احساس سرمای بیاندازهای تمام جانم را گرفت، از جای برخاستم و با توان کمی که در تن داشتم خود را به پیش بردم
فضای کوچکی است، بسیار کوچک و تنگ در این چند روزی که در این قفس شیشهای به حبس در آمدهام، بارها و بارها سر و ته آن را اندازه گرفتهام، به سختی به بیشتر از ده دست و پا میرسد،
درست خاطرم نیست چندی است که در این قفس شیشهای محبوس شدهام، در این مدتی که در اینجا به بند در آمدهام چند باری خاطرات گذشتهام را از یاد گذراندهام،
جسته و گریخته هر از چند گاهی خاطرات به سویم هجوم میآورند و چندی از گذشته را به یاد میآورم، بیشتر از همه چشمان فرزندم را
چشمان نافذ و دوخته بر پیکر من که میسوزاند بر جانم و پیش میرفت، دستان همسرم را نیز به خاطر میآورم و حرکات تند و چالاک دوستان را،
نامهایشان به درستی در خاطرم نیست و درست به یاد نمیآورم در آن لحظههای آخر چه میکردیم، گهگاه در این مرداب مدفون شده بر جانم احساس میکنم از همان ابتدا در همین دالان مرگ به دنیا آمدهام، آنقدر این شیشهها بر جانم تنگ میشود و نفس را از وجودم میرباید که همهچیز گذشته را از یاد میبرم، تنها همین بیغوله و این غولهای بیابانی در برابرم را به یاد آوردهام،
موجودات بیشماری همواره در کمینم بودهاند، زندگی ما هماره پر از خطر و وحشت در مرگ است، باید با همهی توان در برابر هر ناملایمات بایستیم و در برابر این خطرات از جان یکدیگر محافظت کنیم، با آنکه موجودات بیشماری برای کشتن و بلعیدن ما دندان تیز کردهاند، اما این موجود دوپا وحشتناکتر و بزرگتر است،
گهگاه با پنجههای خونین گربهای روبرو میشدم و باید جان ناچیز را به هر قیمتی که بود از مهلکه نجات میدادم، گاه در برابر شمایل پر وحشت ماری باید که ایستادگی میکردم و به هر زحمتی بود جان سالم به در میبردم، وحشت از آنان به مرگ خاتمه مییافت، به آنی مردن و پایان زندگی،
اما این غول بدقوارهی دو پا چه از جان ما میخواست،
چندی بود که از دوستان از این موجود عظیمالجثه موضوعات فراوان شنیده بودم که آنان نیز یکی دیگر از شکارچیان جان ما هستند، به کمین مینشینند و در کسری از ثانیه ما را به حصر و بند در میآورند، دوستان و همقطاران از چنگالهایی میگفتند که گاه و بیگاه به جانشان هجوم میآورد و تنشان را زخمی میکرد، دنیا به دور دیدگانشان تیره و تار میشد به بند در میآمدند روزهای بیشمار بیغذا و بیآب سر میکردند، گاه به اغما میرفتند، گاه از مرگ باز میگشتند و بیچاره آنانی که در این شکنجهگاه وحشیانه زنده بازمیگشتند، دیگر از سایهی خویش ترس داشتند و همهچیز جهان برایشان دهشت و وحشت بود، گاه دیده بودم که برخی از آنان به پیشواز مرگ میرفتند در حالی که از ترس به خود میلرزیدند، به سوی گربهای میرفتند و یا ماری را از وجود خود با خبر میساختند تا از این دهشت رهایی یابند و منی که این کابوسهای وحشتناک دوپایان همواره خرخرهام را میجوید سرآخر به تورشان افتادم،
اما وا مصیبتا که هیچ از آن روزها در خاطرم نیست
حتی نمیدانم چندی از آن روز گذشته است، برخی از دوستان میگفتند اینان دست غیب آسمانی هستند تا ما را مجازات دهند و اینگونه برای هم قطاران میخواندند که هر اشتباه از جانب ما مجازاتی دارد که این دوپایان غولآسا برایمان فراهم دیدهاند،
برای گفتههایشان سند و مدرکهای بسیار هم داشتند، مثلاً عمو رازی که به مرگ محکوم شده بود و دو پایان او را به سزای عملش رسانده بودند، جرمش دزدیدن تکه پنیری از مارا کودک یتیم بین ما بود، آنها میگفتند او یکبار چنین کاری کرده است و دست غیب اینگونه او را به سزای عملش رساند، اما همیشه در برابر این همقطاران جمعی بودند که میگفتند عمو رازی چند باری بعد از آن اتفاق غذاهای بسیاری برای کودک یتیم آورد تا از دلش در بیاورد و گناه خود را ببخشاید، اما باز بسیاری همهچیز را کتمان میکردند و به داستان سراییهای بسیار میپرداختند،
این موضوع مجازات، تقریباً همدلیای میان جماعت ما موشها به وجود آورده بود که همه یکصدا باور داشته باشیم که اینان مجازات کنندگان غولآسای جهان ما هستند و هرکدام بر کردهها و نکردههای خود میکوشیدیم تا گرفتار آنان نشویم،
سؤال بر نکردهها بود، زیرا برخی اوقات کسانی از هم قطاران ربوده شدند که کسی نمیتوانست بر آنها انگی بیابد، حتی ریزبینترین رفقا،
همین امر باعث شد تا ایدهی تازهای مطرح شود که اگر کسی نسبت به دیگران و برای رفاهشان بیتفاوت باشد و کاری نکند نیز مورد هجوم آنان واقع خواهد شد،
حال که هر چه فکر میکنم چیزی باز هم به خاطرم نمیآید،
آیا من کاری کردهام؟
شاید کاری نکردهام؟
اما من که بعد از آن روز بارها و بارها به دیگران کمک کردم، نمونهاش برادر رایان بود وقتی درون سوراخ تنگ گیر کرده بود، من بودم که هر روز به بالای سر او میرفتم و برایش غذا میبردم،
وای که باز این دیوانگان دوپا در حال نزدیک شدن هستند، تمام جانم را سرمایی وحشتناک فرا گرفته است،
حال به خاطر میآورم، چندی پیش یکی از آن چنگالهای پولادین به جانم رفته بود، بعد از آن بود که در حالت رعشه به زمین افتادم و بعد برای چند صباحی هیچ به خاطرم نماند و باز در سرما از جای برخاستم،
باز در حال کمین گرفتناند،
این چه مجازاتی است که برای ما در نظر گرفتهاند، وای که اینان دیوانهاند، ما در مواجهه با گربهها و مارها یکبار میمیریم، وقتی به تنگنای با آنان وامیمانیم، دنیا برایمان جهنم خواهد شد، همه آرزو داریم که حداقل در میان جست و فرار به یکباره محو و نابود شویم، اما به تنگنا افتادن چندین برابر مرگ است، تجربه کردن مرگ در چند نوبت است، آنجا که به بنبست رسیدیم و فکر مرگ جانمان را فرا گرفت میمیریم،
آنجا که با دیو در برابر روبرو شدیم دوباره میمیریم،
آنجا که او به سمتمان هجوم برد دوباره میمیریم
و آنگاه که چنگال و دندان به جانمان فرو برد ذبح میشویم و این مردن چندباره است،
وای که به چنگ این دوپایان در آمدن از آن تلختر و دهشتناکتر است، آنگاه که به قعر این زندانهای شیشهای در میآییم یکبار مردهایم، به هر تقلا و جست و جیز میمیریم و زنده میشویم، هر بار ما را به تنگنایی نشانده و دوباره احساس مرگ به جانمان لانه میکند، دست پیش میآورند و باز مرگ در کمین است، چنگال میبرند و وای باز هم تکرار و سر آخر تمام این مردنها باز هم زندهایم و رنج میبریم تا چندی بعد دوباره به مرگ سلام دهیم
این چرخهی بیمار اسارت ما در میان دوپایان است، همین بود که بسیاری آن را دست غیب و مجازات میدانستند و بر آن صحه میگذاشتند، برای مدعایشان هربار به دنبال طریقتی بودند تا به اثبات برسانند و از هیچ کوتاهی نمیکردند
مثلاً بانو کویین وقتی به دست دوپایان محو و ناپدید شد، همه شروع به قصهسرایی دربارهاش کردند، همه متفقالقول بودیم که او را هرگز دوپایان نبردهاند، زیرا او زنی بود فرهیخته و مهربان، به همه کمک میکرد، هیچ گناه و معصیتی از جانش سر نزده بود و به نوعی مادر معنوی همهی موشها بود،
بسیاری بعد از ناپدید شدنش اشکها ریختند، لابهها کردند و تا زمانی که دوباره برگشت مویه کردند، اما موضوع مهم این بود که کسی باور نداشت او مرتکب خطایی چه بر کردن و چه بر نکردن شده باشد، اما او بازگشت و همه فهمیدند که توسط دوپایان شکنجه شده است، آنجا بود که این افسانهپردازی همقطاران به شکست انجامید و همه بر آن شدند که این دوپایان دشمن ما هستند و این اسارتها هیچ ارتباطی به مجازات نخواهد داشت،
اما باز ورق برگشت، بانو کویین با تمام مهربانی، با تمام دل رئوف، با همهی محبت و سخاوتش، پس از بازگشت دیگر آن موش گذشته نبود، حرف نمیزد، افسرده و تکیده بر خود وامانده بود، بیرون نمیآمد، غذا نمیخورد، معاشرت نمیکرد و در خود مانده بود و سر آخر در برابر چشم همگان خود را از بلندی به پایین پرت کرد و جان داد
همهمهها شروع شد، همقطاران باز سر جنباندند و گفتند، آری این کفارهی گناهان او است، او پر از گناه بود و سرآخر خویش را رها کرد و الا آخر ماجرا و دوباره ایدهی مجازات دوپایان در میان ما مطروح شد
حال که من برای چندی در این بیغوله واماندهام، باز دریای افکاری تمام جهانم را میبلعد، چه کرده و یا نکردهام که به مجازات در چنین جایگاهی درآمدهام،
جایگاهی که هر روز شکنجهاش، پنجههای پولادین است، اجسام دردناک به جانم هدیه میکنند، با ترس و پر وحشت روزی چند بار میمیرم، هر بار به شکل طعمهای در آمده و شکارچی برابرم مینشیند، کمین میکند حمله میبرد میکشد اما باز هم زندهام،
به جانم چنگ میزنند، خون جاری میشود، درد میکشم و باز هم زندهام،
اما این پایان ماجرا نیست، دوباره قفس شیشهای نفس را به جانم تنگ میکند و بودن را از وجودم میرباید،
شیشهها به جانم نزدیک میشوند، هر بار در آرزوی آزادی خویشتن را به شیشهها میکوبم باز راهی به برون نیافتهام، باز دیوارهای شیشهای مرا به خود میخوانند، باز از کمی دورتر نگاه شکارچیان بیمروت دوپا به جانم لانه میکند و میسوزاند،
میسوزم و در یاد چشمان فرزند کوچکم آتش میگیرم و باز هم این پایان ماجرا نیست،
جسم سخت به جانم منزل کرده با درد قطرههای مرگ را به وجودم خوراندهاند، او میرود و من که چندی مردهام دوباره زنده میشوم تا درد بکشم، گاه رودههایم به دهانم لانه میکند، گاه بدنم پر از غده و چرک خواهد شد، گاه تمام رنجهای جهان منزل جانم است، گاه اجزای بدنم میسوزند و آتش میگیرند و هر بار در درد به مرگ سلام میکنم و باز زندهام
اما ای گرانقدران بزرگوار، دست کم بگویید تقاص کدامین گناه کرده و نا کرده را پس میدهم؟
ای دریغ و صد افسوس که آنان صمالبک هیچ برای گفتن ندارند و گهگاه چون شکارچی دیوانهای تنها به من چشم میدوزند،
من عاصی فریاد میزنم از آنان میخواهم تا بگویند مجازات چه کرده و ناکرده را باز پس میدهم، اما پاسخ تمام فریادها، درد تازه و مرگ دوبارهای به زنده بودن در درد دوباره است
باز از چند گامیام رد میشوند و دیوانهوار به جان خود لانه میکنم دوباره مرگ به سراغم آمده است ولی این شکارچی دیوانه تنها رخی نشان میدهد و دوباره دور میشود،
آیا میداند با هر بار آمدنش من تا چه حد به مرگ نزدیک میشوم؟
آیا اینها هم بخشی از مجازات من است؟
آری حتماً که مجازات این جان خسته است، گرنه چرا تا این حد به من نزدیک شده و راه کج میکند،
چرا مدام رفتارهای مرا زیر نظر میگیرد،
درست خاطرم نیست چند روز پیش بود، اما بعد تمام آن مردنها آنگاه که چنگ پولادین به جانم لانه کرد، آنجا بود که از درد به خود پیچیدم و رودههایم را چندی به دهان بردم باز به درد در آمدم و بر خود لولیدم از کمی دورتر این دیوانهی دوپا به من چشم دوخته بود و حرکاتم را زیر نظر گرفته بود
اگر این مجازات نیست پس چیست؟
آری این مجازات است که اینان درد کشیدن مجرم را به چشم میبینند تا عدالت را بر قرار کنند، حال بیشتر به یاد سخنان همقطاران میافتم و باور میکنم که اینان دست غیبی مجازات هستند،
اما آخر به کدامین گناه،
شاید به گناه آن باری که کودک دلبندم به سویم آمد و او را در آغوش نگرفتم،
آری این مجازات همان کردهی من است، یاد آن چشمهای نافذ که همهی نگاهش بر جان من دوخته شده بود تمام وجودم را میسوزاند، شاید همان بار و همان کم محلیام مستوجب چنین فرجامی است،
یاد نگاههای دنبالهدارش همهی وجودم را به آتش میکشد، چگونه او را در آغوش نفشردم و او را به وجودم نراندم، ایکاش هم اکنون در کنارم بود، ایکاش میتوانستم برای چند ثانیهای هم که شده او را در آغوش بگیرم و به خود بفشارم به جانم ببرم و با او یک تن شوم،
آیا دوباره نگاه مستانهی او را خواهم دید؟
آیا دوباره غذا خوردنش را به نظاره خواهم نشست؟
تا چه حد از خوردن تکههای خشک شده نان لذت میبرد تا چه حد از جویدنش لذت میبردم، آیا باز هم خواهم توانست تا خوردن نانش را به چشم ببینم؟
دوباره از کنارم میگذرند، در کمی دورتر از این قفس ساخته برای مجازات من یک پارچه را میگشایند و چشمانم به یکی دیگر از همقطاران میافتد او که بر زمین نقش شده و در درد میسوزد را نظاره میکنم،
گناه او چیست؟
او را به کدامین کرده و نکرده به حصر در آوردهاند؟
آیا او هم فرزندش را با کم محلی از خود رانده است،
شاید او هم تکه پنیری از کودک یتیمی ربوده و یا شاید به هم نوعانش کم محلی و بی محلی کرده است،
شاید در برابر دردهای آنان مسئول نبوده،
شاید از فقر و درد و گرسنگی آنان درد نبرده و شاید حتی در فکرش به زشتی نظری افکنده است و حال در این جهنم به مجازاتی ابدی محکوم شده است،
حال که بیشتر فکر میکنم باز هم گناهانی بوده که مرتکب آنان شده باشم،
شاید در آن دوردستها وقتی کودک بودم، در دعوا میان هم قطاران وقتی گوش یکی از کودکان هم سال را گاز گرفتم مستوجب چنین مجازات بزرگی شدم،
شاید وقتی تکه نانی برداشتم تا شکم کودکم را سیر کنم آن تکه نان از پیشتر از آن دیگری بوده است
هزاری دیگر از این عناوین که به یاد دارم و از یاد بردهام، اما ایکاش اینان به من فرصتی میدادند تا دوباره نگاهم به چشمان کودکم بیفتد، ایکاش میگذاشتند تا از او طلب بخشش کنم تا او را در آغوش بگیرم و بابت آن بی محلی از جانش عذر بخواهم، ایکاش میتوانستم به دوردستها لانه کنم و به آن دوست هم سن و سال بگویم که عمدی در گاز گرفتن گوشش در میان نبود و شاید میتوانستم از همهی دنیا عذر بخواهم که بودم که به وجود آمدم و با بودنم به دیگران درد دادم
اما اینها به دور که فراتر از اینها خواستهی جانم است، همهی وجودم دوباره دیدن دوستان است، دوباره در آغوش گرفتن همقطاران است، دوباره به پرواز در آمدن با همسر و همراه است، او خواهد بود و حافظ جان کودکمان خواهد شد، به بودنش به خود میبالم به داشتنش به اینکه در برابر زشتیها حافظ جان کودکمان باشد و وای که یادت جهانم را به آتش خواهد کشید
ای یگانه باور من
ای کودک بیهمتای من، برای لحظهای چشم دوختن به نگاه دنبالهدارت همهچیز را به را از یاد خواهم برد تا دوباره به نگاهت چشم بدوزم، از خویش برون شوم به جانت لانه کنم و باز با تو باشم، اگر از این دوزخ رهایی یافتم، باز میتوانم بر پای خویشتن بایستم، دوباره از نو سرآغاز شوم، من که کفارهی گناهانم را دادهام، حال میتوانم دوباره و از نو بنیان شوم،
اما بانو کویین چرا خود را کشت؟
چرا از دنیا رفت و دیگر نخواست تا مادر همهی ما باشد؟
خاطرهی این روزها، این دردها، این مردن و دوباره زنده شدنها، این هزاران باره ملاقات مرگ و باختن بر مرگ و پیروزی زندگی در درد، دگر راهی برای دوباره ماندن نخواهد گذاشت،
بدنم سرد و سرما به جانم لانه کرده است، هر از چند گاهی به زمین میخورم و تلوتلو خوران خویشتن را به پشت شیشهها میرسانم، اما باز هم راهی برای برون رفت از این دوزخ نیست، ایکاش توان شکستن بر دستان کوچکم بود، ایکاش برای ثانیهای جایم با این غولپیکران دوپا عوض میشد تا جان ببخشایم تا به آنان عفو و بخشش دهم تا دیگر ندرند و دیگر نهراسانند که زندگی ببخشند و زندگی کنند
نه بیشتر از آن، ایکاش قدرتشان برای چندی بر بازوان من بود تا این شیشه را در هم بکوبم و بر دورترها منزل کنم، سوار بر ابر شوم به خورشید سر بزنم و در ماه منزل کنم که سرآخرش منزلم بر جان همسر و فرزند خواهد بود، بر جان آنان میهمان خواهم شد، اما اگر به هیبت این غولها باشم چه؟
باز هم مرا به خویش راه خواهند داد؟
باز هم مرا به جمعشان خواهند پذیرفت،
تنم داغ است و در تب میسوزم، آن سرما کمی پیشتر به گرما و سوختن بدل شده و باز هم هذیان خواهم گفت، باز هم کابوس خواهم دید، باز هم به درد در خواهم آمد و باز هم بر مرگ سلامی خواهم کرد،
این رنجها که آنان میهمان جانم کردهاند را کشیدهاند، توان کشیدنش را داشتهاند، تجربهی این دردها بر چه کسی راه دوانده است؟
ای دریغ و درد و صد افسوس که نگاهت از چشمانم دور شده، محو و ناپدید دیگر چشمانت در برابرم نیست، اما حال که در تب میسوزم و آن ذره رمق بر جانم نمانده تا پیش روم باز یکی از دیوانگان دوپا به نزدیکم لانه کرده است،
ای دیوانگان، دیگر توان مرگ هم نیست، دیگر ترس و دهشت مرده است، من هم مردهام، حال به چشمانم چشم میدوزد، لاشهی بیجانم را تکانی میدهد به بازرسی اندامم مشغول است، ای قلب نزن آرام بمان، نترس این ترس به وجودم رخنه کرده است، به طول تمام این بودنها در کنار این غولها ماندن، دیگر جزئی از جانم شده است، دیگر نترس و خاموش باش، اما اینان شاید به جنازهام هم رحم نکردند، شاید آن را هم دریدند، شاید اجزای متلاشی و داغانم را بیرون کشیدند، شاید ساعتها به آن هم نظاره کردند،
شاید دیدند چگونه درد بردهام، شاید تمام رنجهایم را در حالی که دیگر جانی بر تن نداشتم دیدند، شاید به میان قلبم که هزاری تپید از وحشت و باز ایستاد، دوباره از جانم بیرون پرید به هر بار شکار آنان، به هر بار فرو بردن چنگ پولادین، به هر بار تب و لرزهایم، به هر بار ترشح درد بر جانم، به هزاری رنج که به جانم فدیه کردند، دیدند همه را دیدند و فراتر از آن چشمانم منتظر تو را هم دیدند،
دیدند چگونه چشم دوختهای تا باز به کنارت باشم تا تو را در آغوش بگیرم، تویی که عمری از وجودت نگذشته است، تویی که بی من، یتیم خواهی بود، تویی که بی من بی جان خواهی بود، به چشمانت نگاه کردند و باز درد را دیدند، اما اینان به طول تمام این سالیان دردها را دیدهاند، اینان آمده تا درد دهند،
به دور هر چه خیال از این غولهای بی شاخ و دم، به دور هر چه افکار بیمار از این دیوانگان در قفس، هر چه فکر ارزانی تو باد همه در نگاه تو خلاصه خواهد بود، به چشمان تو، به دستان کوچکت، به دندانهای ریز و خردت، به خوردن و جویدنهایت همه در نگاه تو خواهد بود،
جنازهی بی جانم بر زمین است و هر بار به این لاشه ضربتی زدند، هر بار نگاهی کردند و هر بار دوباره قلبم تپید، نه نای آن بود که به دور دستها نگاهی ببرم و نه نای آن بود تا هم قطار در دورترها را ببینم، اینان آمدند و باز هم ادامه داشت، درد آنان که پایان نداشت اما به چشم بر هم بستنی باز هم بودنت بود، باز هم دیدنت بود، باز هم جهیدنت ماند و باز نظاره کردم، رفتن خویش را هم نظاره کردم، رفتم تا ذره نانی میهمانت کنم، چرا که جانم طالب جویدن بود،
ای جان به فدایت، رفتم تا جویدنت را به نظاره بنشینم و رفتم تا به چنگال دیو رویان در آیم، رفتم تا زجر بکشم و ناله کنم، رفتم تا از تو دور بمانم، اما ایکاش این رفتن به مثابهی در امان ماندن تو بود، ایکاش بار تمام گناهان را به دوش میکشیدم تا دیگر کسی در این رنج نماند تا کسی به این قربانگاه برده نشود و تو آرام و آزاد بمانی
آرامش بجوی تا من حظ ببرم، تو باشی تو نفس بکشی و چشم بدوزی که من از دیدنت به خویش ببالم،
ایکاش این پایان تمام رنج دادنها بود، ایکاش این سرآخر تمام رنج بردنها بود،
ایکاش از جای برمیخاستم و در برابر غولان دوپا میایستادم و فریاد میزدم
من آمدهام تا گناه همه را پاک کنم،
آمدهام تا گناهی به جای نماند و مجازات همه را بکشم،
تا پایان عمر رنجم دهید، درد به جانم فدیه کنید، اما به دیگرانم دست درازی نکنید
ایکاش میایستادم و فریاد میزدم، کاش همهی حسرت توانم بود و فریاد میزدم و میگفتم و باز هم نشنیدند، همانگونه که نشنیدند و نگفتند گناهمان چیست، همانگونه که هزاری فریاد را نشینند و باز فریاد زدیم، آنقدر زدیم که گوش فلک کر شد و سر آخرش نظم تازهای پدید آمد که در آن یگانه ارزش جهان، جان بود.