سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هاست با شماست.
این قسمت سوم از ویژه برنامه فلسفه گیاهخواری و حقوق حیوانات هست و ما قراره تو این قسمت در باب راز جان و یگانگی در رنج صحبت کنیم.
ممنون که همراه من هستید.
خب دوستان توی این ویژه برنامه مشخص ما سعی کردیم در باب گیاهخواری و حقوق حیوانات و مساله جان صحبت بکنیم و در این قسمت مشخص هم قرار هست پیرامون خود جان صحبت با یک سوال کلیدی.
همین ویژه برنامه و این قسمت رو ادامه بدیم آیا حیوانات احساس درد را مثل انسان درک میکنند؟
آیا ما همتای هم به مسئله درد روبرو میشویم؟
و خب سعی میکنم توی این قسمت در باب این مسئله بیشتر صحبت بکنم.
در باب جان این گوهر واحد و یگانگی در رنج.
در ابتدا برای شروع بحث بهترین راه رسیدن به مسئله خود جان هست.
یعنی تعریف بنیادی پیرامون این گوهر واحد نایاب.
ما با جهانی روبه رو هستیم که اصولا همه هستی رو در خود داره.
تمام معانی مشتقی از همین معنا هستن.
ما چیزی فرای جان بالاتر از جان در جهان نداریم.
هر نوع ماهیتی که در ادامه به جان افزوده میشود، ماهیتی است که بدون حضور اون دلیل ابتدایی بی معناست.
هر برساخت انسانی یعنی شما تصور کنید که انسان ها یک سری مفاهیم و برساخت هایی دارند که خب اون رو به مساله جان هم ارجعیت میدن.
ماهیت های ساخته شده ای همتای صداقت، شجاعت و الی اخر تمام این برساخت ها رو شنیدید.
اینها بدون حضور جان بی معنا هستن.
یعنی شما یک انسان رو در نظر بگیرید که معیار اصلی خودش رو صداقت میدونه اما این انسان بدون داشتن جان که اصولا معنایی نخواهد داشت، اصولا به مرتبه ای نخواهد رسید تا بتواند فهمی نسبت به این ماهیت های ساخته شده داشته باشد.
پس وقتی ما داریم درباب جان صحبت میکنیم داریم در باب همه چیز صحبت میکنیم.
جان اون جرقه نایاب و شگفت انگیز آگاهی و حیات است که در میان میلیاردها کیلومتر سکوت و ماده مرده در جهان کیهانی رخ داده و باعث به وجود آمدن یک موجود زنده شده.
چیزی که اصولا ما به واسطه اون داریم.
اصلا تمام معانی رو می سازیم.
یعنی شما یک بار به این فکر بکنید که بدون مساله جان ما اصلا چیزی به نام انتزاع و فکر کردن هم نخواهیم داشت.
تمام کسانی که شما به عنوان نخبگان در نظر میگیرید و من دیدم به مراتب انسان ها اینقدر در این نرینگی و این ارزشگذاری ها غرق هستند که حالا میان و حتی بر روی خود انسان ها طبقات رو به وجود میارن.
حتی در دل این نگاه مثلا علمی هم باز تکینگی در این قدرت و قوت مغز و استدلال کردن و منطق داشتن هم باز به وجود تمام اون کسانی که شما داعیه دار ارزش وجودی براشون هستید، بدون داشتن این گوهره زیستی این جهان معنایی نخواهند داشت، وجودی نخواهند داشت، قدرتی برای فکر کردن نخواهند داشت و اصولا تمام مفاهیم و مبانی انتزاعی ساخته شده هم برگرفته از همین وجودیت از پیرامون این وجودیت هست.
پس ما داریم در باب مساله ای صحبت میکنیم که فرای تمام مباحث هست چون امریست که تقسیم پذیر نیست و نمیشه گفت جان انسان ارزشمند تر از یک جان دیگریست چون قاعدتا کالبد ها تغییر میکنن اما اون ذات جان تغییری نخواهد کرد.
اون اشتیاق برای زیستن، اون فرار از مرگ یک حقیقت مطلق و یکسان.
شاید انسان محوری سعی می کند جان غیر انسان را به غریزه کور یا ماده ای بی روح تقلیل بده تا قتلش رو اخلاقی و آسون نشون بده.
اما ما وقتی با واقعیت جهان پیرامونی روبه رو می شویم می بینیم که در میان تمام جانداران اصولا مفاهیم در همین راستا شاید پیچیده تر و خرد تر رفتارها را انجام بدهند، اما همه در یک راستا حرکت، همه اشتیاقی برای بقا و زیستن دارند.
