در صلات ظهر میآید به زیر پای تو تا غوط بردارد
میچکد از پیشوانش شرم آری چهرهات را ماه پندارد
از تمام زشتیِ جام جم او در آتشی آرام راند
میخرابد شاید آن روزی خدا او را عزیز خویش پندارد
بی مهابا پیش رفت و آتش سوزان شمس و آسمان غرید
گفت و دیدند و شنیدنهای او در آسمان چرخید
رفت در اوج و عروج و او خدایان همهمه سر داد
بر زمین افتاد و این خاکستر سوزان جهان را هیچ در بر داد
آن همه گفتند و او را هیچ نشنیدند در این زور
کز برای سوزش گرما خدایان اشک ریزند و به دل مسرور
وای از این دیوانگیهای جهان و اینچنین فریاد
آتش دنیای آن قلب جهنم را بهشت آتشین رخ داد
بار دیگر زیر پای تو نگاهش میکنی آرام
آتش این شرم آتش میزند دنیا و آن مالک به آخر شام