تکرار جاودان سلطه و پارادوکس رهایی
تاریخ تشکلهای سیاسی و اجتماعی، چیزی جز نوسان دائم، پردرد و دورانی میان سلطهگری عریان و ادعای دروغین رهایی نبوده است. انقلابیانی که با شعارهای پرشور، برای ویرانی هرم کهن و سرکوبگر قدرت قد علم میکنند و تودههای رنجدیده را به نام آزادی به میدان میکشانند، درست در لحظهٔ پیروزی و تسخیر نهادها، همان ساختار مخروطی، طبقاتی و انحصارطلبانه را در تالاری دیگر، با نامی جدید و در پوشش ایدئولوژی تازه بازسازی میکنند و خود بر رأس خونین آن مینشینند. این چرخهٔ گریزناپذیر، تکرارشونده و چرخشی، آگاهی بیدارشده را در تعلیقی اگزیستانسیال، عمیق و دردناک فرو میبرد.
فرایند شوم انحصار، همواره از غصب اولیه و تصرف منابع آزاد زیستی آغاز میشود، با خشم تلنبارشدهٔ جانداران سرکوبشده به طوفان انتقام، شورش و خونریزی میرسد، و در نهایت، بار دیگر به تمنای بدوی تملک، تثبیت جایگاه جدید و بازسازی ساختار انحصار ختم میگردد. این دور باطل تاریخی، این پرسش سهمگین و بنیادین را پیش روی آگاهی قرار میدهد که آیا تمایل به آزار، تسلط و سرکوب دیگری، بخشی تفکیکناپذیر و درمانناپذیر از ذات شکلیافتهٔ کنونی است یا امکان گسست مطلق و رادیکال از این چرخه وجود دارد؟
تبارشناسی انقلابیگری حاکمیتی؛ از انقلاب فرانسه تا توتالیتریسم شرقی
بررسی تاریخی انقلابهای بزرگ جهان، صدق این پارادوکس اگزیستانسیال را عریان میسازد. انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه که با شعار «آزادی، برابری، برادری» و برای سرنگونی استبداد سلطنتی آغاز شد، به سرعت به عصر ترور، گیوتینهای بوروکراتیک و در نهایت امپراتوری بناپارتیسم ختم گردید. هیولای قدرت تنها لباس عوض کرد؛ تاج شاهی جای خود را به روپوش قضات ترمیدور داد.
به همین ترتیب، انقلاب ۱۹۱۷ روسیه که مدعی پایان دادن به استثمار طبقاتی و تحقق جامعهٔ بیطبقه بود، طی چند دهه به سهمگینترین ماشین سرکوب توتالیتر، سیستم گولاگ و بوروکراسی خفه کنندهٔ حزبی تبدیل شد. انقلابیان دیروز به سلاخان امروز بدل شدند، زیرا نفس هندسهٔ هرمی قدرت و منطق انحصار منابع واسازی نشده بود؛ آنان تنها مستأجران برج سرکوب را تغییر داده بودند، نه اینکه برج را ویران کنند.
نقد فقهی و حقوقی «جهاد فتح» و «مشروعیت غنیمت»
در سیستمهای فقهی و حقوقی سنتی نیز این چرخهٔ بازتولید سلطه کاملا تئوریزه شده است. مفاهیمی چون «جهاد ابتدایی یا فتح» و «احکام غنایم جنگی» در فقه کلاسیک، نمونههای بارزی از شرعیسازی غصب منابع و استثمار جانداران مغلوب هستند. فاتحان به نام گسترش حقیقت یا دین، منابع زیستی، زمینها و حتی تن جانداران شکستخورده (بردگان و اسرا) را به عنوان «غنیمت» تصاحب میکردند.
این ساختار فقهی، خشونت اولیه و غارت منابع را زیر پوشش «احکام الهی» تطهیر میکرد. بدین ترتیب، کسانی که خود روزی تحت فشار قدرتهای بزرگتر بودند، به محض دستیابی به سلاح و سازماندهی، همان مناسبات تسلط، انحصار و سلب حیات را علیه جانداران دیگر اعمال مینمودند.
