تو شدی سنگ صبور همه جانها دنیا
چه کسی میشنود درد دلت را تنها
غم آن زن که تنش داد به دست زندان
بشکن سنگ شکستی تو دگر از انسان
تو خودت کشته و غمها به دلت در پنهان
تو بِکش زجر تویی طالب صدها عصیان
به صدا آمده این اشک بگو از فریاد
تو بگو درد دلت را به خودت ای طغیان
غم دنیا به دلت آه بیا در آغوش
نروی کوه تویی خویش شدی همآغوش
به دل آری تو بگو درد چه باشد آخر
تو خودت درد دلی، درد توییای کافر
به خدا گو تو هزاری زِ دل درد انسان
و خدا خندد و اشکان تو جاری حیوان
چه بگویم تو بگو زاده به دردم آری
نشیند است کسی درد دلم را باری
که منم بارکش درد همه انسانها
و بگو جان همه زجر کشان دنیا
تو پسر آه مریضی و تویی آن مجنون
و تنت غرق به خون گشت بیا اشک و خون
چه کسی تاب شنیدن غم دل را دارد
و نگویی که تو آن کوه تویی آن جاری
و دگربار منم آینه در رویم بین
تو بگو میشنوم درد دلت را غمگین