از زخمزبانها و کنایههای دوستان و همسایهها تا سختترین زخمزبانها و نیشها که از آن مادر حاج محمد بود،
زنی که پسر نزاید زن نیست
بیچاره فرزندم که عمرش به پای تو تباه شده است
داغ دیدن وارث به دلمان خشکید و تا آخرت این ننگ به پیشانیمان خواهد ماند
تو اگر زن بودی برای همسرت همسری دستوپا میکردی تا این نام خانوادگی و اصالت را حفظ کند
نگران نباش اگر همسر را خودت بجویی در آینده خدمتگزار خودت خواهد بود
وای که زنگ این صدا و این واژگان خواب شب را به چشمان فاطمه تباه میکرد و حال دیگر حتی در میان درد و فغان بیپروا فریاد میزد و از خدای غفور فرزند ذکور میطلبید
پایان این نالهها و فغانها مرهمت پروردگار آسمانها بود که چشمانشان را به چهرهی فرزندی ذکور روشن کرد تا زندگی خویش را تغییر دهند و باز هم سپاس گذار این بزرگی و عظمت خداوند باشند که از آزمون سخت الهی سربلند بیرون آمدهاند
در میان همین راز و نیازها، همین نالهها و فغانها در میان تمام این آرزوها و فرار از زخمزبانها در میان تمام این حالات بود که علی چشم به جهان گشود
علی بن محمد پا به زمین نهاد و پدر را از بودن و دیدنش غرق در شادی و شعف کرد
حال زمان بودن در کنار فاطمه بود همه از هر جا، از مهر خداوند و پاکی دل فاطمه میگفتند به بالینش میآمدند و تبریک بر تمام صبرهای او میخواندند، فاطمه گاه شاد و سرمست بود و گاه بر دیگران فخر میفروخت و به خویشتن میبالید.
با تمام این اوصاف و در میان تمامی این کلنجارها، علی چشم به جهان گشود و اولین تابستان و گرمای جانفرسا را تجربه کرد، حاج محمد برای اولین بار او را در آغوش کشید و به آرامی او را در میان آغوشش فشرد آرام درون گوشش اینگونه خواند:
تو ادامه دهندهی راه پدر خواهی بود
با آنکه اصرار بود تا دیگری نغمهی اذان به گوشش بخواند اما حاج محمد دوست داشت تا این نغمهی الهی را برای اولین بار، خویشتن به گوش فرزندش بگوید و او را با این کلام قدسی آشنا سازد و او را آمادهی آیندهی نزدیکش کند،
نغمهی اذان به گوش علی خوانده شد و علی چشم بر این جهان با تمام فراز و فرودها گشود
فاطمه و محمد چند سالی بود که با هم ازدواج کرده بودند و با تمام فشارها که از سوی سایرین به زندگی مشترکشان میآمد باز هم در کنار هم بودند حاج محمد مرد با نفوذی بود و برایش تصاحب زنان بیشتر کاری سهل بود لیکن او تمایلی به این کار نداشت و دوست داشت همین خانواده را گسترش دهد حال به نهای آرزوهای خود رسیده بود و فشارها از دوشش خالی میشد حال علی در زندگی او گام نهاده تا این وراثت و این خون آبا و اجدادی را حفظ کند خونی که برای او و خانوادهاش کسب احترام و ارزش میکرد
برخی او را سید خطاب میکردند و از بعد رفتن به خانهی خدا بیشتر او را حاج محمد خطاب میکردند، او خود را رهروی راه خداوندی میدانست و بعد از اتمام دروس حوزوی و تکمیل این طریقت، دانش شریعت به عنوان قاضی بر شهر حکومتها میراند
صحبتش حجت و یقین بود، از این مرتبه گاه به وحشت میافتاد، فاطمه گاه و بیگاه نجواهای این وحشت را در میان نمازهای شب همسرش میجست و اشکها و فریادهای او را بسیار با خدا شنیده بود، خودش هم از خداوند سبحان به سختی میترسید و این تدین تصویر شده را میستود، میدانست راه سلوک او همین خضوع و خشوع در برابر عظمت خداوندی است و آنگاه که حاج محمد را در این به خاک افتادنها میدید حجت برایش تمام میشد که این بزرگی ستودنی است
مردی با آن قدرت، ارزش و اعتبار هر شب در برابر خالق زمین و آسمانها به خاک میافتاد و بزرگی و جلالش را میستود و میدانست این مرتبهای فراتر از سلوک و رسیدن به پیشگاه ابدی و ازلی خداوند است.
باید این دوران نقاهت و بیماری به پایان میرسید که این خانه و این فرزندان نیاز به مراقبت و دستان مهربان مادر داشت، فاطمه همیشه احساس درد شدیدی در شکم میکرد، آوردن این فرزندان به فاصلههای کوتاه جان و جوانی او را تقلیل برده بود اما باز هم صدایی به او تلنگر میزد و زخمزبانها او را به خود میآورد
ما کمی پیشتر، دهها فرزند میآوردیم و باز هم قدرتمند به امور خانه رسیدگی میکردیم و حال این دختران امروزی چهها که نمیکنند
باز هم همان صدای آشنا همان زخمزبانهای همیشگی،
فاطمه به خود نهیب میزد
آیا او همچون من زن نیست؟
آیا او احساس زنانگی در خویش جسته است؟
آیا او هیچگاه به حال همجنسانش گریسته است؟
در میان همین سؤالها بود که یاد و خاطرهی گفتههای پیرزن قدرتمند با آن نگاه نافذ به یادش افتاد که چگونه وقتی هنوز دو روز از زایمان حاج محمد نگذشته بود پا به پای مردان در زمینهای کشاورزی کار میکرد
یکبار به حال او حسد برد و باری او را ستایش کرد و بعد کلافه به او در خیالش دشنام و ناسزا گفت که مگر ممکن است
در همین حال و هوا بود که با تمام درد در شکم از جای برخاست و به سمت آشپزخانه رفت، حاج محمد به سر کار رفته بود و تا چندی بعد به خانه میآمد خواهرش در خانه برای مراقبت از او حضور داشت اما گرم خواب بود و در کنار بچهها به سختی به خواب فرو رفته بود،
خودش را آرام آرام به آشپزخانه رساند با خودش دوره کرد چند روز است که علی را به دنیا آورده و فهمید که امروز روز دوم است، بعد به آرامی زیر لب گفت: