خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که ما بیشتر نزدیک به معنای انقلاب بشیم و بیشتر در باب انقلاب صحبت بکنیم در باب خود انقلاب.
توی قسمت گذشته ما سعی کردیم که در نهایت برسیم به این انقلاب.
یعنی قرار بود که ما توی این قسمت هایی که صحبت کردیم در این دو قسمت گذشته یه تصویری دادیم از مشکلاتی که در ایران هست.
خب قاعدتا ایران پر از مشکلات عدیده هست.
ما در باب مصادیق صحبت نکردیم اما در باب معانی ای که تحت عنوان این مشکلات می شناسیم صحبت کردیم.
از مشکلات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و الی آخر.
و حالا با تصویری که در اون قسمت ابتدایی دادیم رسیدیم به اینکه راه حل ما برای مقابله با این مشکلات چه به صورت جزئی و چه به صورت کلی در نهایت یا اصلاحات است و یا انقلاب.
و با توجه به تفاسیری که مطرح شد ما به یک معنای مشخص و انقلاب رسیدیم.
حالا قرار هست که در این قسمت در باب خود انقلاب صحبت بکنیم، بیشتر و بیشتر در باب این مفهوم کلی صحبت بکنیم تا بیشتر وارد این وادی مشخص بشویم.
انقلابی که باید اتفاق بیفتد.
در ایران ما انقلابی که اتفاق خواهد افتاد یعنی ما صحبت کردیم و گفتیم ما جمهوری اسلامی رو میشناسیم که در چهل و خردهای سال پیش به قدرت رسید، قدرت سیاسی این کشور رو در اختیار گرفت.
فرا اینکه چگونه این کار را کرد.
چگونه این قدرت رو گرفت که من خودم در یک ویژه برنامه ای تحت عنوان ایران صد ساله در باره اش صحبت کردم.
در پادکست به نام جان در اختیار شماست.
میتونید به اون هم مراجعه کنید.
اما فرای اینکه او چگونه این کار رو کرد و چگونه این قدرت رو گرفت، قدرت در اختیار او بود.
با نگاه به این حکومتی که یک حکومت قشری و قومی بود، یعنی یک نگاه قبیله ای داشت، یک نگاهی به یک بخشی از جامعه.
امروز هم این حکومت باز هم به همون سمت و سو سوق داره.
امروز هم بزرگترین کارها رو انجام میده.
خبط ها رو انجام میده تا اون قشر وفادار به خود رو از دست نده.
یعنی شما با حکومتی رو به رو هستید که یک بخشی رو برای خودش داره، یک قومی رو برای خودش، یک قبیله ای رو برای خودش پدید آورده.
برای اینکه این قبیله به او باورمند بمانند، به نگاه او باورمند بمانند، حاضر هر کاری بکنه، هر کسی رو بکشه، هر رفتاری انجام بده، بدترین و وحشیانه ترین رفتار ها رو هم شکل بده.
فرای اینکه تمام این کشتار ها، وحشیگری ها و این رفتارهای دهشتناک برگرفته از یک باور مشخص و اون نگاه اسلامیست، اما فرای اون حتی شاید حاضر باشه کارهایی فراتر از اون نگاه هم بکنه چرا که این قشر باورمند به خودش رو، این قبیله خودش رو نگه داره، اینها رو به خودش باورمند و به نوعی همراه خودش نگه داره و شما اگر از همون دیرباز به جمهوری اسلامی زمانی که قدرت رو گرفت نگاه میکردید، میتونستید به سادگی به این موضوع برسید که این قبیله ی مشخص از مردم ایران نماینده تمام مردم ایران نیستند.
شاید مردم به واسطه ی تهییج احساساتشون به واسطه ی رفتارهایی که در گذشته وجود داشت، شرایطی که در گذشته وجود داشت، کینه ای که از گذشته داشته اند وفادار به او بمانند.
به این نگاه بمانند.
شاید این نگاه را قبول بکنند اما قاعدتا همه و همه در این راستا قدم برنمیدارند.
قاعدتا با پیش رفت، با جلوتر رفتن، با دیدن و دانش بیشتر گرفتن، با دیدن بیشتر جهان پیرامون خودشان.
با نزدیک شدن به معانی بیشتر.
قاعدتا روزی از خواب بیدار میشن.
حالا نگاه میکنن که این قبیله ی حاکم بر اونها نماینده ی همه ی اونها نیست.
