خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب خدای درون دل ها صحبت بکنیم.
خدایی که همه باهاش روبه رو هستیم و میدونیم که فرای خدای شناخته شده در دل انسان ها هم وجود داره.
متفاوت و متمایز با دیگر خدایان.
به نوعی هر کس درون دل خودش خدایی رو میپرسته.
خدایی که نزدیک به شخصیت او، باورهای او، چهارچوب های او و عناوینی از این دست هست.
حالا قبل از اینکه وارد این بحث مشخص بشیم یک اشارتی هم به قسمت گذشته داشته باشیم که ما در قسمت گذشته در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
مخلص صحبت در قسمت گذشته بر می گشت به این موضوع مشخص که صحبت کردن پیرامون وجود و یا عدم وجود خدا کاری عبث و بیهوده است.
خدا درون دل انسان ها وجود داره.
خدا رو به واسطه ی ایمان میشه وجود و یا عدم وجودش رو ثابت کرد.
علم قادر به این موضوع نیست و ما به عنوان یک انسان به واسطه ی ایمانی که داریم حالا قبول میکنیم که خدا وجود داره و یا خدا وجود نداره.
اما جهان پیرامون ما و واقعیتی که ما امروز داریم باهاش رو به رو هستیم به ما خبر از این میده که خدا درون دل انسان ها وجود داره.
حقیقتی غیر قابل کتمان هست و وظیفه ی ما فرا این که ثابت کنیم خدا وجود داره یا نداره.
رو به رو شدن با تاثیرات خدا بر جهان ماست.
ما باید این تاثیرات رو دگرگون کنیم، تغییر بدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم.
و اما این قسمت مشخص و این خدای درون دل ها.
خوب قاعدتا ما یک خدای شناخته شده ای رو در جهان می شناسیم.
دربارش هم صحبت کردیم.
گفتیم ریشه ها بر می گرده به اون نادانی و ناتوانی انسان ها.
ترس های انسان ها که باعث شد اون خدا ساخته بشه.
خدایی که اون ها سعی کردن و تصویرش کردن به واسطه ی مشکلاتی که پیرامون خودشون داشتن دستاویزی برای خودشون به وجود آوردن تا در برابر این مشکلات به او آویزان بشن.
از او کمک بخوان، از او مدد بخوان و به واسطه ی این مدد آرامش خاطری بگیرن.
از این ترس و وحشت ها دور بشن.
اما کار به اینجا خاتمه پیدا نمی کنه.
موضوع این هستش که حالا ادیانی به وجود میان که به این خدای درون دل ها ساختار و نظمی میدن، سیستمی براش تعبیر و تفسیر میکنن.
حالا شما مواجه میشید با خدایی که تبدیل به یک دین و تبدیل به یک نهاد قدرتمند اجتماعی میشه.
حالا این خدا کتابی داره، دستورها و فرامینی داره. پیامبری داره.
و شما برای نزدیک شدن به او باید اصولی رو رعایت بکنید.
باید تحت فرامین او گام بردارید.
باید دنیاتون رو نزدیک به دنیای او بکنید.
کار از اینها هم پیش تر میره و در نهایت ما مواجه میشیم با خدایی که حتی حکومت سیاسی رو هم به دست میگیره.
همون طوری که امروز در ایران هم به دست گرفته.
حالا یکی از اون مصادیق خدای شناخته شده الله بر زمین تحت عنوان اسلام شیعی.
در ایران ما هم حکومت داره و این اون سلسله مراتبی است که از ابتدا شکل گرفته.
اما این خدا یک خدای مشخص است.
خدایی است دارای یک سری خصوصیات اخلاقی مشخصی که ما میشناسیم، یک سری المان هایی که باعث به وجود اومدن و وجودیت او میشود.
شاید از بعد مصادیق با هم متفاوت باشند.
شاید اسم هایشان با هم فرق کند.
شاید فرامین شان با هم فرق کند.
شاید نوع نزدیکی به آن ها فرق بکند.
یعنی شما وقتی وارد اسلام می شوید با یک اللهی روبه رو می شوید.
اگر وارد یهودیت بشوید با یهود مثلا رو به رو می شوید.
قاعدتا اسم ها فرق می کند.
حتی گاها فرامین هم فرق می کند.
