چند روزی است که همه‌چیز جهانم تغییر کرده است، با خود هماره فکر می‌کنم که اتفاق ‏تازه‌ای در حال وقوع است اما به واقع این چه اتفاقی است که تا این حد دنیای ما را تغییر ‏داده است
دیگر همه‌چیز به مثال روزهای پیشتر نیست، آن دورترها ما هر روز در ساعتی معین ‏برمی‌خاستیم به چرا می‌رفتیم، در دشت‌ها و مرتع‌های اطراف به گشت و گذار ‏می‌پرداختیم و یکی از دوپایان همراهمان بود، گاهی دست به نی می‌شد و در آن تنهایی ‏و فراغ دست به نواختن می‌زد و ما مستانه به این و آن سو می‌رفتیم، گاه به او نزدیک ‏می‌شدیم و بیشتر به صدایش گوش می‌دادیم و بیشتر در این احساس مستی غوطه ‏می‌خوردیم، اما حال در این روزهای تازه هر چند به مراتع اطراف می‌رویم و باز هم چرا ‏می‌کنیم، اما آن دوپا دیگر نی نمی‌زند و صدایی از نوایش نمی‌آوازد، به سرعت ما را به ‏خوردن مشغول می‌دارد و به سرعت به لانه‌هایمان بازمی‌گرداند، گویی او از این همه ‏عجله در پی چیز تازه‌ای است
آری در این روزها باز هم به چرا می‌رویم، اما زمان چرایمان کم و کمتر شده است، چند ‏روز پیش بود که برفی را از پیشمان بردند، خیلی با هم حرف زدیم و به مباحثه نشستیم، اما ‏کسی ندانست که چرا او را از ما دور کردند، هر کس داستانی می‌سرایید، یکی می‌گفت ‏او را برده‌اند تا به احوالش رسیدگی کنند، آخر از چندی پیش برخی او را دیده بودند که ‏حال چندان خوشی ندارد،
برخی دیگر می‌گفتند او را برده‌اند زیرا فهمیده‌اند او دچار بیماری هادی شده است و از ‏ما دورش کردند تا ما نیز به آن بیماری دچار نشویم،
برخی دیگر می‌گفتند او چندی بود که از دوپایان خواسته‌ای داشت او را برده‌اند تا ‏خواسته‌اش را عملی کنند و باز دریایی از صحبت‌های در گوشی بر سر دانستن ‏خواسته‌اش آغاز می‌شد،
برخی می‌گفتند برفی عاشق یکی از گوسفندان همسایه شده و حال او را برده‌اند تا به ‏وصال یار برسد،
برخی می‌گفتند او از شرایط آب و هوایی اینجا به ستوه آمده و از دوپایان خواسته تا او را ‏برای چندی از این فضا دور کنند که ریشه‌ی دردها و مریضی‌هایش را در همین آب و ‏هوا می‌دید،
برخی داستان‌هایی درباره‌ی خواسته‌ی او برای رسیدن به عشق قدیمی‌اش می‌گفتند، هر ‏چند من از داستان عشق آتشینش با میشل آن گوسفند سپید روی زیبا چیزی نمی‌دانستم و ‏برفی هیچ‌گاه از او چیزی به من نگفته بود، اما بسیاری بودند که از این عشق آتشین بسیار ‏می‌دانستند و هر روز به گسترشش ادامه می‌دادند
برفی بخشی از این تغییر نا به هنگام مزرعه بود، اما به جز او و این کوتاه شدن ساعات چرا ‏چیزهای دیگری هم بود که روزگار تازه‌‌ای برای ما ساخته بود و من بیشتر از دیگران از ‏این تغییر می‌دانستم، هرگاه در باب این تغییر با دیگران به صحبت می‌نشستم هیچ‌کس از ‏آن چیزی نمی‌دانست و مرا به مهمل بافی متهم می‌کردند اما من این تغییرات را به وضوح ‏می‌دیدم
یکی دیگر از این تغییرها رفت و آمدهای بیشمار دوپایان به دل مزرعه بود، هیچ‌گاه سابقه ‏نداشت تا این حد آنان پای در این مزرعه‌ی کوچک بگذارند، اما حال تعداد زیادی از ‏آنان هر روز پای بر این مزرعه‌ی کوچک و محقر ما می‌گذاشتند و ساعت‌ها به نظاره‌ی ما ‏می‌نشستند،
