جهان آرمان‌ها، رؤیایی بزرگ و عظیم به جهان بود و حال واقع‌تر از هر واقعیتی در جهان پیش می‌رفت، همگان به دنیای چشم می‌بستند و خویشتن را به جهانی در اختیار تصویر می‌کردند، آنچه حتی دورتر از محال بود به واقع نشست، به فریادها به ایستادگی و تلاش، به در میدان بودن و از پای ننشستن، به طغیان و یاغی‌گری، به نماندن در جای در برابر آنچه ظلم خطاب شده است و به ایمان بر خویشتن

زمین لالای آرامی برای جانان جهان در آغوشش می‌خواند، برایشان از زیستن می‌گفت و آنان را به مهر فرا می‌خواند، به دل جنگل، حیوانات جست و خیز می‌کردند، بی‌آنکه بهراسند از آدمیان، بی‌آنکه گلوله‌ها به جانشان میهمان شود، بی‌آنکه به بند در آیند و در قفس روزگار بگذرانند، بی‌آنکه مادران از کودکان و کودکان از آنان جدا کنند، بی‌آنکه زیستگاهشان را به نابودی بکشانند و بی‌آنکه خویشتن را مالک بر آنان خطاب کنند

درختان با شکوه‌تر از پیش به جهان نفس ارزانی می‌دادند و زندگی می‌بخشیدند تا همگان به آنچه اندیشیده‌اند زندگی کنند، آدمیان به دور از آنچه تحمیل خوانده شده بود به رؤیای خود می‌زیستند، کسی آزادی را برای آنان تعریف نکرد و آنچه خویشتن آزادی نام نهادند را گرامی داشتند، بی‌آنکه دیگری را آزار دهند، آزار ندادن را ارج نهادند و اختیار را به آغوش گرفتند و این‌گونه بود که آنان به جهانی در آرمان‌های خویش زیستند و هر بار آزادی را آن‌گونه که خویش باور داشتند تصویر کردند

خورشید از دیدن آنچه آدمیان به جهان ساختند بهت‌زده بود، هر بار به نزدیکی آنان می‌رفت تا بشنود چه می‌گویند، یکدیگر را چه خطاب می‌کنند و چگونه جهان را می‌نگرند،

خورشید نزدیک می‌رفت و به میان گفته‌های آنان می‌دید که چگونه از الفاظ دور بازان خویش دورمانده‌اند و یکایک را جان خطاب می‌کنند بر ارزش جان یکدیگر ارج می‌نهند و زیستن را گرامی داشته‌اند، آنچه به دنیا است را زیبا می‌پندارند و برای نشر زیبایی‌های دنیا به تلاش آمده‌اند،

خورشید ماه، دریا کوه، زمین و آسمان، هر چه به جهان بود از دیدن دنیای تازه‌ی جانان به خود می‌بالید و جهان آرمان‌ها به قلب رؤیا بدل به واقع شد و جهان را به خود ساخت

اما جهان آرمان‌ها به جای نماند که کسی آن را یگانه نخواند، کسی آن را تنها راه‌حل ندانست و خواست تا باز به پیش رود، دوباره احیا شود، هر بار به تکاپو بهتر و بهتر گردد و راه را به پیش رود، جهان آرمان‌ها جای دوباره زیستن بود، جای تغییر و دوباره خواندن بود، اگر کسی به گوشه‌ای مردمان را فرا به زیستن به باوری تازه کرد، او را ارج نهادند و به او میدان دادند تا به ایمان بر چهارچوب‌های جهانشان آنچه باور تازه‌ است را به جهان نشر دهد و برای ساختن میهن و هم‌میهنانش راهدار شود

کسی را یارای آن نبود که به جبر دیگران را به کار وانهد و یا آنکه سخن از آزار دیگران کند و بر آزار دیگران باوری پدید آورد، آنچه از آزادی برای بودن و ماندنش قانون خواندند را همگان پذیرفتند، آنچه دوری از مالک بودن بود، آنچه به اختیار وانهادن بود، آنچه به منع آزار دیگران بود، آنچه قانون جهان آرمان‌ها خوانده شد، به قبول آن چهارچوب‌ها جای باز شد تا باز به پیش روند و دوباره راه‌های تازه را به پیش گیرند و در جای نمانند

جهان آرمان‌ها فصل‌الختام نبود و پایان دنیای نام نگرفت، تنها باور به آنچه قانون آزادی بود را به همه جای نصب کردند و آن را به آموزش بر همگان آموختند، به هر جای جهان که زاده می‌شدی بودند معلمانی که به تو بخوانند، آدمیان به پیش از جهان آرمان‌ها با خود و دیگران چه‌ها کردند، چه جنگ‌ها را پایه ریختند و چگونه به طمع قدرت یکدیگر را دریدند، چگونه در برابر آنچه آزادی بود ایستادند و به جبر همگان را واداشتند، چگونه ریشه از اختیار بردند و چگونه آزار رساندن را به تقسیمات بیشمار ارزش خواندند،

کسی بود تا به کلاس‌های درس از این ارزش والا، از آزادی یگانه منجی جانداران سخن بگوید، برابری را به آدمیان فرا بخواند، قانون پاک آزادی را به همگان بیاموزد و بر آنان بخواند که یگانه راه برای داشتن و مانا بودن آنچه آزادی خوانده‌اند آزار نکردن دیگران است

دنیایی را تصور کردند که در آن هر کس هر چه خواست را به پیش برد، اختیار داشت و خواست آن کند که خویشتن آرزو کرده است، لیک بی هیچ قانون در برابر، او رفت و در پیش هر که در برابرش ایستاد را به تیغ تیز سپرد،

او مدام بر همگان می‌خواند که آرزوی من به جهان همین است که کرده‌‌ام، آزادی من به جهان از دم تیغ گذراندن همگان است، مرا این‌گونه به اختیار وا نهاده‌اید، آدمیان را بدین تصویر رساندند و آنان دیدند که در چشم بر هم زدنی دوباره غول قدرت بیدار خواهد شد و آنکه قدرتش بیش باشد، آزادتر خطاب خواهد شد،

بر آنان خواندند اگر آزار را منع نکنیم و آن را قانون آزادی نپنداریم، آزادی حاکم بر جهان ما نخواهد بود، آزادی را به قدرت خواهیم فروخت و دوباره برابری را لگدمال خواهیم کرد، اگر به هر قسم خواستند این آزار رساندن را تقسیم کنند و دیگرانی را در دایره‌ی آنجا نهند و دیگرانی را از آن دایره دور کنند، بدانید که دوباره همه چیز را به قدرت فروخته و در بند آن خواهیم بود

معلمان به کلاس‌ها برای آدمیان خواندند، به کودکان گفتند و آنان را بیدار کردند تا منزلت آنچه پدید آورده‌اند را بدانند، به کنارش برای آنان از باورها خواندند، از باورهایی که به جهان بود، از باورهایی که آزادی را برای خویش تعریف کرد، دیگر به مثال دوربازان نبود که کسی به جبر آزادی را در حصار تن ببیند و دیگران را به این حصار فرا بخواند و در برابرش باشند آنانی که تمسخر کنند آزادی در حصار آنان را،

هر باور که خواست دیگران را به خویش فرا بخواند، مختار بود و آدمیان به اختیار توانستند از آنچه برایشان خوانده شده بود، بگذرند یا بدان ایمان آورند، خواستند دوباره از آن بگذرند و دوباره به باور دیگری ایمان آورند و خواستند بی‌ایمان به جهان بی‌ایمانان زندگی کنند، آخر به جهان آرمان‌ها بودند آنانی که به هیچ باور نداشتند، آنان به دیار خویش زنده بودند و همگان دانستند بی باوری نیز گونه‌ای از باور است

آنگاه که دیاری بر آن شد تا به سلاح صلح جهانیان را به خطر اندازد و به جبر جهان را به کام خویش فرا دهد، سازمان به قدرت عوام در پیش بود تا در برابر آنچه ساخته است بایستد، بود تا آنچه ساخته است را ویران کند و در برابر آنچه وقوع جنگ در آینده بود راه چاره‌ای بیندیشید و پیشگیری کند و از وقوع فاجعه‌ای در راه

به دل جهان آرمان‌ها جای برای تغییر هماره در پیش بود، آنچه را قدرت فرا خواندند هر بار به ایده‌ای تازه کم‌رنگ‌تر و کم‌رنگ‌تر می‌شد، بودند آنانی که با دل و جان بر آن باشند تا این جهان زنده به تلاش آزادگان را دوباره زیبا کنند، به فکر فرو روند و در برابر آنچه زشتی است بایستند، آنان به خلوت به آغوش زمین در مهر فرا خوانده از جانان جهان به فکر رفتند و هر بار به اندیشه‌ای آنچه جهان پیش بود را به پیشرفت فرا خواندند، اما این بار پیشرفت به ساختن ابزار تازه نبود، به زیستن در مهر بود، به جان بخشیدن و جان را گرامی داشتن بود، به برچیدن آنچه تحمیل خواندند بود و از میان بردن صاحب خواندن بود،

آزادگان باز به جهان زیستند باز به تفکر برای پیشبردن جهان اندیشیدند، همه اندیشیدند، اندیشیدن را پاس داشتند و همگان را به تعقل خواندند، به تفکر و دانستن تشویق کردند و چندی نگذشت که همگان از آنچه دانش بشری بود دانستند که باید می‌‌آموختند

باورهای جهان نه به زور و تحمیل، نه به قدرت و قوای در تکبیر که به آنچه خواند، به آنچه عمل کرد و به آنچه باور داشت بیشتر و بزرگ‌تر شد، این بار نه کسی باوری را طرد کرد، تکفیر کرد و ناروا خواند، نه کسی برای نابودی باوری تلاش کرد، نه میهن دیگران را خراب کردند تا به تحمیل آنچه خویش خوانده و آرزو کرده‌اند را به آنان بفروشند، نه آزادی را تحفه به کسی دادند و نه به جبر آنچه تحمیل بود را آزادی خواندند، این بار هر باور که نقصان به دلش بود، هر باوری که یارای مدد رساندن به هم‌باوران نداشت، آنان را راضی نکرد و آنچه گفت را به دروغ و فریب پیوند داد، ناملایمات کرد و ظلم پیشه برد، محکوم به نابودی شد، از میان رفت و به اختیار آدمیان آنچه از آن بود را از میان بردند، کسی بر آن باور نداشت و دیدند که در طول مدتی دیگر از آنچه باورهای پیشینیان است چیزی باقی نمانده و همه به کناری رفته‌اند

باورها غربال می‌شد، هر بار به دانستن آدمیان، هر بار به ایمان آنان و به آزمون خطای خودشان از میان رفت و یا بیشتر و بیشتر شد، ملاک و معیار باورها ایمان بر آنان بود، اما نه این بار به ذوق و شوقی از وراثت در باورها، نه به زور و جبر در ارتداد، نه به فریادها و قلدری‌ها، نه به ترویج دروغ و فریب، به تبلیغ ریا و هزارتویی از انکار، این بار به آنچه آدمیان دیدند و خویشتن به آنچه لمس کردند قضاوت کردند،

باورها غربال شد و برخی از میان رفتند، برخی باورمندان بیش داشتند و بیشتر شدند و این‌گونه این بار به دانستن خویشتن باورمندان باورها از میان رفت و پر رنگ‌تر شد.

جهان آرمان‌ها مشکل فراوان داشت، در آن شک نبود که تنها کار انجام نشده بی عیب است، لیک آنان که به داشتن این جهان تلاش کردند، از جان گذشتند و برای فیروزی‌اش به میدان بودند، آنان که در شکل‌گیری این جهان نقش نداشتند و از آیندگان خطاب شدند، به میدان آمدند تا آنچه مشکل به دنیایشان بود را مرتفع کنند، جهان آرمان‌ها قدسی نبود، بلا تغییر و یگانه خوانده نمی‌شد، توان آن بود که همگان به ایده‌ها و آرمان‌ها به پیشرفت جهانشان تلاش کنند، آنچه نظم خوانده‌اند را تغییر دهند و هر بار از نو آن را پایه بریزند، کسی را از تغییر باکی نبود که برای در امان داشتن قدرت خویش تلاش کند، قدرتی در میانه نبود و این بار اگر قدرت خوانده شد تنها به عاملی بدل شد تا آنان را حافظ شود، به دست بیشماران سپرده شود تا نگهبان جهان آنان باشد، این‌گونه بود که کسی به طمع از قدرت و یا برای پاسداشت جاه و مقامش در برابر آنان که تغییر را فرا خواندند نایستاد و جهان آرمان‌ها باری به ایده‌ای مشکلش از میان رفت و باری به ارمانی تازه دگرگون شد و پیشرفت کرد

