فکر کنم پیشترانی جان داشت و بالا و پایین میپرید،
شاید بازی هم میکرد اما حالا روی زمین افتاده است و رودههایش بر زمین ریخته و خونش سفرهی برابر دو مرد شد،
فکر کنم کودک بوده، از جثهاش این را حدس زدم و در همین حال و هوا بود که یکی از دو مرد صورت برگرداند و به میان رودههای کودک رفت و تکهای از جانش را کند و در حالی که از دهانش خون میریخت با ولع بسیار گوشت خام را دهان جوید و با فشار آب دهان به اندرون داد،
اما مرد دیگر با دستمالی که روی یقهاش بود ابتدا صورتش را پاک کرد، بعد با چنگال و کاردی که در دست داشت، تکه گوشت داخل بشقاب پیش روی خود را برید و آنگاه با چنگال در حالی که لبخندی کوچک بر لبانش داشت گوشت را بلعید، صدای جویدنش را در میان بازیهای کودک که کمی پیش بالا و پایین میپرید میشنیدم و او باز هم لبخند میزد و آرام گوشتها را مزه مزه میکرد،
صدای موسیقی فضا را پر کرده بود و او برای به کام فرو بردن تمام گوشت از جرعه شراب قرمز کهنی که در جام روی میز بود ذرهای نوشید،
من هر دو را میدیدم، باری مرد در میان رودهها از مرد با کراوات دستمالی گرفت و صورتش را پاک کرد و مرد کراواتی از او تکه گوشتی خام خواست، آخر پیشترانی به گارسون گفته بود خام و پرخون سرو کنید و با حرکت چاقو بر بشقاب خون رها شده را میدید.
لیکن ناگاه دیوارهای کوچه فرو ریخت و من خودم را بر فراز بام یافتم.
ژاتاذا از اینجا شبیه زخم بازی بود که چرکاش تمام شهر را گرفته است.
میان شهر باشکوهمان روی تپهای ایستادهام که آنجا را بام ژاتاذا مینامند، یعنی در واقع میگویند اینجا بام مشرف به ژاتاذا است.
ژاتاذا میدان اصلی شهر ما است، شهری باشکوه با میدان پرشکوه تر که در آن همه ایستادهاند، من همه را از دورترانی میبینم، جماعت بیشماری که در این میدان در حال جولان دادناند،
مردی فرزندش را به دنبال خود کشید و به دور میدان آورد و در برابر دیدگان مردم بر پای حوض در میدان به کام قدرت بیپیمان زمین زد و برید.
خون فوارهشده از این جان بیحیا را به مانند آتشفشانی در دل حوض غره کرد و من جوشیدن خون از گردن دختر بیعصمت او را دیدهام.
مرد فریاد میزد،
او هرزه بود، من هرجایی را کشتم
و مادرش به دنبال مرد کل میکشید، ذوقزده بود، مردم مرد را به روی شانهها بالا میبردند و او را باد میکردند، مرد در حال باد شدن در حالی که همهی وجودش در هماهنگی با دنیای ما بود دنیا را به پای خود دید و فوارههای حوض در میدان ژاتاذا باز هم جوشید و خروشیدن کرد، آتشفشان شد و خون همه جا را پر کرد، من به شتاب او، سر زنی در دستان مردی را دیدم که رو به جماعت نشان میداد او سرِ بریده را میچرخاند و نعره میزد،
این هرجایی زن من بود، او به من خیانت کرد و سرش را بریدهام،
مردمان دورهاش کردند و این قدیس بیمثال را پرستیدند،
حالا در میدان ژاتاذا پیکرههای بسیار است که در میانش سرهای بریده به دستان مردان است، گاه سر فرزند را بریدهاند و بسیار سر همسرانشان در دستانشان بود و حتی باور دارند که آنان شاد و آمرزیده شدند، زنان با لبخند سر بریده شدند و این کامیابی است،
من شنیدهام که آنان خود آرزو و تمنای بریده شدن کردند و نهای این تصاویر را دیدهای. امان از آن روز که این جماعت آنچنان اینان را فربه کنند که زنی خود در میدان ژاتاذا سر خویشتن به دست گیرد و ببرد؛
فکر کن، زنی که سرش در دستان خودش بود در میان هیاهوی جمعیتی بخواند من آبروی، پدرم پدربزرگم شوهرم و همه مردان را بردم و حالا با این خون ریخته همه را به دامانشان باز خواهم داد و آمرزیده خواهم شد.
بوی گندابهی این خونهای ریخته در میان آن خونهای در رستوران در هم تنید و مردمان را بیشتر حریص کرده است، آنان باز هم تمنا خواهند داشت و بیشتر خواهند خواست و این میدان در حال تلاویدن است، تلاوت آیاتی چند از خون گرمابهی این خانه را به تکاپویی برای بودن مانا ترغیب کرده است و دوباره میچرخند دوباره میگردند و دوباره تلاوت میکنند آنچه باید کرد و این خواندن را شنیدهاند دوره کرده و بر جانشان حک کردهاند،
یکی فریاد ژنوذو فرار کن سر کشید.
بازگشتم اما کسی در اطرافم نبود لیک مدام آن ندا تکرار میشد، تا بالاخره دیدم عدهای به دنبال او میدوند و او نام مرا میخواند،
تو را با من چه کار بیپیر،
من میدانم او کیست،
الکی خود را آویزان من مکن، تو به دنبال شریک جرم میگردی.
آخر او چند صباحی است که بیدین شده، کافر و مرتد در این دوار در حال گشتن است و حتماً میخواهد با خواندن نام من مرا نیز لکهدار کند، او دیروز فرار کرد اما امروز میدانم آن جماعت قدارهدار بالاخره او را خواهند گرفت و به دار خواهند آویخت، هر چند که کار به دار و دادگاه و قانون نخواهد رسید، پیش از اینها که بخواهد نطقی بکشد، آن جماعت قدارهدار با چوب و چماق در دست او را تکهتکه خواهند کرد و این لکه ننگ را از میان خواهند برد و جوخهها کار بسیار خواهد داشت، بیشترانی از پیشترانی آن را تدارک دیده و حالا در پی شکار خود میگردند، بیشماری را جسته و به جوخهها سپردهاند
و من در فراز و در فرود در میان و در درون در هر گاه و بیگاه به قلب ژاتاذا میبینم که چگونه کسی را بسته به شلاق حد در میان عوری تنش خون به پا خواهند کرد، به صدای ضربت مردمان شور میگیرند،
این بزم مردم شهر ما است،
تفریح بیمثال خواست بیبدیل دورانها است و مردم به کوبیدن پای بر زمین به رستن دست در هوا به خواندن شعر در فضا میخوانند تا بیاورند آنچه برایشان تدارک بوده است،