آری این اغراق است اگر بگویم آنان هیچ‌گاه پای بر مزرعه‌ی ما نمی‌گذاشتند، چرا در ‏دیر زمان‌های پیشتر هم می‌شد، هر از چندگاهی تعدادی از آنان پای بر این خانه‌ی محقر ‏ما بگذارند اما در این روزها این تعداد رفت و آمد بیشتر بود، آن‌قدری بیشتر که هر کس ‏را به فکر وا می‌داشت و منی که بیشتر از دیگر هم نوعانم فکر می‌کردم بیشتر هم این ‏قضایا به فکر وادارم می‌کرد
دلیل آمدن این تعداد بیشمار آدمیان چیست؟
چرا هر روز تعداد بیشتری از آنان به اینجا می‌آیند و بیشتر از هر چیز دیگری به ما چشم ‏می‌دوزند؟
کمی پیشتر آن زمانی که همه‌چیز در حال سابقش بود، به جز آن دوپای همیشه همراه که ‏نی می‌زد و ما را به چرا می‌برد یک دوپای دیگر هم در مزرعه بود که گهگاه به ما ‏سرکی می‌کشید و هر وقت ما در لانه نبودیم دستی به لانه‌هایمان می‌برد، من او را چند ‏باری وقتی همه در حال چرا بودند دیده بودم، آخر این عادتم بود که بعضی اوقات وقتی ‏همه در حال چرا هستند سرکی به اطراف بکشم و این سرک کشیدن به لانه‌هایمان هم ‏می‌رسید، هر چند انتهای این سرک کشیدن‌ها خوش نبود و دوپایان با همان پاهای استوار ‏بر زمینشان چند لگدی مهمانم می‌کردند اما باز هم به خاموش کردن این احساس هماره ‏زنده بر جانم می‌ارزید که چند لگد از این خود مالک پنداران بخورم و بیشتر از اطرافم با ‏خبر شوم،
اما حال همه‌چیز تغییر کرده بود، تعداد بیشماری از آدمیان هر روز به این مزرعه سرک ‏می‌کشیدند، ساعت‌ها به نظاره‌ی ما می‌نشستند گاه به سمت یکی از ما می‌آمدند، به ‏بدنمان دست می‌کشیدند، ما را به سوی دریچه‌هایی می‌بردند، کل انداممان را وارسی ‏می‌کردند و باز به جستجو در میان ما می‌پرداختند،
همه‌اش برایم سؤال بود، دلیل این رفت و آمدهای بیشمار دوپایان چیست؟
به جستجوی چه چیز می‌پردازند؟
در طلب چه چیز از ما هستند؟
سرانجام این آمد و شدها چه خواهد بود؟
و هزاری پرسش‌های بی پاسخ دیگر، من هماره از این تغییرات تازه ظهور کرده به ‏دیگران می‌گفتم و آن‌ها هیچ به روی خود نمی‌آوردند، آنان همه‌چیز را مثال معمول و ‏در حال گذر می‌دانستند، نبود برفی و تغییر نا به هنگام وضعیت زندگی‌مان جمع شد با ‏اتفاق تازه‌ای که باز روزگارمان را تغییر داد،
مزرعه‌ی کوچک و محقر ما که به جز لانه‌ی ما یک لانه‌ی دیگر هم برای دوپایان داشت ‏با حیاطی که گهگاه ما در آن لانه می‌کردیم آن روزهایی که برای چرا به بیرون ‏نمی‌بردنمان و یا روزهایی که دیگر دوپایان برای بازدید بدینجا سرک می‌کشیدند، حال ‏دگر آن سیمای دیربازان را نداشت، به یک‌باره همه‌چیز تغییر کرد، همه‌جا نور شد، ‏نورانی و رنگارنگ، از این سر تا آن سر حیاط آن لانه‌ی دوپایان و حتی لانه‌ی محقر ما ‏نورانی و رنگارنگ شد،
در روزی مشخص که تغییر تازه‌ی دنیای ما بود، دوپایی به منزلگاه ما آمد و همه‌جا را به ‏نور این لامپ‌های رنگارنگ کوچک مزین کرد،
