بیشمارانی برابر دیدهها آن دیدند که در برابرشان بود، آن چیز که هیچ رویه و فریبی به خویش نداشت، آن دیدند که دنیا و انسان با آنان کرده بود، آری آنان دنیایی را دیدند که در برابرشان به واقع نقش بسته بود،
میدیدند، هر چه زشتی و ظلم بود را در برابر دیدند، بیهیچ رویه و تزویر، بیهیچ نقاب و انگار، آن چیز را دیدند که در برابرشان نقش بسته بود، دنیای واقع در برابرشان بود و باید که میدیدند، اما این دیدنها کار به دست قدرتپرستان داد، کار به دست دیوخویان داد، دیو پیر بدسیرتی بود که چهرهی کریه باری بر آدمیان گشود، از غاری که در آن حصر بود برون شد و رخ به آنان نمایان کرد، همه در برابر دیدگان او را دیدند و به رعب از او هراسان شدند، به در و دیوار زدند و از او دور شدند، دیو بد روی بدسیرت فریاد زد:
نگریزید، از من نهراسید، من آمدهام تا دنیایتان را به ارزشی والا راه دهم،
دیو اینگونه گفت و کسی فریادهایش را نشنید، همه از او گریزان شدند، به بیابانها به جنگلها و مراتع پناه بردند تا دیگر با دیو بدخوی بدسیرت رو در رو نیایند،
دیو دیوانه شد، به سیمای خویش که در آب روان جاری بود نگریست و دلیل ترسیدن آدمیان را شناخت، او دید که آدمیان از چه هراسیدهاند، پس این بار راه نمایان کردن خویش را تغییر داد، این بار صورت بر آنان نگشود با صدای در آسمان و زمین نام آنان را خواند
بخوان به نام من که بزرگترین جهانم،
صدایش در میان زمین و اسمان پیچید، به هوا رفت و در میان مراتع و جنگلها به بیابان و به روستاها اوج گرفت، صدا دنیای را درنوردید تا به آخرش بودند آنانی که در برابرش کرنش کردند، از صدای بزرگوارانهی او به خود لرزیدند، گاه به خاک در آمدند و گاه کرنش کردند، گاه تسلیم خوانده شدند و گاه فرزند خطاب شدند،
دیو بدصورت بدسیرت در میان غار خویشتن را نهان کرد و چهره بر دیگران نگشود تا با صدایی آنان را به خویش و قدرتش فرا بخواند، او قدرت فراوان داشت و باید همهی قدرت را به چنگال خویش میآورد، پس باز آرام و با صدای طنینانداز بسیاری از آدمیان را به خود فراخواند،
آنان که کرنش کردند و در برابرش به خاک افتادند رفتند و با آدمیان از او گفتند، از قدرت ماورایی او گفتند، از چیزی که تنها از آن او است، از دنیایی که برای او است، از صاحب و پادشاهی که فرمانده بر همگان است، صدای قهقهههای گاه و بیگاهش به آسمان میرفت و با صدای رعب و وحشت آدمیان در هم میآمیخت که بسیاری به او ایمان پیدا کردند
برخی به ترس و رعب، برخی به صدای دلفریب، برخی به عیاشی در دوردستها، برخی به خلیفه خوانده شدن و بزرگی، برخی به گرفتن آنچه از قدرت است نصیبی و بسیاری به گرد دیو در غار مانده در آمدند تا آنچه او گفته بود را به پیش برند،
فرمان قدرت زمین و زمانه را در بر گرفت و همه را در برابر خویش تسلیم خواست، باید که همه تسلیمانِ در برابر او به خاک مینشستند و آن میکردند که او و یارانش امر کرده بودند، کماکان آدمیان میدیدند، آنچه را که به دنیای واقع بود، میدیدند و فرمانهای او را به ترس و وعده پیش میبردند، میدیدند که چگونه بسیاری به رنج آمدهاند اما در برابر دیدگانشان آن بود که دیو در غار خوانده بود، آنچه او میخواست که تصویر کند،
یکی از دوردستی فریاد زد:
برخی به درد زاده میشوند و در رنج زندهاند،
یکی از یاران دیو به سوی غار رفت و در دوردستی از غار صدای دیو را شنید که میخواند:
آنان گناهکاران جهانند، هر کرده جزایی خواهد داشت، آن کنید که به شما امر شده است
یار بازگشت و امر پادشاه را به آنان خواند، یکی دیگر از دوردستی فریاد زد:
اما او کودک است، او به همین رنج زاده شده است و این بار که یار به غار رفت با این خطابه بازگشت:
آنان در زندگی پیشین خود گناه کردهاند و کیفرش را میبینند
دیگری پس از شنیدن فریاد زد، اما برخی که با گناه مردهاند هیچ کیفر نشدند، آنان را چگونه جزا خواهد بود
دوباره صدا به جهان پیچید و این بار خواند:
یا به این دنیا و یا به جهانی دیگر کیفر زشتی را همگان خواهند دید
صدای دیو به زمین و زمانه پیچید، برخی آنچه او گفته بود را سرمه به چشمان کردند و برخی به رعب پذیرفتند و برخی آنچه او گفت را باور نداشتند و به قدرت در اختیار دیوصفتان قانع دم بر نیاوردند، همرنگ جماعتی شدند که به همرنگی هر چه نارنگ بود را از زیر تیغ گذراندند
باز جهان پیش رفت و دیو به غار ماند، باز خطابهها یک به یک پیش رفت، هر بار قانون به زمین دمید و باز وظیفهای برایشان علم شد، همهی دنیایشان را وظیفههای بیشمار فرا گرفت و آنان هیچ از حق در اختیار نداشتند، هر چه بود وظیفه به انجام بود، پس باز آدمیان دیدند، هر چه در برابر بود را دیدند و هر بار به دیدنشان افزودند، هر بار خشمگین شدند، هر بار طغیان کردند، در برابر آنچه ناملایمات بود ایستادند و اینگونه بود که صدای طغیان زمین و زمانه را در برگرفت، آنچه ناملایمات بود را از میان برداشت
هر چه زشتی بود را نتوانست که از میان بردارد اما آنچه در برابر بود و میدیدند را تا آنجا که توان داشتند از میان برداشتند، از میان برداشتند و اینگونه بود که دنیا را تغییر دادند، تغییر کوچک در برابر آنچه آرمان خطاب شد لیک بزرگ در برابر آنچه دنیای زشتی پیشترها ساخته بود،
آنان که جهان را تغییر داده بودند، دیو را نشناختند، گاه در برابرش ایستادند زیرا که در برابر آرمانشان ایستاده بود، لیک آنان ندانستند که دیو چیست، دیو کیست و دیو چه خواهد کرد، دیو را با واژگان گره زدند، بر او نام نهادند و به آخرش خواستند آن کنند که برابر کردههای او باشد
مثلاً او گفته بود باید تن خویش را نهان داشت، پس آنان فریاد زدند باید لخت و عور به میدان بود، او گفته بود همهی دنیا وظیفه است و آنان فریاد زدند باید که همهی جهان را حق پنداشت و اینگونه بود که آنان آن کردند که برابر گفتههای او باشد، بیآنکه حتی یکبار او را بشناسند، طریقتش را درک کنند، بدانند که زشتی درون او از چیست، نه از گفتهها و اوامرش که از بطن بودنش
دیو در غار مانده همه چیز را نظاره کرد، حرکات آنان را دید و به دیدههایش شناخت که آنان چگونه او را از میدان به در بردند، چگونه او را اینگونه خار و ذلیل کردند، اما او که میدانست چیست، او که میدانست کجا لانه کرده است، او که میدانست چگونه خواهد توانست به دنیا بازگردد، در میان این دانستن باز هم دنیای تازهای را شناخت و از آن نیز دانست
او دید و ندیدن را شناخت، او دید و نهان بودن را به خاطر آورد، او دید و دوباره خویشتن را به یاد آورد، به غار ماندنش، به دور خواندنش و اینگونه بود که آرام به قلبهای دیگران رسوخ کرد، لانه برد و خانه کرد، رفت تا آنان را مسخ خویش کند، رفت تا سکان بودن آنان را به دست گیرد، رفت آرام برایشان لالا خواند، برایشان از آنی گفت که دوست داشتند برایشان طریقت تازهای بنا کرد که از دانستههایش بود برای تسلیم و به حصر کشیدن بود، برای در خویش نگاه داشتن و به اسارت بردن بود
لالای آرام او در گوشها طنین انداخت و هر بار بیشتر توان گرفت، هربار نیرومندتر از پیش جریان یافت، آنان که این بار به پای او بوسه میزدند، در برابر دیو درون غار کرنش میکردند دانستند که باید چه کنند و چگونه بیشمارانی را به امر خویش در برابر خویش به زانو در آورند
دیدند همه چیز به دیدن بود، نباید که دید، نباید آنچه در برابر است را به واقع و عریان دید، باید آنچه در برابر دیدگان است را تغییر داد، باید که تغییر را از دیدنها آغاز نمود و اینگونه شد که از هر ابزار و اسباب ساخته به دست همنوعان بهره بردند تا دیگر آنچه عریان و واقع است را نبینند.
جعبهی جادو حرافانِ به پیش آمد در برابر دیدگان بسیاری ایستاد و آن گفت که دیو خوانده بود، آن خواست که دیو خوانده بود، دیو آرام به درون قلبها رخنه کرد، دیو که از غار به قلب تک تک آنان رسوخ کرده و آرام لالا سر میداد، مسخشدگان را به تکان و هیاهو وا میداشت تا در جعبهی جادو آن کنند که باید میکردند
ارزشهای تازه گره در افکار دیو به پیش آمد، آنچه او از پیشترها خوانده بود سیمای تازه گرفت و این بار به جعبهی جادو برای بیشمارانی تکرار شد
گاه نالهها سر داد، گاه با مویه و لابه به خود خواند، گاه فریاد زد و شجاعانه درس داد، گاه بیمار به پیش رفت و گاه به رعب همه را به پشت میز نشاند، آرام آرام رسوخ کرد و به دستان رسید، به دستان و در میان سطح نورانی آن خواند که از پیشترها خوانده بود
مرموز و آرام به پیش میرفت، گاه برایشان فریاد جنگ جنگ تا پیروزی سر میداد، گاه برایشان تحرکی از هویت پیشترها میخواند که آخرش بریدن سر بیشماران بود، گاه رسوخ میکرد و به آنان از بزرگی خویش میگفت، از بزرگی درون آنان، گاه آنان را دیوانه میکرد تا به گوی رقابت پا نهند، به پیشواز برتری روند و هر چه برابری است را در هم بشکنند، سطح نورانی به هم خوانی بیشمارانی چون جعبهی جادو به درون قلبها رسوخ کرد و با آنان از آنی خواند که در دیربازان دیو بدصورت خوانده بود، دیوی که نه این بار به درون غارها که در درون قلبها زنده بود
این بار نه برای جماعتی معدود و دستشمار که برای بیشمارانی لالا میخواند، برایشان از آنی میگفت که همه را به سجده در برابر خویش وا میداشت، از خودی میگفت که همه در آرزوی داشتنش از جان میگذرند، او آرام آرام از همه به قدرت خواند و اینگونه همه را درگیر خویش کرد
سطح نورانی در دستها آرام آرام خزید و به پیش رفت، از دستان بالا رفت و به برابر دیدگان نشست، این بار آمده بود تا آنچه از دیربازان شناخته بود را عملی سازد، دیو آنچه از روز نخست دیده بود را ندیدن خواند و اینگونه شد که ذهن مسخ پیش آمد و جهان و آدمیان را بر گرفت
بسیاری را گماشتند تا آن بسازند که به پیشبرد این ندیدن کمک میکرد، دیدگان تازه آنچه باید دید را برایشان ساختند، برایشان به نامی جهان را پیش بردند، در برابر دیدگان تصویری پدید میآمد که از پیشترها ساخته و پرداخته بودند، آن چیزی که باید میدیدند، سطح نورانی خزیده در برابر دیدگان آن چیزی را نشان داد که نمایش از پیشتری رقم خورده بود و اینگونه شد که عینک مسخ بر دیدگان نشست
آدمیان به جهان آمدند با عینکی که در برابر دیدگانشان بود، آنچه باید میدیدند را از کمی پیشتر برایشان به نمایش ساخته بودند، نمایشی از پیشرفت و برتری، نمایشی از فردیت و دور ماندن از جمع دیگران، نمایشی از در خودماندن و دیگران را به هیچ انگاشتن، نمایشی از مرگ و کشتن هر چه عاطفه و احساس است، نمایشی برای ابزار ساختن از انسانی، انسانی که از کمی پیشتر به کالا بدل شده بود حال دیگر نمیدید که به چه بدل شده و آنچه در برابر میدید را برایش به نمایش ساخته بودند و او آنی را دید که به هزاری نقاب و حربه و تزویر به تصویر در آمده بود
رسوخ ذهنهای مسخشده، عینکهایی برای دیدن نمایش بر چشمان و آدمیان بیشمارانی که خود را سرسپردگان دیو بدصورت و بدسیرت میدیدند، همه در برابرش تسلیم شده بودند و او فرماندهی بلامنازعهی دنیا بود، دیگر هیچ برای تغییر در پیش نبود زیرا که اگر میخواست دیو بدسیرت برایشان نمایشی از تغییر میداد، آنچه به دل و ذهن میپروراندند را برایشان به نمایش میگذاشت و در برابر دیدگانشان نقش میداد تا هر چه از طغیان به دل پروراندهاند را به همان عینک بر چشم دفن کنند و آنچه را ببینند که ندیدن است
در گوشه گوشهی دنیا هزار مصیبت جریان داشت، هزاری در درد و اندوه جان میدادند، به مرگ و رنج در میآمدند، به تحمیل در زشتی مینشستند و عینک مسخ شدگان آن چیزی را برایشان به نمایش میگذاشت که دوست داشتند، مثلاً کسی دوست داشت چهرهی لخت و عور این مصیبت را بنگرد که باور داشت آنان باید که اینگونه کیفر شوند پس عینک آن چیزی را نشان داد که او خواسته بود،
برخی خواستند ببینند که آنان به سلامت و صلابت زندهاند، جهانشان تغییر کرده است، پس برای آنان تغییر را نمایش داد و این نمایش را تا آنجا برد که آنان ارضا شوند و بسیاری را که اخته در خود نگاه داشت، آن قدر به آنان از افکار ریز و درشت عطا کرده بود که دیگر هیچ نمیخواستند که ببینند تنها آنی را میدیدند که عینک برایشان تدارک دیده بود، حتی انتخاب برای تغییر نمایش هم نمیخواستند، برای آنان تعریف شده بود که همه چیز دنیا در فردیت آنان است، آنان باید هر چیز را میدیدند که خویشتنشان دوست داشتند، پس تصویرها از رفاه و ثروت در برابرشان نقش بست و ذهنهای مسخشده آن چیزی را انتخاب کردند که انتخاب برایشان ارزانی داده بود، باید به آن راهی میرفتند که از پیشترها برایشان ساخته شده بود و گام در برتری و برتری طلبی گذاشتند در برابر دیو کرنش کردند و به پای او بوسه زدند تا از آنچه او مالکانه بر اریکهاش تکیه زده است به آنان نیز فدیه کند.
ذهنهای مسخ گاه به بیرون از دیوارها مینگریستند، گاه عینکی را در برابر دیدگان میشکستند و آنچه به دنیای واقع بود را میدیدند، میدیدند که چگونه جماعتی که برای تغییر آمدهاند را سلاخی میکنند، دیدند که در همان سرزمین رؤیاها چگونه در برابر معترضان میایستند و چگونه آنان را به خاک و خون میکشند، جماعتی که عینکها را شکسته بودند این تصاویر واقع از دنیا را دیدند و باز احساس طغیان سرکوبشده به اعماق وجودشان بیدار شد، آمدند تا فریاد بزنند و با آنان که برای تغییر به پیش آمده همراه شوند که جعبهی جادو فریاد زد، سطح نورانی به پیش آمد و هر چه در اختیار دیو بود نیرومند شد و فراتر از عینک مسخ شدگی ذهن در بند پدیدار گشت و به ذهنها رسوخ کرد
مدام واژگان تکرار شدند:
آنان اغتشاشگرند، آنان طالب هرج و مرجاند، آنان آمده تا نظام سلطهی جهانی را تغییر دهند، آنان آمده تا هرج و مرج طلبی را بنیان نهند،
واژگان تکرار شد، هر بار به ذهنها خوانده شد، اغتشاش، شورش، برهم زدن نظم و امنیت و این بار دیو بدسیرت از خشونت گفت
آنان خشناند، آنان خشونت طلبند، تصاویر نمایش یک به یک آن تئاتر ساخته از پیش در برابر عینکهای مسخ و ذهنهای دربند به رژه در آمد، دیو بدسیرت خشونتطلب، سخن از خشونت طغیانگران گفت، آنان را متهم به خشونت کرد، دستش تا آرنج در خون بیشماران بود که تصویرش بدل به شمایل امدادگر و نجاتدهنده شد، طغیانگران که برای دفاع از حقوق به پیش آمده بودند را بدل به خونخواران کردند و اینگونه بود که باز ذهنهای مسخ شده فریادهای خوانده از دیرباز را شنیدند و در برابرش به تسلیم در آمدند
کرنش کردند، مدام برایشان خوانده شد، به کار این خشونتطلبان کار نگیر که باید به فردیتت بنگری، به آنچه برای تو حق است آنچه برایت مکرم داشتهایم به آن بنگر و برای طلبش به پیش ای که پاسخ آنان هیچ نخواهد بود، آنان اغتشاشگرند و دور از نظام و ارزش حاکم ما، برو و در این سرزمین موفقیتها آنی را به دست آور که برایت ساخته شده است
مردمان بیشمار با سرهای پایین به پیش میرفتند و در بازی گام میگذاشتند که قاعدهاش بازنده و برندهاش از پیشترها تعیین شده بود و گاه برای تحریک بیشتر عوام قربانی به پیش میانداختند تا شور بازی را بیشتر کنند،
شورشیان آمده تا نظم حاکم ما را برهم زنند، یکبار در میان شنیدن همین صدای مدام در تکرار به ذهن بود که یکی از شورشیان را دید، او در برابر ضربت ایستاده بود، فریاد در گلو ماندهای را سر میداد، از برابری میگفت، از برابری که به یغما رفته بود، از آنچه از آنان به غنیمت گرفته شده بود، ضربه میخورد و باز همه را میخواند که نمایش در برابر دیدگان تصاویر را دگرگون ساخت، اویی را نشان داد که در حال آتش زدن اموال عمومی بر آمده است، اویی را نشان داد که از رعب دیوانگان که آمده بودند او را بدرند آتشی برپا کرد تا طعمه حریق آنان نشود و همهی تصاویر اینگونه به ذهنهای دربند تغییر کرد و دگرگون شد
کودکی لاجان و بیتوان به گوشهای از معبر این شهر در آمده و در درد میسوخت، از سرما میلرزید از بیغذایی به تنگ آمده بود که عینک تصاویر را برای ذهن به نمایش در آورد، بیشمار سازمانهای حمایت، تصاویر رنجور از دردمندانی که به دست آنان به امنیت در آمدهاند، تصاویر که به شهوت آنان را دعوت به مدد میکرد، تصاویری که برای فروختن جان آنان به پیش آمده بود، برای تطهیر آن مسخشدگان به برتری طلبی آمده بود تا با پرداخت درهم و دیناری خویشتن را تطهیر کنند
آمده بودند آنان که خون بیشمارانی را مکیده بودند آنانی که تا مفرغ دستشان به خون دردمندان آلوده بود، آنانی که سلاح میساختند و به دو طرف مخاصمه میفروختند، حال آمده بودند تا با آرنجهای خونین مراسم بزرگداشتی برگزار کنند که در آن به بیشمارانی از همان جنگ خودساخته به دستان خونین خویش پاداشی دهند، پاداشی به ارزش مرگ میلیونها نفر، بزرگی قاتلان و تحفهی زندگی به کودکی که همهی خانواده را به جنگ از دست داده است،
نمایش خون به نمایش ایثار بدل شد، نمایش زشتی به نمایشی از نیکی و نیکوکاری بدل شد و باز نمایشها ادامه داشت دیو فریاد زد:
ندیدن،
نبینید، آن را ببینید که برایتان ساختهایم
باز نمایشها به پیش آمد و همهی دنیا پر از نمایش شد، برای هر زشتی باید که نمایشی از نیکی پدید میآمد باید که هر راه پیشین به نمایشی تازه فرا خوانده میشد، مثلاً اگر به دیربازان به جزا سر بریدند، نباید که کنون اینگونه کنند، باید به نمایش او را بدرند، گاه او را طعمهی درندگانی از دشمنان تصویر کنند، گاه به حربهای آنان را در نمایشی بدرند که مقصرش نامعلوم است، گاه باید او را نیست کنند و از او اثری باقی نگذرانند به خاتمه باید آن کنند که مثال گذشتگان نباشد
آری در دورتری آنان فهمیدند که راه پیشتر دیو بدصورت و سیرت اشتباه بود پس آنان دانستند که باید آن کنند که او کرده است اما با نقابی تازه برای تطهیر و گرامیداشتی بیشتر، برای در امان ماندن و حفظ کردن، برای اخته نگاه داشتن و در خویش گذاشتن پس باز به حربه و تزویر روی آوردند و آن کردند که برای دوامشان نیاز بود
دیو همهی دنیا را گرفت، همه چیز در اختیارش بود این بار کسی صورت او را ندید و به رعب در نیامد از او فرار نکرد و راه دیگری را برنگزید این بار او به دلها و به افکار ریشه دواند و هر بار نیرومندتر شد، هر بار بیشتر به پیش رفت و بیشتر سکان دنیای را به دست گرفت، به همه جا از ارزش تازهاش خوراند، همه جا را در برگرفت، این بار نه به خون و شمشیر که با راههای تازهای از نمایش، اگر هم به خون به راه رفت خون را تطهیر کرد چهره را تغییر داد و آنگونه تصویر کرد که ناجی آنان باشد
باری یکی را به خون دریدند و در خون خویش غرق کردند و باز عینکها به پیش آمد و به فراخور هرکدام از آن دیدگان تغییر کرد، آنکه طالب مرگ او بود دریده شدنش را دید، او که میخواست دریده شدندش را نبیند، او را ندید و دانست که از نخست اویی در میان نبود و آنان که طالب بیشتر از این بودند دیدند که او را چگونه به راه آوردهاند دیدند که او چگونه به زشتی پیش آمده بود و دیدند که پزشکان چگونه عضو سرطانی را بریدهاند و اینگونه برایشان همه چیز دوباره تطهیر یافت
میدان بزرگی پدیدار شد که در آن تنها ارزشی در برابر بود، پیشرفت و پیروزی، برتری و بزرگی همه لالای آرام دیو بدصورت بود که از دیربازان برایشان خوانده بود، همه همانانی بود که از روز نخست خوانده بود و حال در این وادی اینگونه به پیش رفت و میدانی پدید آورد که همه آلوده به همین ارزش شدند، همه خویشتن را دیدند و در تمنای جستن دیو بدسیرت به پیش رفتند و او اینگونه دنیا را به تسخیر خود در آورد
میدان بزرگ و فراخی که از هر سوی آن بیشمارانی میآمدند تا قلهها را در نوردند میآمدند تا به نوک پیکان برتری دست یابند، اگر به برابرشان کسی بود نالهای به میان آمد، از پیشتری هر چه احساس به قلبشان مانده بود را کشته بودند و اگر تتمهای از احساس به قلبشان مانده بود نمایشی پدید میآمد تا همه چیز را تطهیر کند، میدان مسابقه به نمایش آلوده بود و هیچکس از آنچه در آن پدید آمده بود چیزی ندید و همه به پیش رفتند و خویشتن را دریافتند،
میدان سبز دیروز امروز سرخگون شد، همه جایش را خون گرفت و جنازهها بر هم آوار شدند و قلهای را پدید آوردند تا بیشمارانی که آلوده به برتری و برتریجویی بودند خویشتن را به نوک قله برسانند، همه از یکدیگر پیشی میگرفتند و بر جنازهها و خون بر زمین میافزودند، صحنهی مسابقه پر خون میدان برتری آدمیان بود و همه برای تصاحب به پیش رفتند و آنقدر این راه ادامه یافت تا آخرش برخی پیروز این میدان شدند و برتران باز به باقی ماندند
اما باز میدانهای مسابقهی بیشتر در میان بود، آن قدر بود تا یکایک یکدیگر را بدرند و برای آنچه والاترین ارزشها است به جان هم بیفتند و از هیچ تن اثری نماند در میان همین مسخ شدن و به اسارت ماندنها بود که روزی دیو از دلها از ذهنها از غار در دوردستها به پیش آمد و در برابر دیدگان یکایک آدمیان نمایان شد
حال روز نهان نبودن است، روز آشکاری و فریاد است، امروز دوباره روز نمایش است
دیو دوربازان که برای نخست همه از دیدنش گریختند این بار جماعت بیشماری را داشت که در برابرش به کرنش آمده او را سجود میکردند، او را حمد میکردند و در برابرش به خاک افتاده بودند، بیشمارانی آمده تا عظمت او را پاس بدارند،
نخستش نمایش بود، عینکهای مسخ تصویر او را دگرگون تصویر کرد، او را والا و قدسی نمایان ساخت از او چهرهی قدیسان نمایش داد و بسیاری به زیباییاش در عجب آمدند، به خاک نشستند و او را ستایش کردند اما چندی نگذشت که عینکها خاموش شد و دیو صورت گستراند
همه میگفتند او چهرهاش را تغییر داده است، میخواندند که او خود را آراسته و پیراسته است لیک او هیچ با خود نکرده بود، او همان دیو بدصورت پیشترها بود که صورت به آدمیان نمایان کرده بود
همه در خاک در برابر او به زمین نشستند و از جای خود برنخاستند، همه در برابر عظمت او خود را خفیف و خار پنداشتند و دوباره مدح و ثنای او گفتند دیو اینگونه خواند
مرا بپرستید که بزرگترین ارزشها به نزد من است
همه او را ستاییدند و ارزشش را پاس داشتند، هرکدام نامی بر او نهادند و هزاران نام و القاب گرفت
جبار، الضار، الله، یهوه، مائو، بودا، عیسی، پیشوا، رهبر، کبیر و…
این نام و القاب را بر او خواندند و در خاک او را ستاییدند بر پای او بوسه زدند و تصاحب و در رکاب او ماندن را بزرگترین ارزشها خواندند، او یگانهی جهان شد و هزاری یگانه به جهان داد تا جای به پای او نهند و برای او سر بسایند و سر ببرند و به راهش جان دهند، همهی القاب و نامها پیش میرفت اما او به آخر راه خویشتن را معرفی کرد و پس از آن محو شد
با رفتنش باز همه چیز جریان داشت و همه به جان هم افتادند تا جایگاهها را از آن خود کنند، همه به پیش رفتند تا آنچه به آنان آموخته شده بود را دریابند که اینگونه هزاری میدانها به پیش آمد، میدانهایی از ثروت به مرگ هزاری در فقر، میدانهایی از تصاحب به برده کردن میلیونها نفر، میدانهایی به قدرت به مرگ بیشماران و آن قدر این میدان ادامه یافت تا آخرش هیچ از این انسان مسخ شده باقی نماند، هیچ نماند و همه از میان رفتند
اما آخرش اینگونه نخواهد بود، اینگونه تاریک و سیاه نخواهد ماند که ما هنوز میبینیم که ما هنوز همهی بینایی را از دست ندادهایم، هنوز همهی احساسات ما را از میان نبردهاند، باید دید، باید دنیای واقع را دید، هر آنچه در آن است را دید بیهیچ رویه و تعصب و ترس و نقاب، باید آنچه حقیقت است را دید و دریافت که باید ایستاد و طغیان کرد
باید در برابر این خاموشیها ایستاد باید همه را به شور و طغیان فرا خواند تا دنیا بدین سیاهی خاتمه نیابد و باید آنچه زشتی است را شناخت و در برابرش جنگید، آنچه قدرت است را از میان برد و یگانگی را به شرک پاسخ گفت، باید ایستاد و از جان گذشت تا جان را پاس داشت
جانانگاران به پیش آمده تا ببینند و به دیگران نشان دهند که سرآخر این دیدنها طغیانی است به راه تغییر و ساختن جهانی که همهاش ارمان و باور است، همهاش ایمان و جان است، برای جان و پاسداشتش به جان خواهیم ماند و از جان خواهیم گذشت.