همه از مرگ فراری و گریزان هستند.
این حقیقت مطلق و یکسان است.
این نقطه ای است که جان رو به امری تبدیل می کند که تقسیم پذیر نیست.
نمیشه گفت فلانی جان با ارزش تر از دیگری داره.
این جان یکتاست.
حالا انسان به مرور سعی میکنه فهم خودش رو گسترش بده.
یعنی روزی انسان ها اعتقاد داشتند که اصولا ذاتا موجودات انسانی نسبت به موجودات دیگر انسانی باارزش تر هستند.
این همه در باب قرون گذشته صحبت نمیکنیم.
همین امروز هم این نگاه ها وجود داره اما کمرنگ تر.
شاید باشه اما در چند دهه گذشته که این نگاه ها قدرتمند هم بود این که انسان رو هم مبدل به دیگری بکنن، این که انسان ها رو هم درش طبقات رو به وجود بیارن.
پس این دایره وقتی باز باشه انتهایی نداره.
یعنی شما اگر باور داشته باشید که اون جوهره مشترک بین تمام موجودات نیست، حالا می تونید هر بار در این خرد کردن عناوین و اسامی بیشتری رو هم به وجود این تقسیمات رو در دل انسان خلاصه بکنید.
روزی در دل خود انسان تقسیمات رو به وجود بیارید، روزی بدل به ابرانسان بشید، انسان برتر بشید و الی آخر.
اتفاقی که افتاده پس ما داریم در باب جایی صحبت می کنیم که آغازگر همه چیز است.
معنای همه چیز.
تمام مفاهیم از دل همون نشأت میگیره از دل همین معنای جان نشات میگیره و اصولا بدون وجود این ذات انکار ناکردنی یعنی خدا جان هیچ ماهیتی معنا نخواهد داشت.
خب ما تا وقتی به شواهد زیستی و کیهانی و فیزیکی نگاه میکنیم میتونیم رو به رو بشیم با این مسئله یعنی ما مواجه هستیم که این جان نیست که نظم رو در برابر انحلال و نابودی ماده حفظ میکنه.
این تلاش خیره کننده ایست برای بودن که در سلول یک مگس اتفاق میفته.
در سلول یک انسان هم اتفاق می افته.
هیچ تفاوت ساختاری در نیت زیستن ندارن.
هر دو تلاشی برای بودگی میکنن.
یعنی اون نقطه ایست که غیر قابل کتمان هست.
این بودنی است که ما مدام داریم با نگاه انسانی خودمون با برساخت های خودمون گرهش میدیم با شدن ها و سعی در از میان بردن این داریم.
یعنی ما با افزودن ماهیت به این وجود سعی در تخطئه مبحث اصولا وجودی داریم.
سعی میکنیم اصل رو فدای این فریاد بکنیم در صورتی که اصالت وجودی در دل همین جان نهفته هست و هر برساخت افزوده ای نمی تواند در دل آن وجود اصلی تغییری به وجود بیاورد.
اصولا چیزی که محتاج به دیگری است ماهیتی است که محتاج بر این وجود هست.
این سوال ساده است.
یعنی شما اگر مواجه بشوید با یک دانشمندی که خیلی او را قبول دارید و به عنوان یک گونه نادر در نظر می گیرید، اصلا وجود او یک اتفاق عجیبی است.
در دنیا این وجود بدون داشتن جان معنایی نخواهد داشت.
اصلا وجودی نخواهد داشت.
به نقطه ای نخواهد رسید.
پس ما باید در ابتدا به یک نقطه ثابت برسیم و بدانیم که جهان تا چه اندازه موضوع مهمی است و این موضوعی است که قابل تقسیم کردن نیست.
ملاک و معیار ما در این جان و تعریف جان، میل به حیات است.
گریز و فرار از مرگ است و این حقیقتی یکسان و مطلق در بین تمام موجودات تلاشی است دائم برای زندگی کردن، برای ادامه حیات.
در میان تمام حیوانات و گیاهان و انسان ها هم داره این اتفاق می افته.
شاید در پیچیدگی و ماهیت ها و برساخت ها تفاوت هایی وجود داشته باشه اما در اصالت تفاوتی وجود نداره.
حالا ما می تونیم با نگاه به زیست شناسی عصب شناسی نزدیک بشیم و درک بکنیم مسئله رنج و درد رو میان انسان و حیوان چگونه با هم یکسان هستند.
این پنداری که حیوان ها درد کمتری احساس می کنند قاعدتا یک دروغ خبیثانه و رذیلانه ای است که وجود داره.
گفتم در قسمت پیشین بود در باب دکارت صحبت کردم و این نگاه اومانیستی که خب اون نقطه ابتدایی بود دیگه.
اون نقطه ابتدایی شروع این سنگ بنایی که برگرفته از همون نگاه های آلوده گذشته بود.
یعنی شما با یک سنگ میزان گذشته روبه رو بودید تحت عنوان نگاه خداوندی و الهیاتی که در نوک هرم اشرف مخلوقات و ترینه ترین نگاه جهان رو قرار می داد به عنوان انسان و دیگر موجودات رو به عنوان ابزار برای آنها و همین نگاه را ادامه داد و بعد ما مواجه شدیم با اون پرت و پلا هایی که پیرامون حیوانات باب شد گفته شد و سالیان درازی هم بر همان مبانی احمقانه داشت جهان پیش میرفت.
تا امروز ما مواجه شدیم با داده ها و اسناد دقیق علمی که حالا نشون داده که نه، این درد و رنج مشترک هست میان انسان و حیوان.
پیش از این که حالا نزدیک بشیم بیشتر در باب این مسئله صحبت بکنیم.
ما در قسمت پیشین در باب این مسئله صحبت کردیم و حالا یگانه موضوع مهم در دل این جهان دوری از درد و رنج هست.
یعنی ما وقتی با موجودات زنده روبرو میشویم میل به ادامه زیست و حیات رو داره.
همون بقا هایی که همه میدونیم میل به گریز از مرگ رو داره و در کنارش دور بودن از درد هست.
این درد هست که اون نقطه مشترکی است که حالا ما باید با اتکای به اون نگاهمون رو تنظیم بکنیم.
یعنی هیچ چیزی در این جهان همتای کشیدن درد برای موجودات رنجآور نیست.
اصلا شما وقتی میخواهید هر چیزی رو در این دنیا تمثیلی براش قرار بدید، سعی میکنید با رنج و درد مقایسه اش بود.
در زندگی شخصی انسان ها هر اتفاقی براشون می افته به نوعی تنها متر و میزان رنج و درد هست.
پس باید بدونیم که این رنج و درد تا چه اندازه موضوع حیاتی است.
حتی شاید بالاتر از مرگ باشه.
قطعا با این تصویرها هم روبهرو شدید.
کسی که داره شکنجه میشه آرزوی مرگ میکند.
آرزو میکنه تا تموم بشه تا کمتر رنج ببره.
پس رنج و درد اصولا موضوع هسته ای و مهمیست و حالا ما میتونیم نزدیک بشیم که چگونه این درد میان انسان و حیوان یکسان است.
حالا با توجه به فهم ما پیرامون جان و این یگانگی جان و در عین حال درد و رنج، حالا میتونیم نزدیک بشیم به داده ها و اسناد علمی که امروز ثابت می کند سیستم عصبی مرکزی در پستانداران، پرندگان و حتی ماهی ها یکسان است.
گیرنده های دردی که وجود دارد در میان تمام این موجودات مشابه انسان ها هستند.
اصولا ما وقتی داریم درباره انسان صحبت می کنیم، انسان نوعی از پستانداران هست نه چیزی.
تافته جدا بافته ای.
اما امروز دیگه نیازی به خزعبلاتی نیست که افرادی بنشینند در توهمات خودشون توضیح بدن و موجودات زنده رو مبدل به ماشین ابزار بکنند.
به فراخور این که مثلا می تونن فکر کنن یا حرف بزنن و از این عقل منفی استفاده بکنن.
امروز دیگه داده ها و اسناد داره به ما نشون میده که این سیستم عصبی مرکزی یکسان هست.
میزان گیرنده های درد یکسان هست.
مشابه هم هست.
یعنی همون حدی که شما درد رو وقتی با کشیده شدن یک تیغ بر دستتون تحمل می کنید همون سیستم هم در وجود یک پستاندار در وجود یک پرنده اتفاق می افته.
همون اندازه ای که یک انسان در زمان بریده شدن سرش درد میکشه ولی سر یک انسان رو می برید همون اندازه هم یک گوسفند درد رو تحمل میکنه.
گاو درد رو تحمل.
فرای این در باب بیوشیمی بدن انسان پیرامون فشار و ترس میبینیم که هنگام مواجهه با تهدید یا مسلخ بدن حیوانات دقیقا همون هورمون هایی رو آزاد میکنن که انسان ازاد میکنه.
