در ژرفای هر ساختار ستم، در قلب هر نظام نابرابر و در رگهای هر شکل از استثمار، میتوان نبض آهستهی یک توهم دیرین را حس کرد: توهم «انسانمحوری». این جهانبینی، که انسان را در مرکز هستی قرار میدهد و هر آنچه جز انسان است را ابزار و وسیلهای برای غایات او میپندارد، نه تنها ریشهی سلطه بر طبیعت است، بلکه زیربنای تمامی اشکال قدرتطلبی و ستمگری در میان خود انسانها نیز هست. مکتب جانگرایی، با «اصالت جان» به مثابه بنیادیترین اصل خود، معتقد است که نقد واقعی قدرت، نقد ایدئولوژیها، و نقد هر گونه نظام ظالمانه، باید از همین نقطه آغاز شود: نقد بنیادین انسانمحوری.
ریشههای قدرت و توهم مرکزیت انسان
قدرت، آنگاه که از مرزهای همکاری و همزیستی فراتر میرود و به سلطه و تسلط بدل میگردد، همواره نیازمند توجیهی برای برتری خود است. در جهانبینی انسانمحور، این توجیه در «فوقانیت» انسان بر سایر موجودات زنده نهفته است. اگر انسان، خود را فراتر از دیگر جانداران ببیند و حق مطلق تصرف و بهرهکشی از آنها را برای خود قائل شود، طبیعی است که این منطق سلسلهمراتبی، به درون جامعه انسانی نیز نفوذ کرده و توجیهی برای سلطه یک گروه بر گروهی دیگر، یا یک فرد بر افراد دیگر فراهم آورد.
توجیه ستمگری در بستر انسانمداری
«توهم برتری انسان، دروازه ورود به تمامی اشکال ستمگری است؛ چرا که هر آن کس که خود را برتر ببیند، حق تصرف در جان دیگران را برای خود قائل میشود.»
این تفکر که انسان، هوشمندترین، قادرترین و مهمترین موجود این سیاره است، به تدریج به یک مرجعیت اخلاقی و وجودی بدل شده است. در این چارچوب، درد حیوانات نادیده گرفته میشود، طبیعت به منبعی بیجان برای استخراج منابع تبدیل میگردد، و حتی گروههایی از انسانها که از منظر قدرت، «ضعیفتر» یا «ناقصتر» تلقی میشوند (از جمله زنان، اقلیتها، طبقات فرودست)، به مثابه ابزاری برای تأمین منافع «انسانهای برتر» نگریسته میشوند. این همان پدیدهای است که در کتاب «جهان جانگرایی» به تفصیل مورد کالبدشکافی قرار گرفته است، جایی که نشان داده میشود چگونه تفکر انسانمحور، بنیان تمامی تفاوتگذاریهای ظالمانه را فراهم میآورد.
تاریخنگاری قدرت از منظر جانگرایی
نگاهی به تاریخ بشر، از دولت-شهرهای اولیه تا امپراتوریهای عظیم، از فئودالیسم تا نظامهای سرمایهداری و حتی سوسیالیستی، نشان میدهد که همواره یک ساختار سلسلهمراتبی در قدرت وجود داشته است. این ساختارها، هرچند ظاهرا با آرمانهای متفاوتی پا به عرصه وجود نهادهاند، اما در عمل نتوانستهاند از دام انسانمحوری رها شوند. چه شاهی که خود را سایه خدا مینامید و چه دیکتاتوری که به نام پرولتاریا بر مردم حکومت میکرد، هر دو از این پیشفرض بهره میبردند که انسانی یا گروهی از انسانها، دارای حقی ویژه برای حکمرانی بر دیگران هستند. این همان نقدی است که مکتب نیما شهسواری بر تمامی ایدئولوژیها وارد میسازد: آنها تنها جابهجایی قدرت را هدف قرار میدهند، نه نقد ریشهای مبانی آن.
قانونگذاری از درد: پیوند انسانمحوری و رنج
یکی از بنیادهای مکتب جانگرایی، «قانونگذاری از درد» است. این اصل بیان میدارد که قوانین واقعی، آنهایی هستند که از رنج جانداران سرچشمه میگیرند و هدفشان کاهش و حذف این رنج است. اما انسانمحوری دقیقا برعکس عمل میکند؛ این جهانبینی، درد و رنج بسیاری از جانداران را نامرئی میسازد و حتی آن را توجیه میکند.
وقتی درد جانداران نادیده گرفته میشود
انسانمحوری، به ما میآموزد که فریاد گرسنگی یک حیوان، درد کشتار بیرحمانه در کشتارگاهها، یا رنج تخریب زیستگاهها، در برابر «پیشرفت» و «منافع» انسان، بیاهمیت است. این نادیدهانگاری سیستماتیک، نه تنها به ظلم مضاعف بر غیرانسانها منجر میشود، بلکه حساسیت ما را نسبت به درد خودمان و همنوعانمان نیز کاهش میدهد. وقتی یاد بگیریم که رنج یک موجود زنده، به صرف «غیرانسان» بودن بیاهمیت است، قدم بعدی برای نادیدهگرفتن رنج «انسانهای نامطلوب» یا «متفاوت»، کوتاه و محتمل خواهد بود. کتاب «ویسپوژی» به این موضوع میپردازد که چگونه نادیده گرفتن درد، بنیان بیعدالتیها را میسازد و تنها راه برونرفت از این چرخه، شنیدن و درک رنج تمامی جانهاست.
نقد ساختارهای قدرت: فراتر از چپ و راست
نه لیبرالیسم، نه کمونیسم، و نه هیچ ایدئولوژی دیگری که ریشههای عمیق در تفکر انسانمحور دارند، قادر به ارائه راه حل نهایی برای نقد قدرت نیستند. لیبرالیسم، با تأکید بر آزادی فردی (انسانی) و بازار (انسانی)، اغلب به استثمار بیرویه منابع و جانداران دیگر میانجامد. کمونیسم، با هدف رهایی طبقه کارگر (انسانی)، هرچند در تئوری به برابری میپردازد، اما عملا از همان منطق سلطه بر طبیعت و عدم توجه به حقوق دیگر جانداران پیروی میکند و در عمل اغلب به دیکتاتوریهای انسانی منجر شده است. نقد ساختارها، از منظر جانگرایی، به معنای گذر از این دوگانه و پرسش از خود مفهوم مرکزیت انسان است؛ پرسشی که بنیادهای تمامی این ایدئولوژیها را به چالش میکشد.
مسیر رهایی: از برابری وجودی تا صلح مطلق
رهایی حقیقی و نفی آزار، تنها زمانی میسر است که انسانمحوری را کنار بگذاریم و به «برابری وجودی» تمامی جانداران بازگردیم. این مفهوم، که نیما شهسواری بر آن تأکید دارد، به معنای آن است که هر «جان»، صرف نظر از گونه، شکل یا هوشمندیاش، دارای ارزش ذاتی و حق زیست برابر است.
بازتعریف عدالت: حق زیست برابر برای همه جانها
«عدالت حقیقی، نه توزیع برابر منابع میان انسانها، که اعطای حق زیست برابر به تمامی جانهاست.»
وقتی هر «جان» دارای اصالت و ارزش ذاتی باشد، مفهوم قدرت و سلطه دگرگون میشود. دیگر نمیتوان به بهانه «منافع انسان» به کشتار، تخریب و استثمار پرداخت. این رویکرد، نه تنها روابط ما با طبیعت و حیوانات را دگرگون میکند، بلکه زمینهساز صلح و برابری عمیقتر در میان خود انسانها نیز میشود. زیرا اگر کسی نتواند خود را برتر از یک حیوان ببیند، چگونه میتواند خود را برتر از انسانی دیگر بداند؟ این همان چیزی است که در «پادکست به نام جان» بارها به آن اشاره شده است؛ که رهایی ما، در گرو رهایی تمامی جانداران است.
عدم آسیب و رهایی از چرخه انتقام
اصل «عدم آسیب» و «نقد انتقام» که در جانگرایی محوریت دارد، مستقیما از نقد انسانمحوری سرچشمه میگیرد. اگر بپذیریم که تمامی جانها برابرند و رنج هر یک، رنجی واقعی است، آنگاه هیچ توجیهی برای آسیب رساندن به دیگری، چه انسان و چه غیرانسان، باقی نمیماند. این فلسفه به صلح مطلق فرامیخواند و هرگونه خشونت، چه در قالب جنگهای بینالمللی و چه در قالب استثمار حیوانات، را مردود میشمارد. «اندساس» به این مسئله میپردازد که چگونه دور باطل خشونت و انتقام، ریشه در انکار اصالت جان دارد و تنها با پذیرش برابری وجودی میتوان از این چرخه رست.
در نهایت، نقد قدرت از هر نوع، چه دولتی، چه اقتصادی، چه ایدئولوژیک، باید از نقطه صفر، یعنی از نقد ریشههای توهم برتری انسان آغاز شود. تا زمانی که این دیوار شیشهای انسانمحوری نشکسته است، هر تلاشی برای برقراری عدالت و صلح، تلاشی ناقص و محکوم به شکست خواهد بود. تنها با پذیرش «اصالت جان» و «برابری وجودی» تمامی موجودات زنده، میتوان به جهانی عادلانه و رها از رنج و ستم گام نهاد.
انسانمحوری دقیقا چیست؟
انسانمحوری یک جهانبینی است که انسان را در مرکز هستی قرار میدهد و معتقد است که تمامی موجودات دیگر و طبیعت، صرفا برای خدمت به انسان و تأمین منافع او وجود دارند و دارای ارزش ذاتی نیستند. این دیدگاه، حق مطلق تصرف و بهرهکشی از طبیعت و حیوانات را برای انسان قائل است.
چگونه انسانمحوری به ایجاد قدرت و ستم کمک میکند؟
انسانمحوری با ایجاد یک سلسلهمراتب وجودی که در آن انسان برتر است، منطق سلطه را پایهگذاری میکند. این منطق به تدریج به درون جامعه انسانی نیز راه مییابد و توجیهی برای سلطه یک گروه یا فرد بر دیگری (بر اساس جنسیت، نژاد، طبقه و غیره) فراهم میآورد؛ زیرا پیشفرض برتری برخی بر دیگران را مشروع میسازد.
جانگرایی چه جایگزینی برای انسانمحوری ارائه میدهد؟
جانگرایی مفهوم «اصالت جان» و «برابری وجودی» را به عنوان جایگزین انسانمحوری مطرح میکند. بر اساس این اصول، تمامی موجودات زنده (جانها) دارای ارزش ذاتی و حق زیست برابر هستند، صرف نظر از گونه یا هوشمندیشان. این دیدگاه، زمینهساز همزیستی مسالمتآمیز و عدالت فراگیر است.
چرا نقد ایدئولوژیهای رایج برای جانگرایی مهم است؟
جانگرایی تمامی ایدئولوژیهای رایج (مانند لیبرالیسم، کمونیسم، سرمایهداری و…) را به دلیل ریشههای انسانمحورشان مورد نقد قرار میدهد. این ایدئولوژیها، حتی زمانی که هدفشان برابری است، معمولا برابری را به انسانها محدود میکنند و به نادیدهگرفتن درد و حقوق سایر جانداران ادامه میدهند، در نتیجه نمیتوانند به رهایی حقیقی و صلح مطلق منجر شوند.
مفهوم «قانونگذاری از درد» چگونه به نقد انسانمحوری مرتبط است؟
«قانونگذاری از درد» اصلی جانگرایانه است که بیان میکند قوانین عادلانه باید از درک و کاهش رنج تمامی جانداران نشأت بگیرند. انسانمحوری اما، رنج بسیاری از جانداران غیرانسان را نادیده میگیرد یا توجیه میکند و از این رو، مانعی برای تدوین قوانینی است که هدفشان واقعا کاهش درد و برقراری عدالت برای تمامی جانها باشد.
این مقاله بهانهای است تا با جهان فکری و آثار من در وبگاه جهان آرمانی آشنا شوید. تمامی کتابها، پادکستها و نوشتههای من از سالها پیش تا کنون، به صورت کاملا رایگان و بدون هیچ محدودیتی برای دانلود، خواندن و شنیدن در دسترس شماست؛ هدف جانگرایی کمتر رنج بردن همه جانداران است.
نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: