دیــدن آن دانشسرا که به سودای همین طغیان بر آن روان شدم شگرف بود و احساس سر زندگی به من داد، چه بسیار انسان همسن خویش که توان همرزم شدن در آنان فریاد میزد و گام نخست همگام شدن با آنان بود، خود نیز نمیدانم در آن روزگار بر این صراحت لهجه پافشار بودم یا خیر، اما امروز دوست دارم که در آن روزگار اینگونه بوده باشم، پس اینگونه روایت میکنم تا اینگونه باشند.
ما را از دانش سیاست هیچ نبود و هر چه بر آن بودیم روح و روان خویشتن بود، حال به سرایی گام نهادم که موجبات آشنایی من با این نگرشها را فراهم ساخت، نخستین آشنایی در آن روزگار شکل گرفت، پدر چه اصرار بیامانی داشت تا در خانهی اقوام سکنی گزینم و به خوابگاه دانشسرا روی نیاورم، ولیکن من نه تاب تحمل آن اقوام نمادین را داشتم و نه تاب دوری از آن صحنه و روزگار همسالان خویش، از این رو پیشنهادات را به کرات نفی کردم و در همان خوابگاه اتاقی گزیدم،
دختری بود سرکش و جسور که حال همپیالهی ما شده بود و در اتاقی همسنگر و همسخن یکدیگر شده بودیم، سخن از اعتقاداتش میکرد و ما را با این نگرش سیاسی آشنا تا پیش از آن چندی از پدر در این باب سخنها شنیدم، سخن از حزب توده و خیانت، خیانت به مصدق، خیانت به شاه، خیانت به ملت و امت، اما پیرامون اعتقادات و باورهایشان هیچ نشینده بودم،
این پس زمینهی ذهنی ما را بر تصمیمی وا نداشت و با شیرین همسخن کرد، شیرین نه در حزب عضویت که حزب در ایرانمان معنا نداشت، از آن آزادی سیاسی چه فرجام یکدستی بر ایران کاشت، شیرین علاقهمند بر این افکار و باورها بود و در خلوت خویش هماره آن را میستود و مطالعه میکرد و گاه پیرامونش با من سخنها میگفت و ما هم گوش میدادیم، با او به مناظره مینشستیم، گاه سخنهایش بر ما خوش میآمد و گاه بیمعنا و پوشالی رنگ میگرفت و این آتش مباحثاتمان را گرمتر و گرمتر میکرد و این آشنایی ما با افکار چپ بود،
علاقهمند بر آن از او طالب کتاب و مقالات بودیم، او نیز از ما دریغ نمیکرد، آتش این دانستن را آنان شعلهور میکردند که از ما دیگران دریغ کرده بودند، در این بین چه بسیار دیگران هم بودند که ما با آنان همپیاله شدیم و سخن راندیم و ما که در ابتدای راه دانستن بودیم چه نطقهایی که نکردیم، این سخنان، بحثها هماره در پستو بود و غیر علنی و گامهای آشنایی ما با نگرشهای سیاسی را در بر داشت، دوستان بسیار جستیم با آنان در محافل بسیار شرکت کردیم، گاه دوستانی که هیچ اندیشهی سیاسی نداشتند و گاه آنان که پر از شور سیاست بودند با هر کدام از این گروها پیرامون مباحث مختلف بحث میکردیم و تبادل نظر، آرا و اطلاعاتمان را با هم در میان میگذاشتیم،
این سخن راندن و شنیدن بیهزینه نبود و گاه ما را با حراست رو در رو میکرد که به دلیل سطحی بودن و غیر علنی بودن جز ستاره و محرومیت کوتاه چیز دیگری در بر نداشت، در این شرایط مرز و بوم که کشتار هم دگر نمایش است برای بد پیران و اجنب پرستان این تنبیهات به هیچ تفسیر میشد،
خاطرهی آن روز نوجوانی و اسارت چه بسیار که در دانشگاه نیز تکرار شد که حق زیستن هم انتسابی است و ما فرمانبردار از دستورات، چه صبحها که لشگری از مرد و زن یا بهتر بگویم دختر و پسر اسیرشده در گوشهای و فرماندار بر آنان فریاد و تشر سر میداد و این اسیران که کار جز فرمانبری به خود ندیده و امان از این درد بیدرمان عادت، سخن گفتن او که فریاد است و اسیرانی که از فریاد او بر خود مشکوک که آری شاید ما نیز مرتکب خبط و خطایی شدهایم، آن دم شادی و هلهلهی مستبد که اسارت هم عادت شد،
کیست که قد علم کند و این قفس ما را بشکند و فریاد من که چون آن ماهیِ دریا است که در آب و خاک فریاد زد و کس صدایش نشنید، نخست روزگاران ما بودیم و نافرمانی از این اسارت که دریغ از آن اتحاد که آب در هاون کوفتن شد این رزمها و پس از گذر در زمانی ما نیز دچار روزمرگی شدیم و عادت به ما مستولی شد ولیکن دل همان بود و چه ارزشی که دل سخن گوید، فرمان دهد، آنجا که جنگ آغاز و اسارت در گوشهای خزیده است
فرای شیرین و سخنانش که ما را آشنا بر افکار سیاسی کرد، دوستان بسیار داشتیم و افکار بسیار که تشنه بر دانستن بر کلامشان گوش فرا دادیم و بر کتابش چشم دوختیم، از هر دید و فرقه وفکر و اندیشه در میان بود و در آن بیغوله که هر کس به نهان پر فریاد و در آشکار مسکوت و منفعل است،
روزی باز خاطرهی آن دخت ایران لیلا بر ما نظر انداخت، روزی که صدای بسیار کرد و همگان سخن از آن راندند و حال آنکه ما کودک بودیم، لیلا از پیشمان رفت و کس سخن نگفت و امروز ما تفسیر از دیروز میکنیم،
پسری که بسیار درسخوان و منضبط بود، او نه اندیشهی سیاسی خویش را مطرح میکرد و نه سخنی فراتر از درس میزد و با چهرهای که گاه ما را به شک میانداخت که چه بسا نفوذی است به ناگه از دانشسرا اخراج شد و سخنش نقل مجالس گشت که شصتشان خبردار از اینکه او یادگاری از لیلا است و دوباره همان سخن از بهایی و بهاییات
و این دوم بار درگیریِ ما با این واژه که پسر با استدلال بر قانون اخراج و دیگر حق تحصیل در این سرزمین نخواهد داشت،
ما و خجستگی و تکیه بر قانون که قانونمان نه از برای عدالت که عَدالت و یا حماقت و یا فضاحت و هزاری دگر از آن بیشمار واژگان
با تنی در این میان آشنا شدیم که چه بسیار شبیه بر پدر بودند و سخنانشان نزدیک بر آن مرد فرتوت لیک گاه از آن دور و طعنهای دگر شکل داشت، تو تا سر میگردانی افکار میبینی و سخنها و برخی مسکوت در آتش که هواخواه این روزگار و این استعمار و اقتباس از دینی از آزادی بودند
ما در میان آنان سرگردان و از هر تن سخنها شنیدیم و تأمل کردیم چه عجیب که نه من بر آن درس و آن روزگار فکر کردم و نه شاید شما. میخواندیم و مینوشتیم چو آن دیرتر روزگار لکن در این منجلاب که هیچ بر جای خویش تکیه نکرده، تو از من نخواه که بر جای خویش تکیه زنم و از آن روزگار و آنگونه که تو در سر میپرورانی سخن برانم که نقل ما نقل واژگونی و واژگون کردنها است.
روزها گذر میکرد و ما از نهان به آشکار میآمدیم، حال بیش از دو سال از حضور ما در این دانشسرا میگذشت و کم و بیش با باورهای دیگران آشنا شده بودیم، مراسم معارفه به بحث بدل شده بود و سخن گفتن پیرامون مباحث اجتماعی که همواره در پستو شکل میگرفت در آشکارا بروز میداد، هر کس سخنها میگفت، جانب احتیاط را نیز رعایت میکرد و در سخن گفتن بیپروا نبود، سخن از مسائل اجتماعی روز بود و سخنهای سیاسی کماکان در پستو گفت و شنود میشد اما این سخنان هم بر آن مستان قدرت خوش نبود و شرایط دانشسرا دگربار واژگون شد هرچند که از روزگاران نخست چون زندانی بر ما کردارها میرفت ولیکن پس از این رویدادهای کوچک و از چشم آنان بزرگ و جانکاه این زندانیان و اسیران شرایط بحرانیتری بر خود نازل دیدند و باید که فرمانبری به اثبات میرساندند،
به راستی دانشسرایمان زندان بود و ما زندانیان و دیگران نه با اقرار و منفیگری که هر کس خوشبین و بدبین بر آن صحه میگذاشت به شدت مورد بازخواست قرار میگیریم و کنترلها میشویم، اجازه سخن گفتن و هماهنگ شدن با یکدیگر را نداشتیم و جمعهایمان متفرق میشد، من و شیرین هم در همان چارچوب خویش سخن میگفتیم و در پی راهحلی بر این فاجعه از خفقان بودیم که همگان را مسکوت و منفعلتر از دیرباز کرده بود،
او نیز چون من بر اعتراض پا فشار بود و راهحل را در طغیان میجست ولیکن آن رعب و وحشت که بر محیط دانشسرا حاکم بود اسیران را بیش از پیش ساکن میگذاشت و ترس جزئی از زندگیِ ما شده بود،
خبرهای ناگوار بسیار پخش میشد که گاه شایعه و گاه واقعیت بود، حملهی مأموران اطلاعات، سربازان گمنام امام زمان به خوابگاهها، به بردگی کشیدن برخی از اسیران، به معنای تعویض زندانمان از دانشسرا به سوی اوین، از اوین به دانشسرا و در نهایت ایران بزرگمان
