باز هم هفتهای تازه آغاز شده بود، دانیال و داود و میکائیل و دیگر مردان به سختی در مزارع مشغول کار بودند و سارا به همراه دیگر زنان در قصر صاحب اسحاق، به سختی کار میکرد،
قصر مثل همیشه فضای سردی داشت و اسحاق بیشتر روز را خارج از عمارت میگذراند و معدود زمانی به درون قصر میآمد، عادت هر روزهاش این بود که به میان مراتع و مزارع برود و کار کردن بردگان را به نظاره بنشیند، با نگاهی بر آنان سیگاری بر لب بگذارد و دود کند و در میان این کار کردنها دنبال خطایی از جماعت باشد و بردگانی که با دیدن او بیشتر از پیش کار میکردند، سخت تلاش میکردند تا خطایی از آنان سر نزندکه مورد خشم، صاحب اسحاق قرار گیرند.
امروز وقتی همهی بردگان به سختی مشغول کار بودند، یکی از دوستان اسحاق به دیدارش آمده بود، در کنار مزرعهای که بردگان بیشماری در حال کار بودند دو صندلی و سایبانی علم کرده و بردگانی آن دو را باد میزدند، چای مینوشیدند و دربارهی مسائل دهکده و بحثهای شخصی، حرف میزدند،
دوست صاحب اسحاق گفت:
رفیق، میدانی ارباب چه کار کرده؟
با دهکدههای اطراف توافق کرده تا آسانتر کالا برای هم بفرستیم و این دریچهای تازه برای ما باز خواهد کرد،
اسحاق در حالی که با اشارهی سر به حرفهای او پاسخ میداد و چیزی از حرفهای او نشنیده بود با نگاهش به میان مزرعه، کار کردن بردگان را زیر نظر گرفته بود و بیشتر نگاهش متوجه داود بود، مطابق معمول نام کسی را نمیبرد اما او را خوب به خاطر سپرده بود و همیشه او را غول بیابانی خطاب میکرد،
رو به دوستش گفت:
این بردهها هم حسابی از زیر کار در میروند و دل به کار نمیدهند، مثالش همین غول بیابانی، به اندازهی سه گاو شیرده غذا میخورد، اما ذرهای بخار ندارد و مثقالی شرف در وجودش نیست، نگاه کن چگونه کار میکند
دوستش گفت:
باید با آنها مهربانتر باشی، خیلی اوقات مهر و محبت و پاداش از چوب تر بیشتر جواب میدهد،
اسحاق به میان صحبتش آمد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
عین سیاستی که تو پیشه کردی
دوستش سرش را پایین انداخت و سیگاری روشن کرد، چند زمانی بود که او در قرض و قوله شدید افتاده بود، بسیاری از اراضیاش را فروخته و بردگان بیشماری از دست داده بود و چیزی برایش باقی نمانده جز، همان خانهی کوچک و زمین بسیار اندکی که دو برده به سختی در آن کار میکردند،
در دهکده دربارهی او اینطور میگفتند که بیشتر ثروتش را در راه قمار از دست داده و برخی که از محبت سرشارش نسبت به بردگان میسراییدند و این را عامل باعث شکستهایش میدانستند،
دوست اسحاق رو به او با نگاهی ملتمسانه و لحنی دردمند گفت:
رفیق، پول داری تا کمی به من کمک کنی، برای برداشت و فروش محصول امسال به مشکل برخوردم
و اسحاقی که با لحن عامرانه گفت:
