‏ زندگی مثل همیشه در حال پیشرفت بود و من هم سوار بر این قطار ‏نباید از قافله‌اش عقب می‌ماندم، به سرعت در پیش بودم، هر روز ‏صبح زود از خوب برمی‌خاستم و به دانشگاه می‌رفتم،
کم‌کم امتحانات هم آغاز می‌شد و من باید با این رقابت رو در رو ‏سربلند بیرون می‌آمدم، شاید محیط دانشگاه دیگر مثل دوران کودکی ‏نبود اما باز هم در برابرم رقابتی تمام و کمال در پیش بود تا بتوانم از ‏همه پیشی بگیریم و قدرت این را داشته باشم تا در این راه سربلند به ‏پیش روم
از این رو برنامه‌ی زندگی‌ام خیلی منظم بود، صبح‌ها باید به دانشگاه ‏می‌رفتم و وقتی به خانه می‌آمدم بعد از کارهای معمول یک نفس ‏سرم در میان درس و جزوه‌ها بود، به سختی اوقات را میان مطالعه ‏می‌گذراندم و سعی می‌کردم در این هدفی که در برابرم بود سربلند و ‏پیروز باشم و بیشترین راه رسیدن به آن را در همین خواندن‌های مداوم ‏می‌دیدم، هرچند گاهی هم زمان فراغت نصیبم می‌شد و به دیدن گربه ‏و بچه‌گربه‌ها می‌رفتم
گاهی با مادر پدر و آراز وقت صرف می‌کردم، فیلم تماشا می‌کردیم ‏و بعضی اوقات با دوستانم هم به بیرون و برای گشت و گذار ‏می‌رفتیم، دوست داشتم با این کارها حواسم را بیشتر متمرکز درس‌ها ‏کنم، مثل تمام دوران گذشته این بار هم بیشتر از همه خودم در برابر ‏خودم سربلند باشم، این داستانی بود که به درازای عمر هماره در ‏برابرم بود،
هر وقت به دوران امتحانات می‌رسیدم، این کلنجار و مبارزه درونم ‏بیشتر از پیش می‌شد و حالا هم در میدان این مبارزه بودم و باید تمام ‏تلاشم را به کار می‌بستم، در همین میانه اخباری ملتهب از ایران ‏برایمان مخابره می‌شد
هر وقت اخبار را می‌دیدیم و خبری از ایران و شرایط آن روزهایش ‏می‌شنیدیم، پدر و مادر مثل بیشتر ایرانیان حرف‌های زیادی داشتند، ‏اعتراضات بسیاری را در درازای سالیان بر دل نهفته گذاشته بودند و ‏کافی بود در محفلی گوشی بجویند تا ساعت‌ها درباره‌اش حرف ‏بزنند
پدرم بیشتر این‌گونه بود و بیشتر این درگیری‌ها را داشت، اما در ‏مجموع هیچ‌کدام دل خوشی از شرایط نداشتند و بیشترین دلیلی که ‏حاضر شده بودند از ایران خارج شوند و یا از همان ابتدا برای تولد ما ‏در خارج از خاک ایران تلاش کنند همین نارضایتی از شرایط حاکم ‏بود
پدرم با تمام وجود اعتقاد داشت که در ایران سرنوشت معینی برای ما ‏وجود ندارد، با اینکه خانواده‌ی متمولی داشت و هیچ‌گاه در ایران ‏شرایط بغرنجی را از نظر مالی سپری نکرده بود اما باز هم در ایران ‏ماندن و زندگیِ ایرانیان را زندگی سوزی می‌دانست، بالأخص که ‏جوانانی چون ما عمر و آینده را در آنجا بگذرانیم و به قول خودش ‏هدر دهیم
خوب خاطرم می‌آید، جر و بحث‌های گاه و بیگاه عمو و پدر را که ‏عمو می‌گفت در هیچ جای دنیا نمی‌توان ثروتی که در ایران می‌توان ‏کسب کرد را بدست آورد، پر بیراه هم نمی‌گفت او سلطان این ‏بدست آوردن‌ها بود در بین همه‌ی خاندان او ثروتمندترین به حساب ‏می‌آمد، خیلی خوب می‌دانست کی چه چیزی بخرد و چه موقعی باید ‏که بفروشد، از این رو در ایران هر رفاهی را که می‌خواست در اختیار ‏داشت و به شدت مخالف خروج از ایران بود،
برای تفریح خیلی به خارج می‌آمد اما زندگی را هرگز در خاک ‏بیگانه نمی‌پسندید، همیشه به پدر می‌گفت که چندین برابر پدرم در ‏خاک ایران درآمد دارد و خیلی کمتر از او زحمت می‌کشد، اما برای ‏پدری که عمر را در ثروت گذرانده بود پول موضوع با اهمیتی نبود، ‏همیشه در جر و بحث‌هایش با عمو می‌شنیدم که او از زندگی با ‏آرامش و آسایش را طلب دارد و بیشتر از هر چیز به دنبال مقصدی ‏است که در آن بتواند با خانواده‌اش راحت زندگی کند، احترام داشته ‏باشد، آینده‌ای را که می‌خواهند رقم بزنند و به آرزوهایی که دارند ‏برسند
و باز حرف‌های عمو که هر آرزویی را برای همه با پول می‌توانست ‏عملی سازد، واقعاً هم راست بود هر آرزوی کوچک و بزرگ ‏فرزندانش را عملی می‌ساخت، هرچند آرزوی آن‌ها همه و همه‌اش در ‏میان پول خلاصه می‌شد، اما حرف‌های پدر و مادرم و خواسته‌هایشان، ‏خواسته‌های مادی نبود بلکه احترام به حقوق انسانی بود
محترم شمردن حق آزادی و زندگی
خیلی پیچیده حرف نمی‌زدند، مثلاً یکی از حرف‌های پدر همان ‏حجاب و پوشش زنان بود که حال نمی‌دانم آیا مادر این‌ها را با او ‏مطرح کرده بود یا خودش تا این حد این را مهم می‌دانست،
ما در ایران این شرایط را خیلی لمس نکرده بودیم، در همان حد شال ‏و روسری که به سر می‌گذاشتیم و حالا در این خاک فقط همان را از ‏سر برداشته بودیم اما او این‌ها را موضوعاتی فراتر از این اتفاقات ‏کوچک می‌پنداشت، اما موضوع این بود که او برای حرف‌هایش ‏حاضر نبود کاری جز این کند که در جایی در دوردست‌ها فراتر از ‏آن خاک سفر کند و آرامشی را که می‌خواهد در دوردست‌ها بجوید ‏نه در جایی که زاده شده بود،
تقریباً در تمام زندگی هم این‌گونه بود، اگر در خانه چیزی مطابق ‏خواسته‌اش نبود خودش را کنار می‌کشید، نمونه‌ی ساده‌ترش همان ‏غذا و سر میز آمدنش، برای مثال اگر مادر غذایی پخته که او دوست ‏نداشت فقط نمی‌خورد و در پی تغییر آن و یا اخطار به مادر و این ‏داستان‌ها نبود و در زندگی هم همیشه این رویه را پیش می‌گرفت و از ‏آن راضی بود
و حالا که خبرهای داغ تازه‌ای هر روز از ایران به گوش می‌رسید او ‏خیلی مشتاق به شنیدن نبود و می‌دانست مدت‌های زیادی است که ‏خودش را از آن خاک و شرایطش کنار کشیده و زندگی آرامی ‏فرسنگ‌ها دورتر از آن خاک برای خود و خانواده ساخته است اما ‏با تمام این تفاسیر اخبار را دنبال می‌کرد و همیشه برایش جالب بود تا ‏بداند در خاک اجدادی چه اتفاقاتی در حال وقوع است
گهگاه هم نظرات کوتاهی می‌داد، او تقریباً تنها عضو خانواده بود ‏که بیشتر از خود به این رویدادها اشتیاق نشان می‌داد، هرچند اشتیاقش ‏هم خیلی زیاد نبود اما در برابر باقیِ ما که از او کمتر به این اخبار ‏علاقه نشان می‌دادیم، علاقه‌ی او بیشتر خودنمایی می‌کرد و من و آراز ‏سخت مشغول درس و امتحان‌هایمان بودیم و کمترین توجه را به ‏قضایا نمی‌کردیم، اما حالا که بیشتر فکر می‌کنم خاطرم هست آن ‏روزها ایران وضعیت به‌شدت ملتهبی داشت، مردم حرف‌هایی ‏می‌زدند، خواسته‌هایی داشتند و گهگاه اعتراضات عمومی آن‌ها به ‏گوشمان می‌رسید
