیات بدل میگردد. پرندهای که سر در خاکی انباشته از جنایت داشت، اکنون بالهایِ خود را بر فرازِ جهانی عاری از صیاد، دادگاه و شلاق میگشاید. این پرواز، نه یک نمادِ استعاری، بلکه تحققِ عینی و مادیِ رهاییِ تن از چرخهیِ رنجِ نهادینهشده است؛ قلمرویی مشاع که در آن هر نبض، هر تنفس و هر رویش، اصالتِ وجودیِ خویش را بدونِ نیاز به تاییدِ مراجعِ قدرت اعمال میکند.
بایگانیِ ابدیِ ابزارهایِ تفوق و تجلیل از پیوستگیِ جوهرِ هستی
در نقطهیِ کمال و فرجامینِ این فصل، تمامِ زرادخانهها، سندهایِ مالکیت بر تن، ترازهایِ قضاییِ کیفرمحور و ماشینآلاتِ مسخِ غریزه، به عنوانِ فضولاتِ معرفتی و تاریخیِ دورانِ درندگیِ بوروکراتیک به زبالهدانِ تاریخ سپری میشوند. کتابِ تکوینِ جدید، صیانتِ ابدی از پیوندِ ارگانیکِ تمامِ حلقههایِ زیستکره را تضمین کرده و اعلام میدارد که از این پس، شریانِ جان در کمالِ برابریِ مادی و بدونِ حضورِ هیچ جبار، شیخ، قاضی و ساختارِ متمرکزی به جریانِ ابدیِ خود ادامه خواهد داد. جهان، شسته از کدهایِ جزایی، به قلمرویِ مشترکِ حسمندی تبدیل میشود تا تعادلِ ارگانیکِ هستی در غیابِ هرگونه مالک و حاکمی، پایداریِ حقیقیِ خود را بازیابد.



نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: