هوا گرم است و باز مثال دیگر روزهایی که چنین گرما زمین و زمانه را در نوردیده است ‏بی جان و بی‌حالم، طراوت کمی برجانم لانه کرده است و دوباره از خود دلیل این تکرار ‏روزها از شب‌ها را می‌پرسم
به راستی این مسیر دنباله‌دار تا به کی ادامه پیدا خواهد کرد؟
تا به کی این چرخ گردون در پی خویش خواهد گردید؟
باز هم دریایی از سؤالات جهانم را احاطه کرده است، امروز هم به مثال دیگر روزهای ‏زندگی‌ام بر روی این دو چرخ عجیب چشم بر جهان باز کرده‌ام و آتش گرما به جان ‏مشتعلم رسوخ کرده است،
در میان این توده‌ی پر جان مو هوا گرم‌تر خواهد بود، همه‌ی جانم را بیشمار موهایی ‏پوشانده است و هیچ جای خالی بر تنم نگذاشته است تا وجودم به محفظه‌ای هر چند ‏کوچک شادمان شود از رسیدن هوای تازه، اما حتی اگر چنین محفظه‌ای هم بر تنم جای ‏داشت باز هم گرما از میان همان تکه‌ی بی موی بدن هم بیشتر بر وجودم می‌درخشید،
حال که از خواب بیدار شده‌ام و باز می‌بینم که جهان به مثابه‌ی دیروز و دیروزهای پیشتر ‏در حال گذر است، دوباره باید در پی طریقتی باشم تا روز تازه بر آمده در این گرمای ‏جان فرسا را به شبی که شاید جرعه‌ای نسیم خنک در خود داشت به پایان برم و باز در ‏این سیر دوار ذره‌ای کوچک به ایفای نقش بپردازم،
در این محله‌ که من در آن سکنی گزیده‌ام معدود جاندارانی هستند که آنان را ‏می‌شناسم، با آنان ارتباطات کژدار و مریضی را به در می‌برم و حال در این ساعت به ‏خصوص با بیدار شدن من از خواب دو تا از آن‌ها از کمی دورتر در حال رسیدن‌اند،
آن دوپایان عجیب که با آمدنشان و دیدن من به نزدیکم می‌آیند و برای چند صباحی مرا ‏در آغوش می‌گیرند، نوازشم می‌کنند، گاه برایم ذره‌ای غذا و گاه جرعه‌ای آب ‏آورده‌اند مرا به خویش می‌خوانند و حال دیر زمانی است همدیگر را شناخته‌ایم
به این آمدن و ماندن در کنار هم عادت کرده‌ایم و من می‌دانم که هر روز با بیدار شدنم ‏آنان به پیشوازم خواهند آمد، کمی بعدتر از آنان و در نزدیکی همان دو چرخ عجیب که ‏این دو پایان بر آن سوار می‌شوند و من بر آن لانه کرده‌ام، یکی دیگر از دوپایان هم لانه ‏دارد، او هم بخشی از این چرخ دوار زندگی من است، گاه برایم غذا می‌آورد، گاه آب ‏می‌گذارد در لانه‌اش کمی بیرون‌تر از حریم خویش لانه‌ای برپا کرده تا هرگاه خواستم بر ‏آن منزل کنم و حال که آرام از برابرش می‌گذرم صدایم می‌کند تا به غذایی میهمانم ‏کند، آرام به نشانه‌ی تشکر برایش نغمه‌ای سر می‌دهم و طول مسیر در برابر را به راه رفتن ‏می‌پردازم،
در این ساعت از روز که آفتاب هنوز با تمام قدرت بر آسمان خویشتن را نگسترانده ‏عادت به راه رفتن دارم، راه می‌روم و تمام دوستان را عیادتی می‌کنم، بیشمارانی از هم ‏نوعانم، همین توده‌های پرجان از مو هر روز از شمار عیادت کنندگان‌اند،
آن دو خواهر که با عشق بر هم حریمی برای خویش بر پا کرده‌اند، همدیگر را عاشقانه ‏دوست دارند، هر وقت به عیادتشان رفته‌ام در حال عشق‌بازی با یکدیگر آنان را یافته‌ام، ‏به آرامی بر جان هم زبان می‌کشند، همدیگر را به آغوش می‌برند و برای هم لالای ‏محبت می‌خوانند، وای که با دیدنشان تمام جانم داشتن چنین دنیایی است، آنگاه که آنان ‏را دیده‌ام به سرعت از کنارشان خواهم گذشت جز معدود صحبتی نمی‌توان ادامه‌ی ‏بیشتری به این مراوده داد که جانم را از درون خواهد سوخت،
