امــروز بار دگر بر آن روزگار چشم دوختم و در پی هجی کردن تاریخ ایرانم نه آن تاریخ که خواندم و پشت سر نهادم چه کاستی و چه فزونیاش، آن تاریخ که خویش نگاشتم و بر آن بال و پر دادم، آن تاریخ و آن خفقان و ما که جست و خیز کردیم در پی جستن هیچ از هیچ برآمدیم
بهار بود و ما بیست و ششساله، آن جوان که هیچ از زندگی نبرد و در پی افزودن بر زندگی بود، حال دلخوش بر افزون برگی نو در این زندگی، گوش سپرده به امواج سیل انسان، مدهوش تازگیِ بهاری شاید بر ایران،
در این زندان بزرگ که نامش ایران است و هدیهای از پیشینیان بر این سیل جوانها سخنها بیامد از صلح و اصلاح، آن روز به خاطر است آن همایش سبز رنگ
سیل جوان نشیده بر تخت و آن مکر لب به سخن گشوده تو گو هیجان که آنان زِ خود بیخود شدند، کلام نخستش هماره در گوش ما زنگ میزد و تفکر بر خویشتن مرا وا میدارد، آن انبوه، انگشت بر دهان مدهوش سخنان و کلام که میتراود، گوش و ذهن که خجل است،
دو تن دوش به دوش هم که هر تن تاریخ نگاشته و برگی از این نکبت ایران است و سیل جوان که تاریخ به پشت نهاده و در پی نگاشتن تاریخ است، یکی همان هشت سال سکوت و مکر است و آن تن هشت سال مرگ و قتل است، لیکن به سیل جوان چه باشد فکر که خویشتن دو بار و دگربار تاریخ نگارند، سخن از جلب بود و تبلیغ و آن مرد لب گشود و سخن گفت، نقل از اصالت سخن است که سالیان روح و ذهن ما میخورد،
هر کس گشت ارشاد نمیخواهد به آقا رأی بدهد
این، پتک بر سر ما مینوازد و خیل جوان فریاد که رهایی رسید و از شکوهش سرمست فریاد و شعار سر دادند و ما که به حال خویش گریه سر دادیم، نخواهد آن زن برابری که از این برابرتر به تو دادهاند و نخواهد آن مرد حق زیستن که زندگی به تو دادهاند و ذکر مصیبت که تکرار و تکرار و تکرار از گفتن است،
زبان قاصر و حال این جوان به چه سرخوش و فریاد سر دادن، چون آن بیگناه که در برابر قاضی شرع به زانو کشاندنش و فریاد کینهی آن مست قدرت به هوا که فرجامت همان دار و چوب و نفس ستاندن است و چه در برابر آن بیگناه جز مرگ و فغان، روزها گذر در سوگ خویشتن گریه سر داد و به فرجام قاضیِ شرع چه رحمان باشد و رحیم از آن مرگ به تو اسارت هدیه داد و نه روز و نه ماه که تا مردن بمان لیکن این چه محبت که بیگناه به بزم نشیده و هلهلهکنان فریاد سرور سر میدهد، تو گو دنیا بر آن دادند، نه فکر و نه بر گناه که بیگناه مدهوش و مست رهایی تو گو بر این اسارت است و او نغمهی آزادی سر داده و میستاید جلاد خویش را،
چه سخنها راندن از ایران و رهایی و ما خجل و آزادی گریزان، تو گو این سخنهای آن روز است و من فریاد که خواستن همین است که این فریاد آن روز بود و نبود لیکن تو دانی و من، من آن تهمینه عمری در پی جستن ناچیز رهایی و آن روز سخن از همان ناچیز و گاه هیچ، لیکن سرمست از همان و مبلغ به راه همانا،
روزها مانده بر رسیدن به ما سرنوشت و خیل جوان که خویشتن به راه این قی شده از آرمان پا گذشتند، به خیابان آمدیم و جلب نسانها بر این سرشت، در آن همایشها رفتیم و سخن شنیدیم و گاه سخن راندیم و هر جا هر کس بدیدیم او را به تغییر این روزگار فراخواندیم،