کورتیزول، آدرنالین و نورآدرنالین تمام هورمون ها همون هورمون ها هست.
یعنی ما با یک بیوشیمی در وجود موجودات زنده روبرو هستیم.
انسان ها و حیوانات که در فشار و ترس دارن یک هورمون رو آزاد کنه یک احساس رو ایجاد میکنه.
سیستم عصبی درد رو یک گونه داره از طریق گیرنده ها مخابره میکنه در مواجهه با ترس.
همون هورمون ها آزاد میشه.
همون احساس داره اتفاق.
ما رو به رو هستیم با بیانیه آگاهی کمبریج که در 2016 اتفاق افتاد و برجسته ترین عصب شناسان جهان متفق القول امضا کردند که جانوران غیرانسان دارای زیرساخت های عصب شناختی مولد آگاهی، حالات ادراکی و توانایی تجربه رنج هشیارانه هستند.
یعنی این اتفاق علمی امروز افتاده 2018 یعنی چهارده سال پیش.
اما پیش از این جماعت بزرگی وجود داشتند که با این خودبزرگ بینی انسانی خودمحور، مخلوقات و جهان و جهان هستی و کیهان می دانستند و احساس می کردند که بله ما درد هم بیشتر می فهمیم.
یعنی تمام رنج و همه چیز برای ماست.
بقیه همه یک سری ماشین و ابزار و مال و اینها هستند که برای رضای ما به وجود آمده اند.
ما چه استفاده ای بکنیم از این ها و این ها رو نابود بکنیم و ظلم و عذاب بهشون بدیم و زندگیمون رو پیش ببریم.
اما امروز دیگه ما با اسناد علمی روبه رو هستیم.
امروز دیگه صحبت احساسات ما نیست.
هرچند که یک انسان عاقل کور نیست.
میتونه ببینه شما رنجش در میان حیوانات رو میتونید به چشم ببینید.
کور که نیستید میتونید ببینید. احساس کنید.
یعنی نیازی نیست بیوشیمی فشار و ترس رو اندازه بگیرن.
یه جماعتی بیان بگن و ما این رو تکرار کنیم.
نیازی نیست که سیستم عصبی مرکزی پستانداران و پرندگان و ماهی ها بفهمن که گیرنده های درد یکسان هست یا مثلا بیانیه ای رو فلانی ها بدن.
اینها ادله ایست که امروز وجود داره.
داده هایی هست که ثابت کرده اما چشم بینای انسانی که عاقل هست غوطه ور در این تعصبات احمقانه نیست.
در دل این میل به آزار دیگران زندگی نکرده و خوراک نگرفته.
با چشم میتونه ببینه میتونه رنج رو ببینه.
میتونه ترس رو ببینه.
میتونه میزان وحشت رو در وجود حیوانات ببینه.
آزمایشات و مشاهدات علمی هم وجود داره که مسدود کننده های درد اگر به یک جانور آسیب دیده مورفین تزریق شود.
رفتار ناشی از رنج در او متوقف میشه یعنی همون پای همون چیزی که انسان ها امروز مورفین میزنن برای اینکه درد رو در خودشون کنترل کنن.
این ثابت میکنه که گیرنده های درد و تسکین در اون ها هم دقیقا روی همون مدارهای عصبی است که در انسان کار میکنه.
یعنی ما مواجه هستیم با داده ها و اسناد دقیق علمی که امروز به همه شکل ثابت میکنه که انسان و حیوان یکسان درد میکشه، یکسان ترس رو احساس میکنه، عصب های یکسانی داره، اصولا گیرنده های درد یکسانی رو داره حتی برای مسدود کردن و به نوعی روبرویی با درد هم از یک دارو استفاده میکنه.
همون کاری که اون دارو در بدن یک انسان میکنه در وجود او هم خواهد کرد.
پس ما مواجه هستیم با انسان و حیوانی که در درد برابر هستند.
همتای جانی که با هم برابر دارند، همتای رنجی که به یک اندازه می برند، همتای دردی که بزرگ ترین مسئله زیستی هم است.
مرگ پایان زندگیست اما درد توامان می تواند با زندگی ادامه پیدا کند.
هدف زیستن انسان ها قاعدتا چی می تونه باشه؟
شما به فلاسفه بزرگ انسانی هم رجوع کنید.
مسئله اصلی پیرامون رنج هست دیگه.
یعنی شما اگر با چه بودا روبه رو بشی چه شوپنهاور روبه رو بشی چه هر کس دیگه ای نمی دونم هر کسی پیرامون مساله درد و رنج داره صحبت.
اصولا آسایش و آرامش انسانی در راستای نقطه ای است که بتواند این درد رو از میان ببره، بتونه از درد گریزی داشته باشه و حالا ما مواجه هستیم با انسانی که میدونه و باید بدونه که یگانه ارزش ذاتی میان تمام جانداران جان هست.
درد بزرگ ترین نقطه برای گریز هست چون مرگ پایان.
اما درد میتونه در زندگی ادامه پیدا بکنه و حالا با دانستن اینکه این درد یکسان هست با دانستن اینکه این فشار و ترس و اصولا درد ناشی از این رنجش در وجود تمام جانداران، انسان و حیوان یکسان هست باز هم در پی رنج دادن هست.
ما رو به رو میشیم با این ترس.
این تمنای فرار از مرگ.
شما تصور کنید که قبل از کشتار این ترس از نابودی تا چه اندازه میتونه موجودات رو از میان ببره.
یعنی حیوانی رو در نظر بگیرید که در صف کشتارگاه هست.
فقط درد فیزیکی و میدان دار نیست.
وحشت از مرگ هست که با تمام وجودش لمس این ها هم برای فهمش.
حتما شما نیازی نداره که خودتون رو در جایگاه حیوانات قرار بدید و از این تاج نرینگی بزرگی که در اختیار دارید ذره ای فرود بیایید و این انسانیت بزرگ بالا رو کوتاه کنید.
به خود انسان نگاه کن چون انسان این اشرف مخلوقات بزرگ در طی این سالیان حضور انواع و اقسام جنایات رو کرده در قبال خودش هم کرده.
شما تصور کنید یک انسان پیش از اعدام تا چه اندازه رنجش رو تحمل میکنه.
اصلا یکی از اون نقاطی که در این چرخه خشونتبار رفتارهای شنیع انسانی در باب مجازات اتفاق می افته همین نقطه هست.
شما در یک درگیری مواجه میشید.
یک نفر یک نفر رو میکشه، یک لحظه است مرگ اتفاق می افته و می میره.
اما اون کسی که قراره اعدام بشه قرار هست که روز های متوالی این مرگ رو بچشه.
در این ترس غوطه بخوره.
قرار هست که با وحشت از مرگ هزار بار تجربه مرگ رو داشته باشه و حالا ما مواجه هستیم با کشتارگاه هایی که انسان ها پدید آوردند تا هر روز این رفتارهای شنیع رو بکنند.
قاعدتا چشم ها دروغ نمیگن.
لرزش اندام دروغ نمیگه.
گشاد شدن مردمک چشم، گریه، صدای فریاد.
اینها دروغ نمیتونه بگه.
نیازی نیست شما عالم و فیلسوف باشید و دانشمند باشید و به داده های علمی دست داشته باشید.
ذره ای شعور هم کافیست که شما یک حیوان رو پیش از ببینید و این نشانه های آگاهی کامل از خطرات مرگ رو در وجود او حس کنید.
صنعت کشتاری که وقیحانه داره ادعا میکنه که حیوان نمیفهمه قراره کشته بشه و این توجیهی است برای ماله کشیدن بر جنایات وحشیانه.
اما لرزش بدن گاو بوی خون همنوعش رو وقتی احساس میکنه لرزش اندام و گشاد شدن چشم هاش عریان ترین گواه هست بر درک عظمت باری پیرامون این مرگ ها.
گاهی هم شنیده بودم یه سری خزعبلاتی که یکسری دانشمند در باب این مسایل صحبت میکنن البته دانشمند از نوع دکارتی و صحبت های تا همون اندازه عبس و احمقانه که یک نفری بیاد در باب این صحبت بکنه که بله حیوانات مرگ ندارن و مثلا انسان هست که اصولا همه چیز در اختیار انسان هست.
آخه موضوع این هست که شما با داشتن چه داده هایی به این نقطه از شکوه و کمال می رسید.
حرف که باد هواست.
هر کسی میتونه بزنه.
شما از چه نقطه ای به این برآیند رسیدید که انسان تنها موجودی است که مرگ آگاهی دارد و همه چیز را در ید انسان خلاصه کردید؟
ما با واقعیات عینی که نمی تونیم مقابله کنیم با فریاد.
که نمی تونیم مقابله کنیم.
با رنج نمیتونیم با درد نمی تونیم.
این همه واقعیت های عینی است.
واکنش دام ها در کشتارگاه ها اینکه ضربان قلبشون تا سه برابر حد نرمال میشه پیش از وارد شدن اون ضربه.
خب این نشان دهنده ی پیش بینی فاجعه هست.
توسط مغز حیوان اتفاق می افته و انسان مرگ آگاهی داره.
تمام موجودات هیچی نمی فهمند و ابزاری هستند برای خوشامد این اشرف مخلوقات.
اینها نکاتی است که آدم رو به ورطه ای از جنون می بره که چگونه انسان در طول این سالیان برای تمام رفتارهای شنیع خودش مدام داره توجیه به وجود میاره.
اون روزی که در آشویتس هم آدم ها را می کشتند.
به اتاق گاز می فرستادند.
جماعتی بودند تا توجیهش کنند. نگران نباشید.
انسان اینقدر ید طولایی در این جنون و این حالات جنون آمیز داره که بتونه هر موضوعی رو برای خودش توجیه بکنه.
پس ما وقتی روبه رو میشیم با این مسئله می دونیم که قاعدتا حیوانات فرای اون درد مشترکی که میان همه ی ما هست، اون ترسی است که تمنای فرار از مرگ رو دارن و این کشتار مداومی است که داره برای اونها اتفاق می افته.
برای فهمش هم ساده است.
خودتون رو در جای حیوانات هم تصویر او در جای همین جایگاه بلند و رفیع انسانی که دارید تصویر کنید و خود رو در تصویر انسانی قرار بدید که در شرف مرگ است.
به حکم اعدام ببینید چه احساسی رو تجربه می کنید.
اون لحظات آخری که اون انسان داره به سمت و سوی اون چهارپایه دار می ره و این هم از اون شکوه و بزرگی انسانی است که متفاوت از دیگر موجودات هست و اینجا هم داره خودش رو تصویر می کنه.
اما عواطف مشترک و ساختار پیوند های پیچیده اجتماعی که بین انسان و حیوان یکسان هست.
ما با ابعاد روانی و عاطفی ای در حیوانات روبرو هستیم که قاعدتا شبیه به انسان ها هیچ تفاوتی ندارد.
انسان این رو پیچیده بکنه، انسان هر روز در باره اش صحبت بکنه، عاملیتی نداره برای متفاوت بودنش.
اینکه شما یک نفر را مادر خطاب بکنید یا چمیدونم مثلا بهش اسمش رو صدا بزنید تفاوتی در این روابط بوجود نمیاره.
قاعدتا حیوانات زاد و ولد نمیکنند تا مبدل به محصول بشن.
اونها هم خانواده دارن، دوست دارن، غم دارن، شادی دارن، همتای انسان ها سوگواری دارن، ماتم دارن.
داده های علمی و مشاهدات نشون میده که فیل ها هنگام مرگ همنوعانشان روزها سوگواری میکنن، استخوان های مردگان شون رو با خرطوم شون لمس میکنن، غذا نمیخورن.
کلاغ ها برای فردی که فوت کرده گروهی مراسم اجرا میکنند، سکوت میکنند، تجمع برقرار میکنند.
یعنی همون برساخت های انسانی که ما با انواع مختلفش رو در میان انسان ها میبینیم، میبینیم که در میان حیوانات هم اتفاق می افتد.
شما پیوند های اجتماعی و دوستی ای که میان حیوانات هست، دلفین ها، گاو ها دارای بهترین دوست هستند.
تو گله با یک موجودی دارن بهترین ارتباط را برقرار میکنن.
جدایی آنها از یکدیگر باعث افسردگی میشه.
افت شدید ایمنی بدنشون میشه.
یعنی همون تصاویری که ما در میان انسان ها هم میبینید.
هر کسی که در زندگی و در حیاتش با حیوانات ارتباط داشته باشه میتونه گواهی بر این اتفاق باشه و ما نیازی به این دادههای علمی هم نداریم.
اما سعی میکنیم در باب این دادههای علمی هم صحبت بکنیم تا بیشتر و بهتر قابل فهم بشه.
برای جماعتی اما شما کافیست که باری نزدیک بشید به این قرابت مادرانه میان حیوانات.
این که یک گربه، یک سگ، چگونه یک سگ مادر، یک گربه مادر از غذای خودش برای فرزندش می گذره.
همون رفتارهایی که در میان انسان ها هم وجود داره.
اما انسان ها قرار هست که از این فیلم بسازند.
قرار هست از این شعر بگن قرار است این رو بدل به فیلم کنند.
قرار است در چشم ما فرو ببرند اما در دل حیوانات که قرار نیست این اتفاق ها بیفته.
این اتفاق روزمره ایست که داره هر روز میفته.
فقط کافیه شما نزدیک بشید بهشون نزدیک بشید تا بتونید ابعاد روانی و عاطفی شون رو احساس کنید.
اصلا نیازی هم نیست انسان نزدیک بهشون بشه.
ما را به خیر تو امید نیست شر نرسان خودش کافی است.
یعنی شما اصلا نیازی هم نیست به این حیوانات نزدیک بشید.
همین که این شر دامن گیر رو از دامن اونها بردارید کافی است.
اما برای فهم و درکش نیاز به داده های بزرگ علمی هم نیست.
یک بار نگاه کردن به زیست اونها میتونه بیانگر همین موضوع باشه.
قرابت هایی که بین حیوانات بین حتی نوع های مختلف حیوانات اتفاق می افته.
امروز این تصاویر رو قاعدتا خیلی ها میتونن ببینن چه اونهایی که در شبکه های اجتماعی ویدیو ها رو میبینن.
نمیدونم کسانی که از نزدیک باهاشون قرابت دارن میتونن این رابطه و عاطفه مادری میان حیوانات رو ببینند که چگونه مادر از زندگی خودش میگذره.
این تصاویر زیاد هست و نیاز فقط به این داده های علمی نداره.
شما میبینید که چگونه یک مادر از جان خودش میگذره برای دفاع از فرزند خودش.
این ابعاد عاطفی که در میان حیوانات وجود داره، این ساختارهای اجتماعی در میان گونه نزدیک به ما شامپانزه ها.
شما میتوانید این روابط اجتماعی رو ببینید که چگونه وجود داره اما یکی از اون نقاط مهم اون سوگ مادری ست.
این شکافتن امتناع پذیرترین پیوند حیات هست.
شما با فاجعه بارترین جنایات در صنعت دامپروری روبه رو هستید.
ما وقتی داریم در باب عواطف حیوان و انسان صحبت میکنیم که شبیه به هم هستن، پیچیدگی های یکسانی دارن.
حالا مواجه میشیم با جدا کردن نوزاد از مادر که نشان میدهد چگونه عشق مادری یک صفت انحصاری برای انسان شده است.
در صورتی که این یک پیوند عمیق زیستی در جان موجودات است، خیلی فراتر از انسان و انسان محوری آلوده.
حالا میبینید که چگونه این جدا کردن نوزاد از مادر بدل به یک رفتار روزمره و عادی شده.
یعنی شما به عنوان مثال یک بار رجوع کنید به مثلا کتاب کلبه عمو تام، کتابهایی که در باب برده داری نوشته شده.
خب ما در دورانی به دنیا آمدیم که برده داری به شکل سنتی فروش انسان ها وجود نداشته اما میتوانیم با مراجعه به کتاب هایی که پیرامون این مساله و فیلم هایی که ساخته شده من خیلی فیلم ها را دنبال نکردم.
اما کتاب مثلا همین مثال کلبه عمو تام خوبه برای فهم شما وقتی رجوع می کنید با اون بخش هایی که حالا به سادگی فرزند را از مادر جدا میکنند، میبینید که چگونه توجیهات همسان امروزه این صفت انحصاری امروز در اختیار انسان هست.
روزهای گذشته در اختیار انسان سفیدپوست بود.
پس خیلی به این توجیهات علمی و فلسفی بزرگ بزرگان انسانی و انسان محوری و غیر انسانی و الهی تکیه نکنید چون توخالی است.
ما به چشممون، به منطقمون، به ذهنمون، به ذهن عاری از تعصبات کورکورانه، خودبزرگ بینانه و دور از توهمات.
اگر بخواییم تکیه کنیم میتونیم ببینیم که این یک احساس مشترک هست بین تمام موجودات زنده.
این یک پیوند عمیق زیستی در جان موجودات هست و حالا در صنعت لبنیات گوساله بلافاصله بعد از تولد از مادر جدا میشود تا شیر مادر دوشیده بشه.
مادر روزها هفته ها با صدایی شبیه به ناله و مویه نوزادش رو صدا میزنه.
حالا شما با این سوگ روبرو هستید که جماعتی بیان و این صفت انحصاری برای انسان بدانند.
مادری رو پیوند بدن به عاطفه ای که فقط در وجود این انسان بزرگ و شریف هست که در طول تاریخ به جز جنایت کار دیگری برای جهان و جهان نکرد و بلافاصله این پیوند عاطفی عمیق در وجود حیوانات بدل میشه به داده های تولید تقلیل داده میشه.