جام طلایی در برابر قطره و انجماد حیات
«جام طلایی» استعارهای عمیق و افشاگری از تمامی ساختارهای دستساز، تمدنهای صلب، سیستمهای حقوقی، مرزهای ملی و دستآوردهای ساختگی قدرت است که ذات بیشکل، سیال، آزاد و جاری حیات را به بند میکشند و محصور میسازند. حیات در حقیقت هستیشناختی خود، مانند قطرههایی یکسان، پیوسته و سنجشناپذیر در شریان کلان هستی جاری است.
اما جاندار سلطهگر و ساختارهای حاکمیتی با ساختن ظرفهای اعتباری، طبقات اجتماعی، نهادهای مالی و جامهای زرین، این قطرههای برابر و آزاد را در سطوح بالا و پایین این ظرفها منجمد، محبوس و جداسازی میکنند تا معیاری برای طبقاتیسازی، ارزشگذاری مالی و استثمار مداوم خلق نمایند. انباشتگی ثروت و قدرت در جام طلایی، به معنای سلب مستقیم آزادی از قطرههایی است که باید در پهنهٔ عمومی زمین جاری باشند. هنگامی که تمام زمین به تسخیر این جامها درمیآید و هیچ عرصهٔ آزاد دیگری باقی نمیماند، میل به ساختن دوبارهٔ ساختارها و انحصار مجدد فوران میکند تا فرایند استثمار در قالبی تازه تداوم یابد.
کالاسازی آب و زمین؛ منجمد کردن شریانهای آزاد
تجلی عینی این انجماد حیات در جامهای طلایی را میتوان در خصوصیسازی و کالاسازی منابع اصلی حیات دید. در قرون گذشته، آبهای جاری، رودخانهها و جنگلها انفال آزاد تمام جانداران بودند. اما نئولیبرالیسم و تکنوکراسی مدرن، با احداث سدهای عظیم، سلب حق دسترسی جانداران به سرچشمهها و فروش شرکتی آب، حتی مایهٔ حیات را به کالا تبدیل کرده است.
شرکتهای چندملیتی و دولتها، شریان جاری قطرهها را در جامهای طلایی سودجویی خود منجمد ساختهاند. جانداری که برای رفع عطش خود به این منابع محصور نزدیک شود، توسط بوروکراسی و نیروهای محافظ، «متجاوز به املاک شرکتی» شناخته شده و سرکوب میگردد.
هیولای اتاق و تغذیه مداوم قساوت
در تاریکی تارمارهای تاریخ و پس پشت دیوارهای اتوکشیدهٔ بوروکراسی، هیولایی پرورده شده است؛ هیولایی که نماد عاری از نقاب قساوت سرکوبشده اما همواره تغذیهشده توسط سیستمها و نهادهای قدرت است. تمام نهادهای بوروکراتیک، ساختارهای قضایی، ارتشها، دستگاههای امنیتی و جزمیتهای ایدئولوژیک، این هیولا را در اتاقهای تاریک خلفی خود نگه داشتهاند و در هر برهه که اساس سیادتشان به چالش کشیده میشود، برای دریدن رقبای خویش یا سرکوب متمردان و آگاهان، زنجیر آن را میکشند و بر تن جانداران رها میسازند.
صدای نفس کشیدن سنگین، خشن و مرطوب هیولا از پشت درهای بستهٔ دادگاههای امنیتی، بازجویها و مسلخها، نبض پنهان و واقعی تمام مدنیتهای ادعایی و ساختارهای حقوقی است. قفلهای کجشده، شکنجهگاههای مخفی و دربهای لرزان سازمانهای سرکوب، نشان میدهند که خوی آزارگری و میل به تسلط هرگز نابود نشده، بلکه تنها پشت الفاظ استریل، آئیننامههای اداری و لالاییهای حقوقبشری پنهان گشته است تا در لحظهٔ مناسب، علیه شریان جان و آزادی وجودی رها شود.