نماینده ی باورهای اونها، فکرهای اونها، آینده ی اونها، آرزوهای اونها نیست.
حالا کم کم قرار هست که از اون بدنه ی خود از دست بده.
یعنی وقتی شما نگاه میکردید به جمهوری اسلامی از اون نقطه ی ابتدایی می دیدید که یک قطاری شکل گرفته برای از میان بردن جمهوری اسلامی از همون نقطه صفر.
از همون نقطه صفری که جمهوری اسلامی کلید خورد شکل گرفت به وجود اومد.
حالا یه قطاری تشکیل شد که نخواد این جمهوری اسلامی باشه.
وجود داشته باشه با تمامیت او، با اصل او، با وجودیت او در تضاد بود.
برای نابودی او حرکت میکرد.
و طی مرور زمان مردمی که متکثر بودن، متفاوت بودن و نگاه های متفاوت داشتن.
حالا با این دیدن تصاویر جمهوری اسلامی با دیدن اینکه هیچ کدوم از آرزوهای اون ها در این سپهر سیاسی جایی نداره.
در قوانین نقشی نداره.
در اقتصاد نقشی نداره.
فلان نگاه اقتصادی.
من که بهش باورمند هستم و تفکری داشتم که شاید جمهوری اسلامی بتونه اون رو نمایندگی بکنه حالا دیگه جایی نداره.
حالا قرار هست که اون ها مبدل به یک حکومت کاپیتالیستی بشه.
به عنوان مثال.
مثال هایی رو دارم دربارش صحبت میکنم که شاید جنبه ی واقعی و حقیقی داشته باشه و نداشته باشه.
برای بهتر فهم شدن به نوعی موضوع هست.
حالا فلان طایفه ای که در دل این کشور زندگی می کردند و فلان نگاه مشخص را داشتند، میدیدند که در صحنه ای که به آن باور دارند و به نوعی در انتظار این تغییرات هستند، تغییراتی شکل نمی گیرد.
حالا از این بدنه جدا میشدند.
حالا رفتارهای وحشیانه جمهوری اسلامی، کشتار ها، قتل ها، جنایات دست به دست هم میداد تا مردم از اینها رویگردان بشوند.
حالا ناکارآمدی های این حکومت در راستا های مختلف در زمینه های اقتصادی شما مواجه شدید با این فقر بزرگ و عظیمی که هر روز هم بیشتر و بیشتر میشود با تورمی که بیشتر و بیشتر می شود با ناکارآمدی هایی که بیشتر و بیشتر دیده می شود، با فساد سرشاری که بیشتر و بیشتر دیده می شود.
حالا جماعتی هستند که از این بدنه جمهوری اسلامی کنده می شوند و بیشتر و بیشتر به آن قطار اضافه می شوند.
قبیله جمهوری اسلامی کوچک و کوچکتر میشود و حالا جمهوری اسلامی هر کاری می کند تا قبیله خودش را نگه دارد تا این قبیله ای که تحت عنوان حاکمان قرار گرفته اند باورمند به این نظام حاکم باشند.
آنها را نباید از دست داد.
آنهایی که ضامن وجود داشتن او هستند.
حالا جمهوری اسلامی می داند که یک جماعتی هستند که شاید بی تفاوتند.
شاید کاری نمی کنند اما به دلیل قدرتی است که او در اختیار دارد.
به دلیل رفتارهای وحشتناکی است که او انجام داده.
حالا نباید این قدرت را از دست بدهد.
نباید این رفتارهای وحشتناک را از دست بدهد.
حالا باید با اتکا به همین نیروی قبیله ای خودش دوباره پیش ببرد.
تنها نقطه اتکایی که باعث می شود او باقی بماند همین قبیله ای است که برای خودش ساخته.
با یک نگاه اجمالی به تمام این تصاویر می شود به یک نتیجه ساده رسید این حکومت تشکیل شده.
این نظام ساخته شده که تنها و تنها نمایندگی یک قشر کوچکی از مردم ایران رو داره تحت عنوان مسلمانان شیعه باورمند به ولایت فقیه یعنی همین تعریف.
همین کلمات رو در کنار هم داره به شما نوید چی رو میده؟
یعنی یک مسلمان نمیتونه با اینها همداستان باشه؟
یک مسلمان شیعی نمیتونه با اینها همداستان باشه.
