تو از ایران خودت میگذری ایرانی
تو بریدی و تو مأیوس تویی زندانی
تو از این سیل نسانهای به خواب مینالی
و به خاموشی و او نعره زند ایرانی
نفر ایرانی و خون ریزد و او میمانی
تو به نفرت شده اشباع تو بخوان میخوانی
گوهر گمشده امروز شجاعت فانی
بزدلان تاج به سر خنده به ریش مانی
زِ دل خاک بریدی و گذر جانانی
همه دنیا شده ایران و تو ایران خوانی
تو پر از وهم و پر از کین و تو سرگردانی
به دلت آمده این شعر که با من خوانی
به رهایی قسم ای یار تویی آن بانی
تو به امید رهایی به جهان میخوانی
بشکن حصر رهایی و تو با من مانی
که به امید رها جان رها میخوانی
به رهایی قسم ای یار تویی آن بانی
تو به امید رهایی به جهان میخوانی