تبارشناسی «حالت فوقالعاده» و تعلیق قوانین در نظریه سیاسی
این حضور دائم هیولا در اتاق خلفی قدرت، دقیقا همان چیزی است که نظریهپردازان سیاسی حاکمیتی از آن تحت عنوان «حالت فوقالعاده» یاد میکنند. اندیشمندانی چون کارل اشمیت صراحتا اذعان داشتهاند که «حاکم کسی است که در خصوص حالت فوقالعاده تصمیم میگیرد». به بیان دیگر، تمام قوانین اتوکشیده، حقوق شهروندی و ادعاهای دادگری در جوامع مدرن، ویترینهایی شکننده هستند که به محض احساس خطر ساختار، کنار زده میشوند.
در حالت فوقالعاده، قانون تعلیق میشود، هیولای درون اتاق بیرون میآید و خشونت عریان دولت، بدون نیاز به نقاب حقوقی، بر تن و جان متمردان فرود میآید. این امر اثبات میکند که خشونت و قساوت، استثنا بر قاعده نیستند؛ بلکه هستهٔ سخت و دائمی تمام دولتها و ساختارهای حاکمیتی به شمار میروند.
زمین مضطرب و تهوع زیستشناختی
زمین نه یک بستر بیروح، خنثی و منفعلی برای استثمار، و نه یک مادهٔ خام برای صنایع تکنوکراتهاست؛ بلکه جانداری یگانه، آگاه، انداموار و تکانهخورده است که تحت فشار شکنجهبار کوههای زباله، ذبح گسترده و میلیاردی درختان، مسمومسازی رودخانهها و بوی تعفن انباشت سرمایه، دچار تشنج، تب ساختاری و تهوع زیستشناختی شده است.
زمین از تب و اضطراب زیستمحیطی میسوزد و حضور تلخ، خودمرکزبین و ویرانگر جاندار سلطهگری را که خود را مرکز هستی و مالک مطلق حیات میداند، پس میزند و قی میکند. مستانه رقصیدن جاندار سلطهگر و ساختارهای توسعهمحور بر پیکر مجروح و خونین زمین، نشانهای از غرور نادانسته، نادانی وجودی و جنونی است که فروپاشی حتمی زیستبوم را رقم میزند. زمین با سکسکه های مکرر، لرزشهای خشمگینانه (زلزلهها)، تغییرات اقلیمی سهمگین و طوفانها، تهوع ساختاری خود را از این مناسبات انحصارطلب ابراز میدارد و ناپایداری و پوچی بنیادین ادعای حاکمیت را به رخ میکشد.
نقد «توسعهٔ پایدار»؛ تنظیف دروغین ماشین تخریب
در مواجهه با این تهوع زیستشناختی زمین، تکنوکراتها و نهادهای بینالمللی مفاهیم فریبندهای چون «توسعهٔ پایدار» یا «سرمایهداری سبز» را خلق کردهاند. این واژگان چیزی جز تنظیف دروغین و استریلسازی همان ماشین تخریب نیستند.
سرمایهداری سبز مدعی است که میتوان با تغییر تکنولوژی، بدون دست زدن به انحصار منابع، بدون تعطیلی صنایع کشتار و بدون انحلال مالکیت خصوصی، زمین را نجات داد. این یک دروغ بوروکراتیک است. نمیتوان با همان منطقی که زمین را به تهوع کشانده (منطق سود، انحصار و سلطه)، زمین را درمان کرد. نجات زمین نیازمند توقف کامل چرخدندههای استثمار است.