باید مسلمان شیعه ای باشه که باورمند به ولایت فقیه هست.
یعنی یک مسلمان شیعه میتونه وجود داشته باشه که باورمند به ولایت فقیه نیست پس جمهوری اسلامی رو قبول نمیکنه پس با جمهوری اسلامی نزدیکی نداره.
حالا در انتظار این هست که یک رفتاری از او ببینه.
رفتاری که به عنوان مثال ناکارآمدی در موضوعات اقتصادی حالا میبینه و از این بدنه کنده میشه.
حالا فلان رفتار وحشیانه اش رو میبینه که از نظر او منافات داره حتی با دین اسلام.
به سادگی از این بدنه کنده میشه و هر کس به این سپهر نگاه میکرد به این شرایط، به این نظام حاکم بر جمهوری اسلامی و این تفکر نگاه می کرد، می توانست بفهمد که این جمهوری اسلامی محکوم به یک انقلاب و نابودی است چرا که نمی تواند اداره کند.
این تفکرات مختلف را نمی تواند جایی بدهد تا یک انسانی که فکر متفاوت و متمایزی دارد حالا به میدان بیاید.
حالا قوانین را تغییر بده، حالا یک شرایط تازه ای را بسازد.
پس قاعدتا نگاه کردن به بدنه جمهوری اسلامی به نگاه جمهوری اسلامی به معنای جمهوری اسلامی از همان ابتدا ما را به یک سمت می برد که این جمهوری اسلامی محکوم به یک انقلاب است.
اما فرای آن رفتارهایی که در طول این سال ها هم کرده، باعث شده که بدنه اجتماعی خودش را از دست بدهد، به بدنه انقلابیون اضافه کند و مدام هم در حال تغییر هستیم.
یعنی کفه ترازوی بدنه اجتماعی جمهوری اسلامی در حال کمرنگ شدن و بدنه انقلابی در حال پررنگ شدن است.
ما در باب اعداد و ارقام صحبت نمی کنیم.
نمی دانیم چون وجود نداره.
چون جایی و بستری رو فراهم نکردند.
چه خود جمهوری اسلامی و چه اپوزیسیون جمهوری اسلامی.
فرقی هم نمیکنه.
هر دو سمت.
اصلا طالب این نیستن که شما اعداد و ارقام رو بدونید.
یعنی بدونید که ایران متشکل از چند درصد طرفداران جمهوری اسلامی هست؟
چند درصد انقلابیون هستند و چند درصد قشر خاکستری؟
هر سمتی داره اغراق شده در باب خودش میگه.
یعنی شما مواجه میشی؟
جمهوری اسلامی باهاش صحبت میکنه میگه هشتاد درصد من طرفدار منن، عاشق منن و دست به دعا هستن که آقا زنده بمونه و ما این حکومت بزرگ رو برسونیم دست حضرت موعود و مهدی بیاد و ما کلید رو بدیم دستش.
این تفکری که اون ها بیان میکنن دور از واقعیت و در یک توهمات کامل.
نقطه مقابلش هم همین شکلی هست.
با اونها هم صحبت کنید.
نود درصد ضد جمهوری و نود درصد در پی انقلاب هستند.
یعنی واقعیتی نیست که شما باهاش روبرو باشید.
نمیتونید واقعیت رو تشخیص بدید.
چند درصد از این مردم ضد جمهوری اسلامی هستن؟
چند درصد از این مردم بر علیه جمهوری اسلامی هستند و حاضرند به میدان بیایند.
چند درصد قشر خاکستری ان بی تفاوتند؟
چه عواملی باعث شده این ها مبدل به قشر خاکستری بشوند؟
چه عواملی این ها را به این سمت و سو.
یعنی شما وقتی در باب قشر خاکستری صحبت می کنید با یک تلنگر شاید جماعتی به این سمت و شاید جماعتی به این سمت کشیده شوند.
شاید یک رفتار انقلابیون باعث بشه که این ها برن در به نوعی.
مقر جمهوری اسلامی قرار بگیرند.
یک رفتار از جمهوری اسلامی باعث شده که آن ها بیایند به سمت انقلابیون.
چه درصدی از جامعه ایران این قشر خاکستری است؟
آمار و ارقامی وجود ندارد. اغراق شده.
هر دو سو سعی می کنند اعداد را در باب خودشان و در مسیر خودشان بگویند.
