مردی در گوشهی خیابان نشسته بود،
از دور به وضوح چیزی قابل مشاهده نبود، علیرضا نمیدانست کیست، چه میکند، اما سبک نشستن او بر زمین علیرضا را مجاب کرده بود تا به او نزدیک شود، میخواست بداند که او کیست، چه میکند
آرام آرام به مرد بر زمین نشسته نزدیک شد، در حالی که مرد خمیده بر زمین نشسته بود و صورتش را به نزدیکی زمین چسبانده بود علیرضا از پشت او را لمس کرد و مرد ناگاه به سوی او بازگشت
دهانی خونآلود، در حالی که مقداری از اجزای بدن حیوانی که در اثر تصادف در گوشهی خیابان مرده بود در دهانش بود به علیرضا چشم دوخت و علیرضا او را برای اولین بار دید
علیرضا خودش را در آینه میدید که خون از دهانش جاری است، او دید که چگونه در حال دریدن جنازهای به گوشهی خیابان نشسته است،
با دلهره در حالی که عرق تمام وجودش را گرفته بود از خواب برخاست و چند نفس عمیق کشید، بعد دستی به لبانش برد، خیسی در گوشهی دهان او را وحشتزده کرد، دست کشید و در برابر به دستانش زل زد، چیزی دیده نمیشد، سراسیمه چراغ اتاق را روشن کرد و در برابر آینه خود را دید، کمی آب دهان در گوشهی لبانش جمع شده بود و خبری از خون نبود
به هر زحمت و با هر مشقتی که بود آن شب را به سحر رساند و صبح دوباره به سوی محل کارش در آمد
در طول دیشت مدام همان کابوس را میدید، محوریت خوابها همان بود و گاه مکان و یا شخصیتش تغییر میکرد، اما هماره تصویری از جنازهخواری در برابر داشت، علیرضا از ترس مواجه دوباره با جنازهی حیوان از کوچهای دیگر به سمت ایستگاه اتوبوس رفت، راه کمی دورتر میشد اما او تصمیم داشت تا دیگر از آن کوچه رفت و آمد نکند
در دل کوچهی دیگر باز هم صحنهای نظر او را به خود جلب کرد، این بار خبری از جنازه نبود، دو حیوان به نزدیک هم و در آغوش هم نشسته بودند
علیرضا از دور آنان را زیر نظر گرفت، دید چگونه یکدیگر را به آغوش میبرند، گرد و غبار و زشتی را با زبان از هم پاک میکنند، گاه به بوسهای، بوسهای آتشین پاسخ میگویند و در دل عشقبازی زیستهاند
علیرضا به آنان نزدیک شد و مبهوت و محصور آنان چند دقیقهای بر جای خشک ماند تا کنون تا این حد به دنیای حیوانات نزدیک نشده بود، آنان را تا این حد در عشق و علاقه ندیده بود و آنچه در میان عوام رایج بود را به غنیمت خوانده بود، باور داشت که حیوانات اسباب بر آمده برای اشرفاناند و نخواسته بود تا آنچه واقع جهان آنان است را ببیند، اما حال در برابر زوجی از عشق به زندگی میخواستند باشند، عاشق و در زیستن مدام یکدیگر
علیرضا دید، چگونه به یکدیگر چشم میدوزند، چگونه به بازی در میآیند، جست و خیز میکنند، برای زیستن تلاش کردهاند و فراتر از پیش عاشق هستند، علیرضا به چشم آنان همه چیز از عشق را دید و آنگاه در میان دیدار آنان دور شد و به سر کار رفت،
هر جا رفت، آنان نیز بودند، گاه آنان را همسر هم پنداشت و گاه مادر و فرزند، گاه دو دوست و گاه دو هم نوع
شاید پا را فراتر گذاشت آنان را هم جان هم خطاب کرد، هر چه بود در طول روز آنان را دید و هر بار به زیستن آنان غبطه خورد، به علاقهی خویشتن نظر افکند، به عشق مادرش، به عشق همسایگان، دوستان، آشنایان و هر که میشناخت اما او چنین عشق آتشین را تا کنون ندیده بود،
به زیستن نظر افکند، به آنچه آنان در زیستن آموختهاند، به آنچه او از زیستن در دل آنان دیده بود، به آنچه زندگی به نزد همنوعانش بود و آنچه آنان این بار برای او از زیستن صرف کردند، او این بار آنان را در دل عاشقانه زیستن دید، جهان برایش میخواند که آنان زندگی کردن را دوست دارند، بیشتر و فراتر از آنچه آدمی زیستن را خواسته است
آن روز هم با آنچه علیرضا در میان خاطراتش دیده بود به پایان رسید و شب هنگام او را به اتاق خواب رساند و باز خواب برایش سخن گفت، شاید به دنیای بیدار آنقدر برایش خوانده بودند که او را از دانستهها سیراب کنند، شاید در روزگاران و در میان آنچه دیگران گفتهاند چیزی برای گفتن نمانده است، شاید آنقدر در تعالیم او و هزاری از آنان را درمانده واگذاشتهاند که خواب تنها راه نجات دهنده به الهام برای آنان است
شاید آنان منطق را لعن کردهاند، استدلال را به دار آویختهاند، عقل را زایل و جنون را برگزیدهاند و حال تنها راه برای باز آفریدن آنان همین رؤیا است، باید چشمها را بست، باید دوباره همه چیز را دید و از میان دیدهها آفرید او چشمانش را بسته است
علیرضا حال به رؤیایش کابوس دیده است، او میبیند تا شاید به تلنگر این کابوسها خواست که برخیزد
دید که در دل کوچه آن دو را دیده است، آن دو که در عشق زیستهاند، او همجانانش را دید، آنان که از پارهی تن او بودند، آنان که وجودشان در هم و برای هم بود، آنان که از ریشهای برابر که جان بود بر آمدند،
او آنان را دید، دوباره عشق و زیستن آنان را دید، دوباره برایش لالا کردند آنچه زیستن و عشق و آفریدن بود، لیک علیرضا کابوسش را فرا خواند تا بیدار شود
دید که آنان را به دندان گرفته است، دید چگونه آنان را تکه تکه میکند، دید که خون از دهانش جاری شده است، دید که چگونه به رنج آنان را فرا خوانده است،
علیرضا خویشتن را میدید، میدید کودکان را به سیخ میکشد، مادران را پوست میکند، پدران را زنده زنده به دهان میبرد، گوشت هم جان را در خون میبلعد، دید چگونه درنده خوی همه را تکه و پاره میکند، دید چگونه برای شهوت و در راه لذت آنان را میدرد، دید چگونه برای لذت بیشتر درد بیشتر فرا میخواند
علیرضا خویشتن را دید در میان عشقبازی آنان، دید که در پاسخ بوسهی آتشین آنان زبان یکی را به دندان کشیده است، خون را میخورد، بر زمین آنچه از اجسام و اجساد است را به دهان میبرد
علیرضا در میان خون برخاست، چشمانش خون باریده بود، اشک میریخت با هقهق بیدار شد، با رنج تن آنان بیدار شد، آنان هم جان او بودند، به مانند تن او بودند، آنان رنج بردند و او رنج کشید، درد هر دو یکسان بود، او دانسته بود و حال در رنج بسیار از نالههای آنان ناله سر میداد، خون میگریست تا شاید آنان دوباره زنده شوند
علیرضا آن شب آنقدر تا صبح دید که نخواست بخوابد، دیگر چشم بر هم نگذاشت، مدام برایش از دوربازان آنان که همه چیز را میدانند، خواندند
دیوانه شدهای
عقلت زایل شده است
زمان همه چیز را مرتفع خواهد کرد
آنان خواندند تا او فراموش کند، اما او نخواست که بشنود، او حال دنیای تازه را دیده بود، تعالیم تازه برایش خوانده شده بود، او را از این جنون خود خوانده در عقل کاستیها دور میخواندند و علیرضا دیگر نمیخواست بخوابد، میخواست فکر کند، دوباره و از نو سرآغاز شود و اینگونه بود که تا صبح نخوابید و صبح به سر کار رفت
در راه به صدای پرندهها گوش سپرد، آنان برایش آوای زیستن سر دادند، به جست و خیز گربهها فریاد سگها، بازی کلاغها، کبوترها و همهی جانها چشم دوخت همه برای او آوایی از زیستن میخواندند