می‌گفتند باید همه‌جا را این‌گونه رنگی و نورانی کرد پس از کار فرو ننشستند و همه‌ی ‏این مزرعه نورانی و رنگارنگ شد، بر دیوارهای مزرعه کاغذهای بزرگی زدند و بر آن ‏نقش و نگارهایی رسم کردند، ازنقش‌ها چیزی در نیافتم اما دیدن چهره‌ای از ما بر آن ‏همه را به جای خود میخکوب کرد،
تمثیلی از ما بود، از نظر من خیلی به ما شباهت نداشت، کمی از ما چاق‌تر و قوی هیکل‌تر ‏می‌نمود،
اما این ماندن تمثیل زمانی به خود ندید که همه یک‌صدا آن را تمثیل برفی خواندند،
برای من در آن ابتدا دور از ذهن بود، چون تمثیل بر دیوار هیچ شباهتی به برفی نداشت، ‏برفی رنگی سپید داشت، بی‌هیچ خال و یا رنگ دیگر، هیکلی به مراتب نحیف‌تر از تمثیل ‏بر دیوار داشت، اما تصویر بر دیوار درشت هیکل بود،
با آنکه رنگ اصلی موهایش سپید بود اما به جز آن، رگه‌هایی از رنگ‌های خاکستری و ‏قهوه‌ای بر بدنش خودنمایی می‌کرد، اما این را نمی‌شد به جماعت بیشمار همنوعان من ‏فهماند
آنان یکدل و یک‌صدا شاید همان روز نصب تمثیل و یا شاید فردای آن روز به تمثیل ‏برفی یکدل و یک رأی شدند، آنان می‌گفتند که دوپایان تمثیل او را به عنوان نمادی از ‏ما بر دیوارها نگاشته‌اند تا جای و منزلت او را بزرگ دارند،
برخی می‌گفتند این تمثیل بزرگداشت به واسطه‌ی آن است که او از دنیا رفته است و برای ‏بزرگی جاه و منزلت او، این یادبود را نقش دیوارها کرده‌اند و چه اشکی از همنوعان ‏می‌گرفتند،
دروغ است اگر اذعان نکنم که چند قطره‌ای اشک من هم در کنار آن‌ها ریختم، اما ‏داستان‌ها درباره‌ی تمثیل برفی بر دیوار باز هم ادامه داشت و هر روز رنگ تازه‌ای به خود ‏می‌گرفت،
دامنه‌ی این تغییرات با اتفاق تازه‌ای رنگ و بوی تازه‌ای گرفت، چند روزی از زدن آن ‏تمثیل بر دیوار و نورانی کردن صحن نگذشته بود که باز جماعتی از دوپایان به درون ‏مزرعه‌ی ما گام نهادند، آمدند و ما را به صف‌های منظمی در آوردند، به پیش بردند و به ‏راه نشاندند چندی نگذشت که با جسمی در دست موهای پرپشت و بلند آن‌هایی که در ‏نخست صف ایستاده بودند را کوتاه کردند،
در ابتدا و برای اولین نفرهای صف خیلی سخت بود، وقتی جسم را نزدیک پوستشان ‏می‌کردند، تمام جانشان ترس می‌شد به خود می‌‌لرزیدند و از خود حرکتی برای دفاع ‏بروز می‌دادند، با آنکه ما بسیار آرام بودیم اما در برابر چنین ترسی ناخودآگاه از خود ‏دفاع می‌کردیم، اما این واکنشات و رفتارهای پر خشم دوپایان طولی نکشید تا همه را ‏آرام کند و همه آرام شدند، سر بر این خواسته‌ی تازه پایین آوردند،
آنان به سرعت تمام موهای بلند ما را به زمین ریختند و بعد از کوتاه کردن برخی آن‌ها را ‏جمع می‌کردند، هر کس که از این آرایش موها بیرون می‌آمد نادم و نگران بود به ‏سرعت خودش را به گوشه‌ای می‌خزاند و از دیگران دور می‌شد، احساس می‌کرد بخشی ‏از وجودش را به یغما برده‌اند، اما این احساس ضعف و ترس و ناتوانی با یک رنگ شدن ‏همه‌ی ما در کنار هم رنگ و بوی تازه‌ای گرفت، همه در برابر هم آمدند و با هم سخن ‏گفتند، از چهره‌های تازه‌شان صحبت کردند، برخی به خود بالیدند که این سیمای تازه ‏بیشتر به آنان آمده است، برخی با سینه‌ای ستبر راه می‌رفتند و به دیگران فخر می‌فروختند ‏و برخی آرام از این چهره‌ی تازه سخن می‌گفتند،
بیشتر از این کوتاهی و اصلاح مو که روز تازه‌ای برای ما ساخت، اتفاق با ارزش ماجرا ‏این بود که همه با من هم رأی شدند که همه‌چیز دنیای ما تغییر کرده است، منی که از ‏چند روز پیش به این تغییرات لب گشوده بودم و از زندگی تازه‌مان سخن گفته بودم و با ‏بی‌تفاوتی هم نوعانم هماره روبرو شدم، حال این جماعت بیشمار را می‌دیدم که همه با ‏من هم رأی شدند و از شرایط تازه سخن راندند،
خاطرم نیست چند ساعتی از این همدلی گذشته بود که خبری تمام مزرعه را پر کرد، خبر ‏به سرعت پیش رفت و همه را بر این امر مهم هم رأی و هم نظر ساخت
این عروسی برفی بود، برفی بعد از سالیان طول و دراز که از عشق همیشگی‌اش میشل ‏دورمانده بالاخر با وساطت دوپایان به وصال معشوقه‌اش رسیده و در همین نزدیکی این ‏عروسی به پا خواهد شد
این نقل مجلس همه‌ی گوسفندان شد، همه از این عروسی قریب‌الوقوع سخن راندند ‏برخی تاریخ دقیقش را هم می‌دانستند و هر لحظه بر دانسته‌هایشان افزوده و افزوده‌تر ‏می‌شد،
بالاخر بعد از گذشت چندین روز از همان نخستین اتفاق که من به همه‌شان از تغییر ‏جهانمان گفتم، همه دانستیم که اتفاق از چه قرار است، آن ناپدید شدن یکباره‌ی برفی به ‏واسطه‌ی خواستگاری‌اش از میشل به وسیله‌ی دوپایان بود،
او این خواسته را در میان گذاشت و آنان به واسطه‌ی مهر و مودت میانمان با دل و جان ‏پذیرفتند، به خواستگاری میشل بر آمدند و او را برای برفی به زنی گرفتند،
اما داستان به همین جا ختم نشد، باز هم پیش رفت، دوپایان برای منزلت بر این عشق پاک ‏و بزرگ بر آن برآمدند تا مجلسی وسیع و بزرگ برای این رؤیای بزرگ گوسفندان ‏فراهم آورند، دیوارها را به تمثیل همنوعان مزین کردند، تمثیل برفی و میشل را به دیوارها ‏کوفتند، آری چند تمثیل بر دیوارها بود، یکی چهره‌ی برفی و دیگری میشل برای بقیه هم ‏نام‌هایی در میان بود
مثلاً همتا گوسفندی زیبا و جسور که چندی پیش از دنیا رفته بود، دوستان برای نام او و ‏سیمای بر دیوارش چندی سکوت کردند و یاد و خاطره‌اش را زنده نگاه داشتند، برای ‏میشل که هیچ‌گاه او را ندیده بودند تاجی از تور ساختند و بر تمثیل بر دیوارش نهادند و ‏چهره‌ی برفی را به کلاهی بزرگ مزین کردند تا سیمایی زیباتر در روز عروسی داشته ‏باشد، هر چند همه از تصویر تازه‌ی او و میشل در لباس‌هایی فاخر در روز معین خبر ‏می‌دادند و می‌گفتند آنان خواهند درخشید و آسمان را متعجب خواهند ساخت اما باز ‏هم تغییر بر تمثیل‌ها تفریح دوستان بود،
دو پایان دیوارها و همه‌ی مزرعه را نورانی و رنگارنگ کردند تا این روز با شکوه را در ‏کنار ما جشن بگیرند و همه‌ی ما را به آرایشگاه بردند تا در مراسم دوست عزیزمان ‏پیراسته و آراسته حضور به هم آوریم،
آری همه‌چیز را برایمان به پایان رساندند و برایم تنها سؤال به جا مانده تعداد بیشمار ‏آدمیان در آن روزهای پایانی بود که مدام به داخل مزرعه رفت و آمد می‌کردند
از آن هم گفتم و پاسخ‌های متنوعی شنیدم، مثلاً برخی گفتند آن‌ها برای شرکت در ‏مراسم خودشان را آماده می‌کنند و هر روز بدینجا سر می‌زنند،
برخی می‌گفتند آنان دوپایانی هستند که آمده آرزوهای ما را بر آورده کنند، از این رو ‏بود که بیشمارانی شروع به آرزو کردن کردند، از عشق‌های دیرپای دوردست‌ها گفتند، ‏از مادران از دست رفته، از پدران در دوردست‌ها، از خواهران و برادرانی که گم کرده ‏بودند، از کودکان فراموش شده، ناپدید شده،
هر روز بر دایره‌ی آرزوها افزوده می‌شد، هر روز بیشماری از هم نوعان را می‌دیدم که ‏آرام می‌نشینند و زیر لب آرزو می‌کردند، ساعت‌ها برای کودک ناپدید شده‌شان اشک ‏می‌ریختند، آخر در همین مزرعه هم بسیار به وقوع پیوسته بود که کودکی از مادرش به ‏یک‌باره ربوده شود و یا به قول هم نوعان نا پدید گردد و حال همه آرزو می‌کردند همه ‏می‌نوشتند و گاه به سینه می‌سپردند گاه فریاد می‌زدند گاه آنجا که دوپایان به پیش ‏می‌آمدند تند و یک‌باره فریادش می‌زدند
در این روزها بسیار شده بود که دوپایی در نزدیک یکی از هم نوعان خشک بماند که ‏همنوع به روی او چشم می‌دوخت و مدام آرزویش را تکرار می‌کرد، می‌گفت:‏
فرزندم ناپدید شده، شما که آرزوی برفی را برآورده کردید، لطف کنید و دلبند مرا نیز به ‏آغوشم باز پس دهید، او به سرعت این‌ها را تکرار می‌کرد و دوپای بر جای خود خشک ‏می‌ماند، بعضی اوقات لگدی می‌پراند و حال دیگر همه معتقد بودند که این لگدپراکنی ‏آنان نوعی گوش دادن به خواسته‌ها است، به نوعی عهد بستن و پیمان بستن است، زیرا ‏آنان اعتقاد داشتند که برخی دیگر از جان‌های جهان نیز با شاخ زدن و یا چنین کارهایی ‏پیمان می‌بندند
همه‌چیز به پیش رفت تا سرآخر روز موعود فرا رسید، روزهای بیشماری را نام‌گذاری ‏کرده بودند که روز عروسی برفی است، بالاخر یکی از همان روزهای نام‌گذاری شده فرا ‏رسید و ما را به پیش بردند،
همان‌طور که هم نوعان گفته بودند بیشمار آدمیان نیز آمده بودند تا در این جشن و ‏پایکوبی در این وصال عشق میان برفی و میشل شرکت کنند، همه به زمین و آسمان ‏می‌جهیدند شادی می‌کردند، شربت و شیرینی پخش می‌کردند، هر از چند گاهی همه ‏یک‌صدا جمله‌ای را ذکر می‌کردند و هم نوعان می‌گفتند این نوای یکدلی و صمیمیت ‏میان ما است، امروز میان ما و هم جانانمان عهد و پیمانی بسته خواهد شد تا پای جان به ‏هم وفادار بمانیم
آری همه می‌گفتند از این مراسم و نزدیکی می‌گفتند، می‌دیدند که چگونه دوپایان ‏شادمان به زمین و آسمان می‌جهند، گاه یکی از آنان به نزدیک ما می‌آمد به ما نزدیک ‏می‌شد لمسمان می‌کرد، عهد می‌بست و پیمان می‌گذاشت که تا پای جان به هم وفادار ‏مانیم و سرآخرش نشانی به رویمان می‌پاشاند و این عهد بسته می‌شد، این چیزی بود که ‏همه‌ی هم نوعان تکرار می‌کردند، این علامت گذاشتن بر جان و تنمان را نشاندن عهد و ‏پیمان می‌خواندند و آری جشن با شکوه به پیش رفت،
تعداد بیشماری از دوپایان در کنار هم به صف و منظم ایستادند و مدام به تکرار در کنار ‏هم حرکاتی را انجام دادند، چیزی نگذشت که هم نوعان یک‌صدا فریاد زدند آری این ‏هم نشانه‌ای دیگر برای عهد و پیمان میان ما بود
نگاه کنید چگونه خود را به مثال ما به شکل چهارپایان درآورده‌اند، آنان می‌خواهند با ‏این کار به ما ثابت کنند که ما برابر و یکسان هستیم و این عهد هم جانی ما است
ما که از کمی دورتر بر این حرکات مدام آنان چشم دوخته بودیم بر این عهد و اخوت ‏بیشتر به خود می‌بالیدیم تا بعد از اجرای این یکرنگی و یکتایی باز دوپایان پیش آمدند و ‏ما را به صف‌هایی منظم به پیش بردند، هنوز چیزی نگذشته بود که هم نوعان فریاد زدند ‏این هم ماییم که به پیش می‌رویم تا با آنان اعلام برابری کنیم، هر کس باز نظری داشت ‏می‌گفتند، شاید ما را به روی دو پای بیاورند تا نشان دهند که یکسانیم،
دیگری می‌گفت شاید آیینی به مانند کاری که کرده‌اند را برای ما نیز فراهم کنند، اما ‏همه در این آیین برابری هم رأی و همراه بودیم تا آنکه باز به پیش رفتیم
در صف‌هایی منظم به دروازه‌ای بزرگ رسیدیم و همه بر جای خود خشک ماندیم،
‏ آری این سر بریده و آویزان برفی بر این محراب بود،
با دیدنش همه ناخودآگاه و بی میل چند گامی به عقب برداشتیم اما تعداد بیشمار دوپایان ‏در پیشتر از ما، ما را از عقب رفتن باز ایستاند،
یکی از هم نوعان به صدا در آمد که این تمثیل برفی است و این محراب محل پیوند ‏زناشویی او با میشل است، او این را گفت و همه یکدل بر او درود فرستادند و باز به پیش ‏رفتند، پیش رفتند و خون را برزمین دیدند،
خون جاری شده بر زمین را دیدند، همه بر دل وحشت کردند و باز به دل خواندند این ‏مراسم عروسی آن دو با هم است، این بزرگداشت عشق فروزان آن‌ها است و این نوعی ‏از آراییدن صحنه‌ها است،
همه به پیش می‌رفتند و هر کس در گوشه‌ای آرزویی دید، یکی مادرش را دید که ‏بی‌جان با پوستی کنده به گوشه‌ای افتاده است، یکی فرزندش را دید که با گردنی بریده ‏بر جای مانده است، یکی همسرش را دید که از پای آویزان است، یکی گوشت تن ‏پدرش را دید که ترسان است، یکی اجزای تن مادرش را دید و همه دیدند، همه ‏آرزوهای سالیانه دراز به دل مانده را به چشم دیدند، همه دیدند و ترسیدند به خود ‏لرزیدند و آتش گرفتند، باز از کمی پیشتر کسی از میان دوپایان آنان را به پیش می‌راند،
می‌راند تا او را به آرزوها نزدیک کند،
تمام جانشان وحشت بود با دهشت به خود می‌لرزیدند و با خود می‌خواندند آری اینجا ‏مکان تلاقی ما با آرزوهای ما است، آری این دوپایان آمده تا ما را به آرزوهایمان ‏نزدیک شویم در میان این تقلا و فکرهای همگانی بود که یکی از هم نوعان فریاد زد ‏میشل
همه برگشتند و جنازه‌ی خون‌آلود او را بر زمین دیدند، حال زمان هیچ نبود، تنها تیغ‌های ‏برانی بود که به آسمان می‌رفت و گردن‌ها را به خون به زمین می‌افکند، بر زمین خون ‏جاری می‌کرد و به غلیان می‌افتاد و آتش تن‌های بیشمارانی را ذوب می‌کرد،
صدای بلند الله‌اکبر از میان دوپایان به آسمان می‌رفت و آنگاه که تیغ بران را نزدیک ‏می‌کردند با تمام حواس معطوف بریدن می‌شدند تا مبادا چیزی را از قلم بیندازند،
مثلاً رگی را زودتر قطع کنند و یا قبل از بریدن گردن نام خدا را ببرند و یا مثلاً خون را به ‏کلی از بدن خارج نکنند، همه‌چیز را زیر نظر می‌گرفتند و خون ریخته را به آسمان ‏می‌رساندند، بر آسمان فدیه می‌کردند و مدام به هم تبریک می‌گفتند
این فرا رسیدن عید قربان را
باز هم هم نوعان تا آخرین لحظه از زنده ماندنشان، حتی برخی از آنان در میان درد و ‏رنج بردن از رسیدن به آرزو گفتند،
گفتند از فردایی که همه به هم در آمیخته خواهند شد، به منزلی که در دوردست‌ها از ‏آنشان خواهد بود و چه آرام صدای این دو در هم در آمیخت،
دوپایان گفتند و ما شنیدیم، آنان از زندگی در دوردست‌ها خواندند از این خون‌ها برای ‏ارضای کسی در دوردست‌ها گفتند که همه‌ی آرزوی آنان را برآورده خواهد کرد ‏دوباره مادر به فرزند، فرزند به پدر، خواهر به برادر نزدیک خواهد شد، دوباره همه بیدار ‏خواهند شد، دگر کسی میرا نخواهد بود و جاودان و مانا بر آسمان منزل خواهد کرد و ‏باز همین قصه را از بر گفتند
از میشل و برفی بر آسمان سخن راندند، از آن عروسی که در آسمان گرفته خواهد شد ‏از این رسیدن همه بر آسمان‌ها، بر هم از آرزوهایی که کسی در دوردست‌ها شنیده و به ‏عمل خواهد رساند گفتند و همه‌چیز دوباره دوره شد، به تکرار در آمد تا خون‌ها ریخته ‏شود و هزاری به میلیون در آمدند میلیونی به میلیارد بدل شدند و باز خون ریخت و باز ‏سیراب نشد و باز تکرار به پیش در آمد تا همه‌ی آرزوها، همه بودن‌ها، همه عشق و جان ‏شدن‌ها، به گورستان و به قبر در آید و هیچ از آرزو و جان باقی نگذارد که همه بمیرند و ‏بمیرانند که زندگی در دوردست‌ها و جایی دورتر است
باز خون آمد و همه را به خون خویش غرق کرد تا فریاد بزنند همه میرا و مرگ در ‏نزدیکی است، بودن و جان را به کناری ده که مانا بودن در دوردست‌ها است و باز چه ‏بسیار که به لابه‌ها گوش سپردند تا بمیرند و بمیرانند تا خون بریزند و خونشان بر زمین ‏جاری شود، در میان همه‌ی این‌ها بود و کمی بیشتر از دورترها تا به آیندگان در میان ‏همه‌ی مردن‌ها و مرگ آرزوها، در میان همه‌ی کشتن‌ها در میان قربان‌ها و قربانی ‏کردن‌ها در میان همه‌ی خون ریختن‌ها که کسی بیدار بود
من بودم شاید کودکی بود، شاید دوپا بود، شاید چهار پا داشت، شاید پیر بود و شاید ‏جوان هر چه بود به طول تمام این دیوانگی‌ها فریاد زد:‏
جانم و جانم تمام داشته‌ام در دنیا است، به طول تمام دنیاها به طول تمام دوران جانم، ‏جانت را پاس بدار و زندگی کن که هیچ والاتر از آن نیست
حال بمیر و بمیران، بکش و قساوت کن، خون بریز و قربانگاه‌ها را سیراب کن و هزاری ‏کن که کرده‌های پیشتر به ظلمتشان پشیمان‌اند،
بدان که همه‌جان‌اند و به طول همه‌ی عمر تکرار کرده‌اند،
جانم و جانم تمام داشته‌ام در دنیا است.‏