به دور میز شامی بود انسان

به جمع بیکرانی بود مهمان

که در این شام زیبا این دوپایان

کنار هم به بزم شاد مهمان

همه در آرزوی شام در پیش

نگاهی بر نفرها چیست این بیش

یکی گفتا نظر دارم که مرغ است

دگر گفتا که شاید جوجه دل‌چسب

همه آب دهان در پیش از لب

بزاق آن دهان در پیش پر تب

که شام امشب از بزم من و دوست

برای شادی ما پیش در رو است

برفتا شاه‌تن در پیش پرواز

بیاراید چنین سفره به خان ساز

به دستش بود یک دیس بزرگی

بیاورد و به رو در پیش تنگی

شرابی داد هر انسان به پرواز

به رقص تن به شادی بود جانباز

به دیس و آن بزرگا بود بر خویش

همه بوی غذا آن مست در پیش

به عطرش هر نفر دندان تیز است

به چشمانی که سرخ و خون به ریز است

یکی فریاد کردا باید آن خورد

به این شادی به بزمش ناله جان برد

چنین میزان به میزان میزبانان

به پیش آمد بدارد روی داران

در ظرفا برون داد و نگه مست

به چشم بره‌ای بودا نگون پست

که در آب و به روغن سرخ جان او

به سرخی خون تراود جان بی مو

همه مهمان بزاق از جان برون داد

به خوردن خون آن خود را نشان داد

بگفتا پیش این تحفه چه ارزان

به کام این دوپایان بود اذعان

یکی در پیش دستانش به ره برد

به ران پای او دستان به ته برد

بکندا جان او از پیش ترسان

به خود اندام خود این ترس جانان

به دندان می‌کشد خونش زمین ریخت

از این خوش کامی‌اش جانش بر آن دید

بگفتا وای طعمش هیچ پرسان

به تردی گوشت این زیبا است جانان

یکی آن گاز دیگر خون زمین رود

به چشمانی که سرخ و خون در آن بود

یکی آن بره بودا دید تن زید

به پای خود نگاه و جان بترسید

خدایا من چنین پایی که دندان

به کام این دوپایان بود ارزان

دویدم آی آری من جهیدم

به دنیا رفتم و دنیای دیدم

به جان مادرم پرواز کردم

برای او نفس آغاز کردم

چنین دندان کشد پایم در این رود

در این رود به خون و زشت زین سود

من آرام و دوپا در پیش رفتم

برای این رمیدن راه رفتم

برفتم پیشتر در پیش رفتم

به دندان هیچ از تن هیچ رفتم

به دندان دگر زانو بر آن بود

یکی آن تکه از قلبم در آن دود

به آتش می‌کشند و می‌درد جان

به خون‌ها می‌درد جان‌های انسان

که هر جانی جهان از آن ایشان

چه دنیای پر از زشتی است حیران

من آن قلبم به جانم عشق را زاد

به عشقش یک تنی را دید فریاد

تو خوردی جان من قلبم به نیزار

به آتش می‌کشی قلبی است خونبار

به دندان نسان خون بود با آب

به این خوناب او مستار از ذات

و تن را تکه هر پاره به دندان

به دندان می‌کشد جان است انسان

به دیروزش چنین پرواز او کرد

به پروازش جهان را زیر و رو کرد

کمی پیشا همو عاشق به تن بود

یکی مادر برای خود عدن بود

به جستانش به خیزانش به فریاد

به شادی او به جان زندار آزاد

به دندان می‌کشی جانی که تن بود

به دردی می‌دری دردش چه کم بود

که دردا لانه بر جان تو ای جود

که جان کودکی بر خون و در رود

یکی کودک به کام این نسان است

یکی این بره و آن جوجه جان است

که مادر خویشتن دردا به جان است

به دندان تو خونین جاودان است

به درس این دریدن می‌دری جان

به جان‌ها می‌دری جان تو انسان

یکی تن را دریدی جان به پیشا

و حالا می‌دری جان خودت شاه

ز جان‌ها در پی کشتار خلق است

به آتش می‌کشد سلطان درد است

چنین کشتار بر ذاتش که بیدار

به دندان می‌کشد این جان بیمار

به دندان خونی و آن خون به پندار

به کردارش برون داد است اینبار

همه پندار و افکارش در این خار

که خار جان شدا این خار بدکار

سر میز که مهمان داردا بیش

یکی ران می‌درد آن دیگری خویش

همه در کار کشتارند اینبار

به خون‌ها زنده در کشتار هر بار

به هر تن جست او تن را به خون کرد

به خون قلب خودش را او جنون کرد

در این بد مستی و بد داد بر ذات

خودش را طعمه آری بر جنون کرد

دوباره بر دلش دندان چنین کشت

بزاقش از تو و کشتن دل آشفت

و بار دیگری او کشت حیوان

یکی آن کودکی را کشت انسان

که از تردی و از طعمش چنین گفت

برای لذتش کشتار جان خفت

و هر باری که لذت جوید از زشت

در این زشتی که او مدفون شدا کشت

به کشت این جهان افزود بر خوی

به کام این جنون و زشت تن روی

که او قاتل به جان و بر جهان است

همو قاتل به کودک در جهان است

همین تا در زبان دندان به خون بود

به کشتار دگر پیش و جنون بود

یکی تن در دهان در میز در پیش

بیامد بر زمین از کام دد بیش

همه‌جانش چنین بره به جان کرد

به پیش آمد خودش را او عیان کرد

همه زخم و همه دردش به جان کرد

به انسان زشت رویی را نشان کرد

که از کام تو از قلب تو ای جان

چه دردی می‌تراود وای انسان

به آن رانی که دندان بود بر جان

به قلب سوخته بر کام انسان

به پیش و راه رفتا خویش آن کرد

به انسان زشتی‌اش را او نشان کرد

در این بزمی که مستا بود انسان

خودش را او نشان بر جان خان کرد

به پیش و بازی و او جست بر خاک

به قلب مادرش خود را نشان کرد

همه انسان بدید و باز تن خورد

دوباره خون درید و جان که پژمرد

دوباره بر دهان کردا چنین خون

دوباره کودکان را کشت مجنون

به فردا هر چه دیبا پاره انسان

دوباره نقش می‌خواند به تن جان

که این تن جان و هر جان باد انسان

همه یکتا همه یک جان به حیجان

به فردا این جهان از آن زیبا است

از آن ما از آن پاک پیدا است

که مایه جان و ارزش جان و هر جان

به یکتایی شود هر جان به انسان

رها آزاد آزار است پنهان

دگر آزادی از آن تو حیوان