خب دوستان توی این قسمت مشخص ما میخوایم بیشتر در باب رهبری با هم صحبت بکنیم.‏
‏ در ابتدای امر بهتر هست که در باب این جنبشی که توی ایران اتفاق افتاده صحبت بکنیم و اینکه ما مواجه شدیم با اینکه یک ‏چیزی به اسم رهبری وجود نداره که این زیباترین نکته ای هست که در این جنبش اتفاق افتاده و این رویه ای است که باید ‏ادامه پیدا کنه و به نوعی باید این رو بهش بال و پر بدیم که ما نیازی به یک رهبری واحد نداریم.‏
‏ من بارها توی قسمت های مختلف همین برنامه هایی به نام جان که منتشر شده و یا در آثارم در باب این مساله صحبت کردم.‏
‏ یک اشاره کوچکی می کنم تا بیشتر وارد بحث بشیم.‏
‏ شما مواجه میشید با یک تفکری که از اون ابتدا در بین انسان ها وجود داشته.‏
‏ درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ گفتیم که این از اون ناشی از ترس انسان ها بوده که ما مواجه شدیم با یک مفهومی.‏
‏ به نام خدا.‏
‏ بیشتر آثار من هم در برابر همین مفهوم به نام خدا هست که حالا ادیان هم به نوعی زیرشاخه این معنای مشخص میشن.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با یک معنی ای که ساخته شده به اسم خدا.‏
‏ حالا داره با شما مطرح می کنه.‏
‏ از اون ابتدایی که شکل گرفته قاعدتا به واسطه ترس انسان ها بوده.‏
‏ انسان هایی که حالا مواجه می شدند با موضوعات مختلفی که برایشان ترسناک بود، صدای حیوانات درنده، رعد و برق، سیل، ‏زلزله، حوادث و موضوعاتی که در جهان به وجود می اومده حالا انسان هایی بودند که قدرت لازم رو نداشتند.‏
‏ نه قدرت ادراک موضوع رو داشتند، نه قدرت مقابله با این اتفاقات رو داشتند و حالا یک دستاویزی رو برای خودشون به ‏وجود می آوردند.‏
‏ به عنوان یک قدرت واحده ای که این قدرت از بقیه این اتفاقات مستحکم تر و قدرتمند تر هست اون رو به اسم خدا می ‏شناختند.‏
‏ در جای جای جهان، در بین تمام فرهنگ ها.‏
‏ و این تبدیل شده به اون تفکر و تعلیم بنیادینی که انسان ها رو به نوعی راهبر شده در تمام جهان هستی، در تمام تفکرها و تمدن ‏های جهان.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با تمدن اسلامی، با تمدن مسیحیت، با تمدن های ریز و درشتی که در جهان اتفاق افتاده، همه دنباله ‏روی از همین رویه می کردند.‏
‏ این که حالا یک خدای قدرتمندی هست که به واسطه این خدای قدرتمند ما به اون خواسته ها و امیال خودمون می رسیم، در ‏امان می مونیم از مظالم در برابرمان.‏
‏ این اون تفکر واحدی بوده که شکل گرفته و ما رو فرسنگ ها دور گذاشته از رسیدن به یک جهان آزاد و برابر.‏
‏ این اون نقطه ای است که ما رو به این قهقرای تاریخی رسونده که امروز در جای جای جهان حتی در پیشرفته ترین کشورهای ‏جهان هم باز ما مواجه هستیم با همین معنای مشخص که باز هم در پی بازتولید رهبرهای بزرگ خدایان بزرگ است.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با تفکراتی که حتی آتئیستی هست حتی به وجود خدا هم باور نداره باز مواجه میشید با این رهبر ‏سازی ها، با این خدا سازی ها خداهایی که در برابر این خدا تصویر می کنند.‏
‏ یعنی شما وقتی مواجه میشید با اعتقاداتی که حتی در جهان شکل گرفته مثل اعتقادات مارکسیستی مثل اعتقادات نازیستی.‏
‏ حتی اینهایی که مثلا به نوعی حالا یا در برابر مذهب بودند یا زیاد به مذهب جا و پایگاهی نمی‌دادند اما از آن معنای مشخص ‏خدا همواره استفاده کردند و دقیقا آن نقطه ای که ما در برابرش ایستادگی می‌کنیم همین معنای مشخص خدا است.‏
‏ خدایی که به مفهوم قدرت است، به مفهوم انباشت قدرت است.‏
‏ به مفهوم بت‌سازی از افراد است.‏
‏ به مفهوم این است که حالا می‌خواهند قدرت را در اختیار یک نفر قرار بدهند تا آن یک نفر همه چیز را در اختیار بگیرد.‏
‏ به نوعی ضامن آزادی ما بشود که این تا چه اندازه برمی‌گردد به آن فرد.‏
‏ اولا ما مواجه هستیم با انسان هایی که پر از کاستی ها هستند.‏
‏ انسان‌هایی که در زندگی خودشان به واسطه پرهیزکاری خیلی از کارها را انجام نمی‌دهند اما به ذات و طبیعت خودشان خیلی از ‏کارهای زشت و زننده را حاضرند که انجام بدهند.‏
‏ برای هر کدام از کارهای خوبی که انجام می‌دهند به نوعی سعی می‌کنند یک پرهیزکاری بکنند.‏
‏ سعی میکنند رفتاری مخالف با لذت های خودشان انجام بدهند.‏
‏ اگر قرار است به آزادی دیگران احترام بگذارند، به دیگران ظلم و آزاری نرسانند.‏
‏ دارن یک پرهیزکاری میکنن، از لذت های خودشون چشم پوشی میکنن اما به ذات خیلی ها علاقه مند به این لذات هستن.‏
‏ حالا چجوری میشه ما از این انسان ها توقع یک رهبر درستی رو داشته باشیم؟
‏ حالا این قدرت انباشت شده تا چه اندازه فساد رو به بار میاره؟
‏ حالا شما مواجه میشید با چه رفتارهای غیر عادی که هر انسانی در اون جایگاه حاضر هست انجام بده؟
‏ و این اون معنایی که در برابر ما قرار گرفته.‏
‏ معنی به مفهوم خدا که حالا ساختن رهبر های مختلف رییس های مختلف رو شکل میده.‏
‏ من بارها در این زمینه صحبت کردم.‏
‏ ما یک خدای آسمانی رو تصویر کردیم و این تعالیم مدام در حال بازتولید هست در انواع و اقسام جاهای مختلف.‏
‏ حالا این خدا یک بار همان خدای آسمان ها و خدای ادیان است.‏
‏ یک بار تبدیل به مدیر مدرسه می شود.‏
‏ یک بار تبدیل به پدر خانواده می شود.‏
‏ یک بار تبدیل به رییس کارخانه می شود.‏
‏ یک بار تبدیل به رییس جمهور مملکت می شود.‏
‏ حالا این خدا در تصاویر مختلف دائم در حال بازتولید خودش است چرا که یک فرهنگ عامه ای را به وجود آورده، یک ‏ارزشی را پدید آورده و مدام در حال بازتولید خودش است و ما را تا این حد به نوعی مفتون در برابر این معنی می کند.‏
‏ به نوعی حالا ما هیچ راهکاری نداریم به جز قبول کردنش و وقتی مواجه می شویم با این جنبش امروزی می رسیم به این ‏نتیجه که حالا دیگه مردم دارن نشون میدن که نیازی به این رهبری واحد ندارند و این نقطه عطف این اتفاق است.‏
‏ زیباترین نکته ای است که می توانید در این جنبش بهش برسید که از پیشتر هم این اتفاق افتاد.‏
‏ یعنی در 88 و 89 هم ما مواجه نبودیم با یک رهبری.‏
‏ حالا قرار باشد یک نفر به جای همه تصمیم بگیره.‏
‏ هر کس میتونه جایگاهی رو داشته باشه و میتونه صحبتی رو بکنه اما قرار نیست که تبدیل به بت و خدای اعظم و پیش رو بشه.‏
‏ قرار نیست که از تیغ نقد در امان باشه.‏
‏ قرار نیست که با چشم و گوش بسته حرفاش قبول بشه.‏
‏ این اون نقطه ای هست که میشه به عنوان یک بلوغ ازش یاد برد.‏
‏ میشه به عنوان یک ارزش تازه ازش یاد برد که باید مدام در پی گسترش اون باشیم.‏
‏ باید در پی قدرتمند تر کردن این ارزش تازه ساخته باشیم.‏
‏ این میتونه ما رو به اون انقلاب برسونه.‏
‏ اون انقلابی که قرار هست در بین مردم شکل بگیره در بین باورهای اون ها شکل میگیره.‏
‏ حالا هرچقدر اون ها به نوعی این بند ناف شون دورتر از این معنای مدام تکرار شونده بشه، ما بیشتر نزدیک میشیم به این واژه.‏
‏ انقلاب و دگرگونی در بین اقشار مختلف، در بین ذهن های مردم و در بین بدنه مردم.‏
‏ هر چه قدر خود رو غرق در اون معانی که مدام برامون تکرار شده بکنیم.‏
‏ در نهایت یک مسیری که امروز.‏
‏ دیروز در ایران اتفاق افتاده در کشورهای دیگر اتفاق افتاده را به ما خواهند رساند و ما باید مدام در حال دورتر شدن از این معنا ‏باشیم.‏
‏ این معنایی که ما را به قهقرا می برد، این معنایی که ما را در اسارت غرق می کند.‏
‏ اینکه شما اگر قرار باشد جایگاه و پایگاه خود را مدام بسازید، باید در انتظار باز هم اتفاق های وحشیانه دیگری باشید، باز هم ‏یک قدرت اعظمی در نوک هرم قرار بگیرد و کارهای احمقانه ای را بکند.‏
‏ اینکه ما در سالیان دراز در آرزوی یک دیکتاتور صالح بودیم، در آرزوی یک خدای مهربان بودیم.‏
‏ تا این حد ما را به اعماق بدبختی و نکبت رسانده.‏
‏ اینکه مدام در پی آن هستند که یک دیکتاتوری را داشته باشند که حالا این دیکتاتور صالح باشد، حالا اهداف ما را پیش ببرد، ‏حالا روش های ما را ببرد جلو، مهربان تر باشد، آرام تر باشد، کمتر بدی بکنه در کنارش سعی بکنه کارها رو درست کنه.‏
‏ در صورتی که این قدرت جمعی میتونه این کارها رو به پیش ببره.‏
‏ اون نماد و سمبلی که مدام در پی فرو کردنش به ذهن ما هستن، ما رو به این فلاکت رسونده.‏
‏ و بارها هم دربارش صحبت کردیم.‏
‏ این تصویر و تصور فقط معطوف به نگاه اسلامی نمیشه.‏
‏ حتی کشورهای لائیک هم دارن همین رویه رو پیش میرن.‏
‏ شما وقتی به این مفهوم کلی میرسید خیلی موضوع ساده ایه برای پیش بردن اهداف مشخص.‏
‏ چرا نیاز به یک فرد هست؟
‏ من در کتاب قلمروی آرمانی پیرامون این موضوع و این نگرش سیاسی صحبت کردم و الان هم به اختصار درباره اش صحبت ‏میکنم.‏
‏ اگر شما قرار هست که موضوعات اقتصادی یک کشور رو پیش ببرید چه نیازی هست که یک وزیر اقتصاد داشته باشید تا ‏کارها رو پیش ببره؟
‏ در همون استدلال ابتدایی وقتی به موضوع نگاه میکنید یک فرد قدرت تصمیم گیری بهتری داره یا یک جمع تخصص در ‏یک فرد بیشتر است یا در یک جمع؟
‏ حالا شما تصویر و تصور کنید به جای اینکه یک شخص مشخص تحت عنوان وزیر اقتصاد کارهای اقتصادی و تصمیم های ‏اقتصادی یک کشور را به پیش ببرد، یک شورای متشکل از متخصصین شکل بگیرد که با آرا و همراهی و مشورت همدیگر ‏بتوانند یک لایحه ای را تصویب کنند، یک برنامه ای را تصویب کنند و پیش ببرند.‏
‏ از نظر عقلانی و استدلالی کدام منطقی تر است؟
‏ شما وقتی به این دو موضوع مشخص نگاه می کنید، یک فرد قدرت تصمیم گیری بیشتر و بهتری دارد یا یک جمع متکثر؟
‏ حالا وقتی می خواهد با هم همفکری بکنند، یک نفر با فکرش می تواند راهکار بهتری بدهد یا یک جمع.‏
‏ حالا هر کدام می توانند یک رای داشته باشند.‏
‏ همان موضوعی که من بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ اینکه دموکراسی یکی از بهترین اتفاقات بشری است.‏
‏ اینکه دموکراسی یکی از پیشرفته ترین کارهایی است که بشر در طول زندگی خودش انجام داده اما این باید در باب فروع اتفاق ‏بیفتد یعنی همین مثلا موضوعات اقتصادی.‏
‏ حالا اگر دموکراسی واردش بشه، حالا اگر ما در اصل همه در راستای برابر زندگی کردن، هم رای و هم باور باشیم، حالا با ‏اون رای اکثریت، حالا با اون هم فکری و در کنار هم بودن با اون مشورت می تونیم یک راه درستی رو اتخاذ بکنیم.‏
‏ اون فرهنگی که مدام به ما دستور از خدا می ده، تصویر از خدا می ده، تصور از خدا می ده، در نهایت ما رو به همون جایگاهی ‏می رسونه که حالا باید از این خدایگان هزاران بار ساخته بشه.‏
‏ برای پیشبرد موضوعات اجرایی یک رییس جمهور وجود داشته باشه که این رییس جمهور راه رو به پیش ببره، همون خدای ‏متصور در آسمان ها بر زمین باشه تا موضوعات اجرایی رو به پیش ببره.‏
‏ در باب مسائل اقتصادی به همین شکل، در باب بقیه موضوعات هم به همین شکل هست.‏
‏ حتی در مسائل فرهنگی.‏
‏ حتی در مسائل اجتماعی، در مدارس، در بیمارستان، در هر جایی که نگاه بکنیم.‏
‏ چرا که این برگرفته از یک تفکری است که در همه جای دنیا به پیش رفته و آن تبدیل به آن اصل و هسته ی مرکزی تمام ‏تعالیم انسان ها شده و این آن تعلیمی است که باید شکسته بشود، تغییر بکند.‏
‏ ما باور داشته باشیم به اینکه در جمع و با همفکری هم کارهای بهتری می توانیم انجام بدهیم.‏
‏ اصلا این برابری برگرفته از همین نگاهی است که در برابر این نگاه یکتا پرستانه قرار می گیرد و این ارزشی است که باید مدام ‏درباره اش صحبت بشود.‏
‏ اصل باید همتا و برابر باشد.‏
‏ اصل باید یکتا باشد.‏
‏ ما به یک اصل باورمند باشیم.‏
‏ به یک آزادی مشخصی، با یک قانون مشخصی باورمند باشیم که من بارها درباره اش صحبت کردم.‏
‏ وجودیت این آزادی.‏
‏ بارها درباره اش صحبت کردیم.‏
‏ آزادی یک موضوعی نیست که شما رو بهتون بدن بگن این آزادی.‏
‏ شما می تونید آزاد باشید.‏
‏ آزادی با تعاریف شماست که معنا پیدا می‌کند.‏
‏ هر کس آزادی خودش را در یک موضوع خاص می‌بیند.‏
‏ حالا این‌ها در کنار هم می‌توانند زندگی کنند.‏
‏ جماعتی که یک تعریف مشخصی از آزادی دارد، امروز هم وجود دارد.‏
‏ در جهان تعریفی که مسلمان‌های شیعی نسبت به آزادی دارند، با مسلمان‌های اهل سنت، با زرتشتیان با آتئیست‌ها متفاوت است.‏
‏ حتی در تفکرهای مختلف، در شکل‌های مختلف، در نگاه‌های اقتصادی، در نگاه‌های سیاسی.‏
‏ این‌ها با هم آزادی‌های متناقضی را تعریف می‌کنند.‏
‏ اما یک قانون مشخص و مشترکی باید بین این‌ها وجود داشته باشد که تضمین بکند این آزادی وجود دارد و آن هم آزار ‏نرساندن به دیگران است.‏
‏ شما وقتی باورمند به این آزار نرساندن به دیگران باشید، حالا می‌توانید آزادی خودتان را تعریف کنید.‏
‏ آزادی شما نمی‌تواند همتا با این باشد که من دیگران را آزار میدم.‏
‏ یعنی شما نمی‌توانید تعریف بکنید.‏
‏ آزادی من گره خورده در اینکه هزاران زن را صاحب بشم.‏
‏ حالا موضوعاتی از این دست حیوانات رو سر ببرن برای تفریح مثلا به شکار حیوون ها برن، قربانی شون بکنم یا موضوعاتی ‏دیگه ای.‏
‏ وقتی این خط فکری، این چهارچوب در برابر شما هست که شما نمی تونید آزار به دیگران برسونید و این آزادی با همین ‏قانون معنا میشه که همه بتونن آزاد باشن.‏
‏ وقتی به این پایبند هستید حالا آزادی های خودتون رو تعریف می کنید و شما مواجه هستید با این تکثر از آزادی ها.‏
‏ اما باید یک قانون مشخص داشته باشه.‏
‏ یعنی این اون نقطه ایست که ما میگیم باید در یک اصلی همه در کنار هم همتا و برابر باشه.‏
‏ اصلی که ما رو به اون معنای مشخص می رسونه نزدیک می کنه.‏
‏ در صورتی که شما باورمند به قانون آزادی نباشید، قدرتمندان آزاد تر خواهند شد.‏
‏ حالا این قدرتمندان می تونن کسانی باشند که کثرت رو در اختیار دارند و ثروت رو در اختیار دارند.‏
‏ قدرت سیاسی رو در اختیار دارند.‏
‏ امروز کسی می تونه کتمان بکنه که در ایران جماعتی که به جمهوری اسلامی، به اسلام شیعه اثنی عشری با نوع ولایی اش ‏باورمند هستند، آزاد نیستند؟
‏ اونها در نهایت آزادی های خودشون دارن زندگی میکنن.‏
‏ اما آزادی ای که اونها دارن مترادف با نابود کردن آزادی دیگران هست.‏
‏ چرا که به این اصل مشخص آزار نرسوندن باورمند نیستن.‏
‏ حالا حاضرن به همه آزار برسونن تا خودشون آزاد بشن.‏
‏ و این اون معنای متفاوتی است که ما باید تغییرش بدیم.‏
‏ انقلاب قرار است در این معانی اتفاق بیفتد.‏
‏ در این ارزش ها اتفاق بیفتد.‏
‏ اما وقتی بر می گردیم به اتفاقات داخل ایران و جنبش هایی که شکل گرفته در طول این سالیان از 57 58 و امروز می رسیم به ‏این نکته ای که یک نکته ی درخشانی است که حالا کسی خودش رو وابسته به رهبری نمی دونه.‏
‏ قرار نیست یک رهبری به وجود بیاره، یک خدای تازه ای را به تخت بنشونه و تا پشت سر اون رفتار بکنه.‏
‏ این اون نقطه طلایی است.‏
‏ اینکه تا چه اندازه وابسته به این معنا هست، تا چه اندازه تعلیم تازه ای است، تا چه اندازه تبدیل به یک ارزش شده، موضوعی ‏که باید درباره‌اش تحقیق بشود نگاه بشود.‏
‏ ببینیم چه دلیلی باعث شده که این عدم نیاز به رهبری تبدیل به یکی از قوای اصلی همین جنبش های ایران بشه.‏
‏ اگر این تغییر در تغییر ارزش ها شکل بگیره و ما رو به اون معنایی برسونه که حالا ما نیاز به بازسازی دوباره خدایان نداشته ‏باشیم و این تفکر خداپرستی خداباوری تغییر بکنه، اون نقطه ای که ما رو به اون نقطه نهایی خواهد رسوند، اون انقلاب شکل ‏خواهد گرفت.‏
‏ با نگاه از دور ما رو به این معنا می رسونه که حالا یک قوه محرکه و ارزشمندی در این جنبش ها وجود داره.‏
‏ اون هم اتکا نداشتن به یک رهبر هست، اتکا نداشتن به یک خدای تازه هست، علم نکردن خدایگان تازه است.‏
‏ این اون نقطه مثبت و قابل احترام، این موضوع هست.‏
‏ که ما وقتی صحبت می‌کنیم از نداشتن رهبری یک گام بزرگی است در آرمان برابری.‏
‏ یعنی شما یک مفهومی به اسم برابری اعتقاد دارید.‏
‏ این برابری داره به شما فریاد میزنه که شما نمیتونید کسی رو بالاتر و بزرگ تر از دیگران بدونید.‏
‏ تمامیت این برابری در همین نفی برتری طلبی هست دیگه.‏
‏ یعنی شما یک سری معانی در کنار هم دارید.‏
‏ این معانی با وجود هم با وجود یکی شون اون یکی دیگه رو از بین میبره.‏
‏ یعنی وقتی شما به آزادی نگاه می کنید چیزی به اسم جبر در برابرش معنایی پیدا نمی کنه.‏
‏ هر جایی که جبر رو داشته باشید، آزادی رو ندارید و هر جا که اختیار رو داشته باشید، آزادی رو دارید.‏
‏ این دو مفهوم یعنی جبر و آزادی.‏
‏ جبر و اختیار در کنار هم معنا نمیشن.‏
