غــرق در چنین احساسی به سوی دهکدهای در حال بردن محصول و
فروششان بودم که نجوایی به گوشم آمد، مرا به خود خواند،
به ضیافت ما گام بگذار بر چنین آشوبی خاتمه ده، دست بر پیشانیات آمده، عرق از تن خشک میشوی و خستگی را به در میکنی، چه بسیار از این سرا و این داغ به پیشانیِ آدمیان، شنیدهام، روزگاران پیشتر چه نجوا که به گوشم آمد و به تندی و به فریاد جای خویش نشاندم این هرزهپرستان را و امروز دگر یار باوفا مسکوت مانده است
این تن و آن احساس غریب، تو چه تنها گذاشتی و فرمانبر شدی، یار ما سخن نمیگویی، مسکوت ماندهای، کجا است آن فریاد در برابر این وسوسهها، خام شدهای، این سخن امروز است و آن روزگار نمیدانم، لیک آن نجوای شوم کار خویشتن به پیش برد
ما مسخ بر اینان به دنیای مردگان به سودای انسان و این جهان به مسکر این نابخردان دست در دست دشمنان به پیش رفته و گام بر رسوایان پشت کرده به افکار خویشتنان و در کام هوسبافان
به بزم خون و به عیش جنون، به کلبهی فروشندگان و به دخمهی آدمیان به بهشت زمینیان و وعدهگاه یزدان این جهان به مصاحبت با حور و ملائک به بزم غلمان در غل و عشوهگران، خوندل به تن فروشان بینان، به دلبران بیدرمان، به ننگ آدمیان و به خشت فرومایگان
نجوای در گوشم و غوغای آن احساس، گرمای تنم و عرقریزان،
چاره و راه و درمان علاج این درد بود؟!
در بزم شبانهی این آدمیان است و به زر صاحب تو شدی و به زور فائق تو شدی از آن احساس
تو بیا خویشتن به من بسپار که جام شوکرانت دهم، تو مردهای و مردگی خواهی کرد لیک به این مردگی زندگی نمییابی، به آغوش آن زن میروی که چون حوری برای عیش تو زاده و به نان تو محتاج است
او محتاج و تو صاحب بر جان او شدی،
بتازان که این میدان آدمیان است
از آن نجوا تا رسیدن به آن دخمهی ننگین جهانیان چه زود گذشت و چه دیر بگذشت آن احساس به تو فائق آمده و زود میگذرد، به چنگ میآوری، مسکین تن فروش را
چه تلخ میگذرد به دیر که تو دور از آن خویشتن و افکارت به تو حکمفرما است دنیای پلیدان
به دخمه رسیدم، آن ننگین پست زر از ما میگیرد و صاحب کند مرا، صاحب به مرگ، صاحب به اشک، صاحب به درد و آه، صاحب به داغ و پیشانی آن خدا
به اتاقی رفتهام، زنی در آن دراز کشیده، خود را دردمندانه به من عرضه میدارد، تمام وجودم مالامال از آن احساس ننگین است، گرمای تنم آتش میزند آن اتاق را و در آتش این نیاز میسوزم و میسوزانم و پیش میروم
به چشمان او مینگرم، چشم از من میدزدد و به سویی دیگر نگاه میاندازد، به چشم اشک ندارد، خون میچکد از نگاه، به جایم خشک مانده در کنارش نشستهام و او از این سکوت مرگبار به تنگ آمده
از جای برمیخیزد، گویی او وظیفهای بر دوش دارد که در پی روزی دل از آدمیان بفریبد و دلبری کند، آنان را به خود جذب و از این تلاش جرعهای آبی به کام خشک خویش بریزد
انسان به آغوش خود بغلتاند، به او بتازاند و در خون شنا کند، خودش را بیرغبت و پر ماتم تکان میداد، در طلب کرداری از من بود که چشمان دوخته تنش پر اشک و پر عذاب از جای برخاستم
از اتاق خارج شدم، صدای نجوا باز هم به گوشم آشنا آمد، بازگشتم و نفرت مانده در وجودم را از این دنیا و این آدمان به صورت او نشاندم، غرق خونش کردم، از نالههایش بوی تعفن میآمد، گویی خون جاری شده از وجودش سالها از پی این مردگی کردنها گندیده بود، بوی لجنزار میداد و تهوع به جانمان برمیگشود
از آن دخمه و بهشت آدمیان برون شدم، سوختم در آتش خویش
که من زاده به دوزخم، محکوم به سوختنم، به جهان اینان نا به هنجار به جهان معبودشان بیمعنا
به دوزخ آمده در پی جمعآوری هیزم که آتش دوزخ آن جهان روشن سازم و در آن بسوزیم که جهان عیش بر آنان است
جنگل، آرامش جانم، مرا دگربار به خود راه میدهی؟
تسکین این دردها میشوی؟
این جهان جای آدمیان است و من کجا مثالشان زنده بودم و زندگی کردم، کی مثالشان نسان بودم و به نظمشان رقصندگی کردم، من آن دور تن از دنیایم، تو التیام زخمهایم باش و بر این جان خونین مرهم بگذار،
به صدای بلبلان زیبا، آن نجوای زلتبخش را دور کن زِ افکارم، آن صدای هرزه را دور ساز، به زوزهی گرگان غمگسارت مرا در آغوش گیر و نوازش کن، پر از غم به تو پناه آورده، از این دنیا دورم و تاب بازگشتنم نیست
تاب سخن گفتن با این شرمخوارگان ندارم و دوری گزیدن از اینان و تا به کی مرا به دریای خویش غرق کند
باز نفرست که اینجا شود مدفن من و از دنیا و مردگی کردن اینان بیزارم