همون نقطه ای که در دل دیگری سازی بلافاصله با نزدیکی به زبان و تغییر واژگان همه چیز رو از معنا تهی.
عشق مادری یک صفت انحصاری برای انسان شد.
فریادها و مویه ها و ناله های یک مادر تبدیل به مثلا داده های تولید میشه و الی آخر.
این مفاهیمی که مدام داره ساخته میشه یعنی شما سربریدن رو بدل به ذبح شرعی میکنی.
اصولا رنج حیوانات رو بدل به گوشت میکنه. الی آخر.
ما مواجه هستیم با شواهد تجربی ای که نشون میده هورمون های پیوند مادری در پستانداران هنگام تولد فرزند دقیقا به یک اندازه ترشح می شود.
در یک زن انسان به همون اندازه ترشح میشه.
در هنگام زایمان که در وجود یه گاو هم ترشح می شه و این هورمونی است که این پیوند مادری رو داره شکل میده و در میان تمام موجودات در میان حیوانات و انسان ها نزدیک هست. شبیه هست.
درد یکسان هست.
مهر یکسان هست.
عاطفه یکسان هست.
چگونه داره این رفتار اتفاق می افته و بالا تر و وحشتناک تر و دهشتناک تر از اون کشتاری که از این کودکان داره اتفاق می افته.
حالا سعی می کنیم در قسمت های آتی هم پیرامون این مسائل بیشتر صحبت بکنیم.
اما قاعدتا ما مواجه هستیم با یک نگاه آلوده ای که به سادگی با ساختن غیر سعی می کنه تمام ارزش های ذاتی او رو زیر پا بذاره و اینگونه رنج او رو و درد او رو بدل به کالا بکنه، وجود او رو بدل به کالا و جانی که یگانه ارزش میان تمام موجودات بودن را از حیطه انتفاع خارج کند و حالا این شیء به وجود آمده را تبدیل به یک نقطه بکند و در سفره خودش شما رو به رو هستید که امروز سر سفره ای نشستید که رنج دیگری رو دیگری که جانی بوده احساس کنند.
فهمند که درد رنج دارای احساسات، همتای انسان، احساس ترس، احساس مادری، مهر با درک اون درد به بدترین شکل ممکن سلاخی و کشته شده و شما دارید همون خون رو بر سر همون سفره ی خون آلودی نشستید که اینگونه در رنج بوده.
قاعدتا این رفتار های دهشتناک میتونه این بی رحمی و خشونت رو بیشتر و بیشتر بکنه.
همتای این خشونت افسارگسیخته ای که داره با حیوانات اتفاق میافته با انسان هم اتفاق می افته و من در همین برنامه گفتم صحبت کردم.
اینکه ما در این هرم هر بار با ساختن نرینگی تبعیض داریم هی یه طبقه جدید تری هم به وجود میاره.
روزی که این تبعیض و این دیگری سازی با حیوان شروع می شه با انسان هم شروع میشه و ادامه پیدا میکنه.
قاعدتا در رنج و درد هیچ تفاوتی میان حیوان و انسان نیست.
همون آوای رنج آلودی که داره از حلقوم بریده ی یک حیوان پیدا میشه، با همون زبانی داره سخن میگه که انسان در میان آتش فریاد میزنه.
قاعدتا در اون زمان انسان ها فیلسوف نمیشن.
زمانی که رنج زیادی داره بهشون وارد میشه اون زمان شروع به افاضات فضل نمیکنن.
اونجا فقط فریاد هست که میانه دار هست و در میان حیوان و انسان هم در رنج یکسان و یک اندازه هست.
قاعدتا پیرامون این یکسانی جان و رنج ساعت ها میشه صحبت کرد اما اندازه کافی فکر میکنم، صحبت کردیم و سعی میکنیم در قسمت های آتی هم بیشتر پیرامون مباحث دیگری که مرتبط با گیاهخواری، حقوق حیوانات و مسائل پیرامون جان هست صحبت کنیم.
در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر ادامه پیدا بکنه.
میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.
منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان من پیش از اینکه بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم.
آرا و افکار، عقاید و باورهای خودم رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآورد.
به عنوان مثال پیرامون همین مسئله مشخصه جان حیوانات گیاهخواری.
کتاب جان کتاب آثاری ست که وجود دارد و آثار دیگر.
می توانید این آثار رو به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمان دانلود کنید و اگر دوست داشتید اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه بنام جان در پناه آزادی.