یک نگاه کلی و اجمالی واقعا به ما می رساند که قشر غالب در ایران قاعدتا قشر خاکستری است یعنی بلاشک.
یعنی ایران یک درصد خیلی بالای قشر خاکستری رو داره که نه طرفدار جمهوری اسلامی و نه بر ضد جمهوری اسلامی هستن.
قشر غالب ایران اکثریت اکثریت ایران قاعدتا قشر خاکستری هستن.
یعنی نگاه از دور میتونه مارو به این برسونه نه اینکه یک نگاه علمی و آماری که ما عدد داریم میدونیم که اینها واقعا اینگونه هستن نه یک نگاه از دور به شرایط ایران در طول تمام این سالیان به ما این موضوع رو مطرح میکنه.
گاها این جماعت قشر خاکستری در کلام هم ضد جمهوری اسلامی هستن.
ساعت ها در باب جمهوری اسلامی و بدی هاش و مشکلات و همه اینها صحبت میکنن اما پای میدان نیستن، به میدان نمیان، وارد این درگیری نمیشن، برای از بین بردنش تلاش نمیکنن و بازهم معنای قشر خاکستری رو میگیرن.
هیچ تفاوتی نمیکنه.
ما در باب دو نیروی در برابر هم صحبت میکنیم.
دو نیرویی که قرار هست در نهایت تصادمی داشته باشن با هم برخورد بکنن.
این دو نیرو تا زمانی که به میدان نیان که ارزش ندارن که جزو ارتش به حساب نمیان که.
شما تصور کنید دو کشوری در حال جنگ با هم هستن.
خب قشری که وارد این میدان نمیشن که جزو این اعداد و ارقام به حساب نمیان.
پس اون قشر خاکستری که صحبت میکنه ضد جمهوری اسلامی باشه.
نمیدونم در فضای مجازی فعالیت بکنه خیلی هم صحبت های تند و تیز بزنه بدون اینکه هویت خودش را آشکار بکنه.
اون نیرویی نیستش بر علیه جمهوری اسلامی و نیرویی به حساب نمیاد و میره در همون رسته به نوعی قشر خاکستری قرار میگیره.
حالا اینکه چگونه میشه این قشر خاکستری را بیدار کرد؟
چگونه این قشر خاکستری سر در لاک برده اند؟
چرا همون آدمی که صحبت میکنه به میدان نمیاد؟
موضوعات مهمی هست که باید دربارش صحبت بشه.
اما در مجموع از اون معنای کلی دور نشیم.
با توجه به این پیشگفتار طولانی که درباره اش صحبت کردیم، بریم سراغ مبحث اصلی و در باب این انقلاب صحبت بکنیم.
اینکه ما رسیدیم به اینکه جمهوری اسلامی در نهایت محکوم به یک انقلاب هست و باید انقلابی هم شکل بگیره.
تنها راه حل مقابله با جمهوری اسلامی هم قاعدتا همین انقلاب هست.
اما با توجه به این موضوع مشخصی که ما درباره اش می دانیم، حالا خود انقلاب چیست؟
حالا ما وقتی نزدیک به معنای انقلاب میشیم داریم در باب یک دگرگونی صحبت می کنیم.
در باب این موضوع مشخص صحبت می کنیم که قرار هست ارزش ها تغییر بکنه.
ما ارزش های شناخته شده ای رو داشتیم در نظام جمهوری اسلامی، در بین مردمی که آموزش دیدن از جمهوری اسلامی فرهنگی به اونها خورانده شده، ارزش هایی برای اون ها ساخته شده.
اون ها به این ارزش ها پایبند هستند و به واسطه ی همین ارزش ها هست که زندگی می کنند.
نظام سیاسی حاکم بر اون ها به واسطه همین ارزش ها شکل گرفته.
انقلابی که کردند به واسطه ی همین ارزش ها بود.
یعنی موضوعات مختلفی که به عنوان مثال در دودمان پهلوی مورد نقد مردم بوده همین ارزش ها بوده.
گاها شما روبرو میشید ارزش هایی رو که زیر پا میذاشته اون دودمان تحت حاکمیت مثلا محمدرضاشاه.
حالا مردم نسبت به اون واکنش در نهایت خواستن اون ارزش هایی که پایمال شده رو دوباره پر رنگ کنن.
ضد ارزش ها رو از بین ببرن.
و ما وقتی نزدیک به معنای مشخص انقلاب میشیم فقط و فقط همین موضوع ارزش هاست.
تغییر ارزش ها شما باورمند به نور.
به عنوان مثال شما اعدام کردن رو ارزش می دونید.
حالا اگر قرار باشه انقلابی شکل بگیره قرار هست اعدام کردن یک ضد ارزش باشه، قتل باشه، جنایت باشه.
قرار هست این مبدل به ضد ارزش بشه و ارزش تازه ساخته شده اعدام نکردن باشه.
در باب تمام موضوعات هم به همین شکل هست.
یعنی معنای انقلاب به مفهوم تغییر ارزش ها هست، دگرگونی ارزش ها هست، ارزش های تازه رو ساختن هست، ضد ارزش ها رو بازتعریف کردن هست.
به نوعی این دگرگونی کامل تمامی ارزش های گذشته و یا بخشی از آن ها بخش مهم و عمده یعنی اصول اصلی ای که ما میشناسیم، این ارزش ها تغییر بکنند، مبدل به ضد ارزش بشوند و شما ارزش های تازه ای را جایگزین آن ها بکنید.
این به مفهوم اون انقلاب هست.
حالا ما با یک نظامی سر و کار داریم که از اصول باهاش مشکل داریم.
برای تغییرش باید این اصول رو تغییر بدیم.
باید این ارزش ها رو تغییر بدیم.
اگر قوانینی بر علیه زنان وجود داره در این کشور حاکم هست.
ما تحت عنوان مشکلات قانونی میشناختمشون دربارشون صحبت کردیم.
این ها ارزشی رو تصویر کردن.
ارزش مشخصی که مردان با ارزش تر از زنان هستند.
حالا باید این ارزش تغییر بکنه، این ارزش دگرگون بشه.
حالا ارزش مطرح شده برابری زنان و مردان باشه.
حالا به واسطه ی این ارزش مطرح شده ی برابری زنان و مردان حالا گام بر میدارن.
مردمی که باورمند به این ارزش هستند در جای جای جهان.
در جای جای زندگیشون. در قوانینشون.
در زندگی عادی زندگی اجتماعیشون در هر جایی اگر نقطه ای رو ببینن که در برابر این ارزش ها باشه از بین میبرنش، تغییرش میدن.
این به مفهوم اون انقلاب هست.
یعنی قرار هست این ارزش ها تغییر بکنه.
تا زمانی که این ارزش ها تغییر نکنه.
ما اصلا نزدیک به مفهوم انقلاب نمیشیم.
به همه انقلاب های جهان نگاه بکنید.
تغییر ارزش ها هست.
ایمان نیست که ارزش های تازه ای رو پدید آورده.
حالا من نزدیک نشدم فعلا به مسئله ایمان که قاعدتا باید دربارش صحبت بشه.
مهم ترین موضوع در هر انقلابی قاعدتا ایمان هست.
اما تعریف مشخص از همین ایمان هم همین هست.
ایمان تازه ارزش تازه رو تصویر میکنه.
آرزوی تازه آینده ی تازه.
چارچوب اخلاقی تازه رو تعریف میکنه و این تعریف تازه از ارزش ها، چارچوب های اخلاقی ضد ارزش های تصویر شده است که ما را در نهایت به یک انقلاب می رساند.
قاعدتا تعریف ما مشخصا همین تغییر ارزش هاست.
در باب انقلاب اما این تغییر ارزش ها قاعدتا باید به صورت فردی اتفاق بیفتد.
یعنی شما وقتی دارید در باب یک انقلاب بزرگ در یک کشور صحبت می کنید، ما مستلزم این هستیم که جماعتی وجود داشته باشند که ارزش های تازه ای را ساخته باشند و به آن معترف باشند و حالا بخواهند برای تغییر این ارزش ها به صورت اجتماعی فعالیت کنند.
پس نقطه ابتدایی و شروعی تغییر این ارزش ها در زندگی فردی ماست.
حالا دیروزی که یک انسان باورمند به ارزشمند تر بودن مردان بوده، حالا امروز باور دارد که زن و مرد با هم برابر هستند.
این ارزش درونش تغییر پیدا کرده.
حالا فعالیت می کند برای اینکه این ارزش خودش را به جنبه عمومی خودش برساند.
در جنبه ی عمومی و در زیست اجتماعیش هم شکل داشته باشه.
