در دسترس نبودن لینک
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
دریچهای به اندیشههای نیما شهسواری
در پادکست “به نام جان“، سفری عمیق به دنیای اندیشه و آزادی آغاز میشود. در هر قسمت از این سفر، به بررسی موضوعاتی همچون آزادی، برابری، نقد قدرت و خدا، مشکلات اجتماعی و … میپردازم.
اینجا جایی است که صدای ما تلاش میکند تا به عمق مسائل پی ببرد و از طریق گفتگوهای مختلف، نگاهی تازه و الهامبخش به دنیای پیرامون ایجاد کند.
آیا به دنبال تجربهای از گفتگوها و تفکراتی غنی از دیدگاههای متنوع هستید؟
آیا علاقهمند به درک بهتر موضوعات مهم امروزی از زوایای جدید هستید؟
پس گوش دادن به پادکست “به نام جان”، دعوت به یک سفر نوین در دنیای اندیشه و آزادی است.
به نام جان قصد دارد تا مباحث مهم جهان را به زبانی ساده، صریح و روشن با شما در میان بگذارد
نیما شهسواری سازندهی پادکست به نام جان است
او شاعر و نویسندهی ایرانی است وی متولد سال ۱۳۶۸ در مشهد است نوشتههای او مشتمل بر ۴۱ جلد کتاب در قالب، آثار تحقیقی، رمان، داستان، مقاله و شعر است اغلب مضامین آثار او پیرامون باور به جان، آزادی،برابری نقد قدرت و خدا و … است
وی از ۱۵ سالگی شروع به نگاشتن و در ۳۲ سالگی تمامی آثار خود را در فضای مجازی منتشر کرده است
دسترسی به آثار او در وبسایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شما است
در دنیای پیچیده و پر ظلمت امروز، “به نام جان” تنها یک پادکست نیست،
به نام جان دریچهای است برای فریاد زدن
برای ساختن جهانی تازه بدور از ظلمهای بیکران
به نام جان سفری است به دنیای افکار و اندیشههای تازه .
اینجا جایی است که سخنان تازهای خواهید شنید و آنچه تابو برایتان ساختهاند را در هم شکسته به نظاره خواهید نشست.
آزادی: بازآفرینی تعریف دوبارهای از آزادی، ما آزادی را با قانونی نهفته به دل آن دوباره میخوانیم تا مردمان خویشتن برگزینند آنچه آزادی خواندهاند
برابری: آنچه در بوق و کرنا لگدمال کردند و گاه به آزادی فروختند و گاه مالکان به چنگ بردند دوباره در به نام جان معنا خواهد شد، برابری که همهی جانداران را در خود خواهد خواند
نقد : دریچههای نقد در دنیای ما بیکران است، ما همه را به نقد خواهیم کشید و هیچ تن مقدس در این دنیای آزاد نخواهد بود، از فرهنگها تا خدا، از ادیان تا باورها، همه چیز در این دالان به بوته نقد سپرده خواهد شد
اگر به دنبال شنیدن ندایی تازه برای تغییر هستید، به نام جان را بشنوید
تمامی آثار نیما شهسواری در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما است،
نکته مهم آنکه همواره این آثار به صورت رایگان خواهد بود که برای بیدار کردن مردمان نگاشته شده است، از این رو شما همواره میتوانید تمامی آثار نیما شهسواری اعم از کتاب، اشعار، پادکست و … را به صورت رایگان از وبسایت جهان آرمانی بدست آورید،
فرای وبسایت جهان آرمانی، این پادکست در بیشتر پلتفرمهای پادکستگیر در اختیار شما است از جمله این برنامهها
فرای برنامههای پادکستگیر شما میتوانید این آثار را از طرق زیر نیز بدست آورید
برای دسترسی به پادکست به نام جان تنها کافی در برنامهی پادکستگیر خود نام نیما شهسواری، به نام جان و یا جهان آرمانی را جستجو کنید
راه تغییر و دگرگونی این دنیا راه سختی است،
در دنیای پر زرق و برق امروز ما را کسی نخواهد شنید که صدای دلربایان خوش نوا است، گاه فریاد گوشخراش زورمندان همه را مبهوت خواهد کرد، پس تنها راه برای این تغییر بزرگ با کمک شما امکان پذیر خواهد بود
اگر خواستید در تغییر زشتیهای این دنیا همراه ما باشید با اطلاعزسانی به دیگران بزرگترین کمک را به ما خواهید کرد و این راه تغییر را آغازگر خواهید بود
ما در کنار هم توان تغییر همه چیز در این دنیا را خواهیم داشت بیایید با هم و درکنار هم برای تغییر دنیا تلاش کنیم
با تشکر
نیما شهسواری
![]()
کتاب صوتی حیجان در اپیزود هفتم خود با نام “انسانگاه”، پرده از تزویرِ دنیای مدرن در برخورد با طبیعت برمیدارد. این داستان، روایتگرِ سفرِ آگاهیِ کودکی است که در پیِ افسانههای دوستانش به باغوحش میرود، اما به جای هیجان، با خفقانِ سیستماتیک و رنجِ عریانِ موجودات روبرو میشود. نیما شهسواری در این اثر، با نثری حماسی و لایههای عمیقِ اخلاقی، “انسانگاه” را به مثابهی آینهای در برابرِ قساوتِ بشری قرار میدهد تا بیداری از خوابِ غفلت را فریاد بزند.
آرشیو کامل صوت و روایت دسترسی به محتوای صوتی در این وبسایت، مسیری برای بازخوانی مفاهیمی است که در قالب کلمات مکتوب پدید آمدهاند. تمامی آثار صوتی شامل طیف گستردهای از فایلهاست که از سن ۱۵ سالگی تا به امروز، با تمرکز بر مفاهیم جانگرایی و نقد ساختارهای قدرت تدوین شدهاند. کاربر در این بخش میتواند بدون واسطه، به تمامی محتواهایی که بر پایه برابری و آزادی نگاشته شدهاند، دسترسی پیدا کند.
کتابهای صوتی و متون تحلیلی برای کسانی که به دنبال بررسی عمیقتر موضوعات در قالب پروژههای بلندمدت هستند، بخش کتابهای صوتی طراحی شده است. این آثار شامل رمانها، تحقیقات و متونی است که به کالبدشکافی نابرابریها و تبیین باور به جان میپردازند. تمامی این کتب به منظور بیداری انسان و زیست در جان و گسترش آگاهی رایگان، به صورت فایلهای صوتی با کیفیت در دسترس قرار گرفتهاند و همواره این دسترسی رایگان خواهد بود.
