میلههای آهنی گوش تا گوش فضا را پر کرده است و هزاری قفس به وسعت ماندن جانی در خویش به پا شدهاند، هوای نا مطبوعی فضا را پر کرده است و تعداد بیشماری از حیوانات کوچک در میان قفسهای ساخته شده محبوساند، در میانشان گربههای کوچک به رنگهای مختلف با نژادهای اصلاحشدهی بسیار به چشم میخورد و کمی آنسوتر در میان همان قفسهای ساخته شده سگهای کوچکی با نژادهای اصیل به چشم میخورند،
این فضا را دایر کردند تا در آن بیشمار آدمیان به پیشواز این جانهای محبوس درآیند و از میانشان انتخاب کنند، آنان اشرفان و مالکان جهان هستند و امروز بر آن شدند تا اسباب تازهای برای فروکش کردن امیال بسازند، اینبار قول و قرار کردهاند تا حیوانات کوچکی پدید آورند تا آنها را به میان خود به خرید و فروش بگذارند و اسباب بازی و گریز از تنهایی خویش را پدید آورند، اینجا زندان فروش جانها است،
از هر نوع و نژاد و گونهای که بر سر داشته باشی تعدادی برای فروش دارند تا به تو ارزانی دهند و هر روز تبلیغات بسیار از این جانها برایت به نمایش در میآید تا تو با این کالاهای تازه ساخته بشری آشنا شوی دل به دریای بودن با آنان بسپاری و سرآخر جیب این زندانبانها را پر کنی و با اسباب تازهات به خانه راهی شوی
اینها جانهایی برای خرید و فروش و برای لذت بردن آدمیاناند،
کمی دورتر از محفظههای زندانی پولادین در اتاقی آن سوتر، ماده گربهها و سگهای بالغی به چشم میخورند که در فضایی بسته پرورش مییابند تا بچهدار شوند تا بچههایشان به مزایده گذاشته شود و انسان هر روز در پی دست بردن در نژاد آنها است تا کوچکتر و زیباتر کالای تجاری بهتری راهی بازار کند،
آنان به حصر آمدهاند تا بی سؤال و جوابی بی آنکه بدانند چه به روز کودکانشان میآید تنها بچه به بار بیاورند و ارزششان به تعداد بچههایی است که میآورند، بچههایی که رنگهای متنوعی داشته باشند اجزای کوچکتری داشته باشند و بیشتر خود را در دل مشتریان جان جای دهند،
باز هم در دورتر نژادهای خالص و دست نیافتنی وجود دارد، آنان پسرها و مردهایی هستند که برای بهرهگیری در این دالانهای کوچک و تاریک پرورش مییابند، آنان وظیفهی بارور کردن دارند و باید بچههای تازهای به بار بیاورند که شخصی طماع در دورتری در انتظار آمدن آنها است تا قیمت تازهای بر او بگذارد، آنقدر از شمایلش قصه بسازد آنقدر بگوید تا مشتریان بیشتر مجاب به خریدن شوند
چه دستهای از این کودکان به دنیا آمدند تا کوچکتر و نحیفتر با رنگهایی عجیبتر با شمایلی تازهتر به جهان پا گذارند تا کالای تازه انواع گوناگون بیشتر داشته باشد، در این میان چه تعداد از آنان با قفسههای سینهی کوچکتر به دنیا آمدند آنقدر کوچک که قلب را در خویش جای نداد و به طول عمر با رنج قلب زندگی کرد و آخر به کوتاهی عمری که به گل میمانست از دنیا رفت فرای جانش که کوتاه و بی رمق بود به سراسر عمر رنج کشید و در درد روزگار سپری کرد،
گونهی تازهی دیگری پدید آوردند و او نمیتوانست به درستی نفس بکشد باز هم سخن از زیبایی و زیباییشناسی آدمیان بود، آخر آنان خویش را مالک به جهان پنداشتند و هر چه خواستند کردند تا آن زیبایی در دل را به کرسی بنشانند چه اهمیت که طفل کوچکی نتوانست درست نفس بکشد، اندامش کوچکتر از حد معمول بود و از این کوچکی رنجها برد عمرش کوتاه شد عمر کوتاهش پر از درد ماند به دنیای آدمیان ارزش در این فروختن لانه کرد و هیچکس توان گفتن نداشت که کالای تازهی آدمیان به بازارها آمده بود برایش تبلیغ میکردند تا همه را به اغوای خویش در این تجارت خون به راه در آورند
قفسهای پولادین کوچک که در آن بیشمار کودکانی به حصر در آمده در رنج بی مادر بی پدر در تنهایی روز میگذراندند و به ویترینها نشسته بودند تا زمانی که آدمیان به آنجا لانه کردند برایشان خوش رقصی کنند تا شاید خانهی گرم و با محبتی ارزانیشان شود،
اما هیچکس نمیدانست چه فرجامی دارند به دست کدامین انسانها در خواهند آمد و برای کسی هم چنین چیزی اهمیت نداشت مهم فروش این کالاها و بازاریابی درستش بود و برنده آن انسانی است که در این فروش پیروز میدان شود این کالاهای دردمند تازه آمده را به بالاترین قیمتها بفروشد و در تجارت خون و جان سرآمد همگان شود،
اگر مادرها به رنج در اتاقی ماندند، اگر هوای نا مطبوع را استشمام کردند، اگر پدران ساعتهای بسیار به حصر بی حرکت بر جای نشستند، اگر کودکان بی والد در تنهایی اوقات گذراندند، اگر بیماری و هزار بلا در این تجارتخانهی خون جریان داشت، اگر همه را بیمار و نالان کرد، اگر کودکان دستکاری شده بر نژاد به هزار درد تازه چشم به جهان گشودند، اگر غذایشان به وقت داده نشد و از هر تفالهای به آنان خوراندند اگر هیچ دکتری به عیادتشان نیامد و رنج بردند اگر حشرات جانشان را مکیدند هیچ ارزشی در میان نبود که مکندگان خون حیوانات انسان دوپا در میان بود و تجارتخانهی تازهاش را به فروش جان آنان بنیاد کرده بود و حال هر روز در این دیوانهخانهی ساخته به دستانش راه تازهای میرفت که جان تازهای را برای فروش برون دارد
به تجارتخانهی جان، هزاری در آمدند از آدمیان تا به کالای تازه نظر بیفکنند، چشمها را به آنان دوختند، کسی به اعماق نگاههای آنان خیره نشد که پر درد است که رنج نبودن مادر دارد که فریاد دوری و تنهایی سر میدهد که از دنج و درد بیماریهای فراوان در این خانهی شوم شاکی است که روزی غذا نخورده و آب تازه به او ندادهاند، آنان تنها چشم دوختند تا شباهتها را با فلان فیلم و کارتون فلان تبلیغ و عکس تطبیق دهند و آنی را برگزینند که در نظرشان افضل همه است، اینان آمده بودند تا در این رقابت فزاینده خویشتن را به افلاک بر آورند، آمده بودند تا با داشتن آنان به دیگران هزاری را بفهمانند، آمده بودند تا بگویند ما انسانهای پاک و خالصی هستیم به حیوانات عشق میورزیم و در این مد تازه ساختهی انسانی سرآمد دیگران هستیم و یا آمدند تا بگویند این نژاد تنها از آن من است، تنها من توانایی داشتن او را خواهم داشت، به مثال ماشینی که تنها زیر پای من است، به مثال سطح نورانی که تنها برای من ساخته شده است، به مثال خانهای که تنها در خور من است و حال هم این جان به رنج در آمده تنها برای من ساخته و پرداخته شده است،
اگر به طول این پرداخته شدن هزاری رنج بردند به درک اسفل، اگر آنان با اندام کوچک و جهان دستکاری شده آمدهاند فدای تاری از موهای فرزندم، اینها پرداخته شدهاند تا من به صفحات بیشمار در میان به اشتراک گذاشتن با دیگران فخرها بفروشم، آدمیان ببینند که من از این رقابت کوتاه ننشستهام من هم سرآمدم مثال دیگر جایگاههای دیگر زندگیام
بیشمار آدمیان میآیند و تجارتخانهی خون و جان را پر و خالی خواهند کرد تا جیب این ددمنشان پر شود باز بیشتر بتازند و باز نژاد تازهای برون آورند برایش تبلیغ کنند و مشتریهای تازه را به خانهی خون خود گسیل کنند، باز میآیند و به این بازی پر خون رنگ و جلا میبخشند تا بیشتر فخر بفروشند مالک شوند گاه به دیگران بفهمانند که چه انسانهای شریف با قلب رئوف هستند گاه به دیگران بفهمانند که دارای چه عظمت و شکوه هستند گاه در این یکرنگ شدن جماعت پر رنگتر و با جلاتر نمایان شوند و باز میآیند تا هر بار به علتی جانی را به فروش و خرید بگذارند
یکی آمده است تا برای فرزندش اسباب بازی تازهای فراهم آورد، او هم میداند که پدر و مادرش مالک همهچیز جهانند پس اینبار طالب اسبابی برای بازی است که جان دارد از گوشت و پوست و خون و استخوان است او را میخواهد، میخواهد او اسباببازیاش باشد و پدر و مادر شادمان دست در جیبهای اندوخته از مایهی حیات مشت مشت اسکناس برون داشته تا اسباب بازی کودک را فراهم کنند، او به گردنش بیاویزد گاه او را به حالت خفگی در آورد، گاه به او حمله کند، گاه او را در آغوش آنقدر بفشرد که دنیا و زنده ماندن را فراموش کند، گاه برای برون آوردن صدا به مثال عروسکهای کوکیاش فشارش دهد تا شاید او هم صدایی کرد و مادر و پدران و باز انسانها حظ برند از کودکی که در حال آزار دیگری شادمان میخندد و قهقهه سر میدهد،
آنان مالکانه به پیش میروند و در این سرای خوندار یکی را برمیگزینند، چندی از آنان را گرفتهاند به خانه بردهاند اما کودکش، زنش، مردش، کوفت و بلایش از او خوشش نیامده آخر این هم یکی از همان کالاهای انسانی است، او که جان و تن و خون و گوشت و احساس ندارد، این بزرگ عالمیان او را نپسندیده است، پس حق و جهان و هر چه در آن است از آن او باد
میآید او را با دیگر کالاها تاخت خواهد زد، یکی دیگر دوباره دیگری و هر چه که او بخواهد اصلاً گربه نه از گربه بدش آمده اینبار سگ میخواهد هر چه او بخواهد توان خواهد داشت و این تاجران خون و جان شادمان قهقهه سر میدهند که مشتریان برای تاخت زدن پول بیشتری به آنان میدهند،
اما باز هم کار به فراتر میرود، این مالکان پا را فراتر مینهند، زیبایی این جانها در کودکی آنها است، میآورند و کودکی را به خانهی جدید خویش بردهاند او در کنارشان بزرگ میشود و به فردای آن روزها آن موقع که کودک زیبایشان از دیدن او حوصلهاش سر رفت یا مادر خانوار از دیدن او و تکرارش بیحوصله شد و یا آن وقت که بزرگیاش را فلانی در خانواده نپسندید او را از خانه بیرون میکنند به نوانخانهها اردوگاهها، پناهگاهها میسپارند، شاید در خیابان رهایش کردند و اینگونه به درد او را وانهادند، به جرم آنکه او بزرگ شده است، اندازهاش بیشتر از حد معمول است دیگر آن نمک و شوخ و شنگی پیشترها را ندارد،
ای وای که او هیچ از جهان بیرون نمیداند، نه شکار آموخته است، نه در امان ماندن را به او گفتهاند، نه میداند چگونه خود را از سرما و گرما در امان بدارد و باز درد و مرگ فدیهی آدمیان به جهان آنها است و اینگونه به جماعت تاجر خون میفهمانند که باز کوچکتر میخواهیم، ما که همهچیزدان و بزرگ جهانیم از شمایان کالای تازه میخواهیم
چرا نژادی پدید نیاوریم که همیشه نوزاد بماند همانقدر کوچک و بی اراده همانقدر اسباب بازی ما، پس دیوانگان دست به کار میشوند و باز قفسههای سینه کوچکتر میشود قلبها به درد میآید نفس نمیکشند کودکانی برون میآورند که با چشم گشودن رنج میبرند و هر ذرهای که بزرگ شدهاند به رنج طاقتفرسا است
در این قفسهای پولادین حبس شده نه مادر در کنارش است نه پدری که او را در یابد نه غذای درستی میخورد و به درد و بیماری وا مانده است تا آدمیان بیایند یکی از آنان را برگزینند آخر آنان مالکاند حق انتخاب دارند و این دریچهی تازه در برابر آنها است یکی بزرگ میخواهد یکی کوچک، یکی دم را دوست ندارد از نظرش دم او از زیباییاش کاسته است، پس بر آن میشود تا دمش را قطع کند، نه اینان پیشرفتها کردهاند دیگر چون دورترها چاقو به دست نمیگیرند و گوش و دم قطع نمیکنند، یکی را نام پزشک دادهاند، دامپزشک او پیش میآید او را بیهوش میکند و سر آخر دمش را چیده است، بریده است او چشم میگشاید و میبیند دیگر دمی در میان نیست، چرا که مالکان از آن دم آسوده نبودند، آن دم را بخشی از نژاد او ندانستهاند،
مگر نمیدانید اینان سلاطین نژاد هستند، به نژاد سالیان دریدهاند هر که سپید بود آدم بود، هر که زرد بود دانا بود و الا آخری که اینان همهچیز را به نها بردهاند حال که از دنیای پر نژاد خود دست کشیده به جهان حیوان منزل میکنند و آنان را به نژاد برتر خویش مهمان کردهاند، اما چرا کسی از این پزشکان که برای از میان بردن رنجها پا به میان گذاشته است، نپرسید چگونه دم او را بریدی این برای چه کار بود چون مالکان خواستند، تو قسمی نخوردهای بقراط برای حیوانات هیچ نگفت
اینان مالکاند، صاحباند و خود را صاحب حیوانات میدانند، خود را مالک جهان میانگارند و این صاحبان رنج و درد به پیش میبرند آنقدر میدرند که برای گفتنش سالی زمان خواهد خواست
اما همه که چنین نبودند برخی نه خود را صاحب که پدر و مادر خواندند آنان که از تنهایی از خواستن از جدایی دنیای انسانی به حیوان پناه بردند، آنان که آمدند تا به زندگی در کنار حیوان عشق بیاموزند، معرفت و وفاداری دوره کنند، آمدند تا در کنار آنان به جان تازهای بدل شوند، آنان که بازی این دلالان را نخواهند خورد، آنان که به نژاد آنان به چهرههایشان چشم نخواهند دوخت، آنان که اینگونه به بازی کثیف آدمیان آغشته نخواهند شد
اگر در کنار خیابان حیوان دیدند جهانشان را با او تقسیم کردند با او یکی شدند، گاه پدرشان شد و آنان مادری دردمند، گاه خواهرشان شد و آنان برادری در فکر
گاه فرزندشان شد و دنیای را تکان داد، دنیای را عوض کرد، رنگ دیوانگی را از جهان دور کرد و هر روز به زیبایی تازهای چشم دوختند،
وای از ما که بی شمایان جهانمان به پستی و در درد وامانده است، به سودای خندههایتان به سودای جهیدن و پریدنتان به سودای بودن و در کنار ماندنتان به معرفتان به وفاداری و مهرتان به در آغوش کشیدن و به همهی زیبایی شما زندهایم، اما ما هم خجل و پشیمانیم
این گوهرهی جهان بر زشتی و آزار بنا شده است، ای دریغ و صد افسوس که جهان تا این حد به زشتی در خویش مانده است، باید که آن را تغییر داد، رو خجلان آنگاه که عقیمتان کردند سوختند، به آتش کشیده شدند که شما دگر مادر نخواهید بود، گریه کردند به سر کوفتند اما به فردای اگر مادر شدید فرزندتان چه خواهد شد فرزند فرزندتان چه خواهد شد و این سیر دوار در این دنیای زشتیها به کجا خواهد رفت،
اگر برای ارتزاق کار کردیم شما تنها ماندید به حصر در آمدید چه کنیم، به تنهایی اشک بریزیم، از خویشتن و جهان شما خجل باشیم که ما در این جهان آدمی در آمدهایم توان هیچ نیست، آنگاه که به چشمانتان چشم میدوزیم، آنگاه که میبینیم تمام زیبایی جهان را در نگاهتان، وای که خودخواهی، خودخواهی داشتنتان، جهانمان را در مینوردد، اگر نبودید و جهان شما را نداشت این زشتی به کجا میرسید دگر چه میماند از جهان، وای که فکر بر جهان بی شما هم کشنده است، نبودتان دیوانه کننده است، دلخوشی و آرامش جهان ما شمایید و در آغوش کشیدنتان همهی عشق ورزیدنها است
وای که باز نگاههای تعقیبکنندهای میفهماند که آزادی را از شما ربودهایم که به حصر در آوردهایم و خویشتن در این حصر وامانده همراه میخواهیم،
باز با روی خجل آنگاه که در آغوشید، آرام به گوشتان میخوانیم که جهان بی شما مرگ است، بی بودنتان درد است، از گناهمان بگذرید که با شما جهان را میخواهیم
باز در این هزارتوی بیکران آنقدر درد و رنج لانه کرده است که فریاد قلبها، رها کردن حیوان است، او باید آزادانه پرواز کند، دور شود از هر چه دنیای انسانی است، اما این جانهای دردناک که خویش را نه انسان که هماره جان پنداشتهاند از بودنتان به خود میبالند، از داشتنان امید زندگی میگیرند و در کنارتان زندگی را میفهمند،
آنقدر جهان پر از زشتی است آنقدر به جانها رنج دادهاند که باید همهجان شد به برابر هر پلشتی ایستاد، این تجارتخانههای خون را از بین برد، فروش حیوان را از میان برداشت، این دست بردنِ بر نژاد را خنثی کرد، مگر درد حیوان به همین خلاصه مانده است، مگر تنها حیوان، جان رنجکش جهان است، ندیدهای چه به روز جهان آوردهاند باید که در برابر همهی زشتیهایشان ایستاد و از پای ننشست، باید در میدان رزم از همهچیز گذشت که قربانی ریشهکن شود که گوشتخواری از میان برود که آزار حیوان از بن در آید، باز رنج است آنقدر رنج در جهان است که باید همه در کنار هم یک تن شوند هزاران شوند آنقدر شوند که جهان را به خویشتنشان بشویند همه را از نو پدید آورند، انسان دگر شود دوباره شود سرآغاز شود جان شود و دوباره پدید آید که در آن جهان دوردستها هیچ از زشتی باقی نماند و به سرآخرش روخجلان جهان را دگرگون سازند، جهان تازهای که لایق زندگی همهی جانها است.