‏ در باب برابری هم به همین شکل هست.‏
‏ هر جایی که ما برتری و برتری طلبی رو داشته باشیم با برابری روبرو نمی شیم.‏
‏ این دو یکی شون می تونن وجود داشته باشن و وقتی به یک مفهومی به اسم عدم نیاز به رهبری می رسیم این گام ابتدایی است ‏در راستای رسیدن به آرمان بزرگ برابری.‏
‏ اینکه حالا قرار نیست کسی از ما برتر باشد، بزرگ تر باشد.‏
‏ همه قرار است که برابر باشیم.‏
‏ حالا قرار است ما ایمان داشته باشیم به آن حرکت جمعی و گروهی و در کنار هم.‏
‏ قرار نیست کسی اون بالا قرار بگیرد و ما دست به دعا باشیم که آیا او صالح است؟
‏ آیا او دور از منافع شخصی است؟
‏ دور از ظلم است؟
‏ دور از آزار رساندن به دیگران است.‏
‏ ما اصلا همچین به نوعی تختی را به وجود نمی آوریم که حالا کسی قرار باشه بره بشینه.‏
‏ قرار است ما به یک سری آرمان ها و هدف هایی برسیم که در کنار هم با قدرت جمعی هم دیگه به آن می رسیم.‏
‏ حالا اگر در نهایت قرار باشه ما به این پیروزی برسیم باز هم می تونیم همین رویه رو پیش بریم.‏
‏ اون معنای ساده ای که باید انسان ها از همون نقطه ابتدایی بهش می رسیدند اما نرسیدند.‏
‏ این تعلیم دنباله دار در حال تکرار شدن بوده و امروز هم در اشکال مختلف باز هم باهاش روبه رو هستیم.‏
‏ رو به روبه‌رو هستیم در سراسر جهان با افکار مختلف.‏
‏ دوباره در پی ساختن خدایگان تازه هستند.‏
‏ همه جای جهان یعنی شما به این مفهوم ساده نگاه بکنید.‏
‏ در حکومت‌های غربی هم که وجود دارد تحت عنوان دموکراسی ما مواجه هستیم با یک رییس جمهور، با یک وزیر مشخص.‏
‏ این در راستای همان باور به رهبری به خدا و این به نوعی ادامه دار بودن این تفکر است.‏
‏ آن تفکر مسمومی که ما را تا این اندازه از این معنای برابری دور کرده، ما را در این وادی برتری طلبی غرق کرده، در صورتی ‏که من ساده درباره‌اش صحبت کردم.‏
‏ شما می‌خواهید یک موضوع اجرایی را به پیش ببرید.‏
‏ شما می‌خواهید موضوع اقتصادی را به پیش ببرید، موضوع فرهنگی را به پیش ببرید.‏
‏ آیا یک فکر و یک عقل راهگشاست یا صد عقل؟
‏ در کنار چند سئوال ساده، پاسخ ساده.‏
‏ قاعدتا صد فکر در کنار هم راه بهتری را به وجود می آورد.‏
‏ اما چرا تا این حد مستانه به دنبال این موضوع هستن که یک شخص علم بشه و یک تصویر مشخص داده بشه، یک رهبر ‏مشخص بشه، یک رئیس در میون گذاشته بشه به واسطه همون تعریف مشخص و اون تعلیم مشخص.‏
‏ باور به خداست که مدام در حال بازتولید در اشکال مختلف است.‏
‏ حتی اگر یک روز یک فکر لائیک هم شکل بگیره باز هم برگرفته از همین تفکر مشخص است.‏
‏ اگر تفکر اسلامی باشه که وابسته به همین شکل است که شما مواجه میشید مثلا با ولایت مطلقه فقیه که دیگه نهایت ساختنه و ‏خدا بر زمین است.‏
‏ حالا انسان ها سعی میکنند ذره ذره قطره قطره در برابر این نگاه مسموم و بیمار بایستند.‏
‏ یعنی شما وقتی به مشروطه ایران نگاه میکنید این شرطی کردن پادشاهی در همین راستا هست؟
‏ اگر امروز به کشور های متمدن جهان نگاه میکنید، اگر اختیارات رئیس جمهور کم تر میشه پاسخگویی او بیشتر میشه.‏
‏ در راستای همین دور شدن از معنای خدا هست و این اون انقلابیه که باید شکل بگیرد.‏
‏ این تفکری است که باید تغییر بکند.‏
‏ ما به عنوان یک نمونه در برابرمان داریم می بینیم که در جنبش ایران این اتفاق شکل گرفته.‏
‏ اینکه ما می بینیم نیازی به رهبری در خود نمی بینند.‏
‏ ریشه یابی باید ببینیم که آیا این دوره این تحول دارد شکل می گیرد؟
‏ این انقلاب فکری دارد تحقق پیدا می کند و باید در راستای تحقق این تغییر، تحول و انقلاب درونی ما قدم برداریم چرا که ما ‏را نزدیک تر به مفاهیمی همچون برابری می کند.‏
‏ شما در برابرتان یک برابری دارید.‏
‏ چه جوری مترادف است که شما یک پادشاهی را علم کنید به عنوان برترین شخص و بعد دم از برابری بزنید.‏
‏ یک رهبری را در برابر بگذارید و همه گوش به فرمان او باشید و بعد در باب برابری صحبت کنید.‏
‏ اگر قرار است به برابری از تمام انسان های آن جامعه برابر هم هستند، همه صحبت هایشان ارزش دارد.‏
‏ هر کدام در آن وادی که تواناییش را دارند باید اظهار نظر کنن.‏
‏ اون کسی که تخصص اقتصادی داره، اون کسی که سال ها رفته دانشگاه فارغ التحصیل شده در اقتصاد باید در زمینه های ‏اقتصادی کشور خودش فعالیت داشته باشه.‏
‏ باید در یک شورایی حضور داشته باشه تا با رای خودش، با فکر خودش، با ایده خودش این مسائل اقتصادی رو هموار کنه.‏
‏ چرا باید یک شخص علم بشه در اون بالا به عنوان خدا و دستور بده و ما آرزومند باشیم که شاید او آدم صالحی باشه، آدم ‏متخصصی باشه، آدم درستکاری باشه، دزد نباشه و الی آخر.‏
‏ این مطلب به نوعی متضاد با برابری هست.‏
‏ وقتی ما به برابری اعتقاد داریم پس آراء همه برابر و یکسان هست.‏
‏ حالا هر کسی با هر تخصصی که داره در زمینه ای که فعالیت میکنه باید آرای خودش باور خودش رو مطرح کنه و راه حل ‏های خودش رو مطرح کنه و بعد با همفکری عمومی به یک نتیجه ای برسن.‏
‏ این موضوعاتی هست که من در کتاب قلمرو آرمانی درباره اش صحبت کردم و در برنامه های آتی هم سعی می کنم یک ‏ویژه برنامه ای داشته باشیم پیرامون این قلمرو آرمانی تفکرات.‏
‏ اما تو این قسمت مشخص فقط داریم یک نوع کدهایی رو میدیم مطرح میکنیم در راستای اینکه تا چه اندازه این عدم نیاز به ‏رهبری میتونه راهگشا و زیبا باشه.‏
‏ در باب نقاط قوتش میشه ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ گفتم بزرگ ترینش این انقلاب و دگرگونی درونی بین انسان هاست که ما باید به اون نقطه برسیم که این مفهوم خدا ‏کمرنگ، بی رنگ و بی اهمیت بشه.‏