یکی دیگر از این دوستان آن دخترک بازیگوش از هم نوعانم است، آنکه سر پر شور از ‏شادمانی دارد، او که بی‌مهابا به آسمان می‌جهد، زنده است و زندگی می‌کند، آیا تا ‏کنون به این چرخ گردون و تکرار مکررش فکر کرده است؟
شاید نه اما او سالیان کمی است که این جهان را در آغوش فشرده و شاید هنوز از تکرار ‏آن به ملال ننشسته است، با او بودن هم‌دلی از شادمانی و جست و خیز خواهد خواست ‏که در توان من نیست، این گذر سالیان دراز بر من و جان خسته‌ام دگر آن توان پیشترها ‏را به جای نگذاشته و حال بیشتر عمرم به انزوا خواهد گذشت،
باید که ساعت‌های دراز به سکوت بنشینم و گذر روزها را از شب به محاسبه بنشینم که ‏شاید از دل این تکرارها هوای تازه‌ای برخاست و مرا دریافت، در میان همین افکار و در ‏برابر دوست بازیگوشم بودم که یک‌باره فرار او را به چشم دیدم، بی‌هیچ گفتن بی‌هیچ ‏سخن به یک‌باره محو و ناپدید گشت،
شاید به واسطه‌ی دیدن چیزی بود که او را به پرواز در آورد و دوباره بر او و ‏بازیگوشی‌اش سایه انداخت تا این‌گونه به شادمانی در آید اما بویی همه‌ی جانم را به ‏خویش می‌خواند، ای وای بوی آن مرد عبوس است، با چشمانی در هم و کله‌ای بزرگ ‏حال آرام به نزدیک من می‌آید، دل خجسته‌ای دارد و باز بر امیالی چنگ می‌زند که ‏برای بر آوردنش جانی بر دلم نیست، نگاهش را به من دوخته و با صحبتی کوتاه ‏می‌خواهم که از کنارش دور شوم اما او باز هم به کنارم لانه می‌کند، نزدیک و ‏نزدیک‌تر می‌شود و سرآخر کاسه‌ی صبرم را لبریز کرده است،
باز هم خشونت، باز هم بر آشفتن و باز هم رنجاندن، انگار این چرخ گردون برای آوردن ‏خشم و نفرت برای پراکندن آن راه‌های بسیار پیموده است، تلاش‌های بی‌پایان کرده ‏است تا آنچه می‌خواهد را از این جماعت بر زمین دریابد،
در این ساعت روز و در این گرمای جان فرسا که آفتاب تمام سطح آسمان را پوشانده ‏است، دیگر خبری از دو چرخ دوپایان نیست که بر آن منزل کنم،
هماره در این ساعت از روز جان خسته‌ام‌ در طلب ذره‌ای سکوت و آرامش است و ‏می‌خواهم به خواب روم، سایه‌ی درختی در این آفتاب جان گداز رحمت است و حال ‏که این سایه‌ی با برکت صاحبی بر خویش ندیده است باید به زیر آن لانه کرد و به ‏آرامش آسمان چشم دوخت تا شاید ذره‌ای از گرمایش را کم کرد و به ما جان داد تا ‏بمانیم، چشم بستن و دوباره در میان فکرها غرق شدن، دوباره به این توده‌ی بیشمار مو بر ‏جانم فکر کردن بر این گرما که همه وجودم را به آتش کشیده است و ناگاه تکانی بر ‏جانم تمام ریشه‌ی افکار را خشکانده است
تکانی که وجودم را به خود فرا خواند، نوید تازه‌ای از جان دیگری بر جهانم داده است، ‏وای مگر ممکن است پس از گذر این دراز سالیان، پس از چشم دوختن به کودکان ‏بیشمار در آغوش گرفته شدن و اشک‌های وجودم حال این تکانه چه از جانم خواهد ‏خواست، چه می‌داند از وجود من، از تمنای این چندین ساله و آیا با من سر شوخی را باز ‏کرده است؟
آیا می‌خواهد تا با من به بازی بنشیند، شاید به سر سودای آن دارد تا در این سال‌های ‏پایانی عمر دیوانه شوم،
پس از گذر این سالیان دراز و در حسرت ماندن، حال زمان داشتن قطره‌ای از وجود جان ‏در خویشتنم است؟
آیا حال زمان آن رسیده است تا به این حسرت طول و دراز خاتمه دهم؟
مگر ممکن است، مگر چنین صورتی اتفاق افتادنی است؟
همه‌ی جانم در شک و تردید غوطه می‌خورد، شاید این هم بازی تازه‌ای است که اینبار ‏جانم با من گشوده است، آیا نوبت مادری من فرا رسیده است؟
آیا حال در این گرمای طاقت فرسا، در این سالیان واپسین عمر، نوید جان تازه‌ای بر ‏جهانم راهگشای تازه‌ای در برابرم است؟
گیج و مبهوت سر بر شکم گرد می‌کنم و آن را در بر می‌گیرم، او را به خویش می‌فشارم ‏و با همه‌ی جان در حال استشمام عطر زندگی او در خویش می‌شوم،
وای که چه عاشقانه از خود عطر بودن را می‌تراود، وای که چه شاعرانه غزل هستی بخش ‏را می‌سراید، وای که مستانه نوید بودنش را می‌دهد، حال زمانه‌ی تغییر و دگرگونی‌ها ‏است حال زمان در آغوش کشیدن و ماندن‌ها است، حال زمان با هم و یک‌صدا شدن‌ها ‏است
به فردای آن روز باز هم تکانه‌های بیشتری بر جانم لمس کردم و همه‌ی وجودم عطر ‏بودن او شد، آمدن و روییدنش بر این زندگی سالخورده‌ی من طراوت تازه‌ای خواهد ‏بخشید، حال دیگر زمان ماندن بر دو چرخ دوپایان نیست، حال باید بیشتر به خود اندیشید ‏که حامل جان تازه‌ای بر خویش شده‌ام
حال آنگاه که آن دوپایان به سویم می‌آیند برایم غذا آورده‌اند بیشتر می‌خورم تا او هم از ‏جانم سیراب شود، اگر قسط کردند تا مرا به آغوش برند بیشتر در حفظ خویش کوشا ‏خواهم بود تا مبادا به او ضربتی خورد،
می‌خواهم ریشه‌ی وجودم آرام بماند، حال که آن دو پای دورترها به من لانه‌ای فدیه ‏می‌کند، آن را با جان و دل می‌پذیرم تا وجودم در آن لانه کند تا فرزندم آرام بخوابد و ‏در وجودم ریشه بدواند، جان بگیرد و بزرگ و بزرگ‌تر شود، در دور فردایی سر برون ‏آورد و آن‌قدر قدرتمند گردد که در برابر هر نا بسامانی بایستد و از پای ننشیند، باید که ‏آرام از دیوارها پرید به این سو و آن سو جست که بر جانم جان تازه‌ای نشسته است،
باید از جنگ و نزاع در حذر بود، اگر باز هم آن توده‌ی پرمو به سویم هجوم برد باید که ‏از چنگش بگریزم، اما اگر در این گریختن‌ها بر جان او لطمه‌ای رسید چه؟
باید بیشتر به انزوا بنشینم خویشتن را از معرض همگان دور بنشانم،
هر روز به بسترم می‌آمدند از دوپایان تا هم نوعان پر مویم، همه می‌آمدند و برایم لالایی ‏عاشقانه می‌خواندند، از مادر شدنم می‌گفتند، به جانم دلداری می‌دادند و جانم را به ‏آغوش می‌کشیدند، عطر وجودم در تمام جانم لانه می‌کرد و بیشتر به بودنش به داشتنش ‏به آمدنش به خویشتن می‌بالیدم و سر آخر، روز موعود فرا رسید
سر آخر به پایان درد آنجا که به آسمان چشم می‌دوختم و فریاد می‌زدم به تنهایی و در ‏آتش می‌سوختم، آنجا که زمین و آسمان به دور سرم در چرخش بود، آنجا که تمام جانم ‏آکنده از رنج می‌شد، صدایی آشنا جانم را به نور خویش تاباند،
زجر می‌کشیدم و با فریاد او را ز خویش برون می‌راندم، نه این‌گونه نبود او به جانم بود از ‏جانم بود و راندنش کاری دوردست‌تر از من، کاری نشدنی و محال بر من،
اما آمدنش به راندن از خویش گره خورده بود،
ای‌کاش او به را خویش می‌بلعیدم، ای‌کاش او را از خود و در خود نگاه می‌داشتم،
ای‌کاش او را درونم می‌پروراندم، اما زمین و آسمان فریاد می‌زد حال زمان راندن است، ‏درد به راندن مدد می‌رساند تا بیشتر او را از خویش دور کنم، رنج به فریاد می‌آمد و تنم ‏را به آتش می‌کشید، با همه‌ی جان مشتعل در درد باز هم فریاد می‌زدم باز هم نعره ‏برمی‌آوردم که او ذره‌ای از جان من است، نمی‌دانم این درد مرافعه‌ی میان بلعیدن او در ‏خویش و راندنش از من بود و یا درد تولدی دوباره که به زمین و آسمان ثابت کند که ‏این رنج بودن است
هر چه بود من سوختم و در آتش خاکستر شدم، هر بار در تنهایی و ظلمات به نعره‌هایم ‏سوختم و هیچ‌کس در پناهم نبود تا او به برون رسید،
آمد تا تنها نباشم، آمد تا او را در بر بگیرم و او مرا در بر خویش بگستراند، آمد تا به ‏بودنش باشم و جان تازه‌ای بگیرم، پس او را نراندم که به خویش جان دادم و سر آخرش ‏شکوفه برون زد سر از پیله گشود و پروانه شد
همه‌ی جانش کوچک بود، بی‌هیچ مو و به رنگ صورتی، وای که به دیدنش می‌خواستم ‏او را ببلعم به درون خویش برانم که این دنیای جای تو نخواهد بود ای زیبای نالان من، ‏ای کوچک زیبای من،
برای نخست بار بود که به این توده‌ی پر جان مو بر جانم رشک بردم، ای‌کاش به جان او ‏می‌تراوید ای‌کاش او را در بر می‌گرفت، ای‌کاش او را از آتش گزندها در امان ‏می‌داشت، آری باید او را به خویش می‌راندم در بر می‌گرفتم و به جانم منزلش می‌دادم،
آرام به رویش آمدم، او را در خویش فرو خوراندم و آرام به جانش منزل کردم، لمس ‏وجودش، لمس آسمان بود، به دست گرفتن ماه تابان بود، خورشید درخشان بود،
با سر پنجه‌های کوچکش وجودم را فشرد و عاشقم کرد، دهان کوچکش، زبان نرمش بر ‏وجودم لانه می‌کرد، آرام از شیره‌ی جانم می‌مکید و باز عاشق‌ترم کرد، به هر مکشش ‏جانم را به خویش خواند و فرو داد از او شدم به جانش رفتم و یک جان شدیم،
آرام در کنارم بود، زیبا و کوچک، ای مادر کوچک دوست داشتنی‌ام، ای همه‌ی ‏وجودم، ای عاشقانه‌ی من به لالایم چشم فرو می‌بست و آرام خویشتن را به من می‌فشرد، ‏به فشردنش باز می‌تراویدم، دگر هیچ جز او بر جهان نبود هر چه بود نای عاشقانه‌ی او بود ‏که برایم خنیا می‌کرد، ای خنیاگر زمانه‌ام بخوان و بمان که به داشتنت دوباره شدم از نو ‏سر آغاز شدم و باز تراویدم
منزلمان همان خانه‌ای بود که دوپای در نزدیکی برایمان تدارک دیده بود، با آمدن او، ‏او را در خویش مخفی کردم، جز او هیچ‌کس از بودنش، از داشتنش هیچ نمی‌دانست و ‏او برایم هر از چند گاهی غذا و جرعه‌ای آبی می‌آورد،
دوست نداشتم این جوهره و زیبایی، این الماس والای جهان را به کسی نشان دهم، ‏دوست داشتم او را برای خویش محفوظ بدارم، به جانم و به درونم به او منزل دهم و از ‏دیدنش خویش بپرورم، ریشه کنم ساقه دهم پیش روم و به آسمان گام نهم، ماه را به ‏پیشکشش بیاورم و به لانه‌اش منزل دهم، روشنای نورمان جان ماه شود و غذایش ‏عصاره‌ی جانم
وای که او آرام از عصاره‌ی جانم می‌نوشید و مرا مستانه می‌پروراند، او ساقه می‌کرد و ‏من به ساقه‌هایش ریشه می‌دواندم، جانش به توده‌ای از مو مزین می‌شد، به رنگ جان ‏خودم بود، من که تا این حد زیبا و ستودنی نبودم اما او والاتر از همه‌ی جهان بود، زیباتر ‏از همه‌ی جانان بود او نها بود و همه‌چیز را به جان داشت،
موهایش رشد می‌کرد، چشمانش گشوده می‌شد، پنجه‌هایش جان می‌گرفت و من از ‏دیدنش حظ می‌بردم، دیوانه می‌شدم، عاشقانه فریاد می‌کشیدم، به آسمان چشم ‏می‌دوختم و دیوانه‌وار فریاد می‌زدم، او جان گرفته بود به پای می‌ایستاد و پیش می‌رفت ‏وای که چه قدر مستانه در آرزوی دویدن بود، در آرزوی جهیدن بود،
بازیگوش و فعال در پی پریدن بود، اما نمی‌توانستم او را به دیگران نشان دهم او راز بر ‏سینه مهر کرده‌ام بود، او به عیان و نهان من بود او همه‌ی جان من بود نه از آن دیگری، ‏کسی نباید به او چشم می‌دوخت، نباید او را لمس می‌کرد، او برای من بود،
به بیرون می‌آمدم، می‌نشستم و غذای تازه‌ای می‌جستم، حال دگر او بیشتر از دیربازان ‏طالب غذای تازه بود باید برایش فراهم می‌آوردم، پس همه‌ی جان را به کار می‌بستم تا ‏هر آنچه طالب است را به او فدیه دهم، باز هم همان دوستان پیشترها را می‌دیدم، باز ‏دوپایان به پیشم می‌آمدند برایم ذره غذایی می‌آوردند و می‌رفتند غذا را برای شیره‌ی ‏جانم می‌بردم و از خوردنش سیر می‌شدم، دوستان هم نوع هم به عیادتم می‌آمدند مرا در ‏بر می‌گرفتند، به آغوش می‌کشیدند و ندای پیروزانه‌ی مادر شدنم را به جشن می‌نشستند ‏اما دیگر زمان آمدنش بود، زمان دیدنش، زمان شکفتنش، حال دیگر زمان تازه و شروع ‏دوباره‌ای بود
هر چه خواستم تا مانعش شوم تا او را برای خویش حفظ کنم، هر چه کردم هیچ توان به ‏جانم نماند تا او را از خواسته‌هایش و از جهان دور کنم، هر چه تقلا به دل بود و به جهان ‏هیچ برایم نگذاشت، به شوکتش چشم می‌دوختم و او سلانه‌سلانه به بیرون راه می‌جست، ‏چه زیبا بود، چه راه رفتنی داشت، چه عاشق بود،
وای که همه‌چیز را به خویش و در نهان خویش در آورده بود، گویی همه‌ی دنیا از آن او ‏است و شاید از آن منی که در کنار او هستم
آن نخستین روز که دیگری دست به سویش برد همه‌ی جانم رشک شد، خشم شد، آتش ‏گرفتم و سوختم که چگونه او را به دیگری دهم چگونه از او در گذرم، اما او که مستانه ‏از نوازش او شادمان شد بر جای نشستم، خشم را فرو خوردم و دوباره به جانش چشم ‏دوختم، مگر می‌شد همه‌ی جهان از دیدنش به ذوق می‌آمد این دوپایان که جای خویش ‏داشته‌اند، آنجا که آن دو یار آمدند و او را در آغوش گرفتند باز هم به خود ماندم تا ‏جهان پیش رو را فرزندم ببیند و از آن هم لذت برد،
اما همه‌ی دنیایمان به بازی میان خودمان بود آنجا که او به پیشگاهم می‌آمد آنجا که او ‏را به نوازش از خود می‌راندم باز هجوم می‌آورد و باز آرام دندانم می‌زد، به جست‌هایش ‏پرواز می‌کردم به خیزهایش به زمین می‌رفتم و او چه آرام به این سو آن سو می‌رفت، ‏جانش پر از مو شده بود، همه‌ی وجودش را همان موها با همان رنگ بر جان من گرفته ‏بود، ولی بر وجود او چه زیبا و بزرگ جلوه می‌کرد، وای که خوردنش، آرام جویدنش ‏چه زیبا و عاشقانه بود، چشم دوختن به او در حال خوردن زیباترین جهان می‌شد و باز به ‏نظاره‌اش می‌نشستم و از او هیچ سیر نشدم
من سیر نشدم اما او گرسنه بود او که همه‌ی جانم بود او گرسنه شد باید او را سیراب کرد ‏باید برای او جرعه‌ای غذا رساند او را به لانه نهادم و پیش رفتم،
رفتم تا برایش ذره‌ای غذا بجویم، زمین را گشتم و بر آسمان نشستم همه‌جای را زیر و زبر ‏کردم تا برای جانم ذره‌ای غذای بجویم اما هیچ نبود، دنیا نبود، اسمان نبود، ماه نبود ‏خورشید به زمین آمد و همه‌چیز را سوزاند، هیچ به جهان نماند و من به خاکستر دنیا در ‏خویش ماندم و سوختم، به جان آتش شدم، مشتعل به آسمان رفتم و باز هم هیچ نبود ‏آسمان را هم برهوت و نیستی در نوردید و هیچ به جای نگذاشت و آرام باز به خویش و ‏درون خود رفتم او گرسنه بود، او هیچ نداشت تا بخورد، جان من گرسنه بود، غذایش را ‏باید که بجویم، اما هیچ نبود، هیچ نداشت و هیچ نشد،
این توده‌ی مو، چرا به جانم لانه کرده است، چرا همه‌ی وجودم را گرفته است، چرا ‏این‌گونه مرا به خویش به زندان کشانده است،
باید که او را درید، باید از آن برون شد، باید به فریاد در آمد و همه را دور کرد
این توطئه‌ی همین نابخردان است، آری این دوپایان جانکاه اینان که جان می‌درند، ‏ضربه‌هایشان را دیده‌ام، دیده‌ام چگونه به آتش می‌کشند، چگونه می‌خورند و چگونه ‏می‌درند، پوست کندنشان را دیده‌ام همه‌چیز از آن آنان است، جهان از آن آنان است
ما از آن آنان هستیم، زشتی از آن آنان است، خشم از آن آنان است، همه‌چیز این جهان ‏آنان‌اند و مالک بر جهان ما
وای که جهان هم هیچ نیست، دگر هیچ بر خود ندارد و از آن هیچ باقی نمانده است، ‏نکند این زشتی از هم نوعانم بود، نکند آن مردک چشم‌چران زندگی‌ام را به آتش ‏کشاند، نکند آن دو خواهر، نکند…‏
باید درید، باید مرد و به آتش کشید، اما گرما همه‌ی جانم را سوزانده است، مرا به آتش ‏کشیده است، دگر از هیچِ جهان هیچ به جای نمانده است،
این سیر دوار باز هم به ادامه و خوش‌رقصی است و باز هم به میان این گرما و فردایی در ‏دورترها به سرمایی جان گداز می‌سوزاند، باز زندگی به جریان است، اما حال باید ‏چشم‌ها را بست به جایی دورتر چشم دوخت و باز آن پنجه‌ها را دید،
آن جان صورتی را دید، باز او را به خویش خواند، این بار دگر نمی‌رانمت، این بار به ‏جانم محفوظ می‌دارمت، این بار تو را از خویش خواهم کرد، به جانم می‌پیوندمت و تا ‏جهان باشد از خویش خواهمت داشت
ای جان من، ای نهای من، آرام به آغوشم بخواب، هیچ را نشنو، هیچ را نبین و آرام ‏بخواب که جهان آمده تا رنج دهد، اما تو رنج نبین و آرام باش که همه‌ی جانم برای تو و ‏از آن تو است
در حالی که رفتگری در حال جارو کردن خیابان بود، چشمش به گربه‌ای افتاد که مرده ‏است، به جنازه‌ی او دقیق شد و دید که موهای تنش ریخته است، جای بسیاری از زخم‌ها ‏بر جانش لانه کرده است و آرام در حالی که خویشتن را در آغوش گرفته چشم‌ها را ‏بسته است، گویی درون خویش را به آغوش برده است، در همین حال و زمانی که ‏داشت به او نگاه می‌کرد مردی از مغازه‌اش بیرون آمد و رو به مرد رفتگر گفت چه شده ‏است؟
پیرمرد با اشارت به گربه به او واقعه را نشان داد
مرد یکه خورد و بعد از کمی شروع به توضیح کرد
چندی پیش بعد از سالیان دراز، او صاحب بچه‌ای شد، در روزی که برای جستن آذوقه ‏برای طفلش از اینجا دور شده بود کودکش را زن و مردی با خود بردند و از فردای آن ‏روز این گربه دیوانه شد، از آدمیان بیزاری جست، به هم نوعانش حمله کرد، موهای ‏تنش را کند و جانش را جوید و سرآخر آن شد که می‌بینی
این را خواند و سر آخر در حالی که به داخل مغازه‌اش می‌رفت گفت:‏
او را زودتر ببر با دیدن این صحنه کودکانمان آزار خواهند دید.‏