آنچه بلا تغییر بود، محترم شمردن جانان جهان بود، برداشته شدن جبر و به اختیار خواندن آزادی بود، صاحب نبودن و از بین بردن یگانگی بود، قدرت را به تقسیط خواندن و به عاملی بدل کردن بود، ارزش‌هایی بود که آزادی را فرا می‌خواند و برای بودنش شرط لازم بود، این‌گونه بود که همگان به تغییر در آمدند و به آنچه تعلیم بر چهارچوب‌ها خوانده شد گوش سپردند،

جهان بی‌مرز در دوردست‌ها، آنچه رؤیایی در خیال بود نیز به باور آنان توان وقوع داشت، روزی در میان جهان آرمان‌ها، خورشید و زمین که حال آرام بودند، آنچه باید می‌کردند را به پیش می‌بردند و تمام افکارشان گره به آینده‌ی آدمیان و حال اسفبار آنان نداشت، به یکدیگر نظر کردند و با هم هم‌کلام شدند

خورشید به زمین گفت:

خاطرت هست در دور زمانی چگونه آدمیان به جان همگان افتادند و آنچه زندگی بود را از یاد بردند؟

زمین به نشانه‌ی تأیید سری تکان داد و خورشید در ادامه گفت:

آیا باور می‌کردی که روزی این‌گونه به صلح در آزادی به کنار هم زیست کنند

زمین با شادمانی رو به خورشید گفت:

آری هماره می‌دانستم که آنان روزی آنچه سعادت است را به دست خواهند آورد، روزی که بدانند، تنها خویشتنشان راهگشای جهان خویش هستند، خورشید به میان حرفش آمد و گفت:

اما آن روز تغییر که همه‌ی آنان بدان چه تو خوانده‌ای باور نداشتند

زمین گفت: آری برخی آنچه آرزو می‌کردند را به دیگران موصول کردند و در انتظار آنان ماندند، لیک آنچه دنیا با آنان کرد و آنچه فریاد آزادگان بود آنان را نیز به خود فرا خواند و به آخرش همه دانستند که باید به عزم خویش جهان را دگرگون کنند

خورشید با سری که تکان می‌داد گفت:

اما آنان پیشتری هم به قدرت خویش پی بردند و دیوانه‌وارتر از آنچه پیشترها بود کردند،

زمین گفت: آری، لیک آنجای آنان را به جان هرجی نبود، آنان به برتری وامانده بودند و به قدرت خدمت می‌کردند، اما این باور به خویشتن این بار به جان گره خورد و این ساخت که دیده‌ایم

خورشید گفت: دوست ندارم روزی از آتشم کم شود و مرگ جهان را فرا گیرد، یا آنکه آن‌قدر به زمین نزدیک شوم که جهانیان را به مرگ فرا بخوانم، اگر این‌گونه شد، پیش از نزدیک شدن خودم را از میان خواهم برد که اینان به زیستن در آمده‌اند و نباید که به مرگ آنان را جزا کرد

زمین گفت: دیگر نگران آن نیستم که روزی آنان خواهند مرد و مرا نیستی فرا خواهد گرفت، این بار شادمان از آنم که آنان روزی را به بِه زیستن زیستند و مهر را به آغوش گرفتند، حال آنکه درازای این بودن کم بود یا فرا ما را چه سود که زیستن هزاران ساله به جبر از مرگ هم سخت‌تر است،

زمین در ادامه رو به خورشید پرسید:

آیا می‌دانی پس از این جهان و جانان چگونه خواهند زیست؟

خورشید گفت:

نمی‌دانم اما از این مطمئنم که دیگر به آن آینده‌های شوم باز نخواهند گشت، اگر به پایان به مرگ در آیند یکدیگر را درمان خواهند بود، به مدد دیگران بر خواهند خواست و جان را پاس خواهند داشت، حال چه آنکه من به آتش در آیم و دنیای آنان را بسوزانم و یا یکی از دوستانت راه گم کند و به تو اصابت کند

زمین گفت: آری آنان زیستن و مهر را فرا خوانده‌اند، جان را پاس داشته‌اند و به برابری در آمده‌اند، می‌دانم که آینده‌شان روشن خواهد بود و آن تصویر که هماره بر دلم نقش می‌بندد، روزگاری است که آنان به مهر در کنار هم بی هیچ مرز زندگی کنند

آنگاه که زمین از آینده‌ی جانان جهان می‌گفت، بودند بسیاری که به جهان بی‌مرز می‌اندیشیدند، نه به آن دوران در رؤیا که به امروز جهانمان نیز هستند کسانی که به جهان بی‌مرز اندیشیده‌اند،

جهان را می‌توان بی‌مرز تصویر کرد لیک نه آنجای که تحمیل در پیش است، قدرت برای به خدمت گرفتن و در خویش نگاه داشتن در برابر آمده و کسی جان را محترم نشمرده و نا برابری ارزشی بر جهان آدمیان است، به جهانی که آدمیان خویشتن را انسان خطاب کردند و نام‌های بسیار بر دیگران نهادند، جای برای زیستن بی‌مرز نخواهد بود، آنجای که به تقسیماتشان هر بار کسی را پست و دیگری را افزون خواندند جای برای زیستن به کنار یکدیگر نخواهد بود، آنجای که هر باوری برای خواندن در خویش دست به گریبان تحمیل شده است نمی‌توان جهان را بی‌مرز تصویر کرد و دنیای بی‌مرز دنیای دیوانگی بیشتر خواهد بود،

یگانگی دیوانه‌وار به پیش خواهد رفت و کسی نخواهد دانست که در آن جهان رؤیایی در آنچه زشتی به طول عمر بدین روزگاران آموخته‌ایم چه به روز جانان جهان از حیوان و گیاه تا انسان به جنس و نژاد، خون و دین و باور خواهد آمد،

جهان آرمان‌ها جهان تعلیم است، جهان آموختن و پنجره‌ای رو به رؤیاها است، شاید به مثال زمین روزی را به تصویر بی‌مرزی نقش دادند، لیک دروازه‌ی گذشتن بدان رؤیا، رؤیا آرمان‌ها است، رؤیایی که به چشم دوختن و تلاش روزی آرزو خواهد شد و آرزو را به آغوش خواهیم کشید و شاید در دیربازی رؤیای جهان بی‌مرز را در جهان آرمان‌ها به آرزو بدل کردیم و سراخر جهانی بی‌مرز ساختیم که همه آرزوی زیستن در آن داشتند

جهان آرمان‌ها و هر رؤیای دیگر به وقوع خواهد پیوست، آنجای که ما بخواهیم، برایش تلاش کنیم و از جان بگذریم، آنجا است که هر رؤیا را به آغوش در خواهیم آورد و رؤیا را زندگی خواهیم کرد،

برای دانستن آنچه جهان آرمان‌ها فریاد زده است، کافی است تا باری به آنچه قانون آزادی خوانده‌ایم گوش فرا دهید، آنجای که منع آزار بر جانان جهان را پذیرفتید، چشم‌ها را ببندید و آنچه آرزو کرده‌اید را تصویر کنید، به کنار هم‌باوران و هم‌میهنان فردایتان زندگی کنید و رؤیا خویش را به آزادی خویش بسازید،

آنجا و آن تصویر در ذهن‌ها جهان آرمان‌ها است،

جهانی به ارمان همه‌ی جانداران برای زیستن به آزادی و اختیار،

آنچه به رؤیا دیده‌اید را برای خویشتن و برای آیندگانی که محکوم به زیستن در این جهان زشتی هستند تصویر کنید، به تصویر در آمیزید و به تلاش آنچه تصویر کرده‌اید را بسازید، نه خویشتن لایق جهان کنون و نه آیندگان لایق به زیستن در مرگ خواهند بود، پس این بار برای خویشتن و برای آیندگان به میدان آیید و رؤیا کنید.