داستانهای کوتاه صوتی بستری برای انتقال مفاهیم در میانهی پرهیاوی زندگی است. این قطعات صوتی، داستانهایی را روایت میکنند که در آنها آزادی و اصالت جان، محور اصلی هستند. هدف در این لایه، ارائه نگاهی صریح و روشن به مسائل جهان از طریق ادبیات داستانی است تا جرقهای برای پرسشگری در ذهن شنونده ایجاد شود.
پخشکننده آنلاین و اپلیکیشنها علاوه بر دریافت مستقیم از سایت، ابزارهای مختلفی برای تسهیل شنیدن این آثار در نظر گرفته شده است. شما میتوانید با استفاده از پخشکننده آنلاین در همین وبسایت یا از طریق پلتفرمهای بینالمللی، محتوا را دنبال کنید:
پلتفرمهای صوتی:
دریافت فایل و ویدیو:
جستجوی نام «نیما شهسواری» جهان آرمانی و یا به نام جان در هر یک از این برنامهها، دسترسی سریع به کل آرشیو را ممکن میسازد.
انتشار و ترویج رایگان اندیشه از آنجا که تمامی این آثار در ۳۲ سالگی نویسنده برای دسترسی عمومی به صورت رایگان منتشر شدهاند، تداوم این مسیر به همت شنوندگان بستگی دارد. اشتراکگذاری لینکهای جهان آرمانی و معرفی این منبع به دیگر جانهای بیدار، تنها راه حمایت از جریانی است که برابری و آزادی را فرای هرگونه ساختار قدرت میطلبد. این محتوا متعلق به همگان است و تکثیر آن، گامی در جهت بیداریِ جمعی محسوب میشود.
محتوای متنی داستان کوتاه جهت مطالعهی همراه با شنیدن.
از چندی پیش بود که با شنیدن نام باغوحش از یکی از دوستان همهی وجودم هیاهو شده بود تا این بنای عظیم را از نزدیک ببینم،
دوستان مدام از این جای اسرارآمیز میگفتند، از حیوانات قویهیکل و عظیمالجثهای که سرتاسر عمارت را پر کردهاند، از زوزههای گرگان تا نعرههای شیرها تا بازی خرسها و فیلهای غولپیکر و منی که هیچ بار در زندگی به جز در جعبهی جادو از این حیوانات عظیمالجثه چیزی ندیده بودم تمام وجودم هیجان شده بود تا یکبار هم که شده این موجودات عجیب را به چشم ببینم
دوستان موضوعات فراوانی از این رفتنها میگفتند، قصههای بسیاری میبافتند و برای من ده یازده ساله شنیدن چنین افسانههایی شوق بسیاری به بار میآورد،
مثلاً یکی از دوستان میگفت در رفتنش به باغ وحش صحنهی دریده شدن انسانی را به دست یکی از حیوانات وحشی دیده است و یا دیگری میگفت مبارزهی میان دو حیوان همه را مبهوت خود کرده بود و یا داستانهای بیشماری از مارهای بزرگ و سرکشی که یکدیگر را میبلعند و خلاصه این داستانها آنقدر برایم از دنیای ناشناختهی شهر حیوانات حیرت آفرید تا بر آن شوم، پدر و مادر را مجاب به رفتن به این لانه کنم،
خواستهام را با آنان در میان گذاشتم و پدر طبق معمول سرش آنقدری شلوغ بود که نشنیده از کنارم رد شود و حتی به خاطر نسپارد من به او چه گفتهام و باز باید دست به دامان مادر شد، گفتم و او شنید از داستانها و افسانههای باغ حیوانات گفتم و هر چه از دوستان شنیده بودم را چندی برابر به خورده مادر بیچاره دادم، او هم که خود تا کنون به باغ حیوانات نرفته بود پر شوق به من و لبهای من چشم میدوخت تا از بازیهای عجیب حیوانات برایش داستانسرایی کنم، بعد از شنیدن دنیای تازهای که برایش ترسیم کرده بودم، بادی به غبغب انداخت و به طوری که به من بفهماند زیاد هم برایش این دنیای سر به مهر مانده مهم نیست گفت:
عزیزم باید نمرهی خوبی در درسهایت بیاوری تا پدر را راضی به رفتن کنم،
گویی نه آنکه خویشتن در آرزوی دیدن این دنیا چندی پیش دلش غش و ضعف میرفت، پاسخ به چنین مکر و حیله حربهای در خور بود،
گفتم شرط به جایی است پس تا آوردن یک نمرهی خوب شما با پدر موضوع را در میان بگذار و من هم با آوردن نمره بساط رفتن را فراهم خواهم کرد، او رفت و من پس از چندی به اتاق رفتم و از زیر تشک رختخوابم، نمرهی بالایی که چند روز پیش گرفته بودم را بیرون کشیدم به آن چشم دوختم و با خود گفتم این کلید رسیدن من به این باغوحش حیوانات است، تصمیم گرفتم چندی بعد به طوری که مادر و پدر شک نبرند این نمره را به آنان نشان دهم تا بساط رفتن فراهم شود و اینگونه هم شد
به آنان نشان دادم و قرار بر آن شد که آخر همان هفته به دیدار باغ حیوانات برویم، دل در دلم نبود، مدام به بیرون از خانه و به میان همسالان میرفتم به آنان از این خبر خجسته میگفتم، گاهی اوقات برایشان لاف میزدم که قبلاً رفتهام، گاهی مواقع با اکراه نشان میدادم که به اصرار پدر و مادر میروم و به آنانی که صمیمیت بیشتری نسبت به آنها داشتم از هیجانم میگفتم و سرآخر روز موعود فرا رسید
دست در دست پدر و مادر به جایی دورتر از محل زندگی کمی دورتر از شهر رفتیم، مدام در طول مسیر از پدر و مادر میپرسیدم کی خواهیم رسید،
پدر با بیتفاوتی میگفت چندی بعد و مادر بعضی اوقات با قربان و صدقه و دادن میوهای در دستم آرامم میکرد، دوباره زمان میگذشت و باز من کلافه جویای زمان رسیدن میشدم، آنقدر این بازی ادامه پیدا کرد تا پدر برآشفته فریاد زد،
میرسیم، ساکت باش دیگر،