و چه بسیار از این اسیران که در این رفت و آمدها بودند و هر کدام با انکار خویش بازمیگشت در این سلول گذشتهی خود و با اثبات خویش به سوی زندان عظیم دیگر که نامش اوین بود و یا شاید ایران رهسپار میشد
فشارها بیشتر و بیشتر میشد، من و شیرین تا آن روز دم به تله نداده و آزاد در اسارت خویش بودیم، موجی از اعتراض در حال شروع بود و هر کس که فریادی داشت هیزمی بر آن آتش میشد، ما نیز چون آن دیگران هیزمی بر این آتش بودیم، با احتیاط نزد دیگران میرفتیم و سخن از اعتراض میکردیم، گاه دست به نگاشتن شبنامه و گاه اعلامیه میزدیم، جرقهی این طغیان به ناگه خورد، آتش زیر خاکستر و یا باروت نمناک آتش گرفت،
نه آن شور و حرارتی که من امروز به نگاشتن آن مشغولم که آرام و بیصداتر از آن ولیکن آتش گرفت و خبرش میان همین زندان و یا دانشسرا پخش و آن منفعلان خموش را نیز به کار واداشت، اعتراضی شکل گرفت، جمعی متحصن جمعی شعارگو، طالب برگشت بر بردگی پیشین بودند که ما را به آزادی کار نیست و جستن همان اسارت بر ما که آزادی رؤیا شد و پر کشید
من ناگه در این بیداد روزگار، به یاد آن خاطرهی پدر افتادم که برایم اینگونه میگفت:
روزی برای انجام کار به بیرون رفتم، اتومبیل نیز همراهم بود و در این کارزار بر ما مدد میرساند، کارمان در آن ازدحام بود و جا برای یار مددجویمان نادر و کمیاب، از این روی آن را امانت به خیابان سپردم و خود ره به ازدحام دادم، کارمان زمان برد و ساعتها یک لنگ و پا در جست و خیز بودیم تا سرانجام به سوی یارمان بازگشتیم، بازگشتیم تا امانت خویش را از خیابان بستانیم،
که ناگه بند دل پاره شد و از خود بیخود شدیم، این چه روزگار بیانصافی است که ما را از یار خویش جدا کرده و درمانده میگذارد ما در آنجای و آن عهد با خاک و نیست، هیچ از آن یار غار
دنیا بر سرمان واژگون و هیچ امید بر دل نیست که ناگه خود دیدیم و این خیال آشفته که غفلت از ما و حافظه و ناگه به یاد آمد،
سرای آن عهد اینجا نیست و چند گامی آنسوتر است، شتابان به آنسو رفتیم، حال دنیایی برایمان هویدا بود، یار جستیم، غافل از آنکه هیچ بیش از داشتهی خویش نجستیم و در خیالی باطل پر شادی هلهلهی پیروزی سر میدهیم.
و ما در این روز فریاد روزگاران پیش سر میدهیم، نه فراتر زِ آن، باری ما فریاد زدیم و اعتراض سر دادیم، فرجام به ما چنین روزگار رخ نشان داد، شیرین این یار چپ به زندان یا دانشسرا دیگر اوین تهران، بهشت جهنم و یا دریا
رفت و ما مشمول بر ستاره جاه و مقام جستیم آن خفقان، سکوت، یأس، هیچ بر ما غلیان نکرد و شایعه بود که فریاد میکرد، خبر از دستگیری و شکنجهگاه اعدام که مشتی اسیر فریاد بر زندانبان کشیدند و طالب روزگار اسارت کمی پیشتر خویش گشتند، خود را به خاطر آورم که در میان آن درگیری طعمهی زندانبانان شدم و به اسارت دگربار درآمدم،
در آنجا سخن بود از اشتباه و خبط و خطا که ما جزئی از آن و آن جزئی زِ ما است، چه تلخ که برای ادامهی مبارزه زیر بار سخنها رفتیم که هماره از کودکی رفتهایم، حق زیستن از خویش دادیم تا رهایی پیشه کنیم، من با تعهدی رها از اسارت و شیرینی و آن سر پر از قصهها ناپیدا و مفقود سخن از فرارش میآمد و گاه اعدامش، گاه زندان و گاه، چه تکرار زندگیمان و از شنیدن و گفتن این سخنان
نه عاصی که فرمانبرداریم با مدد از زور و تزویر سکوت بر دانشسرا مستولی شد، همگان خفقان پیشه کردند، زور که همان نقل تکرار است و قبحش از دستمان دور و دورتر رفته است و ما تشنه به عادت شدیم و تزویر همان نقل حکایت پدر، آن یار غار ما را رهایی دادند، بر آنچه خویشتن رهایی مینامند و حال چه توفیر که ما چه میاندیشیم، اسیر را چه به اندیشیدن و ناسپاسی که سپاسگزار باش، از آن رهایی که بر تو تحفه شده است، فرجام این اعتراضها و سخنها بازگشت شرایط پیش بود، دیگران بودند و پافشاری و قشر عریض و طویلی از اسیران که حال ملبس به گوشواره و یا … شدهاند و همگان آنان را میشناسند و به دنبال خبط و خطایی از آنان برای سپردنشان به فرجام شیرین و شیرینها دست و پا میزنند.