مصادیق هم فرق می کنند.
اما بنیان یکیست. معنا یکیست.
مفهوم یکیست و برابر است.
مفهوم تصویری از یک قدرت ماورایی است.
قدرتی بالاتر و برتر از انسان ها و دیگر جانداران که احاطه کامل بر زندگی آن ها دارند.
بر زندگی آن ها، بر اتفاقاتی که می افتد.
این که آن ها چه کاری انجام می دهند و در نهایت چه رفتاری با آن ها می شود، مورد قضاوت آن خدا قرار می گیرد.
عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا میشه.
المان های مشخصی از وحدانیت او.
اینکه او یک خدای واحد در جهان هست.
حتی اگر ما مصادیقی از خداپرستی به صورت شرک آلود داریم که خدایان بیشماری رو در کنار هم میپرستند، باز هم ما رو نزدیک به یک مفهوم توحید میکنه.
چرا که این خدایان در کنار هم یک معنای مشخص و خدا رو میسازند.
یعنی ما در مفهومی که وقتی میخوایم نزدیک به خدا بشیم باید این رو مد نظر داشته باشیم که یکی از المانهای شناخت توحید و وحدانیت هست.
قاعدتا قدرت او یکی از دلایل دیگه هست.
یعنی شما با خدایی رو به رو هستید که قدرت مند هست و قدرت مند تر از دیگران هست.
همه جانداران، انسان ها.
حالا این خدای قدرتمند دیگرانی هستن که در برابرش ضعیف هستند.
در باب مبحث قدرت این موضوع مشخص نیست.
ما چیزی به اسم قدرت نداریم.
ما ضعف دیگران رو مبنایی برای قدرت قرار میدیم.
شما قدرت مندی رو به وجود نمیارید مگر ضعف شما باعث به وجود اومدن اون بشه.
این یه موضوعیه که دربارش خیلی ها صحبت کردن و خیلی هم صحبت شده و به نوعی قبول شده هست.
اینکه وقتی ما نزدیک به مفهوم قدرت میشیم از ضعف ما نشات میگیره.
اینکه فلان شخص قدرتمند هست چون ما در برابرش ضعیف هستیم و حالا این خدای تسخیر شده که قدرتمند تر از دیگران هست، جماعت بی شماری از ضعیفان رو در برابر خودش تصویر میکنه.
خدایی که بزرگ تر، باشکوه تر و با کمالات تر از دیگران هست.
خدای بزرگ تر محتاج کوچک ترین در کنار خود هست.
این ها المان های مشخص برای شناخت این خدای واحد هست.
خدای واحدی که شاید اسمش متفاوت باشه اما معناش یکسان و برابر هست.
اما حالا وقتی نزدیک به این موضوع میشویم میبینیم که خدا درون دل انسان ها هم وجود دارد.
یعنی فرای آن تعریفی که ما داریم الان دربارهاش صحبت میکنیم و خدایی که ما تحت یک عنوان میشناختیم و دربارهاش صحبت کردیم، حالا انسان هایی هستند که در دل خودشان خدایی را تصویر میکنند، خدایی که به آن بال و پر میدهند.
یک تصویری نزدیک به باورهای خودشان، آرزوهای خودشان، اخلاق خودشان و یا وجدان خودشون میدن به اون.
خدا از دو حالت خارج نیست.
یا به هیچ دینی باور ندارند و فرای ادیان خدایی رو برای خودشون تصویر میکنند.
شبیه به همون اتفاقی که دربارش صحبت کردیم و در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.
انسان هایی نادان و ناتوان و در ترس که یک خدا برای خودشون تصویر میکنند که به دستاویزی از او از خیلی از مشکلات مصون بشن.
حالا کسانی که به خدا باور دارند خدا رو تصور میکنند اما به ادیانی باور ندارند هم از همین روش استفاده می کنند.
حالا خدایی تصویر می کنند که متناقض و متضاد با خدایگانی است که در جهان ما میشناسیم اما قاعدتا نمی تونه از اون المان های اصلی که دربارش صحبت کردیم وحدانیت، قدرت، بزرگ تر بودن و صفاتی که براش منتسب می دونن دور باشه.
اصلا دلیل همین وجودیت خدا هم همین موضوع است.
یعنی یه تصویری رو همتای با این موضوع هم مطرح میکنن.
خدایی که قدرتی بر جهان ما نداره، تسلطی بر جهان ما نداره.
یعنی شما با این تصویر هم روبرو میشید؟
خدایی وجود داره که حالا دخل و تصرفی به جهان ما نداره؟
اما این خدا موضوعی نیستش که ما بخوایم دربارش صحبت کنیم چرا که خیلی از عوامل ناشناخته ای هم میتونن در جهان وجود داشته باشن که بر زندگی ما تاثیری نداشته باشن.
پس بود و نبودشون برای ما چه اهمیتی داره؟
پس خدا اونجایی جنبه پیدا میکنه که در زندگی ما و بر زندگی ما دخل و تصرفی داشته باشه.
حال چه همین دنیا و چه اون تعاریفی که برای دنیای پیش رو و دنیای آخرت میدن.
پس ما باید به این نقطه کلی و به این سرفصل مشخص برای وجودیت خدا برسیم.
یعنی اگر خدایی رو تصویر میکنن باید قائل به همین موضوع باشن که وارد این بحث بشه.
اما فرای اون دسته ای که خدایی رو تصویر میکنن که گاها هم متضاد و متناقض هست، خارج از ادیان هم تصویر میشه.
ما با یک دسته دیگه ای رو به رو میشیم که اتفاقا امروز هم در جهان خیلی تعدادشون بیشتر هست و حتی شاید به مراتب از باورمندان به ادیان هم بیشتر و بیشتر باشه که به دین خاصی باور دارند.
اما خدای تصویر شده از اونها متضاد و متناقض از خدای اون دین هست.
به عنوان مثال شخصی که مسلمون هست مسلمون شیعه است.
در همین ایران ما هم داره زندگی میکنه و مسلمون هست.
به الله هم باور داره. تصویر میکنه.
گاهی متفاوت از الله هست.
یعنی شما اگر با او مطرح کنید که خدای تو مرتدان رو میکشه دار میزنه، دزدان رو، دست هاشون رو قطع میکنه و الی آخر.
مفاهیم ظالمانه خداوندی تحت عنوان اسلامی اگر با او مطرح بشه اونها رو گردن نمیگیره و قبول نمیکنه و منتصب به خدای خودش نمیدونه.
خدای او تصویر مهربانی داره.
دور از این تصاویر ارائه شده در دل اسلام اما در حقیقت و طبق گفته ی خودش اون مسلمون هست.
به الله اعتقاد داره اما اللهی فرای ادیان اللهی که یه تعریف متضادی داره نسبت به اون الله و اون دستورات.
این هم یک بخش دیگری هستند که اتفاقا امروز هم خیلی باهاشون رو به رو میشید.
یعنی شما اگر با جماعتی روبه رو میشید که خودرو مسلمون میدونن در حقیقت مسلمان نیستن.
هیچ ارتباطی هم به اسلام ندارن.
خدایی که تصویر میکنند هم هیچ ارتباطی به اسلام نداره.
در نگاه اونها ارتداد اصلا جرم نیست.
شما میتونید مرتد باشید.
میتونید به دین و خدا اعتقاد نداشته باشید در صورتی که در دل اسلام، اسلام مشخص الله به عنوان خدا، ارتداد جرمی است که جزایش هم مرگ است.
و این تضاد هست یعنی هیچ ارتباط معنایی بین این خدا و خدای حقیقی نیست و اینها ما رو هی دورتر و دورتر و دورتر از معنای واقعی میکنه و برای ما مشکلات بیشتری رو هم به وجود میاره.
شما در نظر بگیرید که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند.
ما حتی روبرو میشیم با خدایانی که در دل انسان ها هستند.
به شدت هم رئوف و مهربونن.
در یک جهان دیگری زندگی میکنن.
اصلا هیچ ارتباطی به این دنیای پر از زشتی و ظلمت ما هم ندارن.
یعنی شما در دل یک پیرزن ناتوان تصور بکنید که حالا این پیرزن چه تصویری از خدا میده؟
خدای او شلاق میزنه.
خدای او در زندگی دیگران سرک میکشه.
خدای او آیا مرتدان رو دار میزنه؟
دزدان رو دست میبره.