‏ اون نقطه ای است که ما به برابری خواهیم رسید.‏
‏ نقاط مثبتی که داره، نقاط قوتی که داره، همین انقلاب و این تفکری که تغییر میکنه، فرای اون وجود رهبری می تونه بلافاصله ‏ما رو به یک خاموشی برسونه دیگه.‏
‏ مثلا شما در نظر بگیرید که اگر یک اتفاقی، یک انقلابی به نوعی یک رهبر خاصی داشته باشه، حالا با ترورش، حالا با ‏کشتنش، حالا با دستگیریش میتونن صداش رو کم بکنن، شعله اش رو را کم بکنند.‏
‏ هر چند که شاید جواب عکس بده.‏
‏ حتی همان طوری که در طول تاریخ هم داده.‏
‏ یعنی شما اگر یک رهبری را به عنوان مسیح در نظر بگیرید.‏
‏ که همان نقش خدای بر زمین را بازی کرده.‏
‏ خب قاعدتا با کشتنش اشتباه کردند.‏
‏ یک اشتباه بزرگی کردند که باعث قدرتمندتر شدنش شد.‏
‏ اما در مجموع با یک نگاه کلی و اجمالی به کل این اتفاقات می شود نگاه کرد.‏
‏ که شاید خاموش کردن اون رهبر مترادف بشه با کم کردن شعله ها.‏
‏ پس این هم جزو اون نقاط قوت است.‏
‏ اما مهم ترین نقطه قوت اون انقلاب فکری است.‏
‏ اون انقلابی که باید بین انسان ها شکل بگیره تا به اون معنا و مفهوم اصیل برابری نزدیک بشن.‏
‏ اون معنا و مفهومی که می تونه زندگی ما رو تغییر بده می تونه نوع زیست ما رو تغییر بده.‏
‏ می تونه دنیای بهتری برای ما بسازه.‏
‏ مفهومی که ما رو به یک برابری و همتایی در کنار هم بودن می رسونه.‏
‏ همون چیزی که حقیقت و واقعیت جهان هست.‏
‏ فارغ از حقیقت، شما به واقعیت جهان نگاه کنید.‏
‏ قدرت در کنار هم این اتحاد و همفکری هست که راهگشاست.‏
‏ این آرا در کنار هم هست که معنی میشه.‏
‏ اما فارغ از این ما در باب نقطه ضعفش هم میتونیم صحبت کنیم.‏
‏ نقطه ضعف بزرگی که این نداشتن رهبری داره فقط و فقط همون عدم بسیجی گری هست.‏
‏ همون چیزی که ما توی قسمت قبلی در باب احزاب دربارش صحبت کردیم.‏
‏ اینکه وقتی شما مواجه میشید با این بسیجی گری وظیفه این بسیجی گری رو احزاب و تشکل ها دارن گروه های مختلف دارن.‏
‏ گروه هایی که جنبه مدنی دارن، جنبه اجتماعی دارن، جنبه سیاسی دارن با هدف های مشخص با راه مشخص.‏
‏ حالا یه تصویر و تصوری دارن.‏
‏ حالا اینها قوه بسیج گری دارن در کنار هم دارن این اتحاد رو میتونن بوجود بیارن.‏
‏ میتونن این انسان ها رو در کنار هم تبدیل به یک مشت محکمی بکنن برای ایستادگی در برابر یک حکومت ظالم که در ‏قدرت هست.‏
‏ حالا ما مواجه شدیم بهتون گفتیم یک جایگزین داره امروز تو ایران در به در به دنبال این هستیم که از این اشخاص سلبریتی و ‏کسانی که معروف هستند و سرشناس هستند استفاده بشه برای اینکه این قدرت بسیج گری رو شکل بده.‏
‏ فرای اون به جز این جایگزین یک جایگزین مستحکم دیگه ای هم هست به اسم رهبری.‏
‏ حالا اگر یک رهبر یک شخص مشخصی وجود داشته باشه که یک عده ای بهش باورمند باشن می تونن این بسیج گری رو ‏شکل بدن.‏
‏ میتونه اون آدم بیاد صحبت بکنه، بخواد که مثلا اعتصاب بکنن و جماعت بی شماری هم باشن به واسطه سرسپردگی ای که به ‏او دارن، به واسطه اینکه حرف شنوی از او دارن یا حتی آرمان ها و هدف هاشون با او همسو و همتا و یکسان هست، راه هاش رو ‏قبول کردن به واسطه کاریزمایی که داره، به واسطه اون تصویر خدا واره ای که از خودش در زمین به جا گذاشته.‏
‏ حالا یک عده ای باشند که بسیج بشن با حرف و.‏
‏ اما گفتیم جایگزین این به وجود آوردن اون احزاب و گروه هاست.‏
‏ بالاتر و بزرگتر از اون به وجود آوردن یک ایمان واحد هست.‏
‏ یک باور جمعی هست که اگر هر کسی در هر جایگاهی از اون ایمان مشخص صحبت بکنه، نقش همون رهبر رو بازی خواهد ‏کرد.‏
‏ نیازی نیست اشخاص تبدیل به رهبر بشن.‏
‏ قرار هست اون ایمان نقش رهبر رو بازی بکنه.‏
‏ ایمان به فردایی آزاد با یک تعریف مشخص.‏
‏ یعنی منظور این نیست که ما یک کلیاتی رو فقط صحبت بکنیم. ایران آزاد.‏
‏ ایران آزاد یعنی چی؟
‏ ایران آزاد برای کی؟ ایران آزاد؟
‏ اصلا اون آزادی صدها بار دربارش صحبت کردم.‏
‏ آزادی یک مفهوم مشخصی نیست که شما بتونید مطرحش بکنید.‏
‏ آزادی برای تک تک افراد مشخص است. متفاوت است. متناقض است.‏
‏ گاهن در برابر هم هست.‏
‏ حالا اون تصویر مشخصه واضحی که داره دربارش صحبت میشه میتونه تبدیل به یک ایمان جمعی بشه و اون ایمان جمعی ‏هست که راهبر میشه رهبر میشه.‏
‏ حالا هر کس در هر جایگاه.‏
‏ یک کارگر وقتی صحبت از ایمان میکنه نقش رهبر رو بازی میکنه.‏
‏ یکی در یک جایگاهی به عنوان هنرمند هم در باب اون آرمان صحبت بکنه تبدیل به رهبر میشه.‏
‏ حالا میشه هی مدام رهبر های تازه ای رو بازتولید کرد.‏
‏ اشخاصی که با استفاده از اون آرمان مشخص تبدیل به رهبر بشن چراکه اون ایمان مشخص هست که رهبر ما خواهد بود.‏
‏ جایگزین دیگه همون احزاب و گروه ها و تشکل هاست که دربارش صحبت کردیم.‏
‏ این پتانسیل بزرگ اجتماعی که وجود داره قرار هست اون ایمان مشخص بیان بشه، راهکار بیان بشه، کسانی به اون باورمند ‏بشن، گروه هایی، تشکل هایی احزابی رو شکل بدن، حالا قدرت اجرایی دارن، حالا رهبر اون حزب هست یا رهبر اون جمع ‏میتونه ده ها حزب شکل بگیره، میتونه ده ها گروه و تشکل شکل بگیرد که هر کدام با ایمان خودشان جماعتی را همسوی با ‏خود کرده اند که حالا آن حزب مشخص تبدیل به رهبر می شود.‏
‏ حالا این ها در کنار هم با اتحاد می توانند یک قدرت بزرگ اجتماعی را شکل دهند.‏
