دخترکی با دوستانش در حال بازی بود، در میان آن دشت گرم به ‏دنبال هم می‌دویدند، هوای گرمی بود، تمام وجودشان را عرق گرفته ‏بود، اما از بازی خسته نمی‌شدند، مدام از این سو به آن سو دنبال هم ‏بودند و وقتی یکی می‌توانست دستش را به دیگری بزند خوشحال و ‏سرمست می‌شد و دخترک هم در همین دنبال کردن‌ها شاد و ‏سرمست بود.‏
کمی دورتر میان کلبه‌ای که مادر و پدرش ساکن بودند، مادر ‏مضطرب و نگران به پدر چشم دوخته بود و پدر خیلی هم نگران به ‏نظر نمی‌رسید، مادر آرام نزدیک شد، گفت:‏
واقعاً می‌خواهی که این کار را بکنی
و قبل از اینکه مرد حرفی بزند، در خانه به صدا در آمد و هر دو شوکه ‏شدند، مرد از برابر زنش گذشت و درب را باز کرد
پیرزنی پشت در ایستاده بود، مرد با اشارتی او را به داخل راهنمایی ‏کرد و مادر خشک بر جایش ایستاده و به چهره‌ی پیرزن زل زده، در ‏افکارش غرق بود، حتی صدای پیرزن که سلام گفت را هم نشنید، ‏انگار خاطره‌ای را در ذهن مرور می‌کرد
چهره‌ی وحشت‌زده‌ای داشت، رنگ از رخسارش پریده بود و توان ‏گفتن حرفی را نداشت،
مرد پیرزن را به اتاق برد، پیرزن با ورود به اتاق گوشه‌ای روی زمین ‏نشست و خورجینش را باز کرد،
در همین حال بود که مرد گفت:‏
اگر چیزی لازم دارید بگویید تا فراهم آورم
و پیرزن زیر لب آرام گفت:‏
فعلاً چیزی نمی‌خواهم، فقط زودتر دخترتان را بیاورید، قول داده‌ام ‏باید به جاهای دیگر هم بروم
و مردی که با اشارت سر به نشانه‌ی تأیید از اتاق بیرون رفت، پیش ‏همسرش بود و آرام به او گفت:‏
برو و بیاورش
زن با چهره‌ای سرد با لکنت زبان، رو به همسرش گفت:‏
واقعاً می‌خواهی این کار را بکنی؟
مرد با صدایی که بوی تحکم می‌داد بلند گفت:‏
برو و زودتر او را بیاور، پیرزن منتظر است
مادر آرام سرش را به زیر انداخت و از درب کلبه بیرون رفت، جای ‏بازیِ دخترش را خوب می‌شناخت، خیلی دور نبود، پیش می‌رفت و ‏در فکرش چندباری خاطرات دوردست‌ها را به یاد می‌آورد، در دلش ‏غوغایی به پا بود، ضربان قلبش به تندی می‌زد، نمی‌دانست چه کار ‏می‌کند و چه کار باید بکند، اما این کلنجار طولی نکشید و به دشت ‏رسید رو به دخترک او را صدا زد
دخترک با دیدن مادر خوشحال به سوی او دوید و از دوستان در ‏همان بین خداحافظی کرد
دست در دست مادر گذاشت و گفت:‏
مادر چرا این‌قدر، دستانت سرد شده؟
مادر چند بار در دلش مصمم شد تا همه چیز را به او بگوید اما قدرت ‏گفتن نداشت، آرام دست دختر را به دنبال خود کشید و حرفی نزد، ‏دخترک مدام حرف می‌زد، از بازی‌های کودکانه‌اش می‌گفت و ‏مادری که در دنیای دیگری سیر می‌کرد و اصلاً حرف‌های او را ‏نمی‌شنید
دالان مرگ به پایان رسید، آن دو به کلبه رسیده بودند، چهره‌ی ‏بی‌احساس پدر پشت درب و مادری که دست فرزندش را رها کرد