در خیابان دو دسته به نشر افکار خویش همت گماشته بودند و سخن از آن آرمان خویش میراندند، گاه نه از خود که بر دیگری میتاختند و با چالش او بر خویشتن میبالیدند و ما که در آن میان بودیم خویشتن میگفتیم و میشنیدیم، در آن روزگار، این دو دستگی فریاد میزد و گاه به خشونت راه داشت، قشری جوانان که سبزپوش بودند و در پی سبز داشتن دیگران و آن دسته که بیرق اشغال به دست فریاد سر میدادند و با دیدهی خشونت و کینه به ما مینگریستند،
چه فریادها از این جمع سبزپوش به هوا برمیخواست و سیبزمینی که نقل آن مجلس بود و آن بیرق به دستان که با چوب و مشت به استقبال میآمدند و فریاد نفرت سر میدادند، این شهر نفرین شده به مدد از آن کاخنشینان هماره دو پاره است، گاه والا رفتگان دارد و گاه پاییننشینان، عجبا که والا نشین از ما بود و پاییننشین بیرق به دست، نه هر جا که سخن به بطالت کشیده شود لیکن سخن از خیل نسان است، این دسته فریاد میزد و آن دسته ضرب، در این کشاکش چه کسی به فکر آن رهایی که همه در خیمه شببازی، بازی خوردند و بازی دادند، لیکن خروش پس از آن روزگار دیر و دورتر جای سعادت و مسرت است،
ما دگر جلبها کرده بودیم و به حد توان گفته و شنیده در پی نگاشتن تاریخ این مرز و بوم به نظاره نشسته بودیم، همان شب به ما یاد مانده که جمعی از آن جوانان به دور خویش جمع شدیم، همپیمان که اگر حق ما را ستاندند فرو ننشینیم و برخیزیم و آن پلیدان به زانو درآوریم، فرای آن سخن که به کام ما تلخ آمد، همان سخن مکر و مرگ، لیکن چه شیرین چنین سخن میان جوانان که دگربار زاده شدند و از آن سکوت بر خواستهاند و بر طلب حق، حال هرچه باشد به جوش و خروش آمدند،
آن پیمان و عهد چه شیرین به کام ما که گر از تو حق ستاندند، تو برخیزی و حق بازپسگیری که نابخردان هم بدانند حق گرفتی است و نه دادنی،
همان شعلهی آتش زیر خاکستر بود که در آن روزگار دیر و دور جوانانش برخاستند و تنها فریاد برای خیل انسان کشیدند و حال هم عهد دگربار در طلب حق خویش، همین جوانان به پا خواهند خواست و دژخیمان به زانو در آوردند چه فکر و چه قدرت که در آن روزگار به ذهن پرورانده بودیم و دوباره زاده شد، روز موعود فرا رسید و گوشها در پی شنیدن به نظاره نشست و چه مغموم آن تن که نام دگر شنید و حیران شد از این روزگار
آن روز نیز برگ دیگر از این خاطرات است، بامدادان جمعی از این جوانان که ما هم در آن میان بودیم به دخمهای نشیده و در انتظار پاسخ سرنوشت خویش و ناگه آن ساز ناکوک نواختن کرد و آن نام دگر بر گوش رسید، به دل چه احساس که نظاره نشستن، آن جوانی که ماتم نشسته، آن تن که اشک میریزد و ناله سر میدهد و من که در این منظر غمین و مغمومم از این سرنوشت،
از دیدن این سیل جوان که نالان است نه از آن کس که بر تخت نشست تا دگربار اسباب انفعال به پا دارد که از دیدن غم دیگران به امید در این ناامیدی که آن قاضیِ شرع دست خونآلود خویشتن به خون تن دیگران میشوید و آن بیگناه که سرمست رهایی، به زندان است و مجیز قاضی را سالیان سال میگوید،
در این قهقرا که غم حاکم بر این دخمه بود به ناگه فکر بر آن عهد و پیمان مرا بار دگر زنده کرد و آن کام تلخ به شیرین مبدل، همه مغموم و مسکوت فریاد برآوردیم که کجاست آن شور و خروش، کجاست آن فریاد شما که حال خزیده و در گوشهای نشیدهاید و خاک ماتم بر سر خویش ریخته، برخیز و فریاد بر آور که ماتم چاره بر کار ما نیست، همانکس که چشم گریان داشت، برخاست و فریاد زد،
حق خویش میستانیم و از آن غصب کنندگان رأی خویش باز پس میگیریم و آن دخمه از آن غم به رهایی خواهد رسید و آن آهنگ خوش بر خود خواهد گرفت، هر کس سخنی میگفت، فریادکشان میشورید و هردم بر این شور با سخن دیگری افزوده میشد و من دگر سرمست از این خروش بر خویشتن بالیدم،
سخن از رأی بود و باز پس گرفتن آرا، یکصدا و یکدل فریاد میزدیم، آنان مبهوت نظارهگر بودند و این ماییم که زِ اندام خویش بر این دژخیمان ترس روا داریم و آن دخمه به تکاپو و این سیل نسانها که سینه ستبر کرده و آنان که خمیده نه سخن دارند و نه توان سخن راندن که ما یکسره فریادیم
در این بین چه فریادها که طنینانداز گوش بود، هرچند که سخن از رهایی نداشت و در لفافه در پی آن بود، لیکن این فریاد مرا خوش که سرآغاز بیداری است و فراتر از آنکه خویشتن در پی جستن همان برابری در این قهقرا برآمدهام،
سخنها به ما میرسید و گاه شاد و سرمست زِ طغیان دیگر شهرها و ما که در این شهر نفرینشده نشانی از آن انبوه دیگران بودیم، به خروش بیشتر تن میدادیم و فریاد همان منفعلان شدیم و دگر شهر رنگ تازهای به خویش گرفته بود، هرجا سخن از این کردار به گوش میرسید، حال و هوای آن ده سال سکوت پاره میشد و منی که به سودای همان شور پا در این بیغوله نهادم حال دست به سوی آن آرمان والای خویش دراز و به جستن امید، امید پیش از دیروزترها را فریاد دارم،
گاه سخنها و حضور آن کسان از تاریخ گذشته به ما یاری میرساند و گاه به مسکوت بودن طلب داشت و حال آنکه دگر این چه بسیار چو من که خط تاریخ نهیم و خویشتن آن بنگاریم، نگاهم به سویی بود و آن مرد را به نظاره نشسته بودم که فریاد میزد:
رأی من کجاست، نه او یکه و تنها که جملگی همین فریاد سر میدادند و آن مرد که از آن خیل جا مانده و قشون مرگ و جهل به سویش روانهاند، صدای آن مرد به گوش زنگ میزد و کردار آن دیوانگان به روح زخم، مرد سوی از رأی و نظر خویش دارد و مشت و لگد به رویش پاسخ است، من از آن دور و توان نباشد به یکتن که رهایی رساند به این در خوابماندگان، همان مرد به زیر پا است و چند تن خونخواه در پی نوشیدن خون او و این خیل که از جهل و ترس به خواب خفته به نظاره نشیده است و آن مرد و فریادهایش که در پی آرای خویش به فرجامی از مرگ رسید و آه از نهاد اینان بر نیاید، نشاید مرگ که اسارت و آن داستان پیبشین بندگی که به گوشمان ناخوش و ناکوک هزار بار تکرار شد و نخواستن که فهمیدن، همان قاضی و آن تن بیگناه
در این انبوه فریاد نظاره بر کوی دیگری کردم و آن تن بدیدم که باز فریاد این رأی سر داد، سه دژخیم به سویش روان و آنکه از جملگی به دور است دگربار پاسخ این رأی ضرب بود، چه بسا جرح، لیکن این خواب و کابوس به فریاد سرکش آن دلیر پاره گشت، آن تن به زیر دست و پای آنان در انتظار فرجام مرگ و اسارت نشیده و حال آن که تنی دلیر به میان آید و پاسخ چنین دیوانگی را به آن دژخیمان دهد،
فریاد این دلیر و ایستادگی بر آن ضرب و جرح بیدار کرد، سیل نسانها و بر آن سه دژخیم هوار کرد و تو دانی که فرجامشان ترس بود و فرار، به خویشتن بر آن یار دگر فرجام ساختیم و نه تنها همین روز که سالیان از سکوت خویش چه بسیار نسانها که به جوخه دار و به تیر بار فرستادیم که اگر فریاد میکشیدیم و عقب نمینشستیم کجا آن شجاعت در چنین جاهلان که کمر به کشتار رهایی بندند، نه از جهل از مدد زِ شجاعت که به پاس سکوت این جماعت