در سپهر قانونی هم نقش داشته باشد.
حالا قرار نیست که در قانون مدنی کشورش تا این حد حقوق زنان پایمال شود.
تا این حد زنان بی ارزش خطاب شوند.
حالا قرار است که این ارزشی که درون او تغییر کرده جنبه ی عمومی پیدا کند.
در قوانین هم شکل و بوی خودش را بگیرد، رنگ خودش را بگیرد، یک شکل تازه ای بدهد.
از برابری ها در قانون اساسی، در قانون جزایی، در زندگی اجتماعی، در سپهر سیاسی، در شکل سیاسی خودش.
حالا قرار است این باورمند بودن به این ارزش او را در نهایت به یک جایگاهی برسه که بگه تفاوتی نیست که قرار باشه یک رییس جمهور زن باشه یا مرد باشه.
من به این برابری باور دارم.
در نگاه سیاسی هم بهش باور دارند.
پس حالا این نظام سیاسی نمی تونه این خواسته ی من رو به پیش ببره.
اما نقطه ی ابتدایی همون تغییر ارزش ها در فردیت ماست دیگه.
یعنی ما باید مواجه بشیم با فرد های متفاوتی در کشورمون که این انسان ها تغییر کردن.
این ارزش ها رو در خودشون تغییر دادن.
حالا این ارزش ها یک به یک تغییر پیدا میکنه و اینها گسترش پیدا میکنه.
هر کس به دیگری انتقالش میده و حالا تبدیل میشه به یک ارزش اجتماعی جمعی.
اما نقطه ی شروعش باز هم نکته ی مهم اون تغییر ارزش های فردی است.
فرد شروع کننده است.
در نهایت این رو به یک شکل اجتماعی خودش میرسونه.
و ما باید شاهد این تغییرات ارزش ها در فردیت انسان ها باشیم.
در کشوری که زندگی میکنیم در بین مردم ما باید ببینیم که این ارزش ها داره تغییر میکنه.
تا دیروز انسان ها خودشون رو برتر از دیگر جانداران میدونستن.
دیگر جانداران رو حقوقشون رو پایمال میکردن.
بهشون هیچ ارزش و احترامی نمیگذاشتند.
برای آزادیشون، برای جانشون.
برای زندگی شون.
حالا ارزش تازه ای سر به میان آورده که داره در باب این برابری جان ها صحبت میکنه.
در باب احترام به دیگر جان ها صحبت در باب آزار نرساندن به دیگر جان ها صحبت می کند.
حالا این فردی که این تغییر رو کرده، این تغییر رو به دیگران هم منتقل می کند.
حالا هر چقدر این جماعت بیشتر و قدرتمند تر و بزرگتر شوند، انقلاب سیاسی هم اتفاق خواهد افتاد.
ارزش ها یک به یک در حال تغییر کردن هستند.
حالا شما مواجه می شوید کسی که ارزش را تغییر داده.
در باب هر موضوعی مصادیق و مثال ها بیشمار هست.
در باب زنان.
در باب حقوق.
در باب قوانین.
در باب قوانین جزایی.
نگاه به اعدام.
نگاه به موضوعات مشخص. نگاه اقتصادی.
و الی آخر.
اما این تغییر ارزش ها باید درون انسان ها شکل بگیرد.
یعنی شما تصور کنید ما در باب این فرهنگ خدا در ویژه برنامه خدا صحبت کردیم.
گفتیم ما تحت عنوان فرمانبرداری و این انفعال فرهنگی از سوی خدا داریم.
حالا اگر این ارزش فرمانبرداری تغییر کند یعنی شما تصور کنید که یک خدای مشخصی که تحت عنوان اسلام شیعی اثنی عشری در جمهوری اسلامی قدرت مند هست و فرهنگ اصلی را هم دارد در بین مردم می سازد، مردم رو فرمان میده، به فرمانبرداری، مردم رو آزموده می کنه برای اینکه منفعل باشن، سکوت داشته باشن.
حالا اگر این ارزش تغییر بکنه، حالا اگر انسان ها به سمت یاغی گری برسند، به سمت مدد رساندن به دیگران برسند، به سمت احقاق حقوق خود و دیگران برسند.
حالا چه تصویری روبرو هستیم؟
حالا اگر فلان کس داره حق دیگران رو میخوره، اگر شما در برابر او سکوت بکنید، ضد ارزشی رو انجام دادید، حالا توسط جامعه تون طرد میشید.
اما اگر در برابر او طغیان بکنید، یاغی باشید، بایستید، حق خودتون رو پس بگیرید، حق دیگران رو پس بگیرید، مورد تشویق سایرین هم قرار بگیرید.
حالا این ارزش جمعی است که ساخته شده از فردیت آغاز شده به جمعیت هم رسیده در نهایت جمع انسانی.
مثلا در ایران ما به این نتیجه رسیده که ارزش درست و اصولی یاغی گری هست، طغیانگری هست، پرسشگری هست، ایستادگی هست، مقاومت هست دیگه قرار نیست اون فرهنگ بیمار خداوندی، اون فرهنگ تسلیم اسلامی و اینکه شما تسلیم باشید سر سکوت داشته باشید، مقاومت نکنید، ایستادگی نکنید، فرمانبردار باشید.
قرار نیست حاکم باشه.
ارزش تغییر کرده.
حالا پا به عرصه ی عمومی هم می ذاره.
اما نقطه ی شروع باز هم همون فردیت هست.
قاعدتا این نگاه فردی در نهایت به نگاه اجتماعی خودش هم خواهد رسید.
حالا وقتی ما وارد این عرصه ی اجتماعی میشیم، حالا وقتی این انقلاب رو درون انسان ها دیدیم، حالا رو به رو شدن با حکومت وقت، حالا حکومت وقت نیست که تمام ارزش ها اون ها رو داره زیر سوال می بره.
حالا جماعتی هستن که به فرمانبرداری باور ندارن.
اما در نوک هرم سیاسی رهبری وجود داره که فرمان ازلی و ابدی میده.
رهبری وجود داره که جا پای خدا گذاشته.
این جماعت ارزش خودش رو تغییر داده.
به ارزش های اسلامی باور نداره.
ارزش تازه ای رو بنا کرده به ارزشی تحت عنوان معنای خدا باور نداره و خودش رو پست و حقیر در برابر اون خدا نمی دونه.
فرمانبردار نمی دونه.
او یاغی است.
او سرکش است.
او در برابر این موضوعات ایستادگی می کنه.
مقاومت می کنه.
میجنگه، منفعل نیست.
حالا با توجه به این موضوع در برابرش در سپهر سیاسی که بر او حاکم است، یک قدرت بلاعزل داره به اسم رهبر.
حالا در برابر او می ایسته.
حالا ارزشی در بین این جمع شکل گرفته تحت عنوان اینکه اعدام کاری وحشیانه است.
اعدام در ملاء عام خشونته جنایت بر علیه جان هاست، ترویج دهنده ی وحشی گری و وحشی خویی است.
مشکلات عدیده ی روانی رو حتی به وجود میاره.
ضربه میزند، از جنایت کم نمیکند و جنایت رو تشدید میکنه.
هیچ وقت بازدارنده نبوده.
حالا او باور داره که اعدام کردن زشتی و بدی است.
حالا این تنی که این ارزش تازه رو ساخته.
حکومتی در برابر داره که به واسطه ی قوانین منزجر کننده ی اسلامی داره اعدام میکنه.
داره شلاق میزنه. داره میکشه.
داره وحشیانه ترین رفتار ها رو انجام میده.
پاسخگوی باورهای او این حکومت نیست.
این حکومت نمیتونه جوابگوی باور های او، اعتقادات او، دنیای او، آینده ی او، آرزوهای او، چارچوب اخلاقی او باشه.
حالا راه چاره ای نداره به جز انقلاب.
حالا باید این ساختار تغییر کنه.
انقلاب درونی که شکل گرفته.
انسان هایی که ارزش های تازه ای رو تعریف کردند.
انسانی تعریف کرده که زن و مرد برابر هستند.
در کنار هم هستند.
حالا با ساختاری روبه رو هست که درون اون زنان حق ندارن رییس جمهور بشن.
زنان حق ندارند که ارث برابری ببرند.
عناوین بیشماری که همه حتما میدونید دیگه تکرار کردنش دوباره وقت تلف کردنه.
حالا وقتی یک انسانی که به این برابری باور داره میبینه که ساختار ساخته شده ی قانونی و سیاسی و الی آخر بر علیه باورهای او هست در برابرش باید طغیان کنه و این نظام رو عوض کنه چرا که پاسخگوی باورهای او نیست.
اما اینها همه مستلزم این هست که این انقلاب و این تغییر ارزش ها درونی بین مردم شکل بگیره و تبدیل به یک جماعت بزرگی بشه.
تبدیل به یک جمعیت میلیونی در ایران بشه.
یعنی شما شاهد باشید که جماعتی در ایران هستند که به این موضوعات و به این ارزش ها پایبند هستند.
به یاغی گری، به طغیان گری، به ضدیت با اعدام؟ خشونت، کشتار.
وحشی گری و وحشی خویی.
به برابری حقوق زنان با مردان.
فرا تر از اون، بالاتر از اون آن به برابری جان ها و یا عناوینی از این دست.
حالا ما در باب مصادیق صحبت نمی کنیم.
یعنی موضوعی نیست که من در باب باورهای خودم صحبت بکنم.
هر باوری قرار است تبدیل به ارزش های تازه بشود.
هر باور و هر ایمان و هر نگاهی قرار است تبدیل به ارزش متفاوت انسان ها بشه.
حالا در برابر ارزش هایی که حکومت ساخته و صف آرایی می کنند، ارزش هایی که اون ها بهش باور دارند هیچ سنخیتی هیچ نزدیکی با حکومت نداره.
حکومت و ساختارش از تمامی ابعاد در برابر ارزش های اون ها هست.
حالا این جماعت میلیونی که به واسطه این تغییر ارزش ها و این انقلاب درونی شکل گرفته اند به کنار هم رسیده اند به واسطه این که با هم در میان گذاشته اند، بزرگ و بزرگتر شده اند.
یک جامعه بزرگی رو به وجود آورده اند.
حالا با توجه به اینکه هیچ کدوم از امیالشان، باور هاشون، چارچوب اخلاقی شون، قوانین مورد نیازشون آینده و آرزوهایشان را در آن حکومت نمی بینند.
قاعدتا انقلاب خواهند کرد.
قاعدتا قدرت خواهند داشت برای انقلاب کردن.
قاعدتا ما یک المان های مشخصی را هم در این انقلاب داریم.
المان مشخص و قابل لمس و درکی که تحت عنوان ایمان شناخته می شود.
من در قسمت های آتی حتما در باب ایمان مفصل صحبت می کنم چون موضوع اصلی و مهم نیست.
در قسمت های مختلف به نام جان هم صحبت کردم.
در کتاب ها هم وجود دارد.
موضوع مهم و بنیادینی تحت عنوان ایمان ایمانی که راه چاره ی مردم هست برای پیشرفت، برای دگرگونی، برای انقلاب.
یکی از المان های اصلی همان تغییر ارزش ها به واسطه ی یک ایمان هست.
حالا این ایمان اگر جنبه ی جمعی بگیرد که ما به انقلاب می رسیم.
پس وقتی ما در باب انقلاب صحبت می کنیم و تغییر ارزش ها، المان مستحکم و قدرتمندش همان ایمان هست.
ایمان هست که در نهایت ما رو به این تغییر ها میرسونه.
فرای اون موضوعات مختلف دیگری هست مثل وجود احزاب که بازویی بشن قدرتی بشن برای بسیجی گری.
وجود این احزاب یکی از اون اتفاقات هست.
اتحاد بین گروه ها و احزاب و اشکال مختلف مردم.
این تفکر های متفاوت و این تکثری که ما درباره اش صحبت کردیم.
گفتیم این تکثر در ایران وجود داره.
حالا قرار هست این قدرت های جدامانده از هم تبدیل به یک جزیره ی واحد یک کشور واحد بشن برای قدرت گیری.
پس قاعدتا یکی از المان ها هم همین اتحاد هست.
وجود احزاب هست.
ایمان هست که در نوک هرم تمام المان های انقلابی قرار میگیره و عناوین دیگری که میشه دربارشون صحبت کرد و در قسمت های آتی هم سعی میکنیم در باب این المان ها هم صحبت بکنیم.
فکر میکنم تا اینجای کار در این قسمت به اندازه کافی در باب این موضوع صحبت کردیم و در قسمت های آتی هم سعی میکنیم بیشتر و مفصل تر در باب موضوعات مختلف پیرامون آینده ایران و راهکارهای رسیدن به آینده ای روشن و آرزویی که برای آن ایران و فراتر از ایران برای جهان داریم، صحبت کنیم.
ممنون که همراه من بودید.
من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.