او سرمست بعد از سلام کوتاهی با پدر در خانه راه رفت و بازیگوشی ‏می‌کرد، در همین حین صدای پیرزن بلند شد که زودتر بیاورید، پدر ‏با اشارتی به زنش فهماند که دختر را به اتاق ببرد و مادر از این کار ‏امتناع می‌کرد و پدر با تحکم بیشتری و فریاد به مادر گفت:‏
باید این کار را همین الآن بکنی
اما این تشر هم سودی نداشت و همسرش به اتاق رفت و سرش را زیر ‏بالشتی فرو برد و های های گریه کرد
پدر خود به سمت دخترش رفت، دست او را گرفت و گفت:‏
امروز تو بالغ می‌شوی و این راه را باید که طی کنی، از تو می‌خواهم ‏قوی باشی
دختر چیزی از حرف‌های پدر نمی‌فهمید لیکن کمی ترسیده بود، اما ‏وقتی به اتاق وارد شدند، چهره‌ی پیرزن را دید که ملحفه‌ای سفید به ‏زمین انداخته و وسایلی مثل نخ و سوزن در کنارش است
احساس ترس تمام وجودش را گرفت، پیرزن بینیِ بزرگی داشت و ‏چهره‌اش را ترسناک‌تر کرده بود، دختر طاقت نیاورد و گریه کرد و ‏فریاد می‌زد و مادر را بلند صدا می‌کرد و مادری که در اتاقی چند متر ‏آن‌سوتر به پهنای صورت اشک می‌ریخت سر به زیر بالشتی فرو برده ‏بود
پدر دختر را به زمین خواباند، دخترک تقلا می‌کرد، اشک ‏می‌ریخت، اما پدر اعتنایی به او نداشت و در برابر پیرزن او را به زمین ‏زده بود، پیرزن دستانش را به جان نحیف دختر بچه نزدیک کرد،
دختر تمام وجودش ترس بود، تکان‌هایی می‌خورد، خودش را از این ‏سو به آن‌سو می‌کشید و ناله می‌کرد، اما قدرت پدر از او بیشتر بود، ‏دخترک فریاد می‌زد، ناگهان تکه پارچه‌ای میان دهانش گذاشتند و ‏دستان پیرزن که بر لبانش لمس شد، چشمانی که از حدقه بیرون زده ‏بود
پیرزن لباسش را از تنش بیرون می‌آورد و دخترک فریاد می‌زد اما ‏صدایی بیرون نمی‌آمد، به چشمان پدر نگاه می‌کرد، ملتمسانه و بدون ‏صدا ضجه زد و گریه کرد اما او گوشش بدهکار نبود و نگاهی هم به ‏او نینداخت که کلامی والاتر کمی پیش‌ترها همه چیز را گفته بود و ‏او همه چیز را شنیده امروز گوشی برای شنیدن ندارد
دست پیرزن را به تنش لمس کرد که این بار دیگر نه از روی لباس ‏که بر جانش آمده و سوزنی بر دست آن را نخ می‌کند و بیشتر به او ‏نزدیک می‌شود،
آتش را بر جانش حس می‌کرد، سوخت و آتش گرفت، گریه کرد و ‏هوار زد و خونش به زمین ریخت، مادر آن‌سوتر دست بر بدنش می‌زد ‏و اشک می‌ریخت و تن خویش و تن رنجور دخترش را لمس می‌کرد
روزها را دوره می‌کرد، از هشت‌سالگی تا به امروز در برابرش بود، آن ‏روز شوم و حال باز هم جلادی به دست عصمت می‌دوزد و پدری و ‏پدرها و آسمان و خدا، هزاران سال عفت نگاه می‌دارند و جان ‏می‌دوزند که پاکی برایشان زشتی و این اشک‌ها هم آتش ظلم آنان ‏را خاموش نمی‌کند
هر چه دخترک اشک ریخت این آتش شعله‌ورتر شد و جان بسیاری ‏بر آن سوخت.‏
که عصمت و پاکی به کلام دورترها به دوختن گره خورد و وا ‏مصیبتا که می‌دوزند از برای پاکی می‌درند از برای راندن می‌غرند از ‏برای آبرو و می‌کشند از برای حق و حقانیت
همه چیز به اشکان چشم دخترک سوخت و خاکستر شد که جهان ‏هیچ به خود نداشت و نداشته باشد تا آخرین روز دنیا