روزگاران در پی یکدگر میگذشت، ما صفحهای بر این تاریخ مینگاشتیم، خبرهای بد بسیار بر ما روان بود و سعی که با خروش خویش همانها به پشت سر نهیم، خبر از دگربار مسکوت ماندن آن شهرهای بیدفاع که وفا بر عهد نکردند و دور ماندند، خبر از دندانکشی آن جلادان که کار جز این بر آنان خوش نبود که نباشد که ما با سکوت بر این جاهلان میدان دهیم، این خبرهای بد به ما چه ارزش اگر خویش آهنگ سعادت پیشه کنیم،
خیابان سرایمان گشته و فریاد صدایمان، دگر آن روزگار پیشتر، سخن از رأی و آرا نبود و فریاد سوی دیگر رفت و چه خوش بر من آن تهمینه که به سودای چنین روزگار پا در این نفرینسرا نهاده و فریاد میزنم،
سخن از این استبداد مرگ آور بود که چه انسانها در این سرا برده کرد و بنده بیهیچ مزد و مواجب،
حال دگر رویِ این فریاد به پیش آمده بود و فریاد در گلو ماندهی ایران سر باز کرده است، جنگ اکثر و اقلیت این سخنان پوچ و پوشالی، این چه روزگار که آن نالههای نخست جای خویش بر این فریادهای رسا داده و لرزه بر تن آن دژخیمان انداخته که چاره به خویش بندند که با هر تیغ شده سر برند، این خروش آزادگان را، از ما چه بسیار آزادگان ربودند و گاه خویشتن مقصر بر این بیداد که چرا سینه ستبر نکردی بر آن دژخیم که قسط ربودن داشت،
تو چندی و آن چند که مسکوت ماندهای، برخیز و نهراس که هراسیدن از آنِ آنان است و هماره خواب خویش به ترس جای دادهاند لیکن جز این سکوت گهگاه آزادگان که سبب بر آن غل و زنجیر گشت، گاه شنیدند به خدعه نفس از ما ربودند که از دانستن آن چه بسیار آزادهای که ترس به خود راه داد و عقب نشست که چرا تو مسکوت ماندهای و آنان هار، اگر تو فریاد میزدی آنان طاعت پیش میگرفتند و نه اینگونه فرمان سر دهند و از خموشیات باز تاج بر سر نهند،
آن روزگار و آن فریادها که دیگر نه برای جستن حق که تعریف آن ندانسته چه بسیاری کورکورانه از دیروز و امروز و فردا فریاد زدند، همان روزگاری که ما را بر این منجلاب رساند و آنان که ندانسته گردن به حقطلبی نهادند، نه دیگر آن نبود و تیشه به ریشهی این جهل و خونخواری میزد،
دیدن آن نمادهای آزادی، همان دختر آزاد که خونش فرش این شهر نفرین شده شد و سیمایش چهرهی رهایی از این آدمان در قفس، دیدن آن پسری که با جان فریاد زد و آن جان را نثار این خلق در خوابمانده کرد و آرام به گوشهای خفت که به خفتنش جماعتی بیدار کند،
این فریادها که دیگر همگان به مبنای آن پی برده و دانستند که چه فرجام بر این راه خواهد بود، آن خونخواران را بر آن داشت تا به جنگ بیش از پیش بر این فریاد روی آورند و به ارعاب سخن خویش به پیش برند، نه پاسخ به فریاد که آن حنجره در فریاد را ببرند و خاموش دارند، سیمای این دیوانگی نقل کشتار کرد و تجاوز که ترس ریشه دواند و خروش که عقب ماند،
چه خونپرست آن تن که در این دیوانگی گردن به زیر پای آن ننگینتن نهاد و فرمانبر ریشه از رهایی را کند، کجا آن خروش و آن عهد نخست که ما را چنین سرمست طغیان کرد و به آن آرمان قی شده از مکر و مرگ چنین فرجام به ترس خواهد داشت و خروش که جای خویش را به رعب تسلیم کرد و فریاد که با جنگ بر هراس مغلوب آن دیوانگیِ افسارگسیختهی عاشقان بر مرگ شد،
از آن خروش نخستین که انبوه انسان در آن فریاد میزدند، روز در پس روز دگر کمتر و خاموشتر میشد که آن خدعه از خونپرستان افاقه کرد و ارعاب بر این جماعت مستولی شد، در آن واپس روزگاران خوش بود که دگربار سیاهچال به خویش دیدم، نه چون آن دورتر روزگار که میان نسان سخن میگفتم و در این بیغوله هماره به رفت و آمد بودم، حال دگر آنان هار و مرا در بند کشیدند و از برای بِزه که خویش به سر دارند این بار مرا هر چه تو گویی در پندار خویش پنداشتند،