مشکلات زیادی گریبانشان را گرفته بود، فقر و تبعیض، فساد ‏حکومت این‌ها و بیشتر از این‌ها را می‌شنیدیم و پدر گهگاه درباره‌اش ‏حرف‌هایی می‌زد اما با دنیای آن روزهای من این حرف‌ها فرسنگ‌ها ‏فاصله داشت و معنایش را به درستی لمس نمی‌کردم
خاطرم هست شاید وقتی پدر از تبعیض و فقر می‌گفت خاطره‌ی آن ‏دختر در زمستان به ذهنم می‌آمد و شاید چند دقیقه‌ای حواسم را به ‏خود جلب می‌کرد اما آن قدر برایم مهم نبود که در آن روزها و ‏اتفاقات ریز شوم و بخواهم که بیشتر بدانم
شاید از ابتدا هم این‌گونه بودم در مجموع دوست نداشتم خیلی ‏درباره‌ی خیلی چیزها بدانم و بخوانم، دوست داشتم در همین دنیای ‏ندانسته‌ها باقی بمانم و یا شاید چیزهایی که می‌خواستم بدانم ‏همان‌هایی بود که در برابرم نقش بسته بود
زندگی شخصی‌ام را بیشتر دوست داشتم، دوست داشتم بدانم ‏درس‌هایم به کجا می‌رسد، چه سرانجامی برای آن‌ها که این طریقت ‏درس خواندن را سپری کرده‌اند پیش آمده، بیشتر دوست داشتم در ‏آینده‌ای نزدیک با تحقق رؤیاهایم روبرو شوم، درسم را کامل کنم و ‏سرآخر به یکی از دانشگاه‌های اروپا بروم و در آنجا مشغول تدریس ‏شوم،
این یکی از رؤیاهای بزرگ آن روزهای من بود و بیشتر از هر چیز ‏علاقه داشتم بیشتر از این مسیر مطلع شوم تا شرایط در ایران و اتفاقات ‏و اوضاعی که خیلی سخت آن‌ها را می‌شناختم
از فقری صحبت به میان می‌آمد که کمترین شناختی از آن نداشتم، ‏شاید سیمایش را همان دیدن تکدی‌گران و خیابان‌های شهرمان در ‏برابرم تصویر می‌کرد، آن هم منی که بیشتر در خیابان‌های شمالی و ‏بالای شهر پرسه می‌زدم، تازه با اتومبیل و درون آن و خیلی برایم همه ‏چیز دور از واقع به نظر می‌رسید، زیاد به پایین شهر نرفته بودم، آخر ‏کاری آنجا نداشتم که بروم،
شاید تنها وقتی که مجبور بودیم برای خاک‌سپاری و مراسمی از این ‏دست شرکت کنیم ذره‌ای این تصاویر در برابرم نقش می‌بست آن هم ‏در بین آن اتفاقات شخصی زندگی و آن غم از دست دادن
این موضوعات خیلی به چشم نمی‌آمد و وقتی پدرم از حجاب ‏می‌گفت تنها خاطره در برابرم همان روزی بود که در ایران به ‏واسطه‌ی بلند گوش کردن به موسیقی در اتومبیل با پلیس روبرو شدم ‏که به من تذکر دادند و به حجابم اشاره کردند و سرآخر اتومبیل را به ‏پارکینگ بردند اما چندی بعد پدرم چون کوهی در کنارم بود، چه ‏قدر به سرعت این مشکل را حل کرد و من لحظه‌ای به آن فکر نکردم ‏و درگیرش نشدم
وقتی بیرون از ایران، شرایط را می‌دیدم و آزادی‌های فردی آدمان را ‏درک می‌کردم جمع و تفریقش برایم ساده نبود، اما ما که تا آن حد ‏درگیر آن اتفاقات نبودیم و حالا در سرایی آرام به دور از تمام ‏تنش‌های ایران زندگی می‌کردیم و نیازی نداشت با کسی گلاویز ‏شویم تا حقی را باز ستانیم، هر چه می‌خواستیم در برابرمان بود و ‏حرف‌های آن جماعت خیلی به گوشمان آشنا نمی‌آمد و اگر پدر ‏درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کرد همیشه جماعتی را ترسیم می‌کرد که ‏فرسنگ‌ها از ما دور هستند و درباره‌ی کسانی صحبت می‌کرد که ‏حتی وقتی درون کشور و با هم یکجا زندگی می‌کردیم باز هم از هم ‏فرسنگ‌ها فاصله داشتیم،