انسداد شریان جان و ضرورت فروپاشی جامها
تا زمانی که جامهای طلایی طبقات، ساختارهای حصر منابع، مرزهای ملی و مؤسسات استثمار برپا باشند، قطرههای حیات در اسیری، انجماد و خردشدگی دائمی باقی خواهند ماند. خطای وجودی بزرگ تاریخ، سنجش و قیمتگذاری ارزش ذاتی جانها بر اساس ظرفها و قالبهای اعتباری است که قدرت برای آنان طراحی کرده است. حقوق موضوعه و سیستمهای فقهی-سیاسی، جان را تنها در صورتی دارای ارزش میدانند که در یکی از این جامها (شهروند مطیع، نیروی کار سودآور، یا ملک و دارایی) جای گیرد.
رهایی اگزیستانسیال و واقعی تنها زمانی رخ میدهد که این جامهای زرین استثمار به تمامی شکسته شوند و قطرههای حبسشده به پهنهٔ آزاد، سیال و بیمرز هستی بازگردند. هیولای پروردهشده در تاریکی اتاقهای خلفی بوروکراسی باید با بیتغذیه ماندن، قطع شریانهای سرکوب و افشای عریان خصلت سادیستیکاش نابود گردد و زمین از فشار سنگین انحصار، ماشینهای سلاخی و تلهای زباله رهایی یابد. این گذر بنیادین، مستلزم پذیرش بیقیدوشرط برابری مطلق تمامی جانداران و توقف کامل چرخدندههای آزار در سراسر جهان است.
واسازی مالکیت بر آب، خاک و آگاهی
فروپاشی جامها مستلزم واسازی بیرحمانهٔ مفهوم «حق مالکیت خصوصی و دولتی بر عناصر حیاتی» است. در ساحت جدید، هیچ انسان، شرکت، دولت یا نهادی نمیتواند مالک قطرهای آب، وجبی از خاک، تن یک جاندار یا جریانی از آگاهی باشد. منابع زمین، داراییهای عمومی و دستنخوردهٔ تمامیت حیات هستند.
با لغو سندهای مالکیت، برچیده شدن مرزهای جغرافیایی و انحلال حقوق ثبت داراییها، انسان از مقام جعلی «مالک زمین» به رتبهٔ واقعی «همزیست و نگهبان خاشع حیات» تنزل مییابد. این تنزل سازنده، شرط لازم برای ترمیم شریان جان است.
گسست از چرخهٔ ستم و تحقق جانگرایی
پاسخ نهایی و رادیکال به تعلیق اگزیستانسیال تاریخ و پارادوکس رهایی، تنها در گسست قاطع، ارادی و ساختاری از تمنای تملک، سلطهگری و آزار نهفته است. اگر آگاهی نتواند خود را از زنجیر بازسازی جامهای جدید و بازتولید هرمهای قدرت آزاد کند، تکرار ابدی ستم، چرخش خونین تاجها و کلاهخودها و انحطاط نهایی زیستبوم، تنها تقدیر پیش روی گیتی خواهد بود.
جانگرایی، افقی نو و بیسابقه را میگشاید که در آن هیچ هیولایی در اتاقهای تاریک قدرت تغذیه نمیشود، هیچ جام زرینی قطرههای آزاد حیات را به بند نمیکشد و زمین مجروح از زیر بار سنگین خشونت سازمانیافته، تکنوکراسی سرد و جنایات استریل نفس میکشد. این تنها راه ممکن برای پایان دادن به تهوع زیستشناختی زمین، انحلال کامل خطای وجودی قدرت و بازگرداندن صلح اصیل و پایدار به تمام حلقههای حیات در سراسر هستی است.
این مقاله بهانهای است تا با جهان فکری و آثار من در وبگاه جهان آرمانی آشنا شوید. تمامی کتابها، پادکستها و نوشتههای من از سالها پیش تا کنون، به صورت کاملا رایگان و بدون هیچ محدودیتی برای دانلود، خواندن و شنیدن در دسترس شماست؛ هدف جانگرایی کمتر رنج بردن همه جانداران است.
نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: