به میدان جنون‌باری یکی گفت
خدا عادل بود قادر جهان خفت

به عدلش صدهزاری درد خواند است
به کودک‌ها مرض پروانه درد است

به قدرت او هزاری کشت از قصد
به قصد شوم او مرگ است درد است

چنین دیوانه‌ای در پیش میدان
مبلغ دین یزدان بود بدمست

به مستی خواند او از زشتی شاه
به دنبال طلا در خاک گشت است

همه مس آهن و هر سخت تن بست
که شاید از دلش زر باشد از دست

به شادی در دل انسان و هر جان
حدیث مجمل عدل است این بست

دل پیر نفر این کولی از رست
شکوفا می‌شود قلب ریا جست

همو می‌خواند و صد غلم در پیش
در این خود تن فروشی لابه‌ از خویش

خدا آمد زمین او خواند از درد
به کشتن داده هر کودک زن و پست

که من عامر وکیل و عامل و خویش
خودم کشتم به دردی داده‌ام دست

خدا خواند و نفر فریاد خواند است
که رحمان آن خدا بوده در این رست

خدا دیوانه فریادی که ضار است
به جباری که قاسم در نظار است

به کشتن درد دادن راه این است
عدالت کشتنِ هر تن به کین است

و پیر مرد عارف کیمیا بخش
همان مس را طلا کرده به صد خشم

صدا فریاد خود را بر خدا خواند
تو رحمانی رحیمی ای طلا بان

خدا خود را فریب از شعر او شاد
به زین پس عادل است و قادر و راد

و او خلق خدا خالق خدا پست
خدا را او در این زندان به در بست