زنی با صورتی درهم و پریشان، در راهرویی بزرگ در حال راه رفتن بود، اخمهایش را در هم کرده بود
دور و اطرافیان و آدمان بسیاری که در اطرافش بودند به او نگاههای بدی میکردند و بعضی جلوی صورت خودشان، کودکانشان و اطرافیان را میگرفتند تا با او رو در رو نشوند، بعضی هم زیر لب پچپچ میکردند
یکی میگفت، معلوم نیست از خدا بیخبر چه کار کرده که این بلا را سرش آوردند، یکی میگفت طفلکی چه صورتی دارد و دیگری میگفت خدایا توبه توبه، این بلا را نصیب کافران هم نکن
و او که تمام این حرفها را نه در این دالان که به طول عمر و بعد از آن اتفاق شنیده بود، به این نگاهها عادت داشت، این صداها را میشناخت و حالا دیگر از کنار هر رهگذری که میگذشت میدانست چه میگوید و یا در دلش چه میگذرد
اما حالا دیگر برایش مهم نبود، میخواست این راه به آخر و فرجام برسد، در دلش قوت زیادی داشت، میخواست هرطور که شده این مسیر را با تمام ناهمواریها به پیش ببرد و به پایان برساند
وقتی از جلوی مادر و دختری رد شد، آن دو اول به او و بعد به روزنامهی در دست نگاه کردند و متفقالقول دانستند این داستان همان دختر است
آری این داستان او است، دختری که از عشق بیحد و اندازهی پسری کلافه بود و مدام جواب رد میداد و سرآخر خواست که به عقد دیگری در آید، اما پسر را تاب نماند، پیش رفت و زهری که در دست داشت سم بود، کس نمیدانست اما وقتی او را دید همهاش را به صورتش ریخت و دختر مثال درختی در آتش سوخت و برگهایش به زمین ریخت، فریاد میزد و میدوید، آتش به جانش رسیده بود و صورتش را میسوزاند و پیش میرفت، این آتش با آب خاموش نمیشد، این آتش انتقام میسوزاند تا خود خسته شود تا خود فرو نشیند، هیچ قدرتی در برابرش نبود تا او را فرو نشاند، مگر خود میخواست و نخواست
صورت دخترک سوخت و آب شد، پوستش کش آمد و از آن زیبایی هیچ نماند جز صورتکی آب شده، چون موم، جز درختی بیبرگ و بال،
در این دالان مرگ راه میرفت، نگاه آدمیان به خویشتن میخرید و روی نمیگرفت، شاید اول میترسید، شاید ابتدا صورتش را میان پارچهای مخفی میکرد ولی حالا همان بود که هدیه گرفته بود همان بود که دنیا برایش خواسته بود،
بیپروا راه میرفت، خودش را به اتاقی رساند تا حقش را بستاند تا حق از ظالمان پس گیرد، پسر را به محاکمه بنشاند
فریاد زد و ناله کرد، درد گفت و تلاش کرد، جامهی پولادین به تن کرده، هر زخم زبانی را به جان خریده و در این جنگ پیروز شد
حکم گرفت، قاضی برایش قرائت کرد و به گوشش خواندند که قصاص را برایت حق دانستهاند، همانگونه که خداوند بزرگ این انتقام را حق پنداشته است، دیوانه شد، فریاد زد، هوار کشید، طغیان کرد
یعنی باز هم بسوزانیم، یعنی باز هم یکی را چون خود کنیم، فرق میان من و او در چیست
خدایا این چه حقی بود که بخواهم آن را باز ستانم
این چه آیینی که در آن گام بگذارم،
آری او میسوزاند، میکشد، درد میدهد و پاسخ به درد خواهد داد،
او به جهنم میسوزاند، به پیش میرود، آب میشویم، چون درختی بیبرگ میسوزیم و هرگاه اراده کرد آرام خواهیم ماند
این زهر و سم، به فرمان او است تا بسوزاند و به پیش رود و هیچگاه باز نایستد که امر امر او است
نه مگر حکمی پیشترها به فتوای کلامش، به گفتار بر حقش، آیین بینقصش و به کتاب معجزهوار و بیبدیلش
سوزاندند، به صورت بدکاران زخم زدند و جهنم زمین شد
نه مگر از موی سر زنان در جهنم آویزاناند و میسوزند و آب میشوند
نه مگر زن بدکاره را خدا کیفر به بدی خواهد داد
پس سربازانش اسید به دست گرفتند، جهنم خدا را به زمین آوردند، طاعت به فرامینش کردند و سوزاندند
که پروردگار بزرگ جهانیان اینگونه فرموده بود
میسوزند و توان دم زدن بر کسی نخواهد بود، زنانی که به زمین و خاک افتادهاند، صورتشان آب شد
چون شمع پوست تنشان به زمین ریخت و درد کشیدند، فریاد زدند، لکهدار شدند و فرمان خدا را پیش بردند و جهنم از آسمان به زمین صورتسوختگان از عذاب خدا بیبهره نماند و در این عذاب جان به دوزخ خدایان سپردند
سیل آمد، آب خیل آنان را برد که خدا بدترین عقوبتدهندگان است
هزاری عذاب و بلا از آسمان نازل شد و دختر به چشم دید، پروردگار آسمانیان به زودی بارانی خواهد فرستاد، بارانی از جنس همان زهر تا رخ از رخسار آدمیان برکند، صورت بسوزاند و سیرت بخشکاند
و چون موم همگان آب شوند و کیفر گناهانمان به دنیا خواهیم داد و در سرایی دورتر مرده خواهیم شد و زنده خواهیم بود
دختر فریاد زد،
نمیخواهم، قصاص نمیخواهم، کفش پولادین به پای کرد، صورت به آدمیان نشان داد به پیش رفت تا این بار نه به آن راه به راهی درست ریشهی زشتی برکند و هیچ از این کینه به جای نگذارد که زشتی در برابر زشتی جهان زشت خواهد ساخت.