دو دستانش به پشتش بست بی بال
به دستانش نگاهی خواند این راز

خیالش را به پروازی به بن‌بست
نگاهش بر دو دستش بود او مست

به تن دستش یکی را ناز کرد است
همین دستش زنش تیمار کرد است

دهان را با همین دستان طعامی
دهان طفل خود را باز کرد است

نمی‌داند چرا باری در این راه
خودش را او گرفتار تو کرد است

خدایی کز دل کیفر تو را دید
به پاکی مسئله تنها تو را چید

اگر دستی به خبطی خوانده راهی
ببر آن را دگر ناشد سوالی

اگر پرسید که عدلت کو ببر آن
زبان را را تو برون او را بخوان جان

که این یزدان به کیفر پاک هر کام
به دام مرگ می‌خواند تو انسان

به دستش دید او ترسان گریزان
نباشد زین پس آن دستش بر این جان

به اشک و خون و در ترسی است انسان
بریدن دست او پاسخ ز یزدان

اگر مال دگر را برد دزدید
ببر دستش به وجدان هیچ پرسید

نپرسید و برید و دید پرچید
دو بالش را به خود داد است این بید

دو روز کامل او چشمش نبستست
همه روز وشبان دستش نشست است

و فردا او بدون دست کشت است
خودش جام جهان از پیش مرد است

بریدن دست مردی را که مست است
همو مست تو شد الله رست است

تو خواندی رستگاری را از این بزم
و بزم رستگاری کشت هر هست