اگر مشکلت برداشت محصول و فروش آن است، میتوانم بردگانم را به آنجا بفرستم، محصول را هم برایت بفروشم، ولی رفیق باید از همین اول بدانی که سهمم را از این کار خواهم خواست،
دوستش آرام گفت:
نه در حقیقت، مقداری پول کم آوردم و مقروضم، باید آن را باز پس دهم و با این پول میخواهم برای امسال حداقل در کار دیگری سرمایهگذاری کنم و شرایطم را بهبود بخشم،
اسحاق گفت:
باشد کمکت میکنم، فقط سند زمین و خانهات را در گرویم بگذار و تا یک سال دیگر این پول را به من پس بده،
این سنت دیربازی بود که میان آدمیان دهکده راه افتاده بود، یعنی یکی از عوامل اصلی این نظام و این بردهداری موجود در این خاک همین اتفاقات بود، آن زمانها که لفظ صاحب و برده وجود نداشت، همه دارای ملک و املاکی بودند، اما بدین گونه و کمکم آدمیانی که دارایی خود را از دست میدادند، ندار میشدند و پس از چندی برده و صاحب به میان آمد و شاید تا چند سال دیگر دوست صاحب اسحاق هم به جمع بردگان میپیوست،
دوستش پس از صرف چای در حال بدرود گفتن از اسحاق بود که به یکباره، صاحب اسحاق عصبانی و پریشان به سوی مزرعه رفت، با چوبدستی که در کنارش بود به سمت داود در راه بود و داود که پشتش به او و در حال نوشیدن آب از آمدن او بیخبر بود،
ناگاه اسحاق با ضربهای محکم به پشت گردن داود او را به زمین انداخت و بلند بلند فریاد میزد که:
ای غول بیابانی، به اندازهی سه گاو شیرده غذا میخوری، حرامزاده، تو حتی به اندازهی یک خر هم نمیتوانی کار کنی، برای تفریح و پیکنیک به اینجا نیامدهای، آمدهای تا کار کنی،
در حالی که این جملات را با فریاد به داود میگفت، همهی بردگان به دور آنها جمع شدند و دانیال و میکائیل هم خود را به صف اول رساندند،
داود با ضربهی محکمی که به گردنش خورده بود توان چندانی در جان نداشت، اما باز هم با تمام تلاش آرام از جای برخواست در همین بین اسحاق با عصبانیت بیشتر ضربهی دوم را بر سر او کوفت و داود نقش بر زمین شد و در این بین اسحاق فریاد زد:
از صبح، کار کردن تو را زیر نظر گرفتهام، همش از زیر کار در میروی، یکبار به بهانهی آب خوردن، یکبار به بهانهی دستشویی، یکبار به بهانهی درد و زهر، برخیز و درست کار کن و گرنه به طویله میبرمت که در کنار دوستانت بخوابی، به بزرگی خداوند قسم، اینقدر تازیانهات خواهم زد تا آدم شوی یا بمیری،
داود پس از خوردن آن ضربت دوم به سرش در حالی که از شقیقهاش خون به زمین میریخت، بی حال افتاده بود،
اسحاق دوباره چند ضربت دیگر با چوب به تن و بدنش زد، هیچکدام از بردگان جرأت نداشتند جلوی این ضربات را بگیرند که سرآخر دوستش دستش را گرفت و گفت:
آرام باش اسحاق، او که کاری نکرده،
اسحاق با عصبانیت فریاد زد:
تو دیگر سخن نگو، رفتارهای امثال تو است که این حرامزادهها را پرو کرده، اینقدر برده آزاد کردی که به این خاک سیاه نشستی.
این از سابق به دور بود که دو صاحب در برابر بردهها با هم اینگونه صحبت کنند،
دوستش آرام با سری پایین از پیش آنها رفت و از آنجا دور شد، اسحاق در حالی که داشت از سطح مرتع دور میشد، با فریاد گفت:
غول بیابانی، همین حالا برمیخیزی و به کارت مشغول میشوی و گرنه به خدای احد و واحد، همان که گفتم را به روزت خواهم آورد،
این را گفت و از آنجا دور شد
دانیال و میکائیل به سرعت به سمت داود رفتند، داود که خون از پیشانیاش میریخت و تمام بدنش درد میکرد، توان زیادی برای حرف زدن نداشت و در همین میان دانیال گفت:
دیدی چه کار با خودت کردی برادر، چرا لجبازی میکنی، صاحب را نمیشناسی، او از زیر کار در رفتن بیزار است،
در میان صحبتهایش در حالی که تکهای از جامهاش را پاره کرده و با آن خون صورت داود را پاک میکرد، میکائیل گفت:
خدا با ما است، ناجی ما، سرور و سالار ما، به زودی ظهور خواهد کرد و داد ما را از این ظالمان باز پس خواهد گرفت و در بین صحبتش دانیال بلند گفت:
صاحب مرد بزرگ و دینداری است، مگر نمیبینی که هر دفعه به خانه خدا میآید، اشک میریزد،
در بین همین صحبتها بود که داود حالش به جا آمد، سراسیمه از میان دستهای آن دو برخاست و از آنجا دور شد، به کمی دورتر از مزرعه رفت، کمی بالاتر از آنجا، به پشت درخت تنومندی ایستاد،
با آن هیکل بزرگ و مردانهاش اشک میریخت، هقهق میکرد و به آسمان چشم دوخته بود، فریاد زنان به خدا میگفت:
خداوندا، ای بزرگ مرتبه، ای صاحب تمام دنیا، با تمام وجود دوستت دارم، به تو ایمان دارم، آرزویم در کنار تو بودن است،
خداوندا از تو چیز زیادی نمیخواهم، هرگز دوست ندارم که صاحب شوم، میدانم صاحب بودن زشتی به بار خواهد آورد، میدانم تا چه حد مرا شبیه این دیوصفتان خواهد کرد،
اما بارالها از تو آزادی طلب میکنم، نمیخواهم برده باشم، دوست دارم آزاد در زمینت زندگی کنم، خداوندا، دوست دارم خودم بر زمین خویش کار کنم و حاصل دسترنج خودم را بخورم،
بارالها، آزادی میخواهم
خداوندا، ناجی کی به زمین ظهور خواهد کرد،
آیا صدای نالههای مرا نمیشنود، مگر او نیست که آزادی به ما فدیه خواهد داد،
خدایا، صدایم را نمیشنود، در میان چاه خفته است،
مگر یعقوب نمیگفت میشنود و منتظر اذن تو است،
آیا تو هم نمیشنوی، نمیخواهی مدد به ما برسانی،
او در انتظار اذن تو است و…
خدایا کمکمان کن،
داود در حالی که اشک میریخت، یکریز نام خدا و ناجی را فریاد میزد و ناگهان از هوش رفت و پشت همان درخت افتاد،
صاحب اسحاق، با اعصابی پریشان به سوی عمارتش در پیش بود، خیلی به ندرت پیش میآمد که در این ساعت از روز به خانه برود، در حالی که به سالن رسید، خود را به سمت دیوار رساند و در برابر عکسها به زانو نشست و دستهایش را رو به آسمان کرد و زیر لب دعایی خواند،
با اعصابی خراب به تمثیل پیامبر، چشم دوخت و چندی بعد پرنس در کنارش بود، به او چشم دوخته بود و بی هیچکلامی فقط نگاهش میکرد، اسحاق گرمای تن او را در کنارش حس کرد، برگشت و رو به پرنس گفت:
به کنارم بیا تا با هم کمی صحبت کنیم،
پرنس آرام به کنارش آمد و همانند او نشست، در حالی که اسحاق آرام دستانش را به سمت پرنس میبرد گفت:
اینها مرا دیوانه کردند، آخر در همین عمارت مرا خواهند کشت، باید امروز، پیش یعقوب بروم، باید با او صحبت کنم و از او چارهای بخواهم، یعقوب هم ناکارآمد شده، امروز باید مقداری پول برای بخشش گناهانم به او بدهم و از او طلب کنم تا بیشتر در موعظاتش در باب کارکردن و ثوابی که در کار کردن است با اینها سخن بگوید، این موعظههای گاه و بیگاه او در باب منجی را نمیتوانم بفهمم، چرا او تا به این حد زمان گرانبهای خود را صرف این مسائل میکند،
آیا ما به دنیا چیزی دیگری میخواهیم؟
آیا پیشرفت ما با این موعظهها عملی است؟
آیا کار کردن این بردهها باعث نمیشود تا زندگی بهتری در دنیا بسازیم؟
مگر پیامبر والامقاممان تا این حد از کار کردن و ثوابش نگفته بود، مگر نه اینکه تمام اینها کلام خدا بود و ایشان فرمودهاند:
در زندگی مفید باشید و کار کنید،
پرنس فقط حرفهای اسحاق را میشنید و هیچ کلامی به زبان نمیآورد و وقتی دستان گرم اسحاق را بیشتر بر دستانش لمس کرد به سرعت دستش را کنار کشید،
اسحاق بیتوجه به کردار او ادامه داد:
باید از او بخواهم تا بیشتر در این موارد با بردگان صحبت کند، آنها از او بیشتر حساب میبرند و حرفهایش بیشتر تأثیر بر آنها خواهد گذاشت،
به ارباب هم باید شکایت ببرم تا او هم با عالمان دین صحبت کند، مگر این پول سالیانهای که به ارباب میدهیم، از همین کار کردن درست بردهها نیست، اگر آنها از زیر کار در بروند دیگر محصولی باقی نمیماند تا ما بتوانیم، از برکتش به ارباب هدیهای بدهیم،
پرنس به تصویر روی دیوار که از جد اسحاق بود نگاه میکرد، چهرهی او، خط و خطوط صورتک میان عکس را با اسحاق مقایسه میکرد و سر آخر از مقایسه این دو میفهمید که چقدر آنان شبیه هماند،
اسحاق در حالی که از جا برمیخاست، نگاهی به پرنس کرد و وقتی دید او باز هم ساکت مانده، بدون گفتن چیزی از عمارت خارج شد.
داود هنوز هم پشت درخت افتاده بود، ساعتی از رفتن او میگذشت و دانیال و میکائیل تمام وجودشان اضطراب بود که داود کجا مانده است، وقتی دیدند صاحب آنجا نیست، بر آن شدند تا در پی جستن او باشند و همان راه مستقیمی که داود پیش گرفته بود را دنبال کردند، آنقدر رفتند تا از مزرعه بیرون شدند و درخت تنومند حواسشان را به خود جلب کرد،
وقتی در پشت درخت داود را دیدند، میکائیل به سرعت خودش را به بالین او رساند و سرش را روی پایش گذاشت، چند ضربهی آرام به صورتش زد تا به هوش بیاید، اما تکانی از او ندید،
هراسان بود نمیدانست، چه بلایی بر سر داود آمده، در همین حال بود که ناگهان، دانیال مقداری آب را که همراه داشت به صورت داود ریخت، وقتی به هوش آمد گفت:
خدا
میکائیل سرش را در آغوش گرفت و گفت:
آری خدا، از هیچ چیز نهراس، خدا با ما است و در آغوشش گریه کرد
چندی بعد او را به درون کلبه بردند تا آرام و سرحالتر شود، بعد از این اتفاق و آن روز، داود خیلی آرام و بیسر و صدا شده بود،
کم حرف میزد، هر روز صبح که به سر کار میآمد، به سختی مشغول کار میشد،
هر از چندگاهی دانیال و میکائیل به سمتش میرفتند با او حرف میزدند و یا سخنهای خندهداری میگفتند تا حال و هوایش عوض شود اما داود توجهی نمیکرد و این بیتوجهیهای او باعث شد تا آن دو هم بیشتر به کار خود مشغول شوند و کمکم شرایط به حالت عادی و سابق بازگردد،
با این تفاوت که داود آن داود سابق نبود، از شور و حرارتش کاسته شده بود، دائم در حال کار کردن بود و اسحاق در طول تمام روز به کار کردن بردهها نگاه میکرد و پس از آن روز، توجهش بیشتر به داود بود، بیشتر او را زیر نظر میگرفت و از کار کردنش حیرت میکرد و سرآخر میان بردگان گفت:
چه کسی میگوید، چوبتر، راهبر نیست، دیدید که غول بیابانی، چگونه با همین چوب تر سر به راه شد و بیشتر به کارش ارزش گذاشت و حالا یکی از بهترین بردگان ما است، همهی شما میدانید که صاحب اسحاق، هیچ کار نیکی را بیپاسخ نخواهد گذاشت،
اسحاق در کنارش کلمنی پر از یخ بود دست به داخلش برد و بطری از شربت گوارا به سمت داود برد و گفت:
این پاداش خوب کار کردن تو است، از همان شرابی مینوشی که صاحب اسحاق نوشیده است و بطری را به دستش داد و از آنجا دور شد،
داود بطری را به دست گرفته، چهرهاش برافروخته و در همین حال بود که با فشار محکمی بطری شیشهای در میان دستانش شکست و به زمین ریخت و خون از دستانش جاری شد،
میکائیل و دانیال دیدند و فهمیدند که این آرامش آتش زیر خاکستر داود است، او کماکان در همان حال و هوا به سودای همان افکار دیروز زندگی میکند، همین اتفاق کافی بود که دانیال و میکائیل بر آن شوند تا رو در رو با داود صحبت کنند، بپرسند و این سکوت چند وقتِ او را بشکنند،
در یکی از همان روزهای سخت، وقتی آنها برای خوردن و استراحت فرصت مناسب پیدا کرده بودند، پیش داود رفتند، از دیرباز عادت داشتند که سه نفری با هم غذا بخورند، اما بعد از آن اتفاق و در چند ماه گذشته داود از آنان کناره میگزید و به گوشهای در خلوت غذا میخورد و استراحت میکرد،
چه سادهلوح بودند آنها که فکر میکردند او آرام و فرمانبر شده است، نمیفهمیدند به طول تمام این روزها، او در حال فکر و نقشه کشیدن است،
دانیال و میکائیل در کنارش نشستند و میکائیل بعد از خوردن چند لقمهای گفت:
برادر، چرا با ما صحبت نمیکنی، ما دوستان تو هستیم، باید که با ما درد و دل کنی، هر چه در دل تو است، با ما در مین بگذار و از غمهایت کم کن، دردت را بگو، خودت را سبک کن
داود در حالی که بیتفاوت، لقمههایش را میجوید، سری تکان داد
دانیال فریاد زد:
معنای این همه سر تکان دادنهای تو چیست؟
دیر زمانی است که در پاسخ هر صحبت ما، فقط سر تکان میدهی،
در همین بین داود ظرف غذایش را که هنوز کامل نخورده بود به کناری گذاشت و خواست از جایش برخیزد و برای استراحت به جایی دورتر برود که میکائیل دستش را گرفت و گفت:
داود، تو را به خدا قسم، با ما صحبت کن
داود روزهی سکوت چند ماههاش را شکست و گفت:
از چه میخواهید بدانید، میخواهید با شما چه بگویم؟
میخواهید مثل خودتان درد و دل کنم، از رنجهایم بگویم،
برای مثال از درد چوب آن روز و سرآخر شما موعظهام کنید؟
من نیازی به صحبت کردن با شما ندارم و در حالی که دست میکائیل را پس میزد از آنجا دور شد
دانیال فریاد زد:
داود، تو مثل برادر ما هستی، ما یک خانوادهایم، تو باید به ما بگویی و با ما در میان بگذاری
داود در حالی که عصبانی و پرخاشگر بود به سمت آنها آمد و فریاد زد:
شما برادر و خانواده منید؟
چرا آن روز که به کمک نیاز داشتم به کمکم نیامدید، چرا آن لحظه که کتک میخوردم و خونم به زمین میریخت به دادم نرسیدید،
میکائیل گفت:
برادر چه میگویی، مثلاً چه میکردیم؟
او صاحب ما است، مگر میتوانستیم، چوب را از دستش بگیریم، یا مگر میتوانستیم او را مهار کنیم تا تو را کتک نزد،
داود کلافه و پریشان فریاد زد:
صاحب ما است؟
یعنی چه؟
این حق را چه کسی به او داده است؟
چرا باید صاحب ما باشد و هر کاری که بخواهد با ما بکند
شما میترسید، آری شما ترسیدید و کاری نکردید
دانیال گفت:
این حرفها چه معنایی دارد، معلوم است که ترسیدیم، او صاحب به جان و زندگی ما است، اگر در برابرش قد علم کنیم ما را خواهد کشت
داود که حال و روز خوبی نداشت، عصبانی تر فریاد زد:
صاحب به چه چیز ما؟
چه کسی او را صاحب ما کرده؟
چگونه ما را میکشد؟
مگر ما دست و پا نداریم، این ترس شما است که او را بدینسان وقیح کرده است وگرنه او هم مثل ما است،
چرا حق خودمان را از این لاشخورها نمیگیریم
میکائیل گفت:
آرام باش، شاید حق ما توسط او و امثالش خورده شده باشد، اما این دنیا اینگونه ساخته شده، او صاحب ما است و ارباب بزرگ، مالک او، همانطور که همهی ما بندگان خداوند بزرگ هستیم، این نظام جهان است، مگر نشنیدی یعقوب همیشه چه میگوید؟
او فریادها و دردهای ما را شنیده و دیده است، آری منجی همهی اینها را دیده است و به همین زودی ظهور خواهد کرد و داد مظلومان را از ظالمان خواهد ستاند،
داود فریاد زد:
بس کن، چرا اباطیل به هم میبافی،
یعنی او به خواستهی پروردگار عمل میکند؟
یعنی آزار و اذیت ما شاید خواستهی پروردگار باشد؟
نه او به ما ظلم میکند، چون ما به او این اجازه را دادهایم، این سکوت ما او را تا به این حد جریح کرده است،
میکائیل به میان حرفهایش آمد و با لحنی عامرانه گفت:
وظیفهی ما نیست او را ادب کنیم، این وظیفهی منجی عالم است، او است که باید حق را بگیرد، ما در انتظار ناجی بزرگ مانده و میمانیم تا روزی که حق ما را باز پس گیرد،
داود که بسیار خشمگین بود، چند باری به این سو و آن سو رفت، گویی حرفی در گلویش مانده باشد و چند مدتی است که میخواهد بگوید و حالا هم قدرت گفتنش را ندارد، در حالی که سراسیمه و عصبانی بود چند بار لب به سخن گشود گفت:
من و هر بار با گفتن من حرفش را قطع کرد و چند ثانیهی بعد دوباره گفت: من، در همین حال دانیال گفت:
بگو، تو چه کردهای،
داود که به یکباره نیرویی در وجودش دمیده شده بود رو به آنها گفت:
از آن روز تا به حال، هر روز و هر شب، میان کار و غذا خوردن، میان دردهایم، میان همه و همه به این فکر میکردم، به خدا و آیینش، به دنیا، به صاحبان، به ارباب به یعقوب، به ناجی
در تمام این روزها به ناجی فکر میکردم و در انتهای تمام این فکرها از خود میپرسیدم
چند سال از زمان آمدن پیامبر گذشته، صد سال هزار سال، چند سال است؟
او آمده و از آن روزها ناجی خواسته که ظهور کند، چند نسل، آدم همچون ما زندگی کردند و در این عذابها جان سپردند،
آیا آنها هم در انتظار ناجی نبودند؟
آیا عمر تباه نکردند و سر آخر در میان همین آرزو جان نباختند؟
آیا ناجی به طول عمر حیات ما ظهور خواهد کرد؟
آیا او میآید و حق ما را از این ظالمان میگیرد؟
اگر نیامد چه، ما به طول همهی عمرمان در درد و عذاب سوختهایم، تمام آرزوهایمان را میان همان چاه انداخته و از رویش گذشتهایم،
آری من به اینها فکر کردم، میخواهم حقم را از این جهان بگیرم، من در انتظار ناجی عمر تلف نمیکنم،
من به این خواب هزاران ساله فرو نخواهم رفت،
اینها را گفت و دانیال و میکائیل بر سر جایشان خشکیدند و مبهوت به داود نگاه کردند که ناگهان میکائیل به خود آمد و گفت:
کفر میگویی داود، از خدا طلب آمرزش کن که اینها همه کفر است
داود از آنجا دور شد و بدون اینکه استراحت کند دوباره به مزرعه برگشت و کار خودش را از نو آغاز کرد، به سختی مشغول کار بود، عرق میریخت و با توان بیشتری کار میکرد و خویشتن را غرق در کار کردن کرد.