همین فریاد کافی بود تا تمام شادی رفتن به یأس و درماندگی بدل شود، اما مدام با خود تکرار میکردم حال زمان ناراحتی نیست، امروز با دنیایی از نشناختهها رو در رو خواهی شد، امروز چیزهای تازهای خواهی دید، نگذار تا کسی مانع شادی امروزت شود، همینطور هم شد، درست است که در کل مسیر دیگر با هیچکدامشان حرفی نزدم و به قولی با آنان قهر کردم اما به محض رسیدن به باغ حیوانات و اعلام آن از سوی مادر که در طول مسیر بعد از قهر من هم چندین بار با تعارف تنقلات سعی در آرام کردن فضا داشت، ورق برگشت، بوسهای از پشت سر به گونهی پدر زدم و فریاد کشیدم، بالاخره رسیدیم،
سراسیمه از ماشین پیاده شدم و به سوی درب ورودی باغوحش هجوم بردم، حتی ثانیهای هم برای داخل شدن قرار نداشتم، همهی وجودم خواهشی برای دیدن حیوانات بود، آن تصویرهای در جعبهی جادو آیا حقیقی بود،
آیا همهشان حضور داشتند؟
مارها، گرگها، شیرها، ببرها، خرسها و الا آخر،
آیا همه در کنار هم بودند؟
در حالی که همهی وجودم پر از سؤال بود، با نگاه عبوس مرد دربان رو در رو شدم که از من تقاضای بلیت ورودی کرد، من هم که گیج و هاج و واج بودم با پرخاش گفتم آمدهام تا حیوانات را ببینم، گفت باید بلیت تهیه کنی
با پرخاش گفت، پدر و مادر این بچه کیست؟
پدر که کمی دورتر بود با دیدن این صحنه عصبی شد، به هیچ وجه دوست نداشت تا در جمع آبرویش را ببرم، آمد و تشر زنان گفت
ذرهای امان بده، الآن داخل میرویم و بعد بلیت تهیه کرد و با هم داخل شدیم، دوباره تلخکامی به سراغم آمده بود، دوباره تشر پدر فریادهایش، نگاه غضبآلودش، اما باز هم با خود تکرار کردم که امروز روز شادمانی است، روز کشف و اکتشاف است، پس باز غصه را از خود دور کردم و به محض وارد باغوحش شدن به سمت اولین خانهی در برابر هجوم بردم، دست پدر و مادر که مرا صفت به خود گرفته بودند پس زدم و به سمت لانهی سبز رنگ در برابر حرکت کردم، صدای مادر در گوشم طنین میانداخت که مواظب خودت باش، خیلی دور نشو و مدام حرفهایی را زمزمه میکرد، اما من گویی هیچ از آنان نمیشنیدم و تنها در پی دیدن جهان حیوانات بودم
چشم دوختم به خانهی مخروطی شکلی که در برابرم بود،
به رنگ سبز ارغوانی با روکشی از برزنت، به شکل چادرهای بنا شده در بیابانها بود، هنوز نگاهم به خانهی مخروطی تمام نشده بود که خود را درون کلبهی سبز رنگ دیدم، انبوه بیشماری از آدمیان گرداگرد شیشهای بزرگ را گرفته بودند،
سقف چادر بلند و بزرگ بود و شیشههای حصار کننده تا سقف بلندش را فرا میگرفت، جمعیت زیاد بود و من با این قد کوتاه و قامت خرد در برابر آنان حقیر میآمدم و تاب دیدن شیشه و اندرون آن را نداشتم، خود را به هر زحمتی بود جلو میراندم تا به شیشهی محصور کننده نزدیک شوم،
پس از تقلاهای بسیار خودم را نزدیک به شیشه کردم، حال آنکه در این بین چند باری نزدیک بود تا خفه شوم و چندین بار غر و لند از مردمان مشتاق در برابر شیشه شنیدم، سرآخر با هر تلاش که بود به جنب شیشه رسیدم و در میان شیشه بزرگ و محصور کننده دو مار بزرگ و تنومند را دیدم،
دو مار غولآسا خیلی بزرگتر از آنها که در جعبهی جادو چند باری دیده بودم،
به هیکل تنومندشان چشم دوختم، دور تا دورشان را خزهها و برگها و چمنهایی فرا گرفته بود یکی در سویی کز کرده بود و آن دیگری خود را در میان چوبی که مثال شاخه درختان بود به حصر برده بود،
به چشم آدمیان نظر میانداختم و میدیدم چگونه با ولع بسیار به آنها چشم دوختهاند، کودکان گاه و بیگاه چشمها را میبستند،
زنان دستهای مردان را به صفتی میفشردند و مردان گویی هیچ ترسی از مارهای غولآسا ندارند به شیشه گاه و بیگاه ضربهای میزدند،
اما مارها بیتاب و توان در گوشهای خزیده بودند، توانی برای مقابله با این جماعت بیشمار نداشتند، نه حرکتی، نه به این سو آن سو رفتنی، گویی در خلأ محبوس شده بودند، هیچ حرکتی نمیکردند و چشمهایشان را بسته بودند، شاید مرده بودند، شاید نمیخواستند ببینند و شاید…
آدمیان گاه و بیگاه ناله میکردند، غر میزدند از بیتحرکی آنان گلایه میکردند و در رأس آنان مردانی قرار داشتند که به شیشهها ضربت میزدند، همین گلایهها باعث شد تا یکی از آدمیان به داخل شیشه برود، همه نفسها در سینه حبس شده بود، تقابل او با چنین موجودات عظیمالجثهای برای همه غیر قابل تصور بود، اما او بیهیچ ترس و اضطرابی خود را به آنان نزدیک میکرد و با چوبی که در دست داشت به مارهای غولآسا ضربه میزد،
مارها بیهیچ عکسالعملی سر در خویش فرو میبردند و مردان بیرون شیشهها با ضربههای محکمتر مرد را وادار به حرکات بیشتر میکردند، او هم باز ضربه میزد، چوبدستی بلندش را به تن آنان میزد آنقدر بر این کار ادامه داد تا سرآخر یکی از مارها که بر روی تنهی مصنوعی درخت نشسته بود به خود تکانی داد، با تمام خستگی و بیتوانی خودش را به حرکت در آورد و از انسانها دور شد، اما همین حرکت کوچک او بس بود تا جماعت پشت شیشهها نیمخیز شوند، فریاد و هلهله سر دهند و برخی از ترس برابر دیدگان را بگیرند، اما من به چشمانش چشم دوخته بودم،
نگاهش میکردم، به چشمان دردمندش نگاه میکردم و کلافگی را از نگاهش میخواندم، آرام خود را تکان داد و به گوشهای دورتر خزید، باز چشمانش را دنبال کردم و با نگاهش به من فهماند که از دیده شدنش کلافه است، از حصر و در قفس ماندنش بیزار است،
به من فهماند که اگر طالب زندگی هستم از آنجا دور شوم لااقل او را نبینم، به نظارهاش ننشینم و از اسارتش شادمان نشوم، همه را با همان نگاه دردآلودش به من فهماند و خویشتن را به گوشهای خزاند،
با همان تکاپو و تقلا که خود را به نزدیک شیشه رسانده بودم از آنجا دور شدم، رفتم تا به دوردستها سفر برم، به سراغ دیگر حیوانات بشتابم،
رفتم و از آنجا دور شدم، رفتم تا به قفسی بزرگ رسیدم، آنجایی که پرندهای را به بند کشیده بودند، او نادم و نگران بر درختی نشسته بود، چشمانش به اشک خون میدید، به اشک میبارید و دریاچهها را از خون سیراب میکرد، نگاهش کردم، گفت
اگر طالب زندگی هستی به دردهایم چشم ندوز و از من دور شو،
اما ماندم و دنیایش را به نظاره نشستم، مردمان به او چشم دوخته بودند و او مدام اشک میریخت، شاید میخواست به سیلاب اشکهای روانش رودخانهای بسازد، شاید میخواست طوفان کند، شاید میخواست این جماعت بیشمار را از خویش براند و در درد خود لابه و مویه سر دهد،
متصدی زندان او، زندانبان گردن کلفتش به مردمان روی کرد و به آنان گفت،
این بوف نالان چندی است که همراهش را از دست داده است، از آن روز تا کنون همواره اشک میریزد و ناله سر میدهد،
مردمان به او چشم دوختند و زنان به همسرانشان نگاه کردند،
زندانبان گفت از بعد از آن حادثه هیچ جفتی را برای خود برنگزیده است، هر که را به سویش آوردهایم باز هم در تنهایی و سکوت مانده است، مدام اشک میریزد و یاد و خاطرهی همسر را گرامی داشته است،
دوباره به چشمان پر دردش چشم دوختم، اشکها را نظاره کردم، اشک ریخت و بر من خواند،
او از غم و درد اسارت جان باخت، برایش لالا میخواندم به بسترش میگفتم که این روزگار تلخ به پایان خواهد رسید، دوباره پرواز خواهیم کرد و آزاد خواهیم بود، اما او در درد جان داد و مرا به تنهایی گذاشت مرا وانهاد و از من دور شد، تو طالب زندگی باش و قفسها را بشکن،
گفت و باز اشک ریخت، از دردهایش گفت و باز درد ریخت و هیچکس نشنید و همه باز به چشمان دردآلودش چشم دوختند و باز تخمه شکستند از تنقلاتشان خوردند و گهگاه به یکدیگر طعنه زدند، از او دور شدم که طالب زندگی بودم
باز هم قفسها بود، بیشمار زندانها که بیشمارانی را به حصر در آورده بود، از دور صدای مادر را شنیدم که در پی من است
خواستم بازگردم تا به او از خویشتنم خبری برسانم، اما میان من و او باز هم حصاری بود، حصاری که در آن پرندهای را دوباره به بند در آوردند، پرنده آرام و نجواکنان به گوشم خواند:
آیا مادرت دل نگران تو است؟
تا خواستم پاسخ دهم، گفت:
فرزند من هم نگران من است، ما به نگرانی مردهایم، او را دریاب و از بودنت مطلعش ساز که این درد جانکاه و مرگالود است،
گفت و فریاد زدم، مادر آرام شد و دورتر رفت اما او آرام نبود و باز ضجه زد، گفت از همهی دورترها برایم لابه کرد، از دور شدنش از پرواز، از حصر و زندان از بالهای شکستهاش گفت، از پرواز بر آسمانها خواند، از بیشمار کودکان که چشم بر اسمان دوختهاند تا ذرهای نان به کامشان دهد، گفت چگونه در رنج در انتظار ذرهای غذا ماندهاند، از من پرسید:
آیا آنان زندهاند؟
چشم به زمین دوختم و هیچ نداشتم، بالهایش را گشود و پرواز کرد، گفت:
از پریدنم خوشت آمد، میخواهی کارهای فراتر کنم، میخواهی برایت به رقص درآیم، میخواهی ساعتها سرگرمت کنم، هر چه میخواهی خواهم کرد، اما میتوانی از کودکانم چیزی بگویی، میتوانی خبری از آنان به من دهی میتوانی خبر سلامتم را به ایشان دهی، گفت و باز بال گشود، او نگشود که همهی پرندگان برای رنجش بالها گشودند، طاووسها از دوردستها به یاد هم جانشان بال گشودند و گفتند بیا و از دیدنمان سیراب شو، بیا و زیبایی ما را دریاب، ما پرواز نمیخواهیم به بند در آمده برایتان کنیزی خواهیم کرد، اما پاسخ مادر عقابها را بده به بازها و شاهینها بگو که فرزندانشان سالم و سلامتاند، بگو بعد از به چنگ افتادنشان آمدند دوپایانی که آنان را سیراب کنند که آنان را در امان بدارند و یا آنان را هم بردند و فروختند، خریدند و کباب کردند، خریدند و بازیچه ساختند ما که بازیچهایم به رقص ما چشم بدوز و آرام باش و این دیوانگان را آرام کن که دست از گردههای بیتوان ما بدارند که در مانده در پی جرعهای آزادی فرزندان به کام مرگ میرویم،
دیوانهوار در درد، سر به خود میلولیدم از آنان دور شدم، رفتم تا دیگر از درد آنان نشنوم، رفتم تا دورتر جایی از بودن این حیوانات لذت برم، از در قفس ماندنشان، از حصر و رقصشان، از بازی و دریدنشان، رفتم تا به پای شیر رسیدم،
شیر برخاست و یالهایش را افشان کرد، گفت:
اگر طالب زندگی هستی به من چشم ندوز که این شیر بییال و کوپال است، او را به اسارت بردهاند، در بند کشیدهاند تا زندگی را از جانش دور کنند، چه باید کرد، طالب غرشهای جان من هستی، اما توان شنیدن نالههای مرد درماندهای را داری؟
چشمانم به چشمانش دوخته بود، گفتم نعره بزن فریاد کن، من برای لذت بردن آمدهام، گفت پس بنشین و به نعرههایم جان بسپار، آنجا که دریدند را به نظاره بنشین، آنجا که به حریمم آمدند را به خون دل ببین که چگونه شیر را بیحرمت کردند، خانهاش را به آتش کشیدند، به اسارت درآوردند، به بند کشیدند و با چشم بسته به جانش شلیک کردند، به بالای جنازهاش رقص شوق کردند و درس شجاعت دادند که ما را دریدهاند، کسی گفت ما به خون و خونخواهی و درد دیگران نمیدریم و یارانت فریاد زدند ما به هر درد میدریم و فاتحانه به تخت شاهی خواهیم نشست، گفتند ما پادشاه جنگل را دریدهایم، فریاد زدم:
من پادشاه نیستم و جنگل بی پادشاه است، اما آنان دریدند و پادشاه شدند برای غصب تاجی آمدند که وجود نداشت که پادشاه نداشت پس سر بیتاج را بریدند، زن شاه را ربودند و درد را هدیهی خانههایمان کردند،
مرد زن ربوده چه فرجام خواهد داشت؟
به نعرههایم گوش سپار که امروز درد دلم درد دریدن همسرم است، به چشم دیدهام چگونه در برابر مردی زنی را سلاخی کردهاند و حال نعره میزنم، از این تاج که خواهانش نبودم، ایکاش این دیوانگان به پیش میآمدند و طالب تاج میشدند تا با دستهای خود تاج به سرشان نهم، تاجها را بشکنم و فریاد بزنم من پادشاه نیستم من تنها طالب زندگیام، پس اگر طالب زندگی هستی چشم از من بردار و به ما نگاه نکن که ما مأمن درد و رنجیم
از او چشم ربودن باز هزاری به درد نشستهاند، هزاری به درد زن و شوهر به درد فرزندها به درد مادر و پدران به درد رفقا و دوستان همه به درد نشستهاند و در این شادمانی آدمیان هزاری رنج بردهاند تا ما شادی کنیم، برقصیم و پایکوبی کنیم، باید پای کوبید باید شادی کرد پس دیوانهوار پای کوبیدم شادی کردم و به زمین و زمان جستم،
به سوی قفس میمونها رفتم تا در این شادی با هم برقصیم، آنان هم دیوانه شده بودند، آنان هم دیگر چهره بر زمین میساییدند،
وا مصیبتا ما به آنان میمانیم، ما شبیه این دوپایانیم و حال همهی جنگل به آنان رو کرد و گفت شما از دوپایانید، به مثال آنان به زخم ذهن میدرید و به حربه و پستی بر جای پای آنان نقش نگاشتهاید، پس میمونها دیوانه شدند، پایکوبی کردند و با من رقصیدند، باز رقصیدیم و دیوانهوار به جای ماندیم، آنان اشک ریختند و من هم اشک ریختم، هر دو کلاه انسانیت را از سر برون دادیم پاره کردیم و فریاد زدیم و دوباره رقصیدیم، باز به پایکوبی همه را سر مست کردیم که این آدمیان اینگونه میخواهند پس هر چه شمایل بود برایشان کردیم تا شادمان شوند، به سوی لانههایمان هجوم بردند، یکایکمان را به بند کشیدند، کودکان را از مادر و همسران را از پدر جدا کردند و باز رقصیدیم و دم بر نیاوردیم، باسن به هوا بردیم و باز رقصیدیم تا شادمان شوند شاید دست از سر دیگران برداشتند اما نکردند و باز به بند کشیدند، پرندگان را از پرواز گرفتند، جهندگان را از جهیدن ربودند، ماهیان را از شنا کردن دزدیدند و پستان به دهان مادران دریدند، باز هم کشتند و باز هم خوردند و به سرآخرش زندان ساختند تا در بند به ضجهها و نالهها شادمان شوند و حال در این دیوانه سرای آدمیان آمدهام تا لذت ببرم، شادمان شوم برقصم و پرواز کنم،
بالها را بریدهاند تا شاید به جای آنان ما پرواز کنیم، پاها را بریدهاند تا شاید به جای آنان ما راه برویم و لبهایشان را به اشک آورده تا شاید ما به جایشان بخندیم، پس خندیدم در برابر قفس ببرها و گرگها خندیدم و آنان زوزه کشیدند، از در برف ماندنشان گفتند، از تورهای بزرگ بر جانشان راندند، گفتند چگونه به حصر آمدند و چگونه اسیر شدند، گفتند چگونه به زخم شلاق جانشان خونین شد، گفتندکه به جان خریدند و گفتند در آرزوی رام کردنشان انسان همه را کشت و آتش زد، از درد گرسنگی گفتند، از شکنجه و عذاب گفتند و باز هم به زوزه همه را خواندند، یکی آرام نشسته بود، هزاری دورش را گرفتند و برای زنده ماندش از زندگی خود گذشتند، از غذای خویش گذشتند، یکی در درد میسوخت که آدمی به جانش تازیانه زده بود، همه از گرسنگی مردند تا او زنده بماند و آدمیان باز آمدند تا همه را یکسره بدرند و باز گرگها زوزه کشیدند و فریاد زدند،
ببرها را به دارو آرام کردند، آرام و بیجان آنقدر بیجان که حرکتی نکنند، آخر کودکان آدمی از فریادهای آنان میترسید، آخر آدمیان از بودن آنان دهشت میکرد، پس آنان را به قرص و دارو و دوا آرام کردند تا به جنازههای بیجانشان آدمیان چشم بدوزند و آدمیان بر خویش ببالند که مالکان جنگل را به حصر در آوردهاند
اما آنان هزاری گفتند ما مالک بر هیچ نیستیم همهی صاحب شدن از آن شما اشرفان، شما صاحب بمانید و ما را در همین زندگی رها دارید اما انسان مالک همهچیز بود پس آنان را به بند در آورد و در رنج زنده نگاه داشت تا همهی کودکان در وحشتی دور شده از جانشان که حیوان در بند آرام و جنازه مانند است از بزرگی انسان به خود غره شوند و به فردایی دور همچنین دیوانهای دوباره سر برون آورد
در راه رفتن و دیوانگی لانهای از قفس بود که خرس قهوهای بزرگی را در آن به بند کشیده بودند، آرام بر دو پایش میایستاد، شلاق به آسمان میرفت و او آرام توپ را بر دستانش میگرفت، صدای شلاق شنیده میشد رعشه به جانم افتاده بود، خرس آرام بی آنکه چیزی بگوید توپ را میچرخاند و به چشمانم چشم دوخته بود و من به جایش اشک میریختم، از صدای شلاق به تنم درد میراندم وای چندی بر جانت کوفتهاند، چندی تو را دریدهاند، چه با تو کردهاند که اینگونه به درد در برابر این دیوانگان میرقصی، او میرقصید و توپ را تکان میداد و به من چشم دوخته بود