و الی آخر.
خدای پر از رأفت!
موهبت دوست داشتن. عشق.
و الی آخر.
اما اینها هیچ ارتباط معنایی هم با مفهوم خدا ندارن.
حتی گاها میبینید اون مفاهیم مشخصی که ما در باب خدا دادیم یعنی در باب قدرتمند بودنش، در باب واحد بودنش، در باب اینکه دیگرانی رو به عنوان برده و بنده در برابر خود خواهد داشت، حتی به اینها هم معترف نیستن.
خدایی رو تصویر میکنن که در اوج برابری داره تصویر میشه.
اصلا این خدا خاکیه.
با بقیه میشینه در کنارشونه.
اما اینها هیچ سنخیتی با مفهوم خدا نداره.
چراکه این خدا به یک دلیل خاص به وجود اومده دلیل وحشت انسان ها بوده.
ترس انسان ها بوده.
خدایی که قدرتی برای اثرگذاری در زندگی ما نداشته باشه.
اصلا چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
اصلا چه معنایی داره وجود داشتنش؟
یعنی انسان هایی که به واسطه ی ترس ها و وحشت هاشون یک خدایی رو تصویر کردن.
حالا این خدا قرار بوده این ها رو مصونیت بده در برابر رنج ها.
حالا اگر این خدا نتونه این کار رو انجام بده، چرا باید وجود داشته باشه؟
و چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
پس این وجود قدرت یکی از دلایل وجودیت این خداست.
حالا ما نمیتونیم به نوعی با این مبارزه بکنیم و این رو کنار بذاریم.
اما موضوع مهم فرای این موضوعاتی که گفتم ما در باب این تضاد تضادها و تناقض ها هم می تونیم ساعت ها صحبت بکنیم.
گفتیم انسان ها در دلشون خدای های بیشماری رو تصویر می کنند که این تصویر از خدا هم گاها متضاد و متناقض با خدای اصلی و حقیقی هست.
با اون معنای مشخصی که ما میشناسیم تحت عنوان خدا و یا فرای اون با خدایی که به او وابسته هستن.
مثل ادیانی که گفتیم مثلا به اسلام معتقد هستم و خدایی که تصویر می کنه ارتباطی به اسلام نداره و این تضاد ها هم بیشمار هست.
گاها این تضاد ها ما رو به اون سمت و سویی می بره که اصلا تعریفی که این شخص داره در باب خدا میده دیگه خدا نیست.
یعنی از معنای خدا دیگه خارج میشه.
یعنی اگر شما تصویری از خدای بدید همون تصویر مشخصی که اتفاقا هم درباره اش صحبت شده، ساعت سازی که ساعتی رو ساخته و رها کرده.
این دیگه هیچ ارتباط معنایی با خدا نداره.
یعنی این یه چیز دیگس.
اصلا چیزی که میشه دربارش صحبت دیگه ای کرد، اون خدای مشخصی که ما میخوایم دربارش صحبت کنیم و اصولا وجود دارد در دل انسانها.
خدایی است که اتفاقا در جهان هستی ما دخل و تصرف دارد کاری انجام میدهد چه در این دنیا و چه در جهان آتی.
در مجموع به این جهان وابستگی دارد.
اصلا فرامین اوست که این جهان را به پیش میبرد.
یعنی شما در نظر بگیرید خدایی که دارد تصویر میشود در دل یک انسانی، در دل یک پیرمردی، پیرزنی کودکی.
حالا هر کسی این خدای خدای مهربان نیست، فقط و فقط هم به وجود آمده برای گسترش مهر و محبت و دوست داشتن و عشق و علاقه و الی آخر.
آیا این خدا قرار است حکومت بکند یا تشکیل حکومت میده؟
حکومت تشکیل میده که چی کار کنه؟
و ما داریم در باب خدایی صحبت میکنیم که اتفاقا فرمان داره، امر داره، دستور داره، حکومت داره، سیاست داره، در باب تمام مسائل هم نزدیک میشه.
این اون خدای حقیقی است که ساخته شده.
خدایی که با زندگی عادی ما هم در ارتباط هست، تاثیرگذار در زندگی ما هست.
خدایی که با خودش فرهنگی رو به وجود آورده.
خدایی که نوع زیستی رو برای ما پدید آورده.
این اون خدای حقیقی نیست که ما باهاش درگیری داریم.
اما اینکه خدایی وجود داشته باشه که در دل انسان ها به اشکال مختلف که اتفاقا با اون معنا مشخصه خدایی هم دور میشه و هیچ سنخیتی نداره، هیچ معنا و هیچ نزدیکی با مفهومی که ما دربارش صحبت میکنیم هم نداره.
اما تضاد ها بیشمار هست.
هرجا این نقاط تضاد در باب اصول اتفاق بیفته قاعدتا کل موضوع رو زیر سوال میبره.
مثل تمام موضوعات فقط هم منحصرا مرتبط با موضوع خدا و این قسمت خاص نیست.
هر موضوعی وقتی در بابش در اصول به مشکل بخورید دیگه خود موضوع زیر سوال میره.
در این باره هم به همین شکل هست.
یعنی اگر تصویری از خدا داده بشه که در اصولی به عنوان مثال در خود اسلام کسی یک تصویری میده از الله در دلش که هیچ ارتباطی نداره و اصول اصلی اسلام رو زیر سوال میبره یعنی همون توحید، معاد، نبوت.
به عنوان مثال همون اصولی که خودشون حتی قائل شدن.
حالا این که شما بخواید به موضوع نگاه بکنید و اصولی رو تشخیص بدید اما اصولی که خودشون تشخیص دادن رو اگر زیر پا بذاره دیگه اون باورمند به الله نیست.
دیگه الله موضوعیت نداره.
در باب خدا هم به همین شکل هست.
یعنی در باب کلی خدا هم باید اون المان های اصلی رو رعایت بکنه.
اما ریشه و مصدر کلی این خدا برگرفته از کجاست؟
ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم، گفتیم که خب قاعدتا انسان ها از همون ابتدا به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس هاشون خدا رو شکل دادن.
قاعدتا به او بال و پر دادن یه تصویری دادن نسبت به این خدا که حالا بتونن در مواقعی که پر از درد و رنج و ظلمت و بدبختی هستند به او دستاویزی داشته باشند تا از این مشکلات هم این مشکلات را رفع کنند و کنار بگذارند.
این قاعدتا آن جرقه ابتدایی وجودیت خدا بوده اما این خدا به اینجا ختم پیدا نکرده.
این خدا توسط ادیان شکل و فرم تازه ای به خودش گرفته، به خودش نظمی دیده، یک سیستمی را تشکیل داده.
حالا شما مواجه میشوید با یک خدای ساختارمند مشخصی که یک تصویر مشخصی هم از خودش می ده.
اگر می خواید اون رو بشناسید باید به کتاب هایی که نوشته یا کتابی که نوشته.
به عنوان مثال اگر می خواهید با خدای اسلام و الله روبه رو بشید باید قرآن رو مورد مطالعه قرار بدید.
حالا این خدا یک خدای نظاممندی است، یک نظمی رو پدید آورده، قانون های متفاوتی رو نوشته، طبقاتی رو به وجود آورده برای خودش، برای رسیدن آیین و مثانه و مناسک بی شماری رو هم شکل داده.
حالا این خدای خدای نظام مندی شده.
پس وقتی ما به مفهوم خدا نزدیک میشیم، قاعدتا کسی که باعث این موضوعی که باعث پیدایش و گسترشش شده قاعدتا ادیان هستن، چیزی فرای ادیان نیستن.
ادیان هستن که خدا رو به ما نشون دادن.
یعنی ما نمی تونیم خدا رو فارغ از ادیان تصویر بکنیم.
خدا گره خورده معناش با معنای ادیان.
اصلا این ادیان هستن که به ما خدا رو شناسوندن؟
یعنی شما وقتی با اون تفسیری که در باب خدا در دل هاست روبرو میشید که انسانی ماورای تمام ادیان خدای رو تصویر می کنه.
حتی اون شروع ابتداییش هم برگرفته از همون ادیان هست.
گاها در دل اون هر نکته ای که مطرح میشه برگرفته از یک بخشی از یک دین خاص هست.
به نوعی این ها برمیگزینند قسمت های مورد علاقه خودشون رو در ادیان مختلف اصولا هر خصوصیت خوبی رو بستگی میدن به اون خدای تصویر شده در دلشون.
اما ریشه و مصدر فقط و فقط همون خدای ادیان هست.
چیزی فرای اون نیست.
ما اگر خدا رو میشناسیم به واسطه ادیان هست.
برای شناخت این خدا هم باید از طریق همین ادیان پیش بریم.
به عنوان مثال در این ویژه برنامه شناخت اسلام که من دارم در باب اسلام صحبت میکنم اونجا مطرح میشه که شما اگر قرار هست در باب اسلام صحبت بکنید و اسلام رو بشناسید نمیتونید از خودتون حرف بزنید.
نمیتونید در باب عقاید شخصیتون، چیزهایی که بهتون الهام شده و فکر کردید دربارش صحبت کنید.
شما اسلام رو میخواید بشناسید، قرآن وجود داره، پیامبری داره که یک سیره نبوی داره.
کتاب های تاریخی بیشماری هم در باب زندگی او وجود داره.
میتونید اینها رو مطالعه کنید.
میتونید به احادیثی که در باب از زبان خود محمد و یا دیگر بزرگان دین اسلام وجود داره.
رجوع کنید این احادیث رو بخونید تا بیشتر و بیشتر اسلام و خدا و الله رو بشناسید.
میتونید به کشور های اسلامی، قوانین اسلامی و شرایطی که امروز مسلمون ها در جهان باهاش دست به گریبان هستند رجوع کنید تا اسلام رو بهتر و بهتر بشناسید.
اما در مجموع راه هایی برای رسیدن و شناخت به دین خدا.
در باب مفهوم خدا هم همین راه رو ما داریم.
ما اگر قرار است در باب مفهوم خدا صحبت بکنیم نمی تونیم اتکا بکنیم به خدایانی که در دل انسان ها شکل گرفته اند که گاها با اون معنای مشخص خدا هم در تضاد و تناقض هستند.
اصلا تصویری که اونها دارن در باب خدا مطرح میکنن هیچ ارتباط و نزدیکی به خدا نداره.
شما گاها دارید در باب خدایی صحبت میکنید که در کشور خودمون در ایران دست به گریبان باهاش هستید.
داره بدترین ظلم ها رو در قبال زنان میکنه، در قبال کودکان میکنه، در قبال مردان میکنه، در قبال بی دینان میکنه، در قبال دگراندیشان میکنه.
حالا شما با این دست به گریبان هستید، نمی توانید آویزان به فلان تصویر از خدا در دل یک پیرزن بشوید.
او یک خدای مهربانی است.
خدای شناخته شده همین خدایگانی ست که ما باهاش در ارتباط هستیم.
این خدایگان هستند که جهان ما را ساخته اند و جهان ما را به پیش می برند.
خدایی که در دل انسان ها شکل می گیرد هیچ نزدیکی و قرابتی با همان معنای ابتدای شکل گرفتن خدا هم ندارد.
یعنی خدا قرار بوده که به بندگان خودش کمک بکند.
اصلا واژه ی بنده وجود داشته باشد.
یعنی خدایی باشد که قدرتمند تر از دیگران باشه.
حالا اون اربابی است که شما در برابر او برده هستید.
او خدایی است که شما در برابر او بنده هستید.
او فرمانده ای است که شما در برابر او فرمانبردار هستید.
حالا خدایی که داره توسط یه کسی تسخیر میشه این خدا اصلا فرمان نمیده.
اصلا این خدایی که او داره تصویر میکنه.
اصلا خدا نیست.
در نهایت یکی مثل خودشه.
با هم دوستن.
مثلا به عنوان مثال.
و اینها هیچ نزدیکی با اون معنای مشخص نداره.
ما اگر میخوایم در باب خدا صحبت کنیم خدا رو ادیان به ما شناسوندن و برای شناخت این خدا باید هم به دل ادیان بریم کتاب های دینی رو بخونیم.
کتاب های آسمانی رو بخونیم، زندگی پیامبران رو بخونیم، تاریخی که وجود داره رو بخونیم و در مجموع نزدیک به اون معنای خدا بشیم.
فرای اینکه این ریشه فقط و فقط هم بر میگرده به ادیان ریشه خدا.
حالا این خدا باعث چه اتفاقاتی شده؟
نکته ابتدا این هستش که من در این بخش از این ویژه برنامه سعی میکنم خیلی موجز دربارش صحبت کنم اما در باب اتفاقاتی که خدا رقم زده و باعثش شده بیشتر و بیشتر در قسمت های آتی صحبت میکنم.
اما اینجا موجز ما میتونیم در باب یک سری از مصادیق، در باب همون مصداق کلی در باب اون معنای کلی.
یه اشاره ای بکنیم ما گفتیم خدایی وجود داره که قدرتمند هست پس قاعدتا ضعف ما رو خواهد ساخت.
پس قاعدتا ما باید در برابر او ضعیف باشیم.
همونجور که در باب قدرت هم گفتیم قدرت به واسطه ضعف ما شکل میگیره.
پس حال ما یه خدای قدرتمندی داریم که از ضعف ما به نوعی سیراب میشه.
نیازمند ضعف ما هست.
پس وجود این خدا ضعف ما رو پدید میاره.
توانایی این خدا ناتوانی ما رو پدید میاره.
وجود این خدا به واسطه فرامین فرمانبرداری ما رو به وجود میاره.
خدا در برابرش بنده وجود داره.
ارباب در برابرش برده وجود داره.
یعنی ما مواجه میشیم با سیستمی که حالا تعبیر می کنه انسان ها رو به بندگان خدای قدرتمند تر و بزرگ تر از دیگر جانداران.
حالا وظیفه ای هست که شما در برابر او کوچک و خرد خورد و حقیر باشید.
خدایی که بزرگ است.
معنی این بزرگی در کوچکی دیگران هست که به نمایش گذاشته میشه.
شما بزرگ از چی هستید؟
بزرگ از دیگران باید باشید.
یعنی من تصویر می کنم میگم من خیلی بزرگ هستم.
بزرگ نسبت به چی؟
باید موضوعاتی وجود داشته باشه که من نسبت به اون ها بزرگتر باشم.
پس حالا ما مواجه میشیم با این سیستمی که تحت عنوان برتر و کهتر می شناسیم.
این سیستم باورمند به برتری این سیستمی که ما رو تا این حد فرمانبردار می سازد.
برآیندی که وجود این خدا برای انسان ها داشته، فرهنگ و نوعی از فرهنگ و نوعی از زیستن که به ما بردگی و بندگی رو هدیه داده، فرمانبرداری رو هدیه داده، ناتوانی رو هدیه داده.
کوچک و حقیر بودن رو هدیه داده.
اما کار به همین جا هم ختم نمیشه.
شمایی که تحقیر شدید.
حالا برای سرپوش گذاشتن بر حقارت خودتون باید دیگرانی رو هم تحقیر بکنید.
که به نوعی ساکت بشه این احساس درونی تون.
حالا شما تحقیر شدید، باید کسی هم تحقیر بشه که شما آروم بشید.
پس حالا ما مواجه میشیم با ساخته شدن این طبقات.
تحقیر کردن بزرگ انگاشته شدن همون چیزی که مختص به ایران نیست، مختص به یک کشور خاص نیست.
فرهنگ خداوندی است که در سراسر جهان وجود داره.
یعنی شما در اروپا هم که باشید باز هم فرهنگ غالب همین فرهنگ خداوندی و باور به خداست.
فرهنگی بر پایه بزرگ شمرده شدن، کوچک دانستن دیگران، قدرتمند بودن، فرمان دادن و الی آخر که حالا در باب این برآیند ها چون موضوع اصلی هست قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم و بیشتر میشکافم و اون موضوع اصلی که ما باید حواسمون رو معطوف کنیم، وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، عینا همین سرانجامی ست که خدا برای ما پدید آورده.
دستاوردهایی ست که خدا و نوع وجودیش به ما داده.
یعنی این خدا به ما ادیان رو داده، ادیان به ما این دنیای فعلی رو دادن، جهانی که باهاش روبه رو هستیم.
کجای جهان در دل کدوم دین ما سراغ داریم زندگی عادی و خوبی برای انسان ها پدید آورده باشه؟
آیا مسیحیت موفق به این زندگی شده؟
ساخت این زندگی شده؟
حتی جایی هم که ما مواجه میشیم با یک دینی که زندگی تقریبا نرمالی رو هم پدید آورده به واسطه این هستش که از اون معانی دینی و مذهبی خودش دور و دورتر شده.
از اون معانی خداوندی و اون نگاه الهی خودش دور و دورتر شده چرا که ذات وجودیت این خدا مترادف با دیکتاتوریست.
یعنی شما چیزی فراتر از دیکتاتوری نمیتوانید در دل خدا به وجود بیاورید.
یعنی وجود یک قدرت ماورایی که از دیگران بزرگ تر هست یعنی چی؟
اصلا چه چیزی رو پدید میاره؟
شما یک قدرتی رو پدید میارید که این قرار هست فرهنگ زندگی عامه شما بشه.
از دل این شما چی دریافت میکنید؟
فرا اینکه باید فرمانبردار باشید.
فرا اینکه باید قبول کنید قدرت ماورایی وجود داره.
فرا اینکه در برابر اون قدرت ماورایی باید سکوت کنید.
و در نهایت این سیستم استبداد زده رو پدید بیارید.
قاعدتا در باب اینکه چه اتفاقاتی رقم میزنه هم بیشتر و بیشتر هم میشه در موردش صحبت کرد.
اما در باب اون نکته ای که در باب خدای درون دل ها صحبت کردید، در اون باب هم من سعی میکنم خیلی کوتاه صحبت کنم این برنامه زودتر هم جمع بشه.
ما گفتیم که ما یک خدای درون دل ها داریم که این خدای درون دل ها گاها هم تصاویر متناقضی به ما میده.
این خدای درون دل ها که متناقض هست با اون تعریف مشخص و کلی.
نقطه ای ما را به وحشت می اندازد که حالا پا به عرصه ی عموم بگذارد.
حالا قرار باشد که تاثیر اجتماعی داشته باشد یعنی همان کاری که ادیان در طول تاریخ انجام دادند.
زمانی که این خدای درون دل ها پا به عرصه عمومی بگذارد، ما باید در برابرش تقابل کنیم.
باید در برابرش ایستادگی کنیم چرا که دوباره ما را به یک وادی پر از فلاکت خواهد کشاند و دوباره قاعدتا زندگی را به کام ما سخت و سخت تر هم خواهد کرد.
نقطه جاییست که باید قرار داده شود که این خدا فرای اینکه خیلی تاثیرات فردی می گذارد، یعنی شما باورمند به خدا در هر شکلی که باشید در دل خودتون تصویری بدید و یکی از اون خداها رو بسازید.
قاعدتا شما وارد این فرهنگ فرمانبرداری خواهید شد.
وارد این فرهنگ برتری طلبی خواهید شد.
پس یک سری عناوین رو به شما به عنوان فردیت خودتون میده که اجتناب ناپذیر هست.
اما زمانی که بخواهد پا به عرصه عموم بزاره دوباره همه چیز رو برای ما سخت و سخت تر میکند و زمانی هم میتواند این کار را بکند که مثال دیگر ادیان پیامبری داشته باشد و ادعای پیامبری بکند و الی آخر ماجرا.
که بتواند وارد بشه و اون نقطه ای که وارد بشه دوباره ما مشکلات بزرگتر و عدیده تری هم خواهیم داشت.
پس این خدای در درون دلها قاعدتا وجود داره و قاعدتا ما باهاش درگیری داریم اما زمانی که وارد عرصه عمومی بشه تمام این مشکلات برای ما بزرگ و بزرگتر میشه.
این خدای درون دل ها برگرفته از همون نگاه دینی است و اون نگاه دینی که در برابر ما وجود داره باید نزدیک به همون خدای درون دل ها باشه.
اگر با اون تفاوتی داشته باشه.
حالا باید این خدا رو دوباره بازتعریف بکنه.
خب قاعدتا باز هم در باب این مسئله میشد صحبت کرد.
اما من سعی میکنم که این قسمت های به نام جان که به صورت تصویری هم منتشر میشه زمان فشرده تری داشته باشه و به نوعی بیشتر از 30 دقیقه هم نشه.
پس سعی میکنیم توی قسمت های آتی باز هم در باب این مساله بیشتر و بیشتر با هم صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.
در پناه آزادی.