در این دیوارههای زشت مدفون
هزاری مرد در پیشاند افزون
همه در کام این قبرند حیران
همه در قبر خود بر خاک مهمان
اسیران زمین در پیش اذعان
خدایی میکند بر نوع انسان
در این قبر بزرگ زیستن جان
ندارد ارزشی از دست انسان
بدین نظم نوین دیرگاهی
هر آنکس خویشتن را دید شاهی
به زیر خاک از هفتاد بیش است
یکی تنها نشیده خاک پیش است
تن کرمی اسیر دست او زید
از این زیدن پشیمان شد بترسید
به بالای همین دالان و این باغ
یکی بنشسته با یک میلهی داغ
به هر تاری برقصاند نزاری
نگهبان همه کرم است آری
به لولیدن در این بدچرخ و بد دار
یکی دیگر خودش را خواند دربار
همو شاه است هزاری خدمتش بیش
همه بر پای او چون کرم در خویش
و سالار همین شاه است این زال
به زهر چشم او آن شاه بیبال
یکی مرد سیه چرده بدین زال
ببندا دستها را پیش این فال
بخواند زال او بر دار این نار
که بخشاید به او این زشت کردار
همه در دل در این مخروط هر بار
خودش را شاه خواند شاه بیمار
به خون و در درون بود است این خار
هر آنکس ساخته با تن چنین دار
سر آخر جمع در پیش است اینبار
به هم لولیدن و خواندن به تکرار
یکی خود را تکان داد و به یکبار
به سیل خاک مدفون گشت این نار
به آتش سوختند و سوخت تکرار
که شاهی آخرش این بود ای یار