من به پیش رفتم در حالی که آدمیان بسیار به قفس او چشم دوخته بودند توپی از یکی از کودکان ربودم و در حالی که اشک میریختم توپ را بر دهان بردم چرخیدم تا آنان مرا نظاره کنند، چندی از جان پر درد او نگاه بگیرند که تنش به شلاق نگاههای دنبالهدار آنان میسوزد، کسی مرا ندید و باز با شلاق به جان او کوفتند و باز نگاه کرد،
آرام نگاه کرد و به نگاهش به جان سوختم در خود شدم به خود لعن دادم و به گونه و انواعم، فریاد زدم، ای جغد دانا من طالب زندگیام اما نه از این دیو رویان بد صفت، نه از این دیوانگان بد طینت، من از اینان نیستم نمیخواهم دوپا باشم، نمیخواهم برپا راه روم به دو زانو نشستم و چهار دست و پا راه رفتم، جغد نالان گفت:
طالب زندگی، زندگی را برای همگان دریاب
همانگونه که بر پای و دستانم راه میرفتم به چالهای در اعماق خاک رسیدم که زندانی در خویش داشت، او را هم به بند در آورده بودند، عظیم بود و بزرگ فیلی با هیبتی زیبا و محصور کننده، گرسنه فریاد میکشید، به چشمانم چشم دوخت و گفت:
ای طالب زندگی گرسنهام، میدانی درد گرسنگی چیست، میدانی نخوردن چیست، چشم به زمین دوخته بودم که دیوانهای به سویش رفت، رفت تا او را سیراب کند، از تهمانده و گنداب به خوردش داد، داد تا او را سیراب کند، چیزی بود نارنجی رنگ به شکل خمیری بد شکل و مردابگون، به کامش بردند و به ظرف چندی همه را قی کرد، فیل قی کرد و فریاد زد، گرسنهام،
گرسنه بود و جماعتی از دورتر او را سیراب کردند، به شلاقهای دردناک سیرابش کردند، ضربه زدند، ضربهها به آسمان رفت به تنش چسبید، سوخت آتش گرفت و بر آسمان ضجه زدم، آتش گرفتم به دردش سوختم، پیش رفتم در دل این دوزخ آدمیان به پیش رفتم بیزار بودم و از همهچیز گریزانم،
پدر نبود مادر هم نبود، هیچکس نبود، تنهای تنها بودم و حال که هیچکس در کنارم نیست فریادهای نالهوار حیوانات را میشنوم،
آیا کودکانمان سلامتاند؟
آیا پدرم زنده است؟
آیا او را بند در نیاوردهاند،
در بند بود، همه در بند بودند، دیدم که چگونه همه را به بند کشیدهاند تا برایشان خوش رقصی کنند، دیدم که چگونه به طول همهی سالها هر که به دست آمد را به بند کشیدند و حال پدر را به بند در آوردند به تازیانه زدند و کوفتند، سوخت و خاکستر شد، به آتش کشیده شد و مادر به جانش سوخت، سوخت که همه از حیوان و حیجان به سوختن بودند و من به آتش خویشتن را سوزاندم تا اگر دوباره برخاستم اینبار نه انسان که جان برآیم و همه را در برگیرم برای زندگی همه بیندیشم، بنگارم بجنگم بمانم و تا آخرین نفس طالب زندگی باشم نه برای خویشتن که برای همهی جانداران هر که جان دارد و والاترین ارزش نزدش همان جان غرق در آزادی او است.
در تحلیل فلسفی داستان انسانگاه از مجموعه کتاب صوتی حیجان، با واژگونیِ مفهومِ “تماشا” مواجه هستیم. نویسنده به جای آنکه انسان را ناظرِ مقتدرِ طبیعت نشان دهد، او را “دیوانهای” ترسیم میکند که تنها با در بند کشیدنِ “جان” احساسِ بزرگی میکند. در “انسانگاه”، هر قفس نه یک جایگاهِ زیستی، بلکه یک شکنجهگاهِ روانی است که در آن، حیوانات از دیدهشدن توسطِ آدمیان کلافه و بیزارند.
در این مقاله تحلیلی، نگاهِ بوفِ نالان و نعرهی شیرِ بیتاج، نمادهایی از حقوقِ پایمالشدهی جانداران در ساختارهای قدرتِ انسانمحور هستند. نیما شهسواری با ظرافت نشان میدهد که چگونه “جعبهی جادو” (رسانه) ذهنِ کودکان را برای پذیرشِ اسارتِ حیوانات آماده میکند، اما مواجههی حقیقی با “شلاق و تنه” و “قرصهای آرامبخش برای ببرها”، این توهم را فرو میریزد. شخصیتِ اصلی داستان با “چهار دست و پا راه رفتن”، در واقع از هویتِ “دوپایِ ستمگر” استعفا میدهد تا به اصالتِ حیجان بازگردد.
واکاوی داستان انسانگاه به ما میآموزد که والاترین ارزش جهان، “جانِ غرق در آزادی” است. نیما شهسواری با به آتش کشیدنِ نمادینِ خویش در پایان داستان، نویدِ تولدِ انسانی را میدهد که دیگر نه مالکِ جانها، بلکه پاسدارِ آنهاست. کتاب صوتی حیجان با این اپیزود، از شنونده میخواهد که لذتِ حاصل از اسارتِ دیگری را پس بزند و برای جهانی بجنگد که در آن هیچ موجودی بازیچهی خوشرقصیِ قدرت نباشد.
برای پیوستن به آرمانِ رهایی و مطالعهی آثار بیشتر، از پیوندهای زیر استفاده کنید:
در امتدادِ این جستار
آگاهی، جریانی پیوسته است. آنچه در این مقال گذشت، بخشی از منظومهی فکری و آثارِ نیما شهسواری است که با هدفِ ترویج آزادی و نقدِ ساختارهای قدرت به رشتهی تحریر درآمده است. برای غوطهوریِ بیشتر در این جهانبینی، میتوانید از پیوندهای زیر بهره جویید:
کتابهای ممنوعه و اندیشهای تازه؛ گذار به سوی جهان آرمانی
برای تغییر این متن بر روی دکمه ویرایش کلیک کنید. لورم ایپسوم متن ساختگی با تولید سادگی نامفهوم از صنعت چاپ و با استفاده از طراحان گرافیک است.
هر کتاب، زخمی است بر پیکرِ تمدن انسانی و دریچهای به سوی اصالتِ جان
روایتهای شنیداری، پادکستها و اشعار موسیقیایی؛ همگی در یک نگاه. برای شنیدن، آگاهی و جانگرایی.
قرآن، سند نهایی ظلم، فراتر از یک عنوان، فراخوانی است برای مواجههای بیپرده با متنی که قرنهاست سایهی سنگین خود را بر زیستجهان ما افکنده است. در این بخش از مجموعه پادکست به نام جان، ما به دنبال واکاوی ریشههایی هستیم که در کتاب گواه ظلم به تفصیل به آنها پرداخته شده است.
این نوشتار و گفتار، نه یک نقد سطحی، بلکه یک مانیفست هستیشناختی در دفاع از حرمت جان است. زمانی که متن، ادعای لایتغیر بودن میکند و با سلاح خاتمیت، راه را بر هرگونه تکامل فکری میبندد، «انسان» به ابزاری در خدمتِ ایدئولوژی مبدل میگردد. ما در اینجا از ستمی سخن میگوییم که با نام قدسیت، تازیانه را بر تنِ حقیقت و آزادی فرود آورده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشکتاب صوتی رویا بخش چهارم، فراتر از یک روایت داستانی، ترسیمگرِ نقشهی راهی برای خروج از بنبستهای تاریخی و رسیدن به قلمرو اختیار است. نیما شهسواری در این بخش، ما را به تماشای دیالکتیک میان آزادگان بیدار و ساختارهای صلب قدرت میبرد؛ جایی که «جان» نه به عنوان یک مفهوم بیولوژیک، بلکه به مثابه یگانه خط قرمز خلقت بازتعریف میشود.
در این مانیفست شنیداری، جهان آرمانی ثمرهی سرکوب یا حذف نیست، بلکه برآمده از تکثر آرمانهایی است که در قاعدهی بنیادین عدم آزار به وحدت میرسند. این متن، رویاروییِ صادقانهای است با ابزارهای سرکوب استبداد—از تهمت دیوانگی تا زنجیر فقر—و نویدبخش لحظهای است که حتی نگهبانانِ ظلم، طعمِ شیرینِ اختیار را چشیده و سلاحهای خود را به پای «حقیقت» زمین میگذارند.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسکین رهایی نشود آزاده؛ این نخستین تازیانه بر پیکرهی رخوت و بندگی است. نیما شهسواری در این سروده که از بطن کتاب قیام برآمده، به کالبدشکافی ملتی میپردازد که میان حقارت و بندگی در نوسان است. این متن، یک تعارف ادبی نیست؛ بلکه رویارویی مستقیم با تلخیِ حقیقتی است که در آن، «ترس» به عنوان بزرگترین مانعِ آبادانی و رهایی معرفی میشود.
در جهانبینی جهان آرمانی، آزادی امری بخشیدنی نیست، بلکه دریافتنی است. هنگامی که دستها به جای کنشگری، در طلبِ ایمان از «خدایان بیجان» به هوا میروند، نتیجهای جز بازتولیدِ ستم حاصل نخواهد شد. این اثر، دعوتی است به بریدن از ترس و فهمِ این نکته که آزادی، تنها از مسیرِ صیانت از جان و مسئولیتپذیری هستیشناختی میگذرد.
ورود به آرشیو کامل این بخشاین شعر شعور است و بگو جان شعار است؛ این آغازگرِ طغیانی است که از کلمه فراتر رفته و به ساحتِ عمل درآمده است. نیما شهسواری در قطعهی «شعار» که فصلی از کتاب رزمنامه محسوب میشود، شعر را نه به عنوان ابزاری برای سرگرمی، بلکه به مثابه صدای لالانِ دیار و فریادِ غرورِ در گلو مانده ترسیم میکند.
در این اثر، موسیقی هوش مصنوعی با کلامی که علیه تحجر و خدایانِ قهار میشورید، در هم آمیخته تا ندای دلِ جاندار و عیار را به گوشِ «انسان خواب» برساند. این محتوا، دعوتی است به ایستادگیِ چناروار و برچیدنِ غباری که قرنهاست بر روی حقیقتِ جان نشسته است. ما در اینجا از تکثیرِ بیداری سخن میگوییم؛ بیداریای که از یک تن آغاز شده و اکنون به هزاران رسیده است.
ورود به آرشیو کامل این بخشمسیرِ دسترسی به آثار، از میانِ همین دستهبندیها میگذرد؛ گزینشی آگاهانه برای شنیدنِ آنچه فراتر از کلمات است.
جامعهای برای گفتوگو، تعالی و رسیدن به آرمانها
همه کاربران میتوانند بدون نیاز به ثبتنام، از آثار رایگان شامل کتابها، کتابهای صوتی و پادکستها استفاده کنند.
فضایی برای گفتوگو، تبادل نظر و مشارکت در مباحث جامعه. تالار گفتمان مکانی است برای:
اعضای سایت میتوانند مطالب، مقالات و اشعار خود را در جهان آرمانی منتشر کنند.
جهان آرمانی باورمند به قانون آزادی است. قانونی که یکایک جانداران را برابر میانگارد و آزار به آنان را بزرگترین خطای جهان میپندارد.
قانون آزادی، هرگونه آزار اعم از (آزار فیزیکی، روانی و کلامی) را نهی میکند. هرگونه توهین، تحقیر، تهدید، سرقت آثار دیگران و... نوعی آزار به حساب آمده و با قانون آزادی منافات دارد.
از طریق منوی اصلی سایت، گزینه "ثبتنام" را انتخاب کنید.
نام کاربری و ایمیل معتبر را وارد کنید.
لینک فعالسازی به ایمیل شما ارسال میشود. با کلیک روی این لینک، میتوانید رمز عبور خود را تنظیم کنید.
پس از فعالسازی حساب و تنظیم رمز عبور، میتوانید با نام کاربری و رمز عبور وارد سایت شوید.
برای سهولت بیشتر، میتوانید از طریق حساب گوگل خود در سایت ثبتنام کنید:
پس از ثبتنام، به تالار گفتمان دیالوگ دسترسی خواهید داشت - فضایی برای گفتوگوی سازنده، تبادل نظر و مشارکت در ایجاد تغییرات مثبت در جامعه.
پس از ورود به حساب کاربری، میتوانید از بخش "پروفایل من" تنظیمات زیر را انجام دهید:
برای افزایش امنیت، میتوانید رمز عبور خود را به طور دورهای تغییر دهید.
تصویر پروفایل و بنر شخصی خود را آپلود کنید تا در انجمن و پروفایل شما نمایش داده شود.
امضای خود را برای نمایش در زیر پستهای انجمن تنظیم کنید.
لینک شبکههای اجتماعی خود را اضافه کنید تا در پروفایل شما نمایش داده شود.
نگرش خود را در مورد موضوعات مختلف از جمله مذهب، اخلاق، سیاست و اقتصاد بیان کنید.
همه اعضای جهان آرمانی متعهد به رعایت قانون آزادی هستند. این قانون برابری همه جانداران و ممنوعیت هرگونه آزار را تأکید میکند.
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
معرفی کوتاه از خودتان که برای همه کاربران قابل مشاهده است
کشور: فقط مدیران میبینند • تاریخ تولد: به صورت سن نمایش داده میشود
انتخابهای شما دربارهی هستی، اخلاق و جامعه - همیشه قابل تغییر
لینک شبکههای اجتماعی و وبسایت شما در پروفایل عمومی نمایش داده میشوند
ویرایش نام، ایمیل، رمز عبور - امکان فعالیت ناشناس
در حال حاضر این لینک در دسترس نیست
بزودی این فایلها بارگذاری و لینکها در دسترس قرار خواهد گرفت
در حال حاضر از لینک مستقیم برای دریافت اثر استفاده کنید
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو به شما اطالاعاتی پیرامون اثر خواهد داد، مشخصات اصلی اثر در این صفحه تعبیه شده است و شما با کلیک بر این آیکون به بخش مورد نظر هدایت خواهید شد.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش مطالعه آنلاین اثر هدایت خواهید شد، متن اثر در این صفحه گنجانده شده است و با کلیک بر روی این آیکون شما میتوانید به این متن دسترسی داشته باشید
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
این صفحه دارای لینکهای بسیاری است تا شما بتوانید هر چه بهتر از امکانات صفحه استفاده کنید.
در پیش روی شما چند گزینه به چشم میخورد که فرای مشخصات اثر به شما امکان میدهد تا متن اثر را به صورت آنلاین مورد مطالعه قرار دهید و به دیگر بخشها دسترسی داشته باشید،
شما میتوانید به بخش صوتی مراجعه کرده و به فایل صوتی به صورت آنلاین گوش فرا دهید و فراتر از آن فایل مورد نظر خود را از لینکهای مختلف دریافت کنید.
بخش تصویری مکانی است تا شما بتوانید فایل تصویری اثر را به صورت آنلاین مشاهده و در عین حال دریافت کنید.
فرای این بخشها شما میتوانید به اثر در ساندکلود و یوتیوب دسترسی داشته باشید و اثر مورد نظر خود را در این پلتفرمها بشنوید و یا تماشا کنید.
بخش نظرات و گزارش خرابی لینکها از دیگر عناوین این بخش است که میتوانید نظرات خود را پیرامون اثر با ما و دیگران در میان بگذارید و در عین حال میتوانید در بهبود هر چه بهتر وبسایت در کنار ما باشید.
شما میتوانید آدرس لینکهای معیوب وبسایت را به ما اطلاع دهید تا بتوانیم با برطرف کردن معایب در دسترسی آسانتر عمومی وبسایت تلاش کنیم.
در صورت بروز هر مشکل و یا داشتن پرسشهای بیشتر میتوانید از لینکهای زیر استفاده کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود مستقیم فایلها از سرورهای وبسایت رسمی جهان آرمانی تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Google Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای One Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای دانلود با لینک کمکی از سرورهای Box Drive تعبیه شده است، با کلیک بر روی این گزینه شما میتوانید به راحتی کتاب مورد نظر خود را دانلود کنید.
این آیکون در صفحهی پیش رو برای مطالعهی آنلاین در بستر وبسایت جهان آرمانی تعبیه شده است، اگر به هر دلیل تمایل به مطالعهی آنلاین بدون دریافت کتاب را دارید میتوانید از این بستر استفاده کنید.
شما با کلیک روی این گزینه به بخش نظرات هدایت خواهید شد، میتوانید با فعالیت در این بخش و امکانات موجود در این بستر، نقدها، بحثها، نظرات، انتقادات و پیشنهادات خود را با ما مطرح کنید.
در صورت مشاهدهی هر اشکال در وبسایت از قبیل ( خرابی لینکهای دانلود، عدم نمایش کتب به صورت آنلاین و … ) با استفاده از این گزینه میتوانید ایراد مربوطه را با ما مطرح کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
عنوانی برای گزارش خود انتخاب کنید
تا ما با شناخت مشکل در برطرف کردن آن اقدامات لازم را انجام دهیم.
در صورت تمایل میتوانید آدرس ایمیل خود را درج کنید
تا برای اطلاعات بیشتر با شما تماس گرفته شود.
آدرس لینک مریوطه که دارای اشکال است را با فرمت صحیح برای ما ارسال کنید!
این امر ما را در تصحیح مشکل پیش آمده بسیار کمک خواهد کرد
فرمت صحیح لینک برای درج در فرم پیش رو به شرح زیر است:
https://idealistic-world.com/poetry
در متن پیام میتوانید توضیحات بیشتری پیرامون اشکال در وبسایت به ما ارائه دهید.
با کمک شما میتوانیم در راه بهبود نمایش هر چه صحیحتر سایت گام برداریم.
با تشکر ازهمراهی شما
وبسایت رسمی جهان آرمانی
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط، راههایی است که میتوانید با درج آن مخاطبین خود را با آثار و شخصیت خود بیشتر آشنا کنید، فرای عناوینی که در این بخش برای شما در نظر گرفته شده است میتوانید در بخش توضیحات شبکهی اجتماعی دیگری که در آن عضو هستید را نیز معرفی کنید.
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.
پر کردن بخشهایی که با علامت قرمز رنگ مشخص شده است الزامی است.
در هنگام درج بخش اطلاعات دقت لازم را به خرج دهید زیرا در صورت چاپ اثر شما داشتن این اطلاعات ضروری است
بخش ارتباط راههایی است که میتوانید با درج آن ما را با نمونه آثار خود آشنا کنید، دقت داشته باشید که این اطلاعات را به درستی درج کنید زیرا تنها راه ارتباطی ما در آینده با شما همین اطلاعات خواهد بود
شما میتوانید آثار خود را با حداکثر حجم (20mb) و تعداد 10 فایل با فرمتهایی از قبیل (png, jpg,avi,pdf,mp4…) برای ما ارسال کنید،
در صورت تمایل شما به چاپ و قبولی اثر شما از سوی ما، نام انتخابی شامل عناوینی است که در مرحلهی ابتدایی فرم پر کردهاید، با انتخاب یکی از عناوین نام شما در هنگام نشر در کنار اثرتان درج خواهد شد.
پیش از انجام هر کاری پیشنهاد ما به شما مطالعهی قوانین و شرایط وبسایت رسمی جهان آرمانی است برای این کار از لینکهای زیر اقدام کنید.