نقل این قصه دراز است بگو بیپایان
زِ عزل آمده تاریخ خدا و یاران
قصه گو گوید از آن بود و نبود جز یزدان
و خدا خون طلبد قصهی او خونخواران
به شروع خون و ببین عرش به خون بارش خون
قصه و کیش خدا قدرت و مسلک به جنون
به دل کیش یهودا تو بکش آن گاوی
که خدا خون طلبد بخشش او بر باقی
ببر آن گردن و با خون به زمین فرشی ساز
و بریز خون هزاران بز و در خون پرواز
بکش آن بره سپید و تو بیاور در پیش
بکش او را و به قربان شدهای یزدان کیش
گرگ و خفاش بگو مار نشان شیطان
بکش اینان و بکش صد دگری را یزدان
که شده خلق برای تو همه جان حیوان
تو شدی اشرف مجنون شده آری یزدان
بدر و خون به زمین ریز و بکش هر حیوان
از یکی پوست تو خواهی دگری نطف و جان
بدر و گوشت بخور خون تو بخور ای انسان
پدرت خونِ زِ قربانی و تو خون از جان
به اسارت تو اسیری و تو بنده انسان
به خودت بنده بیارای تو پور یزدان
به سبع رام شد آری همه شیر غران
تو شدی صاحب و صاحب به تو آن شه ظلمان
ظلم بسیار بگو ظلم زِ شاه ظلمان
تو خدایی و تو ظلمی تویی آن انسان
شهوت اجبار و ببین حصر میان حیوان
بنده الله برد بندگی خود انسان
قصهی ظلم خدا آه دراز است عصیان
فکر بر جام جهان و تو شو آن طغیان
بشنو این که صدا نیست همه فریاد است
همه فریاد رهایی همه جان آزاد است
شده آزاد و رها عزم و تلاش این جان
تو بگو ما و نسان و همه انبات حیوان