شاید به فاصله‌ی چند خیابان بود و یا چند خانه اما دنیایمان فرسنگ‌ها ‏از هم فاصله داشت و این‌ها برایم هیچ‌گاه قابل درک نبود
زندگی‌ام در پیش رویم بود، آن خانه‌ی زیبا که در یکی از بهترین ‏نقطه‌های خیابان‌ در یکی از بهترین شهرهای دنیا قرار داشت، با هر ‏خواسته‌ای که در آن روزها من از دنیا داشتم
پدر و مادری که همه‌چیز را برایم عملی می‌کردند، برادری که خیلی ‏اوقات بیکاری و تفریحم را با جنگ و دعوا و شیطنت در کنار او ‏سپری می‌کردم و این یکی از بزرگ‌ترین شیرینی‌های زندگی‌ام بود، ‏دوستان بیشماری که هر لحظه با اراده‌ی من در کنارم بودند و در پیش ‏روی دانشگاهی که پلی برای رسیدن به آرزوهایم بود، خواندن ‏دروسی که آن‌ها را دوست داشتم چون هر لحظه مرا بیشتر به ‏هدف‌هایم نزدیک می‌کرد
خیلی روزها ساعت‌ها به آینده‌ام چشم می‌دوختم، خودم را در لباس ‏استادی تصور می‌کردم که در یکی از بهترین دانشگاه‌های جهان ‏دانشجویان نخبه‌ی دنیا را تدریس می‌کند، چه عزت و احترامی ‏داشت، چه شخصیت مفیدی برای جامعه محسوب می‌شد، همیشه و ‏همیشه این تصویر رؤیایی در برابرم بود، می‌دانستم برای رسیدن به آن ‏باید این مسیر را درست و هموار پیش ببرم
همه‌ی این‌ها باعث می‌شد تا در این روزها فارغ از تمام اتفاقات، ‏رویدادها، از هر نوعش که بود دل به درس فرا دهم
ساعت‌های زیادی را در اتاقم بگذرانم، یا به همراه دوستان به ‏کتابخانه بروم، تمام دروس را بارها و بارها از اول به آخر و از آخر به ‏اول دوره کنم، چون می‌دانستم راه تحقق این رؤیا گذشتن از میان این ‏صفحات است و با چه ممارستی به این کار عشق می‌ورزیدم
گهگاه هم می‌شد تصویر آن دخترک دوباره در برابرم بیاید، به ‏آرزوهای او هم ‌فکر کنم، آرزویش چه بود؟
به چه چیز فکر می‌کرد، حالا چه می‌کرد و در آینده چه خواهد ‏کرد؟
آیا او هم مثل من آرزوهایی در سر پرورانده؟
و اگر چنین آرزویی دارد چه کسی می‌تواند او را در راه رسیدن به این ‏آرزو کمک کند؟
و یا شاید آرزوهایش کوچک‌تر از این‌ها است، آیا بازهم می‌خواهد ‏کسی پیدا شود تا آدامس‌هایش را یکجا بخرد؟
آیا حال همچنین کسی در نزدیکش هست؟
بیشتر این فکرها زمان خواب به سراغم می‌آمد، بعضی اوقات بسیار ‏دور از هم و برخی اوقات‌ دنباله‌دار، اما شاید این تنها فکر متفاوت آن ‏روزهایم بود، همیشه میانش دخترک آدامس‌فروش به چشم می‌خورد ‏و مرا به خواب فرو می‌برد و فردا باز هم همان روزهای گذشته در ‏برابرم بود
باید بیشتر تلاش می‌کردم تا به آرزوهایم دست یابم، باز هم زندگی ‏با همان فرمان در پیش بود و روزها یکی پس از دیگری در حال گذر
ما در خاکی زندگی می‌کردیم که هیچ‌کدام از اتفاقات آن روزهای ‏ایران را در خود نداشت و شرایط و اوضاع آرام بود و چیزی ‏نمی‌توانست ذره‌ای ما را به یاد ایران بیندازد مگر اخبار و حوادث آن ‏روزها
هرگاه می‌شنیدم، هر لحظه تصویر تازه‌ای فضای مجازی را پر ‏می‌کرد، دیگر فضای مجازی نبود، واقعیات و اتفاقات حقیقیِ در ‏خاکمان بود که به درازای این فرسنگ‌ها از آن غریبه شده بودیم، ‏چیزی که از همه چیز بیشتر مرا یاد آن روزها می‌اندازد نه اتفاقات ریز ‏و درشت در ایران که هر لحظه از آن چیزی می‌شنیدیم، هیچ وقت ‏این‌ها به آن پر رنگی در ذهنم باقی نمانده که دیدن یک تصویر بود ‏تا این حد به خاطرم سپرده شد و هر وقت به آن روزها می‌نگرم و از ‏خود بیخود می‌شوم
اما آن روزها هر ثانیه می‌شنیدیم که فقط مشکلات نیست و مردم ‏رؤیاهای تازه‌ای هم در سر پرورانده‌اند، به فکر تغییر افتاده و ‏می‌خواهند چیزهای تازه‌ای را برای زندگی خود و دیگران رقم بزنند،
شاید می‌خواستند زندگیِ آرامی داشته باشند و از شر این فقر و ‏تبعیض و مشکلات رهایی یابند و یا شاید آمال و آرزوهای بزرگ ‏دیگری داشتند، لیک این را می‌شنیدم که اتفاقات ایران در حال ‏پیشرفت است، هر روز خبر تازه‌ای در سطح جهان درباره‌ی ایران نظر ‏مرا به خود جلب می‌کرد و ما هم از این قافله مستثنا نبودیم،
دقیق خاطرم نیست اما فکر کنم آن روزها ایده‌های تازه‌ای به ایرانیان ‏روح تازه‌ای داده بود و از آن حالت خنثی چندین ساله در آمده ‏بودند، احزابی تشکیل داده و هر روز نشست‌ها و گردهمایی‌هایی ‏داخل و خارج از کشور شکل می‌گرفت، رنگ و بوی تازه‌ای ایران را ‏فرا گرفته بود و هر روز درگیری‌های تازه‌ای در ایران به گوش ما و ‏جهان می‌رسید،
هر روز حزبی چیزی را اعلام می‌کرد، دسته و گروهی نشریه و ‏اعلامیه پخش می‌کردند، هر روز صدای تازه‌ای از ایران به گوش ‏می‌رسید و همهمه و هیجان زیادی ایران را فرا گرفته بود، ما فقط ‏شنونده‌ی آن بودیم، این ایام دقیقاً مصادف شده بود با امتحانات من ‏که سخت درگیرش بودم
شاید به واسطه‌ی همین بود که خیلی کامل از جزئیات آن روزها ‏خبری ندارم و همه را تیتروار به خاطر می‌آورم، اما چیزی که به ‏درستی یادم هست و شاید باعث خیلی از تحولات درونم شد تا شاید ‏بیشتر به این اتفاقات واکنش نشان دهم، رویارویی با تصویری بود که ‏فضای مجازی را پر کرده بود
خوب خاطرم هست که پیش از یکی از امتحانات سختم خیلی درس ‏خوانده بودم و دیگر از این همه درس خواندن کلافه بودم، ‏می‌خواستم برای چند لحظه‌ای هم که شده از آن حال و هوا بیرون ‏بیایم تا تمرکز دوباره‌ای جمع آورم و چندی بعد دوباره سراغ ‏درس‌هایم بروم، از این رو فکر کردم این دقایق را در فضای مجازی ‏بگذرانم، چند صباحی بود که درگیر فضای مجازی بودم و هر از چند ‏گاهی سری میانش می‌بردم و با دنیای گوناگونی روبرو می‌شدم که ‏هیچ مرز و محدودیتی نداشت و حالا در این لحظه خیلی اتفاقی با ‏یک تصویر آن هم از قلب ایران روبرو شدم
همیشه صحنه‌های هر دو کشور را مرور می‌کردم هم آلمان و هم ‏ایران، اما بالاخره زبان مادری فارسی بود و نگاه کردن به ایران و ‏ایرانیان بیشتر برایم اهمیت داشت و می‌توانستم بیشتر با آن شرایط ‏ارتباط برقرار کنم و آن روز و لحظه هم گوشی در دستم صفحات ‏ایرانی را مرور می‌کردم که تصویری در برابرم خیلی اتفاقی نقش ‏بست
پسر بچه‌ی کوچکی بود، انگار کسی از او تصویری گرفته و مدام ‏سؤال‌هایی از او می‌پرسد، با همان نگاه اول یاد دخترک ‏آدامس‌فروش افتادم، ترکیب لباس‌هایش شبیه به او بود، پسربچه ‏سؤال‌ها را پاسخ می‌داد که چه کار می‌کند، چطور زندگی را سپری ‏می‌کند و مدام در حال کار کردن است و چطور مجبور است برای ‏روزی رساندن به خانواده‌اش تلاش کند،
هرچند تمام این‌ها را با زبانی کودکانه می‌گفت اما عمیق‌ترین ‏حرف‌هایی بود که در کل زندگی تا آن روز شنیده بودم،
هر چه بیشتر می‌گفت بیشتر مرا به یاد و خاطره‌ی آن دختر کوچک ‏می‌انداخت، حتی خاطرم هست چند باری جای صورت‌هایشان را ‏تغییر دادم و صورت دختر را به جای او نشاندم، اما همه‌ی این‌ها زمانی ‏دنیا را در برابرم واژگون کرد که از پسر پرسیدند آرزویت چیست
خیلی سؤال ملموسی بود، شاید به طول تمام مدت دیدن آن تصویر و ‏دیدن آن دختر بچه هزاران بار همین را از خود پرسیدم که آرزویت ‏چیست؟
و بارها و بارها به جایشان پاسخ دادم، پاسخ‌های متعدد و گوناگونی، ‏حتی بارها شاید به دور از آن تصویر تا آن لحظه در خیالم از ‏دخترک همین سؤال را پرسیده بودم و خودم به جایش پاسخ‌های ‏متفاوتی داده بودم، اما پسرک حال در دنیای مجاز واقع‌تر از هر ‏واقعیتی در دنیا نشسته بود و به سؤال‌ میلیون‌ها نفر پاسخ می‌داد
شنید و کمی ساکت ماند و بعد سؤال را با پرسشی سنگین پاسخ داد
آرزو چیست؟
جمله‌اش بارها در ذهنم تکرار شد، نمی‌دانستم دقیقاً چه می‌گوید، ‏اصلاً معنایش را نمی‌فهمیدم،
حال کسی در برابرم نشسته بود همان دختر بچه همان که ذره‌ای از ‏زندگی‌ام را در کنارش گذرانده و ساعت‌ها فکر کرده بودم آرزویش ‏در جهان چیست و حالا در برابرم با همان چشمان و همان نگاه‌ها ‏معنی آرزو را می‌پرسید،
آرزو را کسی به او نیاموخته بود، حتی معنایش را هم نمی‌دانست و ‏حتی نشنیده بود تا به آن فکر کند تا با آن خو بگیرد و شاید به آن ‏زنده شود، حال او را عذاب نمی‌دادند، او فقر نمی‌کشید، او مورد ‏تبعیض قرار نگرفته بود او را کشته بودند
همه‌ی وجودش را کشته بودند و او فارغ از تمام جهان حتی آرزو را ‏هم نمی‌شناخت و نه با این واژگان که با دنیا بیگانه بود،
چه قدر آن لحظه برایم دردناک بود تا چه حد به دنیایی مدفون شده ‏بودم که حتی معنایی از آن را هم درک نمی‌کردم تا کجا پیش رفته ‏و به کجا می‌رسیدم؟
همه چیز در برابرم چهره عوض می‌کرد، مدام به خودم نگاه ‏می‌کردم، کودکی‌ام و حالم،
گاه آرزویی نکرده تعبیرش در برابرم بود، او پدری نداشت، هیچ‌کس ‏نبود که نه آرزویی تعبیر که نه زندگیِ راحت که حتی آرزو را به ‏قلبش بفهماند و زنده کند که حداقل در دوردست‌ها خویشتن به ‏آرزوهایش برسد، خویشتن برای آرزوهایش تلاش کند و آن‌ها را ‏پیش برد، حال من در اتاقی به درازای سالیان با آرزوهای ریز و ‏درشتم زندگی کردم و در برابرم آرزویی ایستاده و من در حال تعبیر ‏آن رسیدن و محقق ساختنش تلاش می‌کنم و جمعی از کتب در ‏برابرم به روی تخت ریخته نمی‌دانم باید چه چیز را از میانشان برون ‏آورم،
استخراج من از آن نوشته‌ها چیست؟
به کجا خواهم رسید؟
کودکی در دوردست‌ها و فرسنگ‌ها دورتر ایستاده و آرزو را به دلش ‏کشته‌اند، هیچ برای آرزو ندارد و حتی آن را نشناخته که خویشتن ‏برایش تلاش کند و آن را به دست آورد،
خاطرم نیست آن وقت چند بار این‌ها را به شکل‌های مختلف در ذهنم ‏دوره کردم، دیگر آن کتاب‌ها نبود که در برابرم باز بود و می‌خواندم، ‏به جایش صورت دخترک آدامس‌فروش بود و کتاب زندگیِ او که ‏ورق به ورق پیش می‌بردم و می‌خواندم آن قدر این‌ها را تکرار کردم ‏که توان از جانم رفت و به خوابی عمیق فرو رفتم
شاید این قدر خسته بودم که می‌خواستم به خوابی ابدی فرو بروم، به ‏خوابی دنباله‌دار و جاویدان که هرگز برخاستنی در میان نداشته باشد، ‏نه ساعتی تنظیم کردم نه دیگر برای امتحان فردا خواندم، شاید دیدن ‏این چهره‌ی عور دنیای خویشتن و دیگران برایم آن قدر سخت بود ‏که نیاز به پیله‌ای داشتم تا در آن تنیده شوم و پس از دانستن پروانه به ‏بیرون پرواز کنم
تمام این صداها با صدای مهربان مادر تمام شد، او که از تمام ‏برنامه‌های درسی و امتحاناتم خبر داشت مرا از خوابی بیدار کرد که ‏به درازای این سالیان آن را در انتظار نشسته بودم و حال باز هم دنیا در ‏برابرم بود
پدری ناجی و برآورنده‌ی آرزوها، مادری که تا این حد مرا دوست ‏داشت و حال در انتظار من بود تا باز هم همان دختر همیشگی و ‏مهربان باشم و آرزوهای به دل مانده‌‌اش را پاسخ دهم
حتی خاطرم نیست حال که به آن روزها و آن روزها به پیش‌ترها فکر ‏می‌کردم، آیا این‌ها آرزوی خودم بود و یا آرزوی به دل مانده‌ی پدر ‏و مادر که در سینه‌ی من ریشه دوانده پیش رفت و من محقق آن شده ‏و این بار وظیفه بر شانه‌ام نهاده شده بود،
هر چه که بود چشمان نگران مادر را می‌دیدم که چگونه آرزومند به ‏من چشم دوخته و می‌خواهد بار دیگر دخترش به میدان برود و دوباره ‏سربلند از این آرزو بیرون بیاید و دوباره به او افتخار کنند و آرزوهای ‏مرده در دوران جوانی را از این جوان تازه به دنیا آمده باز پس گیرند
اما شاید همان لحظه به آن پسر در تصویر چشم دوخته بودم که ‏چگونه با نگاهی آرام اما نافذ به من چشم دوخته و حتی آرزویی ‏ندارد تا تعبیرش کنم
دیگر از من که هیچ حتی از خودش هم انتظاری نخواهد داشت که ‏آرزوهایش را تعبیر کند
وامصیبتا او حتی آرزو را نمی‌شناخت که آرزویی کند
نگاه مادر هنوز هم دنبال کننده و تعقیب‌کننده‌ام بود که باید زودتر راه ‏بیفتم و به پیش بروم
خوب به خاطرم هست که آن روز نه برای خود که به عشق آن مادر ‏مهربان و پدر دلسوز پیش رفتم، سر جلسه نشستم و هر چه از آن روز ‏می‌دانستم به روی کاغذ آوردم و نوشتم و قبول شدم
زندگی جریان داشت باید به پیش می‌رفت تا برای آن والدین لایق ‏فرزند لایقی باشم، هنوز هم داغ آن برگه کاغذ امتحان به دلم مانده ‏که چرا آن را پر نکردم، از دانسته‌های آن روزم از چیزی که نیاز ‏بیشتری است دانستنش تا آن همه نوشته‌های هزاران ساله‌ی دور
آرزوهایی که آن شب به خاطرم مانده بود را در آن کاغذ سیاهه ‏می‌کردم و سرآخر به استاد و اساتید بزرگ جهان می‌فرستادم، حتی ‏به آن استاد دورمانده از آرزوهایم هم می‌فرستادم تا او هم بخواند، ‏شاید خیلی از این‌ها همان در خیال من‌اند
شاید بخوانند و بیشتر بدانند و از دانسته‌های به آنان خورانده شده ‏کمی دوری بجویند و بخواهند که خودشان بدانند و این آمال هیچ‌گاه ‏به سرمنزل مقصود نرسید و آن امتحان هم یک امتحان ساده بود.‏