این سخنها را بگفتا و خدای زور بود
اولش مهراز و اردان و به شیطان دور بود
ناگه از خشمی که یزدان دارد از ایشان پدید
جملگی خاموش کرد و پرده از جانش درید
صد سخن دارد هزارانها سخن از خلقِ آز
لیک بر آن جملگی عرضه نماید در فراز
ناگه از خشم خدا دنیا تکانی آن چنان
لرزه بر اندام حور و بر ملائک بر نسان
اینچنین بر داد و بر فریادهایی سر کشید
از صدایش این جهان بر جام دیگر پر کشید
گفت بر اضرا و بر اصرا و بر هر دیگری
مزدخواهان و به مزدوری خداوند پلید
وای از این جمعی که دارد بر من و بر من غرید
پاسخت را میدهم با صد عذاب و جان درید
یک به یک شیطان و اردان و بگو مهراز جان
با دو دست بسته بر زندان دیگرها برید
این زِ خشم ما بگو جبار و قاسم ضار هست
این خدایِ مرگ و درد و صد شکنجه کار هست
اینچنین بردند و در آتش فتاندن جانشان
ضجهها آمد خدا راضی و از کردارشان
سر بریدند و دوباره سر بیامد او پدید
با دو میله چشم را آورده بیرون آن درید
خنجری بر جان آن را بیشتر کارد به جان
میکشد زندار بازم میکشد او جانشان
آب چرکاب و مذاب و تشنگیهای به جان
میکشد او میبرد سرها به تیغی کند ران
مثله کرده جان او را میدرد این ظالمان
با شقاوت میکند اندام او را بر دهان
باز هم دریایی از خون و بدو آن غرق کرد
کشت او جان را درید و بار دیگر عرض کرد
قصه قتل و چنین دار جنایت طولی است
این خدا در طول این با صد شقاوت عرض کرد
در چنین طول و درازی کس شکنجه داد داد
جمعی از خلق خدا بر کار او افکار زاد
با خودان گفتند این درد شقاوت آه چیست
اینچنین آتش زدن بیچاره کردن بهر چیست
آن سه تن بهر چه گفتند و چنین آزار زاد
این خدا تا کی کجا بهر همینان کار داد
ما که در کام جهان مدح و به پابوسیِ شاه
گر به عصیان آمدی اینسان به درد و قتلگاه
اینچنین گفتند و در فکر و به روز دورگاه
سرنوشت و روزی و فردا و سلاخی که شاه
جمعی از اینان به دور افکنده این فکر فرا
لعنت و نفرین به خود دارد چرا خرده به شاه
دیگران پر ترس و از درد و عقوبت از خدا
او چنین مسکوت و خاموش و در این افسارها
آری آن دیگر کسان در وهم این خالق خدا
هر نفر در کار خود بر خویشتن در قصهها
اینچنین پر تاب و اینسان پر تنش این جایگاه
حال یزدان تخت و او در جای خود شد کارگاه
اینچنین فرمود آری پیش آور پیش دار
آن سه عصیانگر زمین دار و به پایم هیچ خار
با دو دست بسته آوردند و اردان را فراز
شر به شیطان کوفتند او را زمین مهراز باز
اینچنین با خشم بر روی همینان روی کرد
گفت از پایان دنیا و بر اینان زور کرد
هر یکی را گفت با خشم و غضب با دردها
تا جهان باشد تو در دردی و تو در دورها
یک به یک رانده از این فردوس و از این زورگاه
تا جهان باشد پر از درد و بگو مغرورها
لیکن از این بین آید آن سؤال از حورها
او چرا آنان به نابودی ندارد زورگاه
تخم و بذرافشانی و حاصل شود اشجر فرا
او تواند مرگ برگی را کند بر زورگاه؟
قدرت مطلق همه وهم است و این افسانهها
از برای خویشتن خوانَد خدا در قصهها
گر نه او این خلق کرده، قدرت نابود نیست
این جهان بر امر یزدان آنچنان مجبور نیست
صد هزاری لاف گوید اینچنین آن شاه شاد
او به هیچی هر چه دنیا دارد از آزاد زاد
امر کرد و اینچنین آنان به دور از دور داد
هر چه فرمان دارد از ظلم است و او دستور داد
هر یکی از جان این طغیانگران در درد بود
یکبهیک گویم از آنان او خدای مکر بود
از هم آری دور در جایی مثال گور بود
اینچنین هر تن از آنان در به در مجبور بود
دیدن دنیای و این زشتی پلشتیها خدای
او به تنگ از اینچنین ظلم خداوندان های
هر تنی دردی در این دنیا کشیده او بدید
او بدید و خویشتن جان و تنش را میدرید
او به هر درد جهان واقف به ظلم آن خدای
وا مصیبت درد دارد از تن رنجور وای
آن زنی کز سنگ بر جان و دلش آهی کشید
او بدید و اینچنین ظلم خدا را سرکشید
گر به جان آن زنی با زور اعراضی رسید
او خودش را در دل خون و به خونها میدرید
هر چه در دنیا به جانداران چنین در ظلم بود
او همه درد جهان را یکسره بر جان کشید
اینچنین مهراز در قلب جهان در ظلم بود
صد هزاران مرد و او زنده به جان کفر بود
آن یکی بیدار دل اردان و از او هیچ دان