هم جرم و هم گناهکار، هم فتنهگر و هم بزهکار، هم آشوبگر و صدهای دیگر و در این سیاهچال که نمور بود و تاریک، همان جا که نغمهاش ناله و فریاد دیگران بود، من در بند به خویشتن فکر میکردم و از آن روزگار نخستین که صدای پای دیوانگی مرا زِ خود بیدار کرد،
یکی خونپرست بود و تشنه بر خون که بر روی این جنازه در خون غلتیده خوش و خرم نغمهی دیوانگی سر میدهد،
سخنها که گره خورده و آن افکار بیمار این هرزگان، مرا که در این دیوانهسرا به هزاری جرم به بند کشیدند لکن نه سخن از زنا در میان بود و نه مساحقه چه بیمار ذهن است، آن ملای ننگی که به تخت نشیده و مراد است و این دیوانگان که به گِل نشیده مریدند و این فرجام از آن آرمان دیوانگی که ملای کین و پیشتر زِ آن دیوانگان بافتند و ایمان قرقره کردند،
آن سخنها که گاه پیرامون شهوت بود و گاه پیرامون جرم و جنایت، روح و جانم آزرد و ثمرهاش آن تکانی است که گهگاه به دست بینم نه سخن فرجام چنین آزادگان که اینان خونخواهند و دیدن عذاب این عاشقان، یکی گفت آن کس همان برومند به خون خویش غلتید غسل کرد، ما ندانستیم که چه گوید و حال آنکه خویشتن به خون خویش غلتیدیم، چه کس توان داشتن چنین نقل دارد،
سخنها و آن ترکهها بر جان یادگار آن روزگاران در بند هماره به پیش ما خاطر است و با مرورش به ارزش والای تو رهایی گران بیشتر پی بردهایم، در این خاطرات نگاشتن به یک روز از آن سیاهچال بسنده کردم همان روایت کنیم که بدانند و بمانند در این عزم و رزم، به هر جا و هر سرا که نشیدهاند،
به اتاقی نشیده چندی است بیسخن و بییار از آن دورتر صدای نالهای مرا به اشک وامیدارد و گهگاه از ضجههای آن زن رعشه به تن دارم، سخن از تجاوز، آن روزگاران نقل محافل بود، به این کثافت خدعه کردند و ترس بر دلها نشاندند و حال من در این دخمه و صدها فکر بر این دیوانگی لرزه بر تن دارم، به ناگه دری باز و دیدن دژخیم خونخوار،
همان مرید آن مراد خونخواه، چه سخن بر ما که شرم نگاشتن و تخیل بر آن که آن روا دارد و من اشک به پاسخش، سخن شهوت است، آن فکر بیمار که ما را در این سوگ نشانده است، گاه فکر آن حربهی کثیف این شهوتپرستان و گاه اشک روح که چه سخن دارد از این دیوانگی، در این میان آن دگری درون آید، به ضرب صورت به خون کشد، آن شهوتپرست، سخن از باج کند و از خراج و خونپرست، خون ریزد و تن داغ دارد و فریاد چه کس فریادرس آن
در آن خلوت و آن تاریکی که هرگاه تن و روح زخم تیغ خرید و گریان به سوگ نشست، چه بسیار فکر بر این فرجام و تکرار که ما در آن مکر و مرگ مسکوت و در این سیاهچال تاوان نه از برای آنان بلکه…
من و این فرجام که به سودای رزم خویش برخاستم و حال آنکه آنان سخن راندند و جماعت شوراندند و فرجامش به هیچ، به فکر نه این فرومایگان که خویشتن بود و چرا چنین فرجام، نه فرجام خویش این سیاهچال که از آن زندان و این زندان توفیر بر شکنجه بود و هیچ به فرجام چنین کشتن فکر بود تا دگر بار منفعل و مسکوت به کناره نشست،
هیهات که نبود آن آرمان، چنین کرد با آزادگان که آرمان قیشدهی این مکر و مرگپرستان به ما هدیه داد چنین فرجام پر رنج و چه دردناک از آن رنج در سکوت