‏ پس ما وقتی مواجه می شویم با نقطه ضعف نبود رهبری، تنها و تنها مواجه می شویم با این عدم بسیج گری.‏
‏ هیچ خاصیت دیگه ای نداره این رهبر.‏
‏ شما یک رهبری را گفتیم.‏
‏ این وجود رهبر که مدام در حال تکرار شدن هست.‏
‏ این وابستگی به رهبری.‏
‏ گفتیم از این نقطه مشخص می شود.‏
‏ از یک تعلیم مشخصی به اسم خدا که هزاران هزار ضربه به ما زده باعث هزاران اشکال و بدبختی و مصیبت برای همه شده.‏
‏ نبودنش گفتیم بودنش اینی که شما این نبود.‏
‏ رهبری عدم نیاز به رهبری را تبدیل به یک ارزش بکنید، هزاران نقطه مثبت برای شما به وجود می آورد و فردایی در برابری را ‏برای شما تصویر خواهد کرد که ضامن این برابری در آینده خواهد بود.‏
‏ یک نقطه ضعف مشخص دارد و آن هم عدم بسیج گری است.‏
‏ اما برای این عدم بسیج گری ما راهکار باید داشته باشیم.‏
‏ راهکار ایمان واحدی است که نقش رهبر را ایفا بکند.‏
‏ تشکل ها، گروه ها و احزاب مشخصی هستند که آن پتانسیل اجتماعی را داشته باشند و بتوانند بسیج گری بکنند.‏
‏ یعنی قرار است ما جای این را عوض کنیم، آن نقطه ضعف را هم تبدیل به یک نقطه قوت بکنیم.‏
‏ پس ما وقتی داریم در باب این صحبت می کنیم باید نقطه را در برابرمان داشته باشیم.‏
‏ رهبر قاعدتا نیاز نیست.‏
‏ هیچ وقت نیاز نیست هر وقت ما وارد وادی رهبری بشویم و بخواهیم راهی بدهیم به کسی بخواهیم اسمی را بزرگ بکنیم، ‏باید مطمئن باشیم که در برابرمان استبداد و دیکتاتوری و وحشی گری و الی آخر هست.‏
‏ چرا که باید عده ای دست به دعا و آرزومند باشند که این آدم مست و فاسد در قدرت نشه.‏
‏ اینکه این آدم صالح باشه و پرهیزکار باشه، اینکه این آدم در فکر منافع ما باشه، کارهای درستی رو انجام بده و همه چیز ‏مختص در یک فرد میشه.‏
‏ فرد مشخصی که میتونه هر انسانی باشه.‏
‏ و بعد شما نگاه بکنید به این قدرت که تا چه اندازه فاسد هست.‏
‏ شما به شخصیت های مختلف تاریخی نگاه بکنید.‏
‏ قبل از قدرت گیری، بعد از قدرت گیری کارهایی که کرده اند، رفتارهایی که انجام داده اند، صحبت هایی که کرده اند و این ‏قدرت لجام گسیخته تا چه اندازه باعث فساد میشه؟
‏ پس اینقدر نقاط منفی داره که میشه با دربارش ساعتها صحبت کرد؟
‏ فرای اون تا چه اندازه لطمه میزنه به مفهومی به اسم برابری؟
‏ برابری که همتای آزادی هست.‏
‏ آزادی و برابری با هم معنا میشن.‏
‏ من در باب این موضوع ساعت ها صحبت کردم.‏
‏ کتاب ها نوشتم میتونید بهشون مراجعه کنید.‏
‏ ما وقتی در باب یک چیزی به اسم آزادی صحبت می کنیم این آزادی مفهومی در نهایت به برابری مارو می رسونه.‏
‏ اینکه شما بخواید به آزادی باور داشته باشید بدون قانون درون خودش یعنی آزار نرساندن به دیگران که اون دیگران باید ‏تعریف تمام جانداران، انسان ها، گیاهان و طبیعت بشه.‏
‏ بدون این معنایی نداره.‏
‏ بدون این به نوعی وارد وادی قدرت شدن هست.‏
‏ اگر کسی باورمند به این نباشه که این آزادی در همین مفهوم نهایی و برابری هست، شما آزادی رو برای خودتون در اختیار می ‏گیرید که مترادف با اسارت دیگران میشه.‏
‏ یعنی شما آزاد هستید به واسطه اینکه دیگران در اسارت هستند.‏
‏ شما آزاد هستید به شرطی که قدرت بیشتری دارید.‏
‏ به واسطه کثرت بیشتری دارید.‏
‏ در سراسر جهان هم شما مواجه میشید با همین معانی.‏
‏ اگر در یک کشوری کثرت مردم بیشتر است، آزادی های دیگران را سلب می کند چرا که می خواهند خودشان آزاد باشند، ‏حالا یا به واسطه کثرت شان هست یا به واسطه قدرتشان هست.‏
‏ اما در نهایت کسی آزاد نیست.‏
‏ کسانی که قدرتمند هستند آزادند اما آنهایی که ضعیف هستند، آنهایی که در اقلیت هستند محکوم به اسارت هستند.‏
‏ و اصولا این آزادی آزادی که تصویر می شود به واسطه اسارت دیگران است و این منافات دارد با معنای حقیقی آزادی.‏
‏ آزادی که با برابری و در کنار هم معنی می شود.‏
‏ آزادی که شما باید به آن قانونش پایبند باشید تا بتوانید در نهایت آزادی را برای همه به وجود برسد.‏
‏ اصولا آزادی وجود داشته باشد و این سر سپردگی به رهبری ما را از آن معنا دور می کند چرا که وجود این رهبر شروع کننده ‏نابرابری هست.‏
‏ شروع کننده برتری طلبی هست.‏
‏ حالا یک وادی در جریان به وجود خواهد آمد که هزاران هزار تن در آرزو و رسیدن به آن رهبری باشند.‏
‏ در آرزوی رسیدن به آن مقام برتر باشند و بعد طبقات را مدام ما شاهدش هستیم.‏
‏ همان طوری که من بارها درباره اش صحبت کردم، روزی که اولین بار معنی به اسم خدا به وجود آمد، طبقات مختلف را ‏ساخت.‏
‏ شما مواجه می شوید با حالا بازتولید آن طبقات.‏
‏ کسی که مدام در حال تحقیر شدن است باید یک پاسخی نسبت به تحقیر خودش داشته باشه دیگه.‏
‏ یعنی شما تصور کنید که یک آدمی که در یک کارخونه ای داره کار می کنه، یک رئیسی اون بالا هست که به عنوان ارباب و ‏خدای او قرار می گیره، حالا اون رو مورد دشنام و لعن و نفرین و ضرب و شتم قرار می ده.‏
‏ حالا این آدم پر از تحقیر حالا باید یکی رو پیدا بکنه که اون حس تحقیری که شده رو به او باز پس بده.‏
‏ و مدام ما در برابرمان این بازتولید رو می بینیم.‏
‏ حالا اون میاد مثلا فرزند خودش رو کتک می زنه، نقش اون خدا رو در برابر فرزند خودش ایفا می کنه یا میاد یکی از ‏زیردستان خودش، کسانی که توی همون کارخونه کار می کنند، کارگر هستند اما نیروی کمتری دارند، قدرت کمتری دارند، ‏آنها را ضرب و شتم می کند، آنها را کتک می زند.‏
‏ اونها بهشون بد و بیراه میگه چرا که اون حس تحقیر خودش رو بپوشونه چرا که اصلا با میل به این جایگاه در برابر پیشرفت ‏کنه زنده بمونه.‏