هیچکس از او نگفت و او به دنیا دیر خوان
خالق ظلم و پلیدی خالقِ بیمار خان
آن خدا اردان به قعر آب و در دریا فتان
او دلش یکسان به فکر است و همه دنیا خیال
این خدا دردی دهد دنیا برایش فکر بال
او همه دنیایِ خود را در دل فکر آفرید
از همه صبح و به شبها فکر و او در فکر زید
بر دل آن نیستی هستی اینان در پسی
این سرآغاز و سرانجام همه از چیستی
از خدا از خلقت و از شاهی و شاه جهان
مبدأ و مأخذ به این دیوانگیهای جهان
از دل ظلمت بر آن نوری که در صحرای دید
ماورایی در دل دنیا در آن عصرای زید
زین چنین بودن در این دار مکافات خدا
اینچنین دیوانگیهایِ خدا خالق زِ شاه
از دل ظلمت از آن کشتار و از بیدار پیر
وانگهی دنیای در ظلم خدا قهار دید
یک نفر را میکشند و او چرا اینسان پلید
بر دلِ درد و به ذبح آدمان فرصت رسید
او پر از صدها سؤال و در دلش صدها خیال
او که جان را میدرید از ظلم یزدان محال
اردلان اردان ما در قلب ظلم و در دل آب
او از این ظلم خدا بیدار باشد از تو خواب
آن یکی شیطانِ پر فخر و غرور این دیار
از دل او صدها سخن آمد خدا قهار هار
هر یکی از حرف اینان از برای پوچی است
اینچنین شیطان به زشتی تا خدا را هوشی است
هر کسی بر دشمن خود میزند انگ و خدا
او که قهار از چنین مکر و فریب و حیلهها
حال در دنیا و شیطان را به قعر این سرا
او به آتش سوزد و جانش همه خونینِ راه
او پر از فخر است و مغرور از جهان زور بود
او به طغیانش خدا را اینچنین مجبور بود
از همه دیدن نسان و این جهان بردگی
او به بیداری انسان او رها از بندگی
درد او آتش به جان و همچنان در زور بود
میکشند و باز بیدار و جهانی کور بود
او به تهمت در جهان و نام او ننگین و پست
این خدا از دیدن ظلم خودش چون جور بود
دیدن این کوچکیها و به تحقیر جهان
او بسوزد بار دیگر آتش آن نور بود
سرفراز و بر دل طغیان و بر عصیان جان
او به آزادی این جام جهان چون نور بود
هر یکی از این سه تن یک تن همه وصف رها
این بگو طغیانگری و این دلاور دور بود
هم و غم و گفتن هر شعر و هر دیوان ما
از برای دیدن آزاد دنیا جور بود
حال خواندی و تو از فرجام این آزادگان
بهر انسان گوید و خلق و خدا و این جهان
او فرید این نسل را از خاک و از ریشه خزان
تا زِ بهر و بازیش اوقات شیرین در زمان
از تبار دور از فجر زمین و آسمان
آن عدن فردوس و پیکار همه شاه جهان
باز تصویری زِ انسان و عدن در پیشگان
هر یکی از بازی او شاد باشد شادمان
اینچنین ضرب از خدا و این تکان آن نسان
شاد باشد این خدا از خلق این بدکارگان
شاد در دید است و از دیدار دیوان پارگان
در پی هم با هم و در هم به روی هم همان
اینچنین بگذشت و او بار دگر تکرار گشت
این خدا خسته از این خلق و پی آن کار گشت
بر وزیران امر تا بر پای من اینسان سجود
از پس مدح و به فکر دیگری باید فرود
این نخواهم در چنین تکرار من بیحال گشت
از چنین خلقی بگو دنیای من بیزار گشت
من چنین فرمودم او باشد که هر روزی جدا
از پی کار دگر باشد بگو انسان خدا
من چنین آفرده او را کز همه دنیای راه
راه خود را راه دیگر او گزیند در فرا
اینچنین خلق من آن روز دگر دیروز نیست
او جهان تازه میفرماید و این زور چیست
ناگهان افرا سخن آید که این افسانه را
اینچنین آغاز باشد هر زمان روز خدا
او به قعر این جهان باید فرود و در سجود
آن یکی صد در هزار و طعمهای بر گور بود
از جهان دیگری دیدن هزاران قصهها
این خدا والی و یکتا از جهان خشنود شاه
هر زمان روز دگر باشد وزین تکرارها
فکر دیگر راه دیگر آمد از شادی خدا
اینچنین گفت و خدا خشنود از اینان جور بود
یک به یک بر پایش این خلقی که او مجبور بود
امر داد از قلب فردوس این نسان بیرون کنند
بر چنین کاری همه دنیای را افسون کنند
از درخت سیب و از گردش به دور شاخسار
از فریب آن خدا هر چه بکارد شاهکار
از دروغ و از فریب و از همه افسونگری
از بریدن شاخهها و نشر هر هذیان گری
از دروغی کز دلش این سالیان مغرور بود
راستی اینسان خدا مکر و خدای زور بود
او و از ددخواهی و داد از دل این کارگاه
اینچنین شیطان به تهمت رانده انسان بارگاه
او پر از خشم از فریب خود از این دیوانگی است
این خدا بیمار و راهش تا ابد ویرانگی است