چه روزهای تلخی بود، افکار یکبهیک بر دیدگانم میگذشت، دوباره در این دریای از فکرها غرق بودم و این بار تاب دست و پا زدن نبود که چون غرق شود دیگر تاب تقلا هم ندارد
در این حال بد و افکار بیپایان، فریاد شنیدم از درون که بپاخیز و دریاب این جهان را، تو دور از خویشی و این تنهایی به تو قدرت مبارزه خواهد داد، تو میتوانی پر قدرت و قوی و رها باشی و تو میتوانی رهایی بخشی که زاده به رهایی بودی
آن دخمه یک بود و هزار که دنیایمان دخمه و انسان دخمهساز
تو زِ خویشتن دوری و کیستی تو ای غرق در افکار
دخمهها به دور آن یک عذاب را برکش، از یکی بِرهان آن درد و زندگی ده،
آن سالهای رنج را دور کن، از خویشتنت تو مرهم باش، او دریاب و جنگل باش و تو کم باش
کمم، تنهایم و بیکس، به دنیا پر از غمها و لیکن با همین جانم تویی آزاد تو ای تنها
فریاد میزد و افکارم یکباره جان بود، مرا به سوی چنین راه صدا میزد، به این راه گام بگذار و همو را دریاب، جان بخش، آرامش و دنیا باش، از دوزخ دنیا رها دارش تو ای تنها
عزم خویشتن را جزم کردم، با فکرهایم به راهکار رسیده و شادمان زِ جا برخاستم، به راه افتادم به سوی آن دهکده رفتم خود را به آن دخمه و بهشت آدمیان، وعدهگاه یزدان جهان، خانهی حوریان و غلمان رساندم و به کنکاش آن نجوا شتافتم،
به مشامم باز بوی تعفن میآمد و این خرسندم میکرد که بزودی همو را درخواهم یافت، نجوایش به گوش دگران بود، از شنیدن آن نجواها چه برق و شوقی بر چشمانشان نقش بست، با هلهله و سرمست به دنبالش مسخشده به راه میافتادند و بو میکشیدند با ولع و به سرعت، حریصانه و ملتمسانه راه میخواستند و راه میجستند تا بدرند و عیش کنند
به نزدیکش رفتم، از من دوری جست، میخواست که بگریزد، در برابرش سبز شده به سخن آمدم، چه تلخ بود همکلامی با چنین ننگی با نسان، چه تلخ و سخت سخن گفتن که با پادشهشان سخنور است و معلم بر اینان، چه دشوار با چنین پست و فرومایگان همکلامی،
آه چه طاقتفرسا است، من گفتم و او نشنید، او گفت و من نشنیدم راه برگرداندم به سوی دخمه رهسپار شدم، سخنانمان راه به جایی نمیبرد و فرجامی نداشت که من از چه گفتم و او از چه نالید
به سرعت به سوی دخمه میرفتم، او به تعقیب من در راه بود، به نزدیکیِ آن وعدهگاه رسیده و به درونش آمدم، همان جایگاه آن روزگار دیرترها در برابرم بود، به سرعت درب باز کردم و لاشهی انسانی حریص بر تن زن رنجور دیدم، با حرص و ولع در حال دریدن بود، از ضجههای شکارش چه شادمان هلهله میکرد،
پسرک در برابر چشمانم بود و یا آن مردک دیرباز لیکن چه روزگار تکراری است، گویند که تاریخ در حال تکرار است و خود تکرار میکند در این دیوانگیها که زندگیِ کوتاه ما چون آن تاریخ بیکران به تکرار آمده
خاک و خون جاری است، ناله و رعشه بر تن من از این همزادگی با چنین ددصفتان، انسانهای اشرفشده بر جهانیان، ضربهها آتش این کینه را خاکستر نکرد و بر شعلههایش افزود، چشمان پر حرص بسته و چشمان پر درد آرام نگاهم میکند،
دستانش را به سویم دراز کرده، گویی سالیان در انتظار این دستها نشسته است، حال آنها را به آرامی در دست میگیرد و خندان به همراهم راه میافتد، نجوای پستی باز به صدا آمده، در گوشم سخن میگوید، با بازگشتنم به سویش، گریزان از من دور میشود و لانهای بر خویشتن میجوید که در آن سالیان بخزد و آرام بگیرد،
پیش از آمدن بدانجا رونق روزگاران انباشته داشتم که با خود آورده به اینان تحفه کنم، به سودای آن مردگی در زندگی کنند
مشتی از آن رونق به سویش پاشیدم، با حرص بر آن چنبره زد، چه شادمان بر زمین بوسه میزد و حال توان لیسیدن پای هرکس داشت، چه دنیای بزرگی به قدکوتاه خویش دارد، چنین ننگ مایه از آدمیان سراسر در ننگی و اسارت
آن حریصان بیشمار به چشم ولع دارند و یکی از حریصان به خون ناپاک خود غرق است، راهبر اینان به زمین افتاده، در پی زر در جنگ است، من از دیار زشتی به دور و در راه آرامگه خویشم
دستان رنجور کسی در دستم که سالیان تازیانه خورده از زشتی آدمیان، ما دور از این دخمهی ننگین، این بهشت آدمیان و در راه سفر شادمان و آرام است
دیدی ای یار باوفایم، دیدی فکرهای همیشه همراهم، حال این تن تنها، تنهای دیگر را با خویش همراه ساخت، گرچه تنها است و این دنیا پر زِ گژی و پلشتیها لیکن ما به قد خویش به حال امروز و آن روز پیش وفا کردیم و در برابر خویشتن شادمانیم، از این کردهی خویش آرام باش، همراهم و آزاد باش،
تو از آن دخمه دور شدی، حال زمان زندگی است، ما به فریاد فکرمان گوش فرا دادیم و حال نوبت زندگانی است.