‏ حالا با هزاران نفر رو به رو هستید که چنگ می زنن به اینکه اون مقام بزرگ رو بگیرن.‏
‏ همه در آرزوی رسیدن هستند و این نظم اصلا بر همین پایه شکل میگیره.‏
‏ وقتی ما جلوی بوجود اومدن این رهبری رو بگیریم یعنی داریم برابری رو بسط میدیم.‏
‏ اما نقطه ضعفی که داره رو هم باید با وجود احزاب، تشکل ها، قدرت ها و.‏
‏ والاتر از اون مهم تر از اون ریشه دار تر از اون با به وجود آوردن ایمان بپوشونیم.‏
‏ وقتی در باب ایمان هم صحبت می کنیم توی ویژه‌برنامه ای دربارش صحبت کردم.‏
‏ توی همین ویژه برنامه انقلاب ایران، توی یکی از قسمت هاش در باب ایمان صحبت کردن باز هم صحبت می کنیم.‏
‏ به کرات در بارش تمام کتاب ها و همین برنامه هایی به نام جان هم صحبت کردم.‏
‏ ایمان یک موضوع عجیب و غریب و دور و غیر قابل دسترس نیست.‏
‏ مثل احزاب، مثل به وجود آوردن تشکل ها.‏
‏ ایمان به مفهوم آن تجمیع آرزوها هست.‏
‏ شما آرزوهاتون رو در کنار هم تبدیل به یک هدف غایی می کنید.‏
‏ آرزوهایی که مثل زندگی آزاد هر چیزی که شما تصور کنید از ساده ترین تا پیچیده ترین موضوعات.‏
‏ یعنی شما یک موضوع ساده دارید به اینکه به این عنوان که من می خوام آزادی پوشش خودم رو داشته باشم.‏
‏ این یک آرزوی شما هست.‏
‏ این ها در کنار هم وقتی شکل می گیره فرم می گیره.‏
‏ تبدیل به یک نگاه جمعی می شه.‏
‏ حالا تبدیل به یک ایمان میشه.‏
‏ اون ایمانی که قوه محرکه ما رو خواهد ساخت.‏
‏ پس ما نیازی به وجود رهبر نداریم.‏
‏ اما ایمان و یک هدف یکتا لازمه هست که گفتم.‏
‏ حالا اون ایمان مشخص از زبان هر کسی که بیرون بیاد تبدیل به رهبرش می کند.‏
‏ حالا نیازی نیست یک شخص مشخصی در نوک هرم قرار گرفته باشد تا مدام برای ما صحبت کند.‏
‏ حالا می توانند احزابی که یک هدف مشخصی را تعریف کرده اند و عده بی شماری هم باور همرزم در کنار هم دارند.‏
‏ حالا با مطرح کردن این صحبت نقش رهبری را به عهده می گیرند.‏
‏ حالا هر کسی که صحبت از ایمان برابر و یکتا بزند، دارای نقش رهبری را ایفا می کند.‏
‏ حالا دیگر یک حکومت ظالم که در برابر قرار گرفته قدرت خاموش کردن ندارد چرا که هر صدایی که ساکت شود هزاران ‏رهبر تازه به وجود می آید چرا که رهبر یک ایمان مشخص است نه یک فرد.‏
‏ فردیت معنایی ندارد.‏
‏ در این تصویری که داریم درباره اش صحبت می کنیم، یک ایمان مشخصی شما به آن باور دارید.‏
‏ هر کسی آن را به زبان می آورد.‏
‏ همان نقش رهبر را بازی می کند.‏
‏ در آن معنای اصیل و جاودان برابری.‏
‏ حالا هر کسی می تواند نقش رهبر را با توجه به آن ایمان ایفا بکنه.‏
‏ حالا هیچ حکومتی نمی تونه این صدا رو خفه کنه چرا که مدام در حال بازتولید رهبران تازه هست.‏
‏ پس ما در این موضوع هم باز به همین مفهوم مشخص می رسیم به وجود آوردن یک ایمان جمعی، یک باور جمعی قدرتمند ‏مشخص، نه تنها و تنها در باب کلیات صحبت کردن ایران آزاد ایمان به وجود نمیاره هیچ وقت به وجود نمیاره.‏
‏ این که شما مدام در باب ایران آزاد بخواهید صحبت بکنید، ما به دنبال یک ایران آزاد اون آزادی باید تعریف بشه.‏
‏ آزادی شما چی هست؟
‏ شما به چه چیزی آزادی میگید؟
‏ فردای ایران باید مشخص باشه.‏
‏ اون ایمان رو میسازه.‏
‏ اون هدف، اون امید، اون آرزو هست که ایمان رو میسازه.‏
‏ یک نمونه ی ساده ای که میشه دربارش صحبت کرد.‏
‏ یک ماده ی قانونی می تونه تبدیل به ایمان بشه یا حتی ایمان جمعی.‏
‏ یک ماده قانونی که اولین ماده قانونی مثلا.‏
‏ قانون اساسی ایران در آینده باشد.‏
‏ اینکه هر پانزده سال یکبار به رفراندوم گذاشته شود.‏
‏ کلیت این قانون اساسی ساختار حکومتی این یک ایوان بزرگی را می سازد که همه بدانند برای یک هدفی دارند تلاش می ‏کنند که در نهایت ما را به یک جایگاهی می رسد که آیندگان ما، فرزندان ما نیاز نداشته باشند هر روز به خیابان بیایند، کشته ‏بشن، زخمی بشن، زندانی بشن، اعدام بشن، این همه هزینه بدهند.‏
‏ قرار است که با تغییر نسل ها دوباره کلیت اون سیستم، کلیت اون قوانین به پرسش گذاشته بشه.‏
‏ آیا مردم راضی هستند از این ساختار؟
‏ اینهاست اون نکاتی که می تونه ایمان بسازه اینهاست.‏
‏ می تونه اون نکاتی که ما را آرزومند بکنه برای آینده به تلاش وادار بکنه.‏
‏ اما اینکه کلیتی را شما هی مدام مطرح بکنید ایرانی آزاد که اصلا معلوم نیست اصلا اون ایران آزاد قرار هست که در نهایت ‏سرخم بکنه جلوی یک نفری که مثلا پادشاه بشه یک نفری که همه قدرت را در اختیار بگیرد.‏
‏ این چه نوع ایران آزادی است؟
‏ یعنی مردم توی سر و کله خودشان بزنند، زحمت بکشند، هزینه بدهند، کشته بشوند، اعدام بشوند، زیر شکنجه بروند، در نهایت ‏یک نفر دیگه رو بیارن بکنند اون بالا نوک هرم، حالا بیان به اون خدمت بکنن.‏
‏ آخه کدوم عقل سلیمی همچین کار احمقانه ای رو میکنه؟
‏ کی حاضره از جون خودش بگذره برای اینکه یک نفر به قدرت برسه؟
‏ اصلا چرا باید همچین افکار مریضی وجود داشته باشه؟
‏ حتی اگر ما تصور کنیم که خیلی ها در طول تاریخ این کار رو کرده اند، نمونه اش هم زیاد است.‏
‏ همین ایران خودمون هم همین اتفاق افتاده دیگه.‏
‏ یک عده ای اومدن با این حماقت به پیش رفتن که یک احمقی رو به قدرت برسونن که پر از زشتی و کثافت و وجودی بوده.‏
‏ همه انسان ها در همین وادی هستند.‏
‏ همه انسان ها پتانسیل رفتن در این ظلم رو دارند.‏
‏ و چگونه ممکن است که یک جماعتی به دنبال این راستا باشن؟
‏ اگر اشتباه بوده که صد در صد بوده.‏
‏ با نگاه بهش در طول تاریخ میشه به این نتیجه و این برآیند رسید.‏
‏ حالا قرار است یک ایمان این راه را به پیش ببرد.‏
‏ حالا قرار است یک ایمان جمعی، یک فردای روشن این کار را انجام دهد و ساختن این ایمان، روشن بیان کردن این آرزوها، ‏شکل دادن به این آرزوها، هدفمند کردن این آرزوها و در نهایت تصویر یک مسیر مشخص برای رسیدن به این آرزوهاست.‏
‏ آنجاست که یک ایمان جمعی شکل می‌گیرد.‏
‏ شما به عنوان کسی که می‌خواهید فعالیت سیاسی انجام دهید، باید آرزوهایی را که مطرح می‌کنید را به مردم بفروشید.‏
‏ مردم خریدار آرزوهای شما باشند.‏
‏ این مطرح بشود و تبدیل به یک ساختار بشود که شما بخواهید تا نهایت صحبت بکنید.‏
‏ همه چیز برمی‌گردد به فردا.‏
‏ اینها هیچ وقت ایمانی را نمی‌سازد.‏
‏ شما بخواهید همه چیز را حوالت بدهید به فردایی که در ایران انتخابات برگزار شد.‏
‏ برای چی باید فعالیت بکنند؟
‏ تنها و تنها برای نابود کردن یک حکومت.‏
‏ نمی‌توانند همچین کاری را رو بکنم.‏
‏ من دربارش صحبت هم کردم.‏
‏ شما برای یک آرزو، ایمان و هدف مشخص حاضرید از جان خودتان بگذرید؟
‏ در کنار شما هزاران نفر این کار را می‌کنند اما وقتی فریاد شما فقط برای نبودن آن ظلم است، وقتی آن ظلم به کرات بیشتر می ‏شود باعث خاموش شدن شما می شود ناخودآگاه.‏
‏ شما یک بار نگاه می کنید این ظلم بدتر شد.‏
‏ ما به خاطر کشته شدن یک نفر به خیابان آمدیم.‏
‏ الان صدها نفر کشته شدند.‏
‏ الان صدها نفر زیر حکم اعدام و دار هستند.‏
‏ خب این باعث می شود که شما ساکت بشوید.‏
‏ شما نمی خواهید این ظلم بیشتر و بیشتر تکرار بشود.‏
‏ اما وقتی شما یک هدف مشخص دارید، در راهش کشته هم می توانید بشوید.‏
‏ بیشماران هم می توانند کشته شوند چرا که شما می خواهید به آن هدف غایی برسید.‏
‏ به آن آرمانی که در برابر دارید، به آن آرزویی که در برابرتان ساختید.‏
‏ حالا این قوه محرکه است برای حرکت کردن شما، برای رسیدن به آن آینده روشن.‏
‏ پس ما نیاز داریم که یک ایمان جمعی را به وجود بیاوریم.‏
‏ در کنارش تشکل ها، گروه ها و احزاب های مختلفی را به وجود بیاوریم.‏
‏ تا این ها قوه محرکه ی رسیدن ما به پیروزی در انقلاب باشد.‏
‏ با مدام صحبت کردن ها، با تهییج احساسات، با تکرار کردن تصاویر پر درد پر رنج، این ها هیچ کدام کسی را به انقلاب نمی ‏رساند.‏
‏ انقلاب نیازمند به برنامه ریزی است.‏
‏ این که شما مدام در پی ان باشید باید به انقلاب بکنید.‏
‏ همه بریزید تو خیابون.‏
‏ اینا هیچکدوم انقلاب رو به وجود نمیاره. هدفمند. ساختارمند. با راه. با طریقت. با آموزش.‏
‏ نیاز به رسیدن به پیروزی در انقلاب است نه با تهییج احساسات.‏
‏ مدام تکرار کردن کلمه انقلاب آدم رو به پیروزی در انقلاب نمی رسونه.‏
‏ انقلاب نیازمند یک هدف واحد است.‏
‏ هدفی که همه رو در کنار هم جمع بکنه.‏
‏ هیچ وقت نیاز به رهبر نداره اما نیاز به ایمان داره، نیاز به هدف داره، نیاز به فردا داره، نیاز به آینده داره، نیاز به آرزو داره، تکرار ‏کردن این آرزوها داره.‏
‏ تکرار کردن این آرزوها و ایمان هایی که به ما امید میده به جماعت امید میده برای حرکت کردن تلاش رو میسازه، نیاز به بستر ‏داره، نیاز به رهبر نداره اما قاعدتا نیاز به این موضوع داره.‏
‏ باید بازوانی برای این هدف ساخته بشه.‏
‏ اون بازوان تشکل ها از گروه ها از احزاب هست.‏
‏ اینها باید ساخته بشن که بتونن مردم رو متشکل بکنن، قدرتمند بکنن، در کنار هم بزارن.‏
‏ پروسه انقلاب یک پروسه یک شبه نیست که هی با تهییج احساساتی که باید بریزید تو خیابون باید بکشید باید برید فلان کنید ‏به نتیجه برسید.‏
‏ یک پروژه ی طولانی براش کار باید بشه براش فکر باید بشه.‏
‏ براش حرف باید زده بشه، گروه تشکیل بشه، حزب تشکیل بشه، ایمان ساخته بشه.‏
‏ وقتی صحبت از آگاهی سازی می کنیم مختص به یک موضوع مشخص و اینکه تصور کنیم مظالم جمهوری اسلامی نیست.‏
‏ امروز فکر نمی کنم خیلی تعداد کمی شاید توی ایران وجود داشته باشند که به سیاهی رنگ جمهوری اسلامی نرسیده باشند.‏
‏ به ظلم های بی کران جمهوری اسلامی نرسیده باشند.‏
‏ اما مشکل و موضوع اصلی آن هدف و آرمان و ایده ای هست که در آینده مطرح می شه.‏
‏ اون هستش که دچار مشکل است.‏
‏ اون هدف و آرمان و ایمان هستش که تبدیل به اون رهبری جمعی بشه.‏
‏ اون نبود و فقدان تشکل ها و گروه ها و احزاب هستش که ما رو به این به نوعی این بازوی محرک رو برای ما نمی سازه که ‏بتونیم حرکت بکنیم.‏
‏ پس ما باید این موضوعات رو در نظر بگیریم، برای این ها حرکت بکنیم و انقلاب رو بدونیم که یک انقلابی هست که باید ‏در دل انسان ها شکل بگیره و مردم رو منقلب بکنه، تغییر بده.‏
‏ این انقلاب باید در ابتدا توسط توده ها درون خودشون اتفاق بیفته.‏
‏ وقتی این انقلاب فرهنگی اجتماعی شکل بگیرد.‏
‏ هیچ حکومتی در برابر این جماعت نمی‌تواند ایستادگی کند.‏
‏ محکوم به نابودی است.‏
‏ وقتی این انقلاب درونی اتفاق می افتد نه مدام با تکرار کردن کلمه انقلاب، با به وجود آوردن این انقلاب درون افراد مختلف ‏آنجاست که هیچ حکومتی در برابرش نمی تواند ایستادگی کند، هرچقدر هم که قدرت داشته باشد.‏
‏ باید بیشتر درباب این مسائل صحبت بشود و ما سعی می کنیم بیشتر هم در بابش صحبت بکنیم.‏
‏ تا اینجا فکر می کنم این موضوع بسه و دربارش صحبت به اندازه کافی کردیم.‏
‏ حالا در قسمت های آتی هم سعی می کنیم باز به موضوعات دیگر هم به نوعی